یکشنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰
زمینه سازان جنگ ایران و عراق, پایان آن را هم, از آغاز جنگ افروزی مشخص کرده بودند: «سقوط قطعی صدّام». از آنجایی که خمینی دو هفته پس از پیروزی انقلاب در سخنانی اعلام کرده بود که «یک دولت بزرگ اسلامی باید بر همه دنیا غلبه کند» (روزنامه آیندگان, ۷اسفند۵۷), محدودکردن جنگ به سقوط یک کشور, آن چنان نشاط آور بود که وقتی خامنه ای, رئیس جمهور و «رئیس شورای عالی دفاع» رژیم, اعلام کرد: «ما با صدّام و رژیم متجاوز کار داریم... ما اصلاً علاقمند نیستیم که جنگ را به خارج از عراق گسترش دهیم», حتی مهندس بازرگان نیز در اعلامیه یی با امضای «نهضت آزادی ایران» و با عنوان «روزنه امید در زمینه جنگ» به تاریخ ۲۰اسفند۶۴, از این «تحلیل ارزنده» و نظر «زیبنده», با «خوشوقتی» استقبال کرد و نوشت: «نهضت آزادی ایران خوشوقت است که رئیس شورای عالی دفاع برای اوّلین بار حدّ نهایی برنامه جنگی... را مشخّص کردند... به نظر ما چنین تحلیلِ ارزنده و اعلام نظرِ زیبنده, راه را برای... خروج از بن بست چندین ساله بازکرده [است]...». «حد نهایی برنامه جنگی» به سرنگون کردن «رژیم متجاوز» عراق محدود شده بود. این «حد نهایی» خط قرمزی بود که همه سرکردگان رژیم, آن را رعایت می کردند و به جدّ, در پی به ثمررساندنش بودند و هرگونه دم زدن از صلح و میانجیگری برای پایان دادن به جنگ را, خیانت به «آرمانهای امام خمینی» به حساب می آوردند: «بین ملّت ما و صدّام حسین خط خون کشیده است و به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه میانجیگری را از جانب هیچ طرفی نمیپذیریم و تا ”سقوط قطعی صدّام“ از هیچ مبارزه قاطعی دست برنخواهیم داشت» (مصطفی چمران, وزیر دفاع وقت رژیم ـ روزنامه «جمهوری اسلامی», ۶اردیبهشت۵۹).
وقتی در روز ۳۱شهریور ۵۹, جنگ ایران و عراق با هجوم هواپیماهای جنگی عراق به ایران آغازشد, «مائده آسمانی» برای ادامه جنگ تا هدف مشخص شده, نیز با این هجوم هوایی, به دامن خمینی افتاد. از آن پس, سرکردگان رژیم, به یاری این «امداد غیبی», هرچه کوبنده تر, بر طبل «جنگ ـ جنگ تا پیروزی», کوبیدند و تا ۲۷تیرماه۱۳۶, که خمینی به ناچار جام زهر آتش بس را سرکشید, هر تلاش و هر فریاد و طرح و برنامه و راهکاری برای صلح را بی پاسخ گذاشتند و آن را توطئه و همدستی با «استکبار جهانی» به سرکردگی آمریکا, به حساب آوردند. آنها بر این جنگی که آن را «تحمیلی» و «دفاع مقدس» نامیدند, لباس «جهاد» علیه «کفر» پوشاندند و هر ایرانی را به شرکت در این «جهاد مقدس» مکلّف کردند. رجایی در روز ۵مهر ۵۹, چند روز پس از آغاز جنگ, در مصاحبه با خبرنگاران اعلام کرد: «جنگ بین ایران و عراق, جنگ بر سر عقیده است ... جنگ اسلام با کفر است...» او در همین مصاحبه گفت صدام یاسر عرفات را برای میانجیگری به ایران فرستاد تا زمینه صلح بین دو کشور را فراهم کند, امّا, ما «هیچگونه میانجیگری و مذاکره یی را نخواهیم پذیرفت».
تا فتح خرمشهر در اوایل خرداد۶۱, صرفنظر از زمینه سازیهای نخستین سرکردگان رژیم برای برافروختن شعله جنگ, همه نیروهای ملی در راه بیرون راندن قوای متجاوز همگام بودند. مجاهدین نیز در «سنگرهای مقدّم نبرد در کنار مردم بوده اند» و تا آبان ۵۹ که به حکم «دادستانی انقلاب» آبادان از آن شهر اخراج شدند, دست از این نبرد رویاروی نکشیدند (نشریه مجاهد, شماره ۹۹, ۱۱آذر۵۹), اما ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی نیروهای عراقی به پشت مرزهای بین المللی و آمادگی آن کشور برای برقراری صلحی پایدار, آن را از حالت «تحمیلی» و «دفاع مقدس» به درآورد. از آن پس, دم زدن از «دفاع مقدس» بی معنی بود چرا که لازمه ادامه جنگ, ورود به خاک عراق بود و این «تجاوز» در شرایطی که طرف عراقی خواهان صلح بود و کشورهای عربی مجاور عراق, به خصوص عربستان, حاضر به پرداخت غرامت جنگ به ایران بودند و سازمان ملل نیز دو کشور را به صلح فرامی خواند, قابل دفاع نبود.
میرحسین موسوی, نخست وزیر «دولت خدمتگزار» خمینی, چند هفته پس از فتح خرمشهر اعلام کرد: «... تن به صلح دادن در این شرایط, بدون این که شرایط ما تحقّق پیدا کرده باشد, این مساٌله به معنای خفه کردن انقلاب اسلامی ما هم هست...» (روزنامه جمهوری اسلامی, ۲۰ تیرماه۶۱).
وقتی تنفسگاه رژیم جنگ است و «بقای جمهوری اسلامی» به جنگ وابسته است, دم زدن از صلح, بی تردید دشمنی با بقای جمهوری اسلامی تلقی خواهد شد. جنگ وسیله یی بود که خمینی و سرکردگان رژیمش به آن وسیله می خواستند بر اختناقی که هرروز چهره اش عیان تر می شد, سرپوش بگذارند و به مدد سرکوبی وحشیانه از خطر «گروهکهای محارب» نجات پیداکنند. رفسنجانی در ملاقات با اعضای «کادر تعقیب و مراقبت و عملیات سپاه پاسداران» در ۲۹ اردیبهشت ۶۲ با اشاره بهاین تهدید گفته بود: «وقتی جنگ شروع شد, اصلاً نگران سقوط جمهوری اسلامی نبودیم, امّا, میدانستیم که این گروهکهای محارب خطرات جدّی برای ما دارند» (سرمقاله «مجاهد», شماره ۱۵۴).
