24 April 2011

منوچهر هزارخانی - مشکل استثنا با قاعده

یک‌شنبه، ۰۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۰ / ۲۴ آوریل ۲۰۱۱
صورت مسأله خیلی ساده به نظر می رسد: مجاهدین دو ایراد اساسی دارند. یکی این که آرمانگرایند و حواسشان نیست که عصر آرمانگرایی تمام شده است. هر چه شاگرد شوفر ”بشریت” داد می زند که به آخر خط رسیده ایم، به خاتمه دوران ایدئولوژیها، به پایان تاریخ؛ به همان جایی رسیده ایم که می بایست برسیم، به جامعه وفور و تمدن مصرفی، وفور بنجلهای ارزان چینی برای خوشبختی ”بشریت” فرودست و مصرف بی دریغ و بی حساب منابع طبیعت برای خوشبختی بیشتر ”بشریت” فرا دست؛
اینها اصلا توجه نمی کنند. می گویند ممکن است بعضیها کرکره تاریخ را پایین کشیده باشند ولی برای ما هنوز خیلی کارهای تاریخی باقی مانده است که باید بکنیم. و از همه آنها مبرمتر، سرنگونی”بی تنازل”رژیم ولایت فقیه. علت این نابهنگامی ”تاریخی” شاید اتفاقا این باشد که آرمانشان هپروتی نیست، زمینی زمینی است و خیلی زود و آسان قابل ترجمه به زبان سیاست. لابد از همین رو هم هست که این آرمانگرایان دیگر لازم نیست لباس یا آرایش عوض کنند تا به هیأت مبارزان سیاسی در آیند (مرا می بخشید، می خواستم بگویم ”فعال سیاسی”؛ هنوز عادت نکرده ام در همه جا واژه نامه توصیه شده از طرف آکادمی فعالیتهای مدنی بی خشونت و کم هزینه را به کار ببرم). ”فعالیت”سیاسی در همان آرمانشان مندرج است. منتها اشکال کارشان در این است که بیست و چهارساعته آرمانگرایند و فعال. پیش از آن که تاریخ به آخر خط برسد، خیلیها بودندـ شاید هنوز هم باشند ـ که روزها مترقی و حتی انقلابی بودند، شبها محافظه کار، یا بیرون خانه سوسیالیست بودند، درون خانه نیمچه فاشیست، یا در ادعا رادیکال بودند، در عمل ولنگار. بی نیازی از این پیچ و تاب خوردن بر حسب مقتضیات زمان و مکان را آن وقتها در چریکها می شد سراغ کرد و به همین دلیل هم مورد تحسین و احترام مردم عادی قرار داشتند. حالا ”بعد از تمام شدن تاریخ، این خصلت را به عقب ماندگی ذهنی یا به شستشوی مغزی نسبت می دهند یا مثل ” آن آقا” از نشانه های زورپرستی می شمارند. و چه تلاشها که برای نجات یا ارشاد این قربانیان یا فریب خوردگان با چرک کردن دوباره این شستشو شدگان صورت نگرفته است. نه تنها تلاشهای صلیب سرخی و هلال احمری، بلکه هم چنین ”جهاد”های بزرگ سیاسی، مالی، اطلاعاتی، دیپلوماتیک و حتی جنگی. از بی حاصل ـ یا کم حاصل ـ ماندن این تلاشها تا کنون اگر بتوان نتیجه یی گرفت، آن نتیجه درست نبودن تفسیرها و لزوم تجدید نظر در آنهاست. مجاهدین در عرصه سیاست، از قضا انعطاف پذیر و اهل تعامل‌اند. مطالباتشان در این زمینه هیچ وقت ماکزیمالیستی نیست، به قول امروزیها ”حداقلی” است. این حداقل هم، خودشان بارها اعلام کرده‌اند، آزادی اندیشه و بیان است. این خواست را آنها هم با خمینی، حاکم مستبد بعد از انقلاب ۵۷ ـ در میان گذاشتند و با سرکوب پاسخ گرفتند، هم با شیراک در پاریس، که خواستار ”خویشتنداری” آنها از بیان و آزاد اندیشه‌هاشان شده بود، و هم، در همان اوایل قیام مردمی، با یا حسین ـ میر حسین و یا مهدی ـ شیخ مهدی، ”همراهان جنبش سبز” که خیلیها ـ از جمله شاید خود حضرات ـ حاکمان آینده تصورشان می کردند.
 اصلا زیاده‌طلب نیستند، اما در تلاش برای به‌دست آوردن آن چه می‌خواهند استوارند و خستگی‌ناپذیر؛ و به گمان من از این طریق نوعی اخلاق مبارزاتی (منظورم ”فعالیتی” است) وارد دنیای سیاست کرده اند.