برای درامان ماندن از این «خطرات جدّی» و تضمین «بقای جمهوری اسلامی» ادامه دادن به جنگ اجتناب ناپذیر بود. به هر قیمتی می بایست جنگ ادامه می یافت, «حفظ نظام» به ادامه جنگ وابسته بود و «حفظ نظام جمهوری اسلامی, از اهمّ واجبات عقلی و شرعی است ... حفظ جمهوری اسلامی یک واجب عینی است... از نماز اهمیتش بیشتر است» (از گفته های خمینی ـ صحیفه نور, جلد ۱۰, ص ۲۲۶).
تا فتح خرمشهر در اوایل خرداد۶۱, صرفنظر از زمینه سازیهای نخستین سرکردگان رژیم برای برافروختن شعله جنگ, همه نیروهای ملی در راه بیرون راندن قوای متجاوز همگام بودند. مجاهدین نیز در «سنگرهای مقدّم نبرد در کنار مردم بوده اند» و تا آبان ۵۹ که به حکم «دادستانی انقلاب» آبادان از آن شهر اخراج شدند, دست از این نبرد رویاروی نکشیدند (نشریه مجاهد, شماره ۹۹, ۱۱آذر۵۹), اما ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی نیروهای عراقی به پشت مرزهای بین المللی و آمادگی آن کشور برای برقراری صلحی پایدار, آن را از حالت «تحمیلی» و «دفاع مقدس» به درآورد. از آن پس, دم زدن از «دفاع مقدس» بی معنی بود چرا که لازمه ادامه جنگ, ورود به خاک عراق بود و این «تجاوز» در شرایطی که طرف عراقی خواهان صلح بود و کشورهای عربی مجاور عراق, به خصوص عربستان, حاضر به پرداخت غرامت جنگ به ایران بودند و سازمان ملل نیز دو کشور را به صلح فرامی خواند, قابل دفاع نبود.
میرحسین موسوی, نخست وزیر «دولت خدمتگزار» خمینی, چند هفته پس از فتح خرمشهر اعلام کرد: «... تن به صلح دادن در این شرایط, بدون این که شرایط ما تحقّق پیدا کرده باشد, این مساٌله به معنای خفه کردن انقلاب اسلامی ما هم هست...» (روزنامه جمهوری اسلامی, ۲۰ تیرماه۶۱).
وقتی تنفسگاه رژیم جنگ است و «بقای جمهوری اسلامی» به جنگ وابسته است, دم زدن از صلح, بی تردید دشمنی با بقای جمهوری اسلامی تلقی خواهد شد. جنگ وسیله یی بود که خمینی و سرکردگان رژیمش به آن وسیله می خواستند بر اختناقی که هرروز چهره اش عیان تر می شد, سرپوش بگذارند و به مدد سرکوبی وحشیانه از خطر «گروهکهای محارب» نجات پیداکنند. رفسنجانی در ملاقات با اعضای «کادر تعقیب و مراقبت و عملیات سپاه پاسداران» در ۲۹ اردیبهشت ۶۲ با اشاره بهاین تهدید گفته بود: «وقتی جنگ شروع شد, اصلاً نگران سقوط جمهوری اسلامی نبودیم, امّا, میدانستیم که این گروهکهای محارب خطرات جدّی برای ما دارند» (سرمقاله «مجاهد», شماره ۱۵۴).
برای درامان ماندن از این «خطرات جدّی» و تضمین «بقای جمهوری اسلامی» ادامه دادن به جنگ اجتناب ناپذیر بود. به هر قیمتی می بایست جنگ ادامه می یافت, «حفظ نظام» به ادامه جنگ وابسته بود و «حفظ نظام جمهوری اسلامی, از اهمّ واجبات عقلی و شرعی است ... حفظ جمهوری اسلامی یک واجب عینی است... از نماز اهمیتش بیشتر است» (از گفته های خمینی ـ صحیفه نور, جلد ۱۰, ص ۲۲۶).
«حمله آخر»!
پس از عقب نشینی عراق به پشت مرزهای بین المللی در خرداد ۱۳۶۱, و تقاضای مکرر آن کشور از مجامع ذیربط بین المللی برای کشاندن رژیم ایران به پای میز مذاکره صلح, این پندار را در خمینی پدید آورد که این تلاشها نشانه ناتوانی در مقابله با حملات احتمالی ایران است. از این رو, زمان را برای ضربه زدن نهایی به رژیم عراق و سرنگونی آن مناسب دید, به فکر بسیج هرچه گسترده جنگی و یورش همه جانبه به خاک عراق برای پیروزی نهایی بر رژیم حاکم بر آن کشور افتاد و در گام اول نیز, کشاندن دانش آموزان و نوجوانان به جبهه جنگ مدّنظر قرارداد که جذب آنها در آن روزها آسان تر و کم هزینه تر بود.
روزنامه جمهوری اسلامی, ۹آبان۶۱ ـ سؤال از خمینی: «در شرایط حاضر رضایت والدین برای رفتن به جبهه لازم است یا خیر؟
جواب خمینی: «تا موقعی که جبهه ها نیاز به نیرو دارد رفتن به جبهه واجب است و اجازه والدین شرط نیست...
ـ در حال حاضر تمام افرادی که قدرت دارند به جبهه بروند باید به مقامات مسئول مراجعه نمایند و چنان چه تشخیص دادند که جبهه به آنها نیاز دارد, واجب است به جبهه بروند و بر هر کار دیگر مقدّم است...»
روزنامه اطلاعات, ۱۸آبان ۶۱ ـ «در حاشیه اعزام نیرو به جبهه ها»: «فتوای اخیر امام خمینی مبنی بر در اولویت قرارداشتن جنگ در برابر سایر امور از قبیل تدریس, وظایف اداری و... اعلام آمادگی مسئولین مملکتی, نهادها, نمایندگان مجلس و اعضای کابینه (برای رفتن به جبهه) باعث می شود که رایحه حضور مستمر و فعال مردم را در صحنه استنشاق کنیم...»