آرمانگرا بودن مجاهدین را از تسلیم ناپذیریشان هم می‌توان دریافت. وقتی پای دیوارشان می‌گذارند که یا تسلیم شوند ـ یعنی به آرمانشان پشت کنندـ یا بمیرند، آن وقت مرگ را بر تسلیم شدن ترجیح  می دهند. در فیلمهای گرفته شده از تهاجم مزدوران مالکی به اشرف، این انتخاب بنیادین ـ همان که خودشان به آن چشم انداز عاشورایی می گویند ـ در چهره تک تک مدافعان اشرف قابل خواندن بود، از جمله در چهره کسانی که دیگر با مرگ فاصله یی نداشتند. شک نیست که این انتخاب تراژیک ـ یعنی پرداخت بهای وفاداری به آرمان با هستی خود ـ چون قاعده کلی نیست بلکه استثناست، خیلیها را می ترساند و برای توجیه این ترس ـ که در واقع امری طبیعی است، ولی اعترافش طاقت فرسا ـ آنها را به نظریه پردازی وا می دارد. در مورد مجاهدین انواعش گفته شده است: شهادت طلبی، فرار از زندگی، شیفتگی در برابر مرگ،... تقریبا می توان مطمئن بود که بسیاری از این کسان، در تظاهرات و گردهماییهای شورانگیز سیاسی، بارها شعارهایی نظیر ”یا مرگ یا آزادی” را شنیده و از شنیدنش به شور و هیجان آمده و چه بسا خود از ته دل آن را فریاد کرده اند. اما لابد هیچ وقت از خود نپرسیده اند که شعاری که به صورت حرف آنها را به شور و هیجان می اندازد چرا موقعی که به عمل در می آید برایشان دافعه پیدا می کند. کسانی که آرمانگرایی مجاهدین را، باز به قول امروزیها، در ”سپهر” پاتولوژی قرار می دهند و تفسیر می کنند، بد نیست برای تمرین ذهنی این معادله یک مجهولی را حل کنند: سابقا در ارتش، اولین چیزی که به سربازان تازه وارد یاد می دادند این بود که به ذهن بسپارند که تفنگ به منزله ناموسشان است و باید از آن چون ناموسشان حراست و حفاظت کنند. این ”تفنگ دوستی” در سازمانهای چریکی ضریب هم می خورد، چون تفنگ، علاوه بر ناموس، وسیله حفظ جانشان هم بود. حالا بگویید چطور می شود که یک ارتش رزمنده شورشی، از یک سو، در مذاکره با آمریکاییان حاضر می شود انبوه سلاحهای سبک و سنگینش را به آنها تحویل دهد و خم به ابرو نیاورد، ولی از طرف دیگر، در برابر تهاجم سربازان مسلح عراقی برای تصرف محل سکونتشان با دست خالی و بدن بی دفاع در مقابل گلوله و خمپاره می ایستد ولی عقب نمی نشیند.
ارباب بی مروت دنیا آرمانگرایان را دوست ندارند، چون قابل کنترل نیستند، فیلشان خیلی زود یاد هندوستان می‌کند و آن وقت ممکن است همه کاسه کوزه هایی را که آنها، پس از پایان تاریخ، با هزار زحمت کنار هم چیده اند، به هم بریزند. مجاهدین هم با همه انعطافی که دارند و صداقتی که در پایبندی به قرار و مدارها از خود نشان می دهند، از این دافعه برکنار نیستند و این رازی نیست که افشایش فقط در توان ویکی لیکس باشد. اما تنها ایرادشان آرمانگرایی نیست، بزرگترین ایرادشان هم آرمانگرایی نیست. ایراد دیگر و بسیار مهمترشان این است که تشکیلات منضبط و محکمی هم دارند، نه برای رستگارشدن در آن دنیا، برای سرنگون کردن رژیم آخوندها در همین دنیا. و این، در دنیای توازن قوا، البته مسأله یی نیست که بتوان به سادگی نادیده اش گرفت. بی رودر بایستی می توان گفت که از میان بردن تشکیلات مجاهدین هدفی بوده که خیلیها در طول زمان، به دلایل گوناگون، در تحققش مشارکت داشته یا دست کم تحققش را آرزو می کرده اند. در صف اول و جلوتر از همه رژیم آخوندی قرار دارد که بیش از سی سال است در این راه کوشیده، همه راههای شناخته و ناشناخته را رفته، تمام شگردها را به کار گرفته و از همه امکاناتش استفاده کرده است. ماجرایش نیاز به بازگویی ندارد، مجالی هم در این جا برای این کار نیست.
 از کشورهای دیگر، آمریکا در صدر ”جهادگران” است، اول با قراردادن سازمان مجاهدین در لیست سازمانهای تروریستی برای خوشایند آخوندها، در جریان جنگ عراق با گستردن فرش بمب بر تمامی پایگاههای مجاهدین در عراق برای از بین بردن افراد، سپس با خلع سلاح آنها در برابر تعهد به حفاظت، بعد با گشودن ”تیف” در کنار اشرف برای بیرون کشیدن رزمندگان از آن قرارگاه با وعده زندگی مرفه در کشورهای غربی و سرانجام با تحویل دادن ”حفاظت” به عراقیها و روبرگرداندن برای ندیدن فاجعه هایی که ”محافظان” جدید به وجود آوردند.
 کشور فرانسه در مرتبه بعد قرار دارد، اول با دادن اولتیماتوم برای قطع فعالیت سیاسی یا ترک خاک فرانسه، بعد با ایجاد انواع تضییقات برای پناهندگان مجاهد و هوادار شورای ملی مقاومت، سپس با هجوم گسترده پلیس به مقر شورا به اتهام فعالیت تروریستی و پنهان کردن اسلحه و گشودن پرونده جنایی بر اساس این اتهام که دنباله های طولانی و مفصلش هنوز ادامه دارد.
 در مرتبه بعد کشور انگلستان است که اول سازمان مجاهدین را در لیست سازمانهای تروریستی انگلیس قرار داد، بعد آن را با تشریک مساعی دیگران، به جامعه اروپا هم قبولاند. کشورهای دیگر اروپایی هم، به خصوص در دوران تدارکاتچی بودن خاتمی، هر بلایی که توانستند بر سر مجاهدین آوردند تا سازمانشان را متلاشی کنند. از عراق هم حرفی نمی زنم چون جنایاتی که مرتکب شده و می شود و دروغهایی که، به سبک احمدی نژاد، برای توجیه جنایاتش سر هم می کند، موضوع روز است. مجاهدین به مجموعه این خوشرقصیها و خوش خدمتی های شیطانهای بزرگ و کوچک به اسلام عزیز می گویند ”سیاست مماشات”
در این میان پاره یی از محافل اپوزیسیون خارج کشوری هم با ”سیاست مماشات” ـ در حدی که به از میان بردن تشکیلات مجاهدین ربط پیدا می کند ـ کاملا توافق دارند. ”اصلاح طلبان” حکومتی و متاستازهای خارج کشوریشان را که در انواع و اقسام رسانه ها، نهادها، بنیادها، مؤسسات آموزشی و تحقیقی، دانشگاهها و... جاسازی شده اند، من جزء اپوزیسیون حساب نمی کنم. آنها ”خواص بی بصیرت” اند (دارم از جیب بی انتهای ”حضرت آقا” برای پیشبرد گفتگوی تمدنها، حاتم‌بخشی می کنم) بزرگترین وظیفه شان در خارج کشور آن است که به محض شایع شدن احتمال خروج مجاهدین از لیست سیاه، به جهاد جهانی برای خنثی کردن این ”توطئه” بپیوندند و طرز عمل ”دیدبان حقوق بشر” در این زمینه را در چند سال پیش، الگو قرار دهند. اختلاف آنها با جناح غالب به اپوزیسیون واقعی مربوط نیست، از نوع اختلاف سهامداران در یک شرکت سهامی، یا جناحهای مختلف در یک باند مافیایی، است.
با آنها هم که در نهایت قصدشان نجات مجاهدین خوب از دست رهبری بد است، حرفی برای زدن وجود ندارد. اما به کسانی که از راه دلسوزی برای مقاومت و دغدغه خاطر برای حفظ جان اشرفیها مصرانه خروج آنها از عراق را پیشنهاد می کنند، می خواهم یادآوری کنم که خود مجاهدین در میان راه حلهایی که برای پذیرششان آمادگی دارند، یکی هم راه  حل خروج از عراق را قرار داده و آن را اعلام کرده اند، البته با شرایطی که برایش گذاشته اند، چون هیچ دلیلی ندارد که شرایط را جنایتکاران معین کنند. صرفنظر از این که رزمنده یی که سینه‌اش را سپر گلوله می کند، کسی نیست که برای حفظ جان حاضر به پذیرش هر شرطی باشد، گمان می کنم پذیرش هر نوع شرط تحمیلی یا حتی پذیرش خروج بی هیچ قید و شرط، یک مقاومت رزمنده و سرسخت را تبدیل به ”بوت پیپل” می کند و این نهایت آرزوی رژیم است. برای این کار هم جمع موسوم به ”خانواده های مجاهدین” مدتهاست پشت در اشرف عربده می کشند گویا اخیرا خانم سینگلتون هم به آنها ملحق شده است. واجب کفایی را همانها انجام خواهند داد، نیازی به مشارکت اپوزیسیون نیست.