کیهان, ۱۷ آبان ۶۱: میرحسین موسوی, «نخست وزیر, دیروز, طی نامه یی به [بنی صدر]ریاست جمهوری و رئیس شورای عالی دفاع, آمادگی بیش از یک میلیون کارمند اداری کشور را برای اعزام به جبهه های جنگ اعلام داشت...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲۵ دی ۶۱ ـ سرمقاله: «... دشمنان انقلاب اسلامی... مایلند کاری کنند که جنگ تحمیلی به این زودیها به پایان نرسد و بهار آینده را هم پشت سر بگذارد... درست به همین دلیل است که ما باید سریعتر حرکت کنیم و به خواست خدا, مساٌله جنگ را, هرچه زودتر, فیصله دهیم, به طوری که تا بهار آینده (بهار ۶۲) کلک صدام کنده شده باشد...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۳۰ دی۶۱ ـ سرمقاله: «... اکنون خبر از توفانی می آید که اگر از راه برسد همه چیز را برهم خواهد ریخت... اگر صدام به اشاره یی سقوط کند... انقلابی رخ خواهد داد, همه چیز به هم خواهد ریخت... انقلابی در پیش است؛ انقلابی بزرگ...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲بهمن ۶۱ ـ طاهری, امام جمعه اصفهان: «ای رزمندگان سِلَحشور اسلام, بجنگید که صبح پیروزی نزدیک است».
ـ روزنامه اطلاعات, ۴ بهمن ۶۱ ـ میرحسین موسوی, نخست وزیر, «ضمن ردّ هرگونه صلحی» گفت: «... جنگ با پیروزی سیاسی ـ نظامی ایران پایان خواهد یافت».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ بهمن۶۱ ـ صیاد شیرازی: «به زودی شاهد پیروزیهای بزرگی خواهیم بود».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۴بهمن ۶۱ : «آیت الله منتظری» دو روز پیش (۱۲بهمن) خطاب به «امت همیشه در صحنه» گفت: «... ملت ایران! رهبر انقلاب... از شما انتظار دارد این حمله آخر را, به نحو احسن, انجام دهید و ان شاء الله... مواجه با شکست صدام باشد...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۴ بهمن۶۱: در روز ۱۲بهمن موسوی, نخست وزیر, گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید». این روزنامه سخنان [رفیقدوست] وزیر سپاه پاسداران را هم نقل کرد که گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید».
ـ اطلاعات, ۱۴بهمن۶۱: محسن رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران: «... ما ان شاء الله در همین ”ایام الله“ [سالگرد انقلاب۵۷] است که باید به ملتمان نوید پیروزی را بدهیم ... و به زودی نوید پیروزی بزرگ را خواهید شنید».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۶بهمن۶۱: روز گذشته رفسنجانی در نماز جمعه تهران گفت: «... منطقه خودش را برای زندگیِ بدون صدام آماده می کند».
پس از عقب نشینی عراق به پشت مرزهای بین المللی در خرداد ۱۳۶۱, و تقاضای مکرر آن کشور از مجامع ذیربط بین المللی برای کشاندن رژیم ایران به پای میز مذاکره صلح, این پندار را در خمینی پدید آورد که این تلاشها نشانه ناتوانی در مقابله با حملات احتمالی ایران است. از این رو, زمان را برای ضربه زدن نهایی به رژیم عراق و سرنگونی آن مناسب دید, به فکر بسیج هرچه گسترده جنگی و یورش همه جانبه به خاک عراق برای پیروزی نهایی بر رژیم حاکم بر آن کشور افتاد و در گام اول نیز, کشاندن دانش آموزان و نوجوانان به جبهه جنگ مدّنظر قرارداد که جذب آنها در آن روزها آسان تر و کم هزینه تر بود.
روزنامه جمهوری اسلامی, ۹آبان۶۱ ـ سؤال از خمینی: «در شرایط حاضر رضایت والدین برای رفتن به جبهه لازم است یا خیر؟
جواب خمینی: «تا موقعی که جبهه ها نیاز به نیرو دارد رفتن به جبهه واجب است و اجازه والدین شرط نیست...
ـ در حال حاضر تمام افرادی که قدرت دارند به جبهه بروند باید به مقامات مسئول مراجعه نمایند و چنان چه تشخیص دادند که جبهه به آنها نیاز دارد, واجب است به جبهه بروند و بر هر کار دیگر مقدّم است...»
روزنامه اطلاعات, ۱۸آبان ۶۱ ـ «در حاشیه اعزام نیرو به جبهه ها»: «فتوای اخیر امام خمینی مبنی بر در اولویت قرارداشتن جنگ در برابر سایر امور از قبیل تدریس, وظایف اداری و... اعلام آمادگی مسئولین مملکتی, نهادها, نمایندگان مجلس و اعضای کابینه (برای رفتن به جبهه) باعث می شود که رایحه حضور مستمر و فعال مردم را در صحنه استنشاق کنیم...»
کیهان, ۱۷ آبان ۶۱: میرحسین موسوی, «نخست وزیر, دیروز, طی نامه یی به [بنی صدر]ریاست جمهوری و رئیس شورای عالی دفاع, آمادگی بیش از یک میلیون کارمند اداری کشور را برای اعزام به جبهه های جنگ اعلام داشت...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲۵ دی ۶۱ ـ سرمقاله: «... دشمنان انقلاب اسلامی... مایلند کاری کنند که جنگ تحمیلی به این زودیها به پایان نرسد و بهار آینده را هم پشت سر بگذارد... درست به همین دلیل است که ما باید سریعتر حرکت کنیم و به خواست خدا, مساٌله جنگ را, هرچه زودتر, فیصله دهیم, به طوری که تا بهار آینده (بهار ۶۲) کلک صدام کنده شده باشد...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۳۰ دی۶۱ ـ سرمقاله: «... اکنون خبر از توفانی می آید که اگر از راه برسد همه چیز را برهم خواهد ریخت... اگر صدام به اشاره یی سقوط کند... انقلابی رخ خواهد داد, همه چیز به هم خواهد ریخت... انقلابی در پیش است؛ انقلابی بزرگ...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲بهمن ۶۱ ـ طاهری, امام جمعه اصفهان: «ای رزمندگان سِلَحشور اسلام, بجنگید که صبح پیروزی نزدیک است».