اسماعیل خویی - اعتراض به یورش بردنِ تاتاروارِ ارتشیان عراقی به شهر اشرف

یک‌شنبه، ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ / ۱۰ آوریل ۲۰۱۱
آزادگان وآزادیخواهانِ ایران وجهان:پنجه ی جنایت کار وشرارت بارِ فرمانفرمایی ی آخوندی یک بار دیگر از آستینِ خون آلودِ آدمکشانِ مالکی ی مزدور بیرون آمد و، در شهر اشرف، بر گلوگاهِ سازمانِ مجاهدینِ خلقِ ایران نشست.
 شگفت انگیز و دریغ آور این است که یورش بردنِ تاتاروارِ ارتشیانِ عراق به شهرِ اشرف و کشتار و زخمی کردنِ گروهی از فرزندانِ تبعیدی ی ایران زیر نگاهِ آگاه اما بی اعتنای ارتشِ آمریکا بود که انجام گرفت. وبه یاد آوریم که آمریکا جنگ افزارهای مجاهدین را از ایشان گرفت تا از حقوقِ بشری و به ویژه از حقِ پناهندگی ی تک تک شان پیگیرانه پشتیبانی کند! وچنین است که جگر خراش و جانگداز می شود نگریستن در میدانکی که در آن ارتشیانی سراپا مسلح و به راستی (نمی دانم چرا؟!) خشمگین به جانِ تبعیدیان رزم آوری می افتند که – به لطفِ آمریکا! – ناگزیرند با دستان تهی از هر جنگ افزاری، و تنها به زورِ بازو و – در اوجِ ناگزیری – به سنگ پاره و چوبدست، از جان و هستی ی سازمانی ی خویش دفاع کنند.
آمریکا، بدینسان، نشان می دهد که پرچمداری ی خویش در پیشبردِ جهانی ی دمکراسی و حقوق بشر را، دراین گونه بزنگاه های سیاسی، به هیچ روی جدی نمی گیرد.
دولت های پیشرفته ی اروپایی نیز، هیچ یک، در این زمینه، اخلاقی تر و درست کردارتر از آمریکا نیستند.در این میان، می مانند آزادگان وآزادیخواهانِ ایران و جهان، وسازمان ها و نهادهای پشتیبانِ حقوقِ بشر.اینان، همگان با هم، وظیفه منداند که نه تنها به گفتار، بل، که با هر گونه ی ممکنی از کردارِ گروهی ی سازمان یافته و به سامان، به پشتیبانی از حقوقِ انسانی و جهانی ی مجاهدین برخیزند: و نگذارند، دست کم بیرون از ایران، با فرزندانِ دلیر و ستیهنده ی این سرزمین همان رود که در درونِ ایرانِ شهنشیخ زده می رود.رفتارِ آزادی ستیزانه و خونریزانه ی مالکی با مجاهدین البته باید سخت نکوهیده شود. این کار بی گمان بایاست، اما به هیچ روی بس نیست. همدستی و همگنی ی جهان نگرانه ی مالکی با فرمانفرمایی ی آخوندی باید افشا شود، تا روشن گردد که این دینوسورِ سیاسی شایسته ی فرمان راندن بر عراقی نیست که بیشترینه ی مردمان اش خواهانِ جدایی دین از حکومت اند و می خواهند و می کوشند تا در راستای دمکراسی و برخوردار شدن از همه ی حقوق انسانی و جهانی ی خویش پیش روند.
زنده باد آزادی!
زنده باد دموکراسی و حقوق بشر!
دین از حکومت جدا باد!
نابود باد فرمانفرمایی ی آخوندی!
اسماعیل خویی فروردین ۱٣۹۰،بی درکجای لندن

هادی خرسندی - بنی آدم ؟

سه‌شنبه، ۲۳ فروردین ۱۳۹۰ / ۱۲ آوریل ۲۰۱۱
 قشون مالکی با تانک و خمپاره به اشرف زد اوباما صحنه را دید و برای مالکی کف زد! نه. شعرم نمیآید. حرفم نمیآید. عکس های این جوانان را که می بینم، فکر میکنم: آه، کدامشان بود رفت زیر چرخ آن هیولای چهارچرخ؟ آن ماشین وحشت و مرگ؟ آه، کدامشان بود در خون خود میغلطید؟ آه هموطنان مظلوم من. چهره ی راننده ای که مجاهدان را زیر گرفت در نظر مجسم میکنم. چه لبخند پیروزمندانه ای کنج لب دارد. آه. چقدر شبیه احمدی نژاد است. چقدر شبیه خامنه ای است .... چقدر شبیه کدیور است ... شبیه رفسنجانی است .... شبیه خاتمی است .... شبیه میرحسین است .... چرا راه دور میروم؟ چقدر شبیه این آقائی است که امروز توی کافی-شاپ دیدمش. ایرانی بود. فارسی حرف میزد. اما وقتی حرف میزد، قیافه اش شبیه راننده ی عراقی آن نقاله ی مخوف شده بود. عجله داشت. تند و تند یک چیزهائی گفت و رفت. پرید توی ماشین شیکش، شیشه را کشید پائین و باز یک چیزهائی گفت و گاز داد و رفت. گمانم رفت که با اتومبیلش مجاهد زیر بگیرد.

وضعیت حاد جسمی زندانی سیاسی سعید ماسوری و ممانعت بازجویان وزارت اطلاعات از درمان وی


سه‌شنبه، ۲۳ فروردین ۱۳۹۰ / ۱۲ آوریل ۲۰۱۱
 زندانی سیاسی سعید ماسوری از ناراحتی حاد گردن درد و کلیه به شدت رنج می برد ولی بازجویان وزارت اطلاعات از درمان او ممانعت می کنند.
زندانی سیاسی سعید ماسوری بیش از ۶ ماه است که از ناراحتی حاد گردن درد و کلیه درد و ناراحتی لثه رنج می برد.ناراحتیهای او اخیرا همراه با دردهای شدید و مستمربه حد طاقت فرسایی شدت یافته است که آرامش و قرار را از او سلب کرده است. زندانی سیاسی سعید ماسوری تا به حال بارها خواستار رسیدگی به وضعیت جسمی اش شده است ولی از درمان او خوداری می کنند. عامل اصلی ممانعت از درمان این زندانی سیاسی بازجویان وزارت اطلاعات می باشند.بازجویان وزارت اطلاعات بطور سیستماتیک بیماریهای جسمی زندانیان سیاسی را به عنوان وسیله ای برای تحت فشار و مورد شکنجه قرار دادن زندانیان سیاسی بکار می برند.
دکتر سعید ماسوری در سال ۱۳۷۹ توسط مأمورین وزارت اطلاعات دستگیر و چند سال در سلولهای انفرادی زندان دزفول،اهواز و بند ۲۰۹ زندان اوین بسر برد. او در طی این مدت تحت شکنجه های وحشیانه جسمی و روحی قرار داشت. در سال ۱۳۸۱ مورد محاکمه قرار گرفت و به اعدام محکوم شد ولی با فشارهای بین المللی حکم اعدام او به حبس ابد تبدیل گردید و در حال حاضر در سالن ۱۲ بند ۴ زندان گوهردشت کرج در شرایط حاد جسمی و بدون درمان زندانی است.
در حال حاضر تعدادی زیادی از زندانیان سیاسی دچار بیماریهای حاد جسمی هستند مانند،بیماری قلبی،بیماری کلیوی،ریه،فشار خون ، کمر درد و غیره و جان بعضی از آنها به دلیل بیماریهای حاد قلبی و تنفسی و عدم درمان در معرض خطر جدی قرار دارد که از جملۀ آنها می توان فعال کارگری منصور اسالو،ماشالله حاثری،شیرمحمد رضایی ،سعید متین پور،حسن رونقی ملکی ،فرح واضحان،کبری بنازاده امیر خیزی،محمد صدیق کبودوند را نام برد .
از طرفی دیگر محدودیتهای غیر انسانی و قرون وسطایی علیه زندانیان سیاسی سالن ایزوله شدۀ ۱۲ بند ۴ با شرایط طاقت فرسایی ادامه دارد. زندانیان سیاسی حتی از داشتن روزنامه های حکومتی محروم و در بایکوت خبری کامل قرار دارند،ازتماسهای تلفنی و ملاقاتهای حضوری محروم هستند و حتی ملاقاتهای کابینی را برای بعضی از زندانیان چند ماه است که قطع کرده اند که از جملۀ آنها زندانی سیاسی ارژنگ داودی را می توان نام برد ،یورشهای مستمر به درون سالن زندانیان سیاسی توسط گارد زندان و تخریب حداقل وسایل زندانیان سیاسی بطور مستمر ادامه دارد.بستن ناگهانی و بی دلیل دربهای سالن برای مدت طولانی.قرار دادن حداقل ۲ دستگاه پارازیت در سالن که منجر به سر درد ،تهوع ،سرگیجه ، ضعف و سایر تبعات دیگر شده است . این محدودیتهای غیر انسانی علاوه برمحدودیتهایی است که پیش از این علیه زندانیان سیاسی بکار برد می شد.