ـ روزنامه اطلاعات, ۴ بهمن ۶۱ ـ میرحسین موسوی, نخست وزیر, «ضمن ردّ هرگونه صلحی» گفت: «... جنگ با پیروزی سیاسی ـ نظامی ایران پایان خواهد یافت».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ بهمن۶۱ ـ صیاد شیرازی: «به زودی شاهد پیروزیهای بزرگی خواهیم بود».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۴بهمن ۶۱ : «آیت الله منتظری» دو روز پیش (۱۲بهمن) خطاب به «امت همیشه در صحنه» گفت: «... ملت ایران! رهبر انقلاب... از شما انتظار دارد این حمله آخر را, به نحو احسن, انجام دهید و ان شاء الله... مواجه با شکست صدام باشد...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۴ بهمن۶۱: در روز ۱۲بهمن موسوی, نخست وزیر, گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید». این روزنامه سخنان [رفیقدوست] وزیر سپاه پاسداران را هم نقل کرد که گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید».
ـ اطلاعات, ۱۴بهمن۶۱: محسن رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران: «... ما ان شاء الله در همین ”ایام الله“ [سالگرد انقلاب۵۷] است که باید به ملتمان نوید پیروزی را بدهیم ... و به زودی نوید پیروزی بزرگ را خواهید شنید».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۶بهمن۶۱: روز گذشته رفسنجانی در نماز جمعه تهران گفت: «... منطقه خودش را برای زندگیِ بدون صدام آماده می کند».
عملیات «والفجر»
یکشنبه شب ۱۷بهمن ۱۳۶۱, تهاجم گسترده رژیم ایران به منطقه فَکّه در خاک عراق با نام عملیات «والفجر مقدماتی» آغاز شد. خمینی و سرکردگان رژیمش به «سرنگونی قطعی صدام» یقین داشتند و خود را برای بلعیدن کامل عراق آماده کرده بودند.
پیش از نیمروز فردای این یورش, رفسنجانی در مجلس رژیم گفت: «... بعد از انتظار طولانی مردم, دیشب, حمله سرنوشت ساز رزمندگان اسلام به دشمن بعثی عَفلقی آغاز شد... انتظار داریم که این آخرین عملیات رزمی ما باشد و سرنوشت نهایی منطقه را تعیین کند» (کیهان, ۱۸بهمن ۶۱).
رژیم جنگ طلب, پیش از این یورش, یورشهایی را با نامهای عملیات «رمضان» (۲۳تیر۶۱), عملیات «مسلم بن عقیل» (۹مهر۶۱), عملیات «محرّم» (۱۰ آبان ۶۱) انجام داده بود.
هجوم گسترده نیروهای تحت امر خمینی, در همان دو سه روز اول جنگ, با شکست سختی روبرو شد و خمینی در روز ۲۱بهمن ۶۱, در چهارمین روز یورش, طی سخنانی گفت : «... در این نبرد آخر گاهی می گویند هفت هزار نفر, گاهی می گویند ۱۵ هزار, ما از ایرانیان کشتیم و ازبین بردیم. بیش از ۴هزار نفر ما نفرستادیم به جبهه ها...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۲۵ بهمن۶۱ ـ رفسنجانی, رئیس مجلس رژیم: «... امروز بیش از هر زمان دیگری, نیروهای مسلّح را در جبهه ها جمع کرده ایم و همچنان هم سیل داوطلبان به طرف جبهه ها سرازیر است و مقدمات حرکتی که تا روش شدن سرنوشت جنگ متوقف نخواهد شد, فراهم است... سیاست این است که عملیات ادامه خواهد داشت و عملیات ”والفجر“ آخرین عملیات ماست...».
ـ کیهان, ۲۸بهمن ۶۱ ـ رفسنجانی در مصاحبه با خبرنگار کیهان به شکست و عقب نشینی نیروهای مهاجم اشاره می کند و می گوید: «... بچه های ما با یک حرکتی, البته, با دادن تلفات و خساراتی... رفتند تا آن جایی که فکر می کردند. البته, برای این که بیشتر تلفات داده نشود, مصلحت دیدند که به یک نقطه معینی برگردند و آنجا باشند تا برنامه بعدی بهشان دستور داده بشود...»
صیاد شیرازی نیز درباره عقب نشینی نیروهای رژیم گفت: «... در عملیات ”والفجر مقدماتی“... دشمن از آخرین تجاربش استفاده کرده بود و پیشروی در عمق کُند شد و نتیجه آن مراجعت به خط اول بود... پس از مدتها تاٌخیر به ”والفجر“ رسیدیم که به ظاهر عملیات ناکام بود» (روزنامه اطلاعات, ۲مهر۶۲).
یکشنبه شب ۱۷بهمن ۱۳۶۱, تهاجم گسترده رژیم ایران به منطقه فَکّه در خاک عراق با نام عملیات «والفجر مقدماتی» آغاز شد. خمینی و سرکردگان رژیمش به «سرنگونی قطعی صدام» یقین داشتند و خود را برای بلعیدن کامل عراق آماده کرده بودند.
پیش از نیمروز فردای این یورش, رفسنجانی در مجلس رژیم گفت: «... بعد از انتظار طولانی مردم, دیشب, حمله سرنوشت ساز رزمندگان اسلام به دشمن بعثی عَفلقی آغاز شد... انتظار داریم که این آخرین عملیات رزمی ما باشد و سرنوشت نهایی منطقه را تعیین کند» (کیهان, ۱۸بهمن ۶۱).
رژیم جنگ طلب, پیش از این یورش, یورشهایی را با نامهای عملیات «رمضان» (۲۳تیر۶۱), عملیات «مسلم بن عقیل» (۹مهر۶۱), عملیات «محرّم» (۱۰ آبان ۶۱) انجام داده بود.
هجوم گسترده نیروهای تحت امر خمینی, در همان دو سه روز اول جنگ, با شکست سختی روبرو شد و خمینی در روز ۲۱بهمن ۶۱, در چهارمین روز یورش, طی سخنانی گفت : «... در این نبرد آخر گاهی می گویند هفت هزار نفر, گاهی می گویند ۱۵ هزار, ما از ایرانیان کشتیم و ازبین بردیم. بیش از ۴هزار نفر ما نفرستادیم به جبهه ها...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۲۵ بهمن۶۱ ـ رفسنجانی, رئیس مجلس رژیم: «... امروز بیش از هر زمان دیگری, نیروهای مسلّح را در جبهه ها جمع کرده ایم و همچنان هم سیل داوطلبان به طرف جبهه ها سرازیر است و مقدمات حرکتی که تا روش شدن سرنوشت جنگ متوقف نخواهد شد, فراهم است... سیاست این است که عملیات ادامه خواهد داشت و عملیات ”والفجر“ آخرین عملیات ماست...».