سیاست سرکوب خونین مردم ایران و ایجاد شرایط طاقت فرسا علیه زندانیان سیاسی توسط ولی فقیه علی خامنه ای تعیین می شود و بوسیلۀ نیروهای سرکوبگر انتظامی و نظامی ، صادق لاریجانی رئیس منصوب قوۀ قضاییه،وزارت اطلاعات و سازمان زندانها به اجرا گذاشته می شود.

05 April 2011

حمشید پیمان ـ کژدمانی که نیـش رافقط از ره کین می زنند

پنج‌شنبه، ۱۱ فروردین ۱۳۹۰ / ۳۱ مارس ۲۰۱۱
AddThis Social Bookmark Button
درسال ۱۹۹۷ و در زمان ریاست جمهوری آقای بیل کلینتون ،وزارت امور خارجه آمریکا نام سازمان مجاهدین خلق را در لیست سازمان های تروریستی  گذاشت. از همان وقت هم آشکار بود که دولت آمریکا برای تسخیر دل جنایتکاران حاکم بر جمهوری اسلامی( که ولی فقیه اش خامنه ای، رئیس مجلس تشخیص مصلحتش هاشمی بهرمانی  ، رئیس جمهورش خاتمی و سخنگوی دولت و وزیر ارشادش عطاءالله مهاجرانی  و نظریه پردازانش امثال محسن کدیور وامثال او بودند) مرتکب چنین عمل زشتی شده است. و اکنون که مدتهاست کشورهای عضو اتحادیه اروپا بر این اقدام مهر ابطال زده اند و بسیاری از برجسته ترین شخصیت های حقوقی و حقیقی  آمریکائی خواستار بیرون آوردن نام مجاهدین از لیست تروریستی  شده اند، عمّال مستقیم و غیر مستقیم رژیم آخوندی و مواجب بگیران و نوکران بی جیره آن ، به تلاش و تقلا افتاده اند که جلوی امر محتومی را بگیرند که فقط تاریخش وقوعش هنوز مشخص نشده است .
اخیرا یکی از عشاق حسرت بر دل جمهوری اسلامی که همه ی جنایت های رژیم را، دست کم طی بیست و پنج سال گذشته یا تایید کرده و یا بعضی اوقات باسکوتش  رضایتش را بروز داده است، در مقابل کوشش گسترده ی جهانی برای احقاق حق مجاهدین خلق ، مزاجش آتشین شده و عنان ازکف داده و پرده ها را  کنار زده و آشکارا دشمنی اش را با مجاهدین اعلام کرده است. او در نامه ای که به اتفاق همپالکی دیگری به اسم احمد صدری برای خانم کلینتون ، وزیر امور خارجه آمریکا نوشته است، هم ترس خود و هم وحشت رژیم جمهوری اسلامی از بیرون آمدن نام مجاهدین از لیست تروریستی را ابراز داشته است.
نگرانم، نگرانم که تو یار دگرانی
محسن کدیور در آغاز نامه اش مدعی میشود که؛" وزارت خارجه امریکا با تصمیمی سرنوشت ساز مواجه است، تصمیمی که می تواند یک حرکت دموکراتیک ملی را متوقف یا حمایت کند."
جنایت های بی حد و مرز  سی و دو ساله ی رژیم جمهوری اسلامی  را کسانی محکوم نمی کنند که دل در هوای این رژیم دارند. از آنجا که گذاشتن نام سازمان مجاهدین در لیست تروریستی ، مطلوب این نظام و بخشی از تلاش های آمریکا برای کنار آمدن با آن بوده است، عقل حکم می کند که مخالفان ادامه حیات این رژیم باید از این همدلی و همراهی کشورهائی مانند آمریکا با این مجموعه ی فاسد و جنایتکار ناراحت شوند.  احزاب و سازمان ها و شخصیت های سیاسی متعددی هستند که  کم و بیش با مجاهدین مخالفندو گاهی وقت ها بعضی از مخالفت ها به مرز دشمنی هم رسیده است. اما من تا کنون نشنیده ام و در جایی نخوانده ام که آن دسته از احزاب و سازمان ها و شخصیت های سیاسی که برای  آزادی ودموکراسی  در ایران از طریق حذف تمام عیار بزرگترین مانع تحقق آزادی و دموکراسی ، یعنی رژیم جمهوری اسلامی ،مبارزه می کنند، جدا از  موافقت یا مخالفتشان با سازمان مجاهدین خلق ، هیچگونه توافقی  و اندک رضایتی نسبت به قرار دادن این سازمان در لیست سازمان های تروریستی نشان داده باشند .  محسن کدیور و همروانش باید از این بابت شادمان باشند که در این طبقه نمی گنجند و البته از این بابت یک متحد و همراه بسیار بدنام و بدسابقه تر از خود یعنی نظام جمهوری اسلامی را دارند .
سوارکاری با یابوی از نفس افتاده ی نظام آخوندی
محسن کدیور برای اثبات حقانیتی که ندارد ، به ترفند ها ی پوسیده و از کار افتاده ی وزارت بدنام اطلاعات رژیم چنگ می اندازد و مجاهدین را متهم می کند که در سالهای پسین جنگ خمینی و عراق، به نفع نیروهای دشمن( یعنی عراق) وارد جنگ شده اند . این دروغ را از همان روزهای نخست جنگ ،خمینی برای قتل عام مجاهدین عنوان و تکرار کرد و با همین بهانه هزاران تن از زنان و مردان کشورمان را کشت. امروز که سال ها از پایان آن جنگ و نیز سقوط دولت صدام حسین گذشته است و چیزی از آن دولت پنهان نمانده است و عناصر وابسته و تحت امر نظام آخوندی هم بر تمامی اسناد و مدارک محرمانه و غیر محرمانه و سرّی و بکلی سرّی رژیم پیشین عراق اشراف دارند، تاکنون نتوانسته اند سندی محکمه پسند  در مورد شرکت مجاهدین در جنگ ، به نفع صدام حسین  ارائه کنند. عرصه در این مورد چنان بر آنها تنگ است که علیرغم تمایل خودشان و اشتیاق پنهان نشدنی رژیم آخوندی، حتی از جعل و ارائه اسنداد ساختگی هم عاجز بوده اند. با این اوصاف ادعای محسن کدیور و همپالکی هایش را ممکن است عده ای به حساب بلاهت آنها بگذارند. من امّا آن را نشانه ی حقد و حسد توام با دشمنی کوری می دانم که سالهاست به آن مبتلایند و علاج ناپذیر می نماید.  در رابطه با همین دشمنی با مجاهدین و ایستادن در جانب رژیم است که هزاران بار و به زبان های مختلف فریاد برآورده اند که در قاموس آنها ، در رویاروئی مجاهدین و رژیم خمینی البته که باید طرف رژیم خمینی را سفت و سخت گرفت.
یقه درانیدن از دست نیروی بی پایگاه و بی پناه
کدیور و همروانش  در نامه به کلینتون در رابطه با پایگاه مجاهدین در داخل کشور می نویسند؛
" سازمان مجاهدین خلق فاقد پایگاه سیاسی و یا حمایت مردمی قابل اعتنا در داخل ایران است، چرا که سالها در عراق از حمایت صدام حسین بهره مند بود. "
تا به حال این افراد به تبعیت از وزارت اطلاعات رژیم آخوندی مدعی بودند که مجاهدین هیچگونه پایگاهی ندارند . امّا باید دید چه اتفاقی افتاده است که محسن کدیور ناچار به اعترافی می شود که از نتیجه و عوارضش
گریزی نخواهد داشت . از فقدان پایگاه سیاسی و حمایت مردمی رسیده است به فقدان پایگاه سیاسی و حمایت مردمی "قابل اعتناء" . اعتراف از جانب کدیور بیش از اندازه یکافی گویا است و نیازی به تفسیر و توضیح ندارد. تنها به این نکته بسنده می شود که در و جود پایگاه سیاسی مجاهدین و حمایت مردمی از آنها تردیدنمی کند. می ماند کیفیت اعتناء به آن . این را از هزینه ای که رژیم جمهوری اسلامی چه در داخل کشور و چه در سطح جهانی برای مقابله با مجاهدین متحمل می شود می توان حدس زد. محسن کدیور و همروانش اگر چشمان و گوش هایشان را هم ببندند باز هم برایشان آن قدر قابل درک  است که ناگزیر به اقرار می شوند که آری مجاهدین حضور دارند و در داخل کشور پایگاه دارند و مورد حمایت مردمی هستند.