ـ کیهان, ۲۸بهمن ۶۱ ـ رفسنجانی در مصاحبه با خبرنگار کیهان به شکست و عقب نشینی نیروهای مهاجم اشاره می کند و می گوید: «... بچه های ما با یک حرکتی, البته, با دادن تلفات و خساراتی... رفتند تا آن جایی که فکر می کردند. البته, برای این که بیشتر تلفات داده نشود, مصلحت دیدند که به یک نقطه معینی برگردند و آنجا باشند تا برنامه بعدی بهشان دستور داده بشود...»
صیاد شیرازی نیز درباره عقب نشینی نیروهای رژیم گفت: «... در عملیات ”والفجر مقدماتی“... دشمن از آخرین تجاربش استفاده کرده بود و پیشروی در عمق کُند شد و نتیجه آن مراجعت به خط اول بود... پس از مدتها تاٌخیر به ”والفجر“ رسیدیم که به ظاهر عملیات ناکام بود» (روزنامه اطلاعات, ۲مهر۶۲).
«سربازان یکبار مصرف»!گفته اند که در نخستین شکست این یورش حدود ۵هزار تن از نیروهای رژیم کشته شدند که بخشی از آنها جوانان ۱۲ تا ۱۶ساله بودند که به شیوه «گوشت دم توپ», «امواج انسانی» و «سربازان یکبار مصرف», به تنور جنگ ضدمیهنی افکنده شدند.
ـ کیهان, ۳ اسفند ۶۱ ـ خامنه ای, رئیس جمهور رژیم, در «روز دانش آموز شهید», به فاجعه کشتار وحشیانه دانش آموزان سراسر ایران در یورش «والفجر» اشاره کرد و گفت: «... سراسر ایران کمتر مدرسه یی است که نام و یاد شهیدی را به همراه نداشته باشد و سنگری نیست که خون پاک دانش آموزی آن را رنگین نکرده باشد».
ـ گزارش فرستاده روزنامه اطلاعات (۹ اسفند ۶۱) از «گردان شهید» که بنا بر تاکتیک «امواج انسانی», «ماٌموریت ویژه» آن کشته شدن «۹۹درصد از پِرسُنل آن» بود: «... در منطقه رشیدیه و در جمع افراد گردان ۳۰۰نفره شهدا هستیم؛ گردانی که با در پیش داشتن ”ماْموریت ویژه“, می رود تا بر روند پیروزیهای رزمندگان اسلام در عملیات ” والفجر“, ستاره درخشانی بنشاند... گردانی که تمام پرسنل آن را افراد پیر و جوان و نوجوان بسیجی (=«سربازان یکبار مصرف»!) تشکیل داده اند و از همه مهمتر این که پرسنل این گردان با شرکت داوطلبانه خود در اجرای ماٌموریت ویژه آماده اند تا در چند روز آینده مجری یکی از حساس ترین برنامه های عملیاتی ”والفجر“ (= گذر از روی مین) باشند, به طوری که با اجرای این ماٌموریت, بسیاری از پرسنل این گردان, به قرارگاه خود باز نخواهند گشت. به عبارت ساده تر, اجرای ”ماٌموریت ویژه“ این گردان, مشروط است با شهادت ۹۹ درصد از پرسنل آن...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ اردیبهشت ۶۱, در گزارش «طریق القُدس الی بیت المقدس», صحنه های جگرخراش «ماٌموریت ویژه» دانشآموزان و جوانان «گردان شهدا» را در واپسین لحظات پرپرشدنشان را چنین تصویر می کند: «... بچه ها داوطلب می شدند: ۱۵ساله... ۱۶ساله... ۱۴ساله... شاد و شیرین و ذکرگویان... سحرگاه و صحرای مین و آنها مثل غنچه های بامدادیِ چمن, که در دَمدمه های صبح, آماده بازشدن اند و پرپرشدن و پرگشودن, از روی مین ها می گذشتند و چشمها دیگر نمی دید و گوشها دیگر نمی شنید و لحظاتی بعد, گردوغبار, که فرو می نشست, هیچ نبود!... جز تکه های گوشت و استخوان در گوشه و کنار صحرا, هر تکّه یی بر سنگی چسبیده... بدنهای خردسال بچه ها, تکه تکه, ریزه ریزه, و ذرّه ذرّه... بر اطراف دشت پاشیده... حالا, گاه بچه ها پیش از عبور و پای گذاشتن بر مین, پتو بر خویش می پیچند و می غلتند تا تکّه ها و پاره ها... چندان پراکنده نشوند که نتوان فراهم آورد و به پشت جبهه انتقال داد و بر سر دستها برد...»
ـ روزنامه کیهان ۱۰ اسفند۶۱: در دبیرستان موسوی, دانش آموزان درس «شهادت» می آموزند.
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۲ اسفند۶۱: «۴۰ شقایق شکفته خونین» (دبیرستان موسوی تهران).
ـ «هنگام شروع عملیات محرّم (۱۰ آبان ۶۱), بنا به فرمان امام امت درمورد ضرورت رفتن به جبهه ها, دانش آموزان دبیرستان موسوی, یکباره می خواستند مدرسه را رها کنند و به جبهه بروند»
ـ«مجاهد», شماره ۱۴۴, ۲۶ اسفند ۶۱: «فقط از یک دبیرستان (دبیرستان موسوی) ۴۰ دانش آموز در تهاجم اخیر به خاک عراق (عملیات والفجر که در ۱۷بهمن۶۱ آغاز شد), کشته شدند»
ـ «جمهوری اسلامی, ۲۲ اسفند۶۱ ـ «مدیر کل آموزش و پرورش استان اصفهان درباره بسیج دانش آموزان این استان گفت: «... تا آخر دیماه [۶۱] هزاران نفر از کادر فرهنگیان و دانش آموزان به جبهه های جنگ اعزام شده که از این تعداد, بیش از ۱۵۹۵ نفر از آنان کشته شده اند که ۱۴۵۷ نفر دانش آموز و ۱۳۸نفر کادر فرهنگی بوده اند و همچنین تعداد ۱۰۸۷ نفر در این راه شهید زنده (= معلول) شده اند که ۱۰۲۰ نفر آنان از دانش آموزان مجروح و ۶۷ نفر از آموزگاران می باشند».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۶ فروردین ۶۲: «حماسه ۳۶ رزمنده شهید از دبیرستان سلمان فارسی تهران».
ـ روزنامه اطلاعات, ۸ اردیبهشت ۶۲: «از این سنگر (دبیرستان دکتر شریعتی کرج) ۴۵ راهیِ خداجو, رَخت سرخ شهادت پوشیدند».