رجعت به عصر خمینی برای کسب دموکراسی
محسن کدیور و شرکاءاز بیست و سوم خرداد  هشتاد و هشت و  در پی جاماندن از حریف ، تا همین الان کوشیده اند که جنبش آزادی خواهی و حرکت دموکراتیک مردم ایران را  با ننگ سی ساله خود بیالایند . غافل از این که مردم ایران هرچه را ندانند این را بسیار خوب می دانند که ؛ نه هر که چهره برافروخت دلبری داند. مردم ایران برخلاف این پادوهای رانده شده از بارگاه نظام آخوندی ، خوب می دانند که شتر از پاهای پینه بسته اش پیداست که از کدام حمام  می آید. مردم ایران که طی سی و دوسال گذشته شاهد جنایت های فوق تصوری بوده اند که خمینی و وارثان و جانشینانش مرتکب شده اند ، خوب می دانند که شریکان جرم و دست و دامان آلوده گان  این نظام فاسد نمی توانند زیر عکس خمینی بنشینند و برای عصر از دست رفته ی او اشک بریزند و آرزوی بازگشت به آن روزگاران را بکنند و دم از دموکراسی و آزادایخواهی و برابری حقوق شهروندان ایرانی بزنند.مردم ایران خوب می دانند که ننگ درهم تنیدگی با خمینی با هیچ نیرنگ و رنگی و از جمله رنگ سبز پاک شدنی نیست. بنا براین بهتر است برای حضور تحمیلی و فرصت طلبانه و مفت خوترانه خود محملی جز محمل آزادی خواهی و مبارزه برای دموکراسی دست و پا کنند و بدانند که حساب جنبش مقاومت مردم ایران در برابر نظام جمهوری اسلامی از حساب سبزی پاک کن های حرفه ای دستگاه خمینی  کاملا جدا است .
ترس از مجاهدین یا از کاسه لیسان بارگاه خمینی؟
رژیم جمهوری اسلامی خود را به هر در و دیواری می زند و به هر چه دم دستش بیاید چنگ می زند تا شاید مانع بیرون آمدن نام مجاهدین از لیست ساز مان های تروریستی وزارت خارجه آمریکا شود. محسن کدیور و یارانش هم دقیقا همین کار را می کنند. علت سراسیمگی رژیم و جلز و ولز کردنش قابل درک است.  زیرا به درستی و از سی سال پیش تشخیص داده است که رشد مجاهدین مساوی است با ضعف و فتور و سر انجام سقوط خودش . محسن کدیور برای این دستپاچگی اش دلیل دیگری می آورد. او مدعی می شود که  بیرون آمدن نام مجاهدین از لیست تروریستی باعث تقویت و بقای نطام می گردد. دلیل محسن کدیور هرچه که باشد  عملا با رژیم همگامی می کند و خواست او را باز می تاباند.
 در این میان محسن کدیور می کوشد وحشت و هراس خود و سردسته های دو دوزه بازش از محبوبیت روزافزون و پیروزی های تعیین کننده مجاهدین در عرصه داخلی و بین المللی را به مردم ایران تعمیم دهد، با آن که می داند حنائی را که بر سر و صورت مالیده است رنگی ندارد.  او به خانم کلینتون التماس می کند که مجاهدین را از لیست سازمان های تروریستی بیرون نیاورد زیرا این کار به زیان جنبش سبز تمام می شود. اگر جنبش سبز مورد نظر محسن کدیور  آن چیزیست که مدعیان سر کردکی اش در زیر عکس خمینی و در سایه پرچم خرچنگ نشان جمهوری اسلامی به تبلیغش می پردازند، باید به او خاطر نشان کرد که این جنبش زمان درازی است که از جنبش افتاده است و بهتر است کدیور و همرنگانش سعی نکنند علت بی حرکتی آن را به بیرون آمدن مجاهدین از لیست تروریستی در اینده نزدیک یا دور نسبت دهند. همچنین  سعی نکنندبر قامت جنبش آزادیخواهی مردم ایران که روز به روز بالنده تر میشود ، با ادا و اطوارهای  کسانی که خمینی را حلوا حلوا می کنند و خامنه ای را پاکدامن معرفی می کنند ، قبای شراکت بپوشانند. البته وحشت امثال کدیور از بالندگی فزاینده ی مجاهدین به هیچ روی بی راه نیست . امّا این هراس با هراس مردم ایران تفاوتی اساسی دارد. نگرانی مردم این است که باز هم سنگ بسته بماند و سگ گشوده و به این ترتیب شارلاتان های تربیت شده در مکتب خمینی ، از جمله همین محسن کدیور و هموندانش ، ثمره مبارزه وجانفشانی های آنها را درست مانند بهمن پنجاه و هفت ملا خور کنند .