ـ رادیو رژیم, ۱۲ اردیبهشت ۶۲: علی اکبر پرورش, وزیر آموزش و پرورش, در نماز جمعه تهران گفت:«... در جبهه های جنگ بسیاری از این عزیزانی که مشغول رزم هستند, دانش آموزان هستند و معلّمین...»
ـ کیهان, ۳ اسفند ۶۱ ـ خامنه ای, رئیس جمهور رژیم, در «روز دانش آموز شهید», به فاجعه کشتار وحشیانه دانش آموزان سراسر ایران در یورش «والفجر» اشاره کرد و گفت: «... سراسر ایران کمتر مدرسه یی است که نام و یاد شهیدی را به همراه نداشته باشد و سنگری نیست که خون پاک دانش آموزی آن را رنگین نکرده باشد».
ـ گزارش فرستاده روزنامه اطلاعات (۹ اسفند ۶۱) از «گردان شهید» که بنا بر تاکتیک «امواج انسانی», «ماٌموریت ویژه» آن کشته شدن «۹۹درصد از پِرسُنل آن» بود: «... در منطقه رشیدیه و در جمع افراد گردان ۳۰۰نفره شهدا هستیم؛ گردانی که با در پیش داشتن ”ماْموریت ویژه“, می رود تا بر روند پیروزیهای رزمندگان اسلام در عملیات ” والفجر“, ستاره درخشانی بنشاند... گردانی که تمام پرسنل آن را افراد پیر و جوان و نوجوان بسیجی (=«سربازان یکبار مصرف»!) تشکیل داده اند و از همه مهمتر این که پرسنل این گردان با شرکت داوطلبانه خود در اجرای ماٌموریت ویژه آماده اند تا در چند روز آینده مجری یکی از حساس ترین برنامه های عملیاتی ”والفجر“ (= گذر از روی مین) باشند, به طوری که با اجرای این ماٌموریت, بسیاری از پرسنل این گردان, به قرارگاه خود باز نخواهند گشت. به عبارت ساده تر, اجرای ”ماٌموریت ویژه“ این گردان, مشروط است با شهادت ۹۹ درصد از پرسنل آن...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ اردیبهشت ۶۱, در گزارش «طریق القُدس الی بیت المقدس», صحنه های جگرخراش «ماٌموریت ویژه» دانشآموزان و جوانان «گردان شهدا» را در واپسین لحظات پرپرشدنشان را چنین تصویر می کند: «... بچه ها داوطلب می شدند: ۱۵ساله... ۱۶ساله... ۱۴ساله... شاد و شیرین و ذکرگویان... سحرگاه و صحرای مین و آنها مثل غنچه های بامدادیِ چمن, که در دَمدمه های صبح, آماده بازشدن اند و پرپرشدن و پرگشودن, از روی مین ها می گذشتند و چشمها دیگر نمی دید و گوشها دیگر نمی شنید و لحظاتی بعد, گردوغبار, که فرو می نشست, هیچ نبود!... جز تکه های گوشت و استخوان در گوشه و کنار صحرا, هر تکّه یی بر سنگی چسبیده... بدنهای خردسال بچه ها, تکه تکه, ریزه ریزه, و ذرّه ذرّه... بر اطراف دشت پاشیده... حالا, گاه بچه ها پیش از عبور و پای گذاشتن بر مین, پتو بر خویش می پیچند و می غلتند تا تکّه ها و پاره ها... چندان پراکنده نشوند که نتوان فراهم آورد و به پشت جبهه انتقال داد و بر سر دستها برد...»
ـ روزنامه کیهان ۱۰ اسفند۶۱: در دبیرستان موسوی, دانش آموزان درس «شهادت» می آموزند.
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۲ اسفند۶۱: «۴۰ شقایق شکفته خونین» (دبیرستان موسوی تهران).
ـ «هنگام شروع عملیات محرّم (۱۰ آبان ۶۱), بنا به فرمان امام امت درمورد ضرورت رفتن به جبهه ها, دانش آموزان دبیرستان موسوی, یکباره می خواستند مدرسه را رها کنند و به جبهه بروند»
ـ«مجاهد», شماره ۱۴۴, ۲۶ اسفند ۶۱: «فقط از یک دبیرستان (دبیرستان موسوی) ۴۰ دانش آموز در تهاجم اخیر به خاک عراق (عملیات والفجر که در ۱۷بهمن۶۱ آغاز شد), کشته شدند»
ـ «جمهوری اسلامی, ۲۲ اسفند۶۱ ـ «مدیر کل آموزش و پرورش استان اصفهان درباره بسیج دانش آموزان این استان گفت: «... تا آخر دیماه [۶۱] هزاران نفر از کادر فرهنگیان و دانش آموزان به جبهه های جنگ اعزام شده که از این تعداد, بیش از ۱۵۹۵ نفر از آنان کشته شده اند که ۱۴۵۷ نفر دانش آموز و ۱۳۸نفر کادر فرهنگی بوده اند و همچنین تعداد ۱۰۸۷ نفر در این راه شهید زنده (= معلول) شده اند که ۱۰۲۰ نفر آنان از دانش آموزان مجروح و ۶۷ نفر از آموزگاران می باشند».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۶ فروردین ۶۲: «حماسه ۳۶ رزمنده شهید از دبیرستان سلمان فارسی تهران».
ـ روزنامه اطلاعات, ۸ اردیبهشت ۶۲: «از این سنگر (دبیرستان دکتر شریعتی کرج) ۴۵ راهیِ خداجو, رَخت سرخ شهادت پوشیدند».
ـ رادیو رژیم, ۱۲ اردیبهشت ۶۲: علی اکبر پرورش, وزیر آموزش و پرورش, در نماز جمعه تهران گفت:«... در جبهه های جنگ بسیاری از این عزیزانی که مشغول رزم هستند, دانش آموزان هستند و معلّمین...»
«قصابی بزرگ»
رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران, در سمینار «بررسی مساٌله جنگ و مشکلات دانش آموزان جبهه» در آبان ۶۴ گفت: «در سال ۶۲ در عملیات خیبر, ۵۷ درصد نیروهای رزمنده دانش آموز بودند» (کیهان, ۲۲آبان ۶۴).
در سال ۱۳۶۲, رژیم جنگ طلب, چندین عملیات برای رخنه کردن به داخل خاک عراق و تصرف شهرهایی مانند بصره, عماره, علی شرقی و... انجام داد, مانند عملیات «والفجر» ۱ تا ۶ (از فروردین تا اسفند ۶۲) از محورهای سوسنگرد در جنوب تا محور پیرانشهر در شمال خط مرزی ایران و عراق, اما, دیواره دفاعی نیروهای عراقی امکان هرگونه پیشروی را از نیروهای مهاجم گرفت و آنها کاری از پیش نبردند.
وقتی یورشهای سال ۱۳۶۲, در محورهای میانی و شمالی جبهه, کاری از پیش نبرد, خمینی و سرکردگان جنگ طلب رژیمش محور جنوب را که پیش از این در عملیات رمضان (۲۳تیرماه ۶۱) آن را تجربه کرده بودند, بستر یورشهای خود قراردادند. عملیات «والفجر ۶» در نیمه شب دوم اسفند ۱۳۶۲ در دو جبهه آغاز شد:
ـ جبهه چیلات در محور دِهلُران (در فاصله شهر مهران در ایران و شهر عماره در عراق»؛
ـ جبهه تنگه چزابه در محور بستان (در شمال غربی اهواز و سوسنگرد ـ بین سوسنگرد در ایران و عماره در عراق).
هدف از یورش از جبهه چیلات به شهر علی غربی عراق و تصرف آن شهر بود و یورش از تنگه چزابه با هدف تصرف شهر کوت العماره عراق صورت گرفت.
رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران, در سمینار «بررسی مساٌله جنگ و مشکلات دانش آموزان جبهه» در آبان ۶۴ گفت: «در سال ۶۲ در عملیات خیبر, ۵۷ درصد نیروهای رزمنده دانش آموز بودند» (کیهان, ۲۲آبان ۶۴).
در سال ۱۳۶۲, رژیم جنگ طلب, چندین عملیات برای رخنه کردن به داخل خاک عراق و تصرف شهرهایی مانند بصره, عماره, علی شرقی و... انجام داد, مانند عملیات «والفجر» ۱ تا ۶ (از فروردین تا اسفند ۶۲) از محورهای سوسنگرد در جنوب تا محور پیرانشهر در شمال خط مرزی ایران و عراق, اما, دیواره دفاعی نیروهای عراقی امکان هرگونه پیشروی را از نیروهای مهاجم گرفت و آنها کاری از پیش نبردند.
وقتی یورشهای سال ۱۳۶۲, در محورهای میانی و شمالی جبهه, کاری از پیش نبرد, خمینی و سرکردگان جنگ طلب رژیمش محور جنوب را که پیش از این در عملیات رمضان (۲۳تیرماه ۶۱) آن را تجربه کرده بودند, بستر یورشهای خود قراردادند. عملیات «والفجر ۶» در نیمه شب دوم اسفند ۱۳۶۲ در دو جبهه آغاز شد:
ـ جبهه چیلات در محور دِهلُران (در فاصله شهر مهران در ایران و شهر عماره در عراق»؛
ـ جبهه تنگه چزابه در محور بستان (در شمال غربی اهواز و سوسنگرد ـ بین سوسنگرد در ایران و عماره در عراق).
هدف از یورش از جبهه چیلات به شهر علی غربی عراق و تصرف آن شهر بود و یورش از تنگه چزابه با هدف تصرف شهر کوت العماره عراق صورت گرفت.
عملیات «خیبر», از محور خرمشهر, با استفاده از «تاکتیک امواج انسانی» و با هدف تصرف جاده بغداد ـ بصره و در پی آن چیرگی بر شهر بصره در عراق در شبانگاه سوم اسفند۶۲ آغازشد. رادیو رژیم در فردای آن روز (۴اسفند) اعلام کرد: «رزمندگان پرتوان اسلام ظهر امروز با آب مطهّر و عطرآگین دجله و فرات وضو ساختند».
این یورش در مردابها و باتلاقهای منطقه «هور الهویزه» و «جزیره مجنون» (که در ۱۲کیلومتری مرز ایران در داخل خاک عراق قراردارد), تلفات وحشتناکی به جای نهاد. بیشترین تلفات بر «لشکر نصر» وارد شد تا آنجا که صحنه گردانان جنگ, ناچار شدند بقایای آن لشکر شکست خورده را به عقب برگردانند. به گزارش خبرگزاریها, انبوه کشته های رژیم در تمام مسیر یورش, بر زمین مانده بود و نیروهای رژیم به هنگام عقب نشینی فرصت و موقعیت جمع آوری آنها را نداشتند.
خمینی در روز ۱۴ اسفند ۶۲, وجود انبوه تلفات در این یورش را انکار کرد و گفت: «ممکن است که بعضی اذهان ساده یک وقت باورکنند. این مسائل (=شمار بسیار زیاد تلفات) را, باور نکنید. مساٌله این طور نیست... آنها صد مقابلش می کنند (= آن را صدبرابر می کنند)...»
فردای سخنان خمینی, رفسنجانی در مورد شمار تلفات این یورش گفت: «... قضیه را این قدر بزرگ کردند که ممکن است خودشان هم دچار اشتباه بشوند. در رسانه های خود از تلفات ایران... تقریباً, هزار برابر حرف می زنند. ما در آن درگیری, که اینها کردند, ممکن است که تلفات معدودی, مثلاً صد تا پنجاه تا, شاید هم کمتر ـ رقم دقیقش را نمی دانم ـ طبعاً پیش بیاید...» (کیهان, ۱۵ اسفند۶۲).
رفسنجانی, چند روز بعد (۱۹ اسفند ۶۲), برای این که ابعاد وحشتناک کشته ها را بپوشاند, در نماز جمعه تهران, به صحنه آمد و رقم قبلی را اندکی بالابرد و گفت: «... آمدند یک صحنه سازی کردند که آدم لجش از این روزنامه نگارها و فیلمبردارها درمی آید. ما در سراسر جبهه شهید داشتیم؛ در چزابه داشتیم؛ در چیلات داشتیم؛ در طلایه داشتیم... اینها اجساد شهدای ما را جمع کردند, تا مثلاً, به یک رقم هفتصد ـ هشتصد برسد... یا کشته های خودشان را به آن جا آوردند. اصلش دروغ است... خبرنگارها را بردند از آن صحنه فیلم برداشتند و در دنیا پخش کردند که ببینند اجساد ایرانیها اینجا را پرکرده است. من نمی گویم به رادیوها گوش ندهید, اما, وقتی گوش می دهید با دقت گوش بدهید. حرفهایی را که می شنوید یک قدری روی آن بایستید, تحلیل کنید, حساب کنید...» رفسنجانی در همین روضه خوانی خطاب به خانواده های کشته شدگان جنگ گفت: «ما راهی برای توقف جنگ نداریم»! (رادیو رژیم, ۱۹ اسفند۶۲).
در حمله «خیبر» تلفات نیروهای رژیم بسیار زیاد بود, به طوری که رسانه های بین المللی از آن با عنوان «قصابی بزرگ» یاد کردند. مثلاً, روزنامه کوتیدِیَن, چاپ پاریس, در روز دوم مارس ۱۹۸۴ (۱۲ اسفند ۶۲) درباره این تهاجم خونین نوشت: «... منطقه یی به وسعت ۲۰۰کیلومتر مربع مملو از گوشت و استخوان انسان...»
مطبوعات و رسانه های بین المللی کشته ها و مجروحان ایرانی این تهاجم خونبار را بیش از صد هزار تن برآورد کردند. «در آن تهاجم جنایت بار, دست کم, بیش از ۵۰ هزار دانش آموز اعزامی از شهرها و روستاهای ایران قربانی شدند».
رژیم جزایر مجنون را به بهای به کشتن دادن دهها هزار تن ـ که اکثرشان دانش آموز بودند ـ به تصرف درآورد و آن را «فتح الفتوح» نامید تا بتواند با تبلیغات گسترده بر روی اهمیت این جزیره ابعاد وحشتناک تلفاتش را بپوشاند.
«حمله آخر» نه تنها مژده پیروزی نزدیک و فتح نهایی را در پی نداشت بلکه رژیم جنگ طلب را در چنبره جنگی سهمگین گرفتار کرد و سرانجام خمینی را به جایی رساند که ناچار شد زهر آتش بس را سربکشد و آرزوی «سرنگونی قطعی صدام» را به گور ببرد.
این یورش در مردابها و باتلاقهای منطقه «هور الهویزه» و «جزیره مجنون» (که در ۱۲کیلومتری مرز ایران در داخل خاک عراق قراردارد), تلفات وحشتناکی به جای نهاد. بیشترین تلفات بر «لشکر نصر» وارد شد تا آنجا که صحنه گردانان جنگ, ناچار شدند بقایای آن لشکر شکست خورده را به عقب برگردانند. به گزارش خبرگزاریها, انبوه کشته های رژیم در تمام مسیر یورش, بر زمین مانده بود و نیروهای رژیم به هنگام عقب نشینی فرصت و موقعیت جمع آوری آنها را نداشتند.
خمینی در روز ۱۴ اسفند ۶۲, وجود انبوه تلفات در این یورش را انکار کرد و گفت: «ممکن است که بعضی اذهان ساده یک وقت باورکنند. این مسائل (=شمار بسیار زیاد تلفات) را, باور نکنید. مساٌله این طور نیست... آنها صد مقابلش می کنند (= آن را صدبرابر می کنند)...»
فردای سخنان خمینی, رفسنجانی در مورد شمار تلفات این یورش گفت: «... قضیه را این قدر بزرگ کردند که ممکن است خودشان هم دچار اشتباه بشوند. در رسانه های خود از تلفات ایران... تقریباً, هزار برابر حرف می زنند. ما در آن درگیری, که اینها کردند, ممکن است که تلفات معدودی, مثلاً صد تا پنجاه تا, شاید هم کمتر ـ رقم دقیقش را نمی دانم ـ طبعاً پیش بیاید...» (کیهان, ۱۵ اسفند۶۲).
رفسنجانی, چند روز بعد (۱۹ اسفند ۶۲), برای این که ابعاد وحشتناک کشته ها را بپوشاند, در نماز جمعه تهران, به صحنه آمد و رقم قبلی را اندکی بالابرد و گفت: «... آمدند یک صحنه سازی کردند که آدم لجش از این روزنامه نگارها و فیلمبردارها درمی آید. ما در سراسر جبهه شهید داشتیم؛ در چزابه داشتیم؛ در چیلات داشتیم؛ در طلایه داشتیم... اینها اجساد شهدای ما را جمع کردند, تا مثلاً, به یک رقم هفتصد ـ هشتصد برسد... یا کشته های خودشان را به آن جا آوردند. اصلش دروغ است... خبرنگارها را بردند از آن صحنه فیلم برداشتند و در دنیا پخش کردند که ببینند اجساد ایرانیها اینجا را پرکرده است. من نمی گویم به رادیوها گوش ندهید, اما, وقتی گوش می دهید با دقت گوش بدهید. حرفهایی را که می شنوید یک قدری روی آن بایستید, تحلیل کنید, حساب کنید...» رفسنجانی در همین روضه خوانی خطاب به خانواده های کشته شدگان جنگ گفت: «ما راهی برای توقف جنگ نداریم»! (رادیو رژیم, ۱۹ اسفند۶۲).
در حمله «خیبر» تلفات نیروهای رژیم بسیار زیاد بود, به طوری که رسانه های بین المللی از آن با عنوان «قصابی بزرگ» یاد کردند. مثلاً, روزنامه کوتیدِیَن, چاپ پاریس, در روز دوم مارس ۱۹۸۴ (۱۲ اسفند ۶۲) درباره این تهاجم خونین نوشت: «... منطقه یی به وسعت ۲۰۰کیلومتر مربع مملو از گوشت و استخوان انسان...»
مطبوعات و رسانه های بین المللی کشته ها و مجروحان ایرانی این تهاجم خونبار را بیش از صد هزار تن برآورد کردند. «در آن تهاجم جنایت بار, دست کم, بیش از ۵۰ هزار دانش آموز اعزامی از شهرها و روستاهای ایران قربانی شدند».
رژیم جزایر مجنون را به بهای به کشتن دادن دهها هزار تن ـ که اکثرشان دانش آموز بودند ـ به تصرف درآورد و آن را «فتح الفتوح» نامید تا بتواند با تبلیغات گسترده بر روی اهمیت این جزیره ابعاد وحشتناک تلفاتش را بپوشاند.
«حمله آخر» نه تنها مژده پیروزی نزدیک و فتح نهایی را در پی نداشت بلکه رژیم جنگ طلب را در چنبره جنگی سهمگین گرفتار کرد و سرانجام خمینی را به جایی رساند که ناچار شد زهر آتش بس را سربکشد و آرزوی «سرنگونی قطعی صدام» را به گور ببرد.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen