دمکراتهای متحد ایرانی

26 September 2010

"زیر و روی توطئه دولت پاسداران برای حذف " یارانه ها

جمعه، ۰۲ مهر ۱۳۸۹ / ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۰
اول مهرماه ۸۹
دولت پاسداران، پس ازبه کرسی نشاندن خواست خود در تدوین «قانون» موسوم به «هدفمند سازی یارانه ها»  وبه دست گرفتن ریش و قیچی برای اجرای آن، می خواهد ازنیمه دوم سال ۸۹، حذف «یارانه ها » وافزایش شدید قیمت مایحتاج مصرفی خانواده ها وموسسات صنعتی وکشاورزی را آغاز کند. برخی این حرکت را «جراحی خطرناک اقتصادی – اجتماعی » درایران تلقی می کنند.برخی از سخنگویان حکومت ازتریبون نمازجمعه وتریبون مجلس اعلام می کنند که جامعه ایران « دوران ریاضت » ی را درپیش رو دارو کارگزاران وسخنگویان دولت دراین مورد مدعی می شوند که « "همه چیز تحت کنترل است و مردم نگران نباشند.".به هرحال آغازحمله دولت پاسداران برای حذف یارانه ها، آغاز تحول جدیدی است  که حیات مادی خانواده ها وموسسات تولیدی ایران را هدف قرارداده است، باید دید زیروروی این تحول چیست؟ راه به کجا می برد؟ و چرادولت احمدی نژاد برای اجرای  این طرح درفضای نامساعد اقتصادی – اجتماعی وسیاسی کنونی این قدر اصرارو پیگیری دارد؟. دراین مورد گفتگویی با آقای یزدان حاج حمزه انجام گرفته که درزیر می خوانید:

آقای حاج حمزه، برای آن که با این تحول آشنا شویم، سوال اول اینست که طبق آخرین اطلاعات، حذف یارانه ها چه میزان بارمالی دارد، شامل افزایش قیمت چه کالاهایی  می شود  و قراراست طی چه مدت و با چه سرعتی  اجرا شود؟
وزیراقتصاد و دارایی دولت پاسداران در مورد بارمالی و کل مبلغ گرانسازی قیمت کالاها و خدمات یارانه ای می گوید عجالتا میزان یارانه وکمکی که به مصرف کنترل قیمتها درایران می رسد، بالغ برصدهزارمیلیاردتومان( نزدیک به یکصد میلیاردلار) درسال است که باید حذف شوند. دولت با حذف « یارانه ها» می خواهد اولا قیمت فعلی بنزین، گازوییل، گازو سایرفرآورده های نفتی را به قیمت تمام شده وارداتی آنها به ایران برساند وازاین محل سالانه رقمی نزدیک به ۷۰ میلیارد دلاربه دست آورد و« عدم النفع فعلی » دولت راجبران کند. ثانیا می خواهد قیمت برق و کالاها وخدماتی که خود توزیع آنها را به عهده دارد نظیر آب، گندم، قندوشکر، روغن نباتی، دارو، شیر، کود وسم شمیایی مصرفی دربخش کشاورزی، کرایه وسایط نقلیه عمومی وقیمت خدمات پستی ومخابراتی را به قیمت تمام شده آنها برساند تا شانه دولت را ازپرداخت سالانه حدود ۳۰ میلیارد دلار«یارانه»، بابت توزیع آنها به قیمت کمترازقیمت تمام شده، خالی کند.  
 چنانکه ملاحظه می شود حدود ۷۰ درصد حذف یارانه ها به افزایش شدید قیمت  بنزین وگازوییل وسایرفرآورده های نفتی برمی گردد. درمورد مدت اجرای این کاراگردرنظربگیریم که  طی ۶ ماه دوم سال ۱۳۸۹ دولت می خواهد مبلغ ۲۰ هزارمیلیارد تومان قیمت مصرف سوخت وسایر کالاها را بالاببرد، درگام اول اجرای این طرح ۴۰ هزارمیلیارد تومان قیمتها را بالا می برد و درنظردارد طی سه سال یعنی تا پایان دوره دهم ریاست جمهوری رژیم، یارانه انرژی یعنی بنزین وگازوییل وگازو برق وسایرفرآورده های نفتی را به طورکامل حذف کند. (به رغم آنکه درقانون مصوب مجلس برای این کار ۵ سال وقت پیش بینی شده است). فرزین معاون وزیراقتصاد دولت احمدی نژاد وسخنگوی« کار گروه طرح تحول اقتصادی» دراین مورد به صراحت اعلام کرده است «دولت در سه گام این اصلاحات قیمتی مربوط به حامل‌های انرژی را انجام می‌دهد که از این سه گام، گام موثرش در مرحله اول است. اینکه عده‌ای می‌گویند در پنچ گام و سالی ۲۰ درصد،تحلیل آن‌هاست اما دولت جمع‌بندی‌اش این است که گام مهم‌تر و اصلی را در مرحله اول بردارد.» ( خبرگزاری ایسنا ۳۱ شهریور ۸۹ ).
این اقدام  چه میزان گرانی وتورم می تواند به وجود آورد؟
ببینید، دولت ازترس واکنش مردم، دراین مورد اطلاعات را به صورت قطره ای می دهد. عجالتا، فقط رقم کلی گرانی کالاهای یارانه ای را معلوم کرده اند وقراراست طی ۶ ماهی که ازسال ۸۹ باقی مانده  ۲۰ هزارمیلیارد تومان روی قیمت این کالاها بکشند.  تورم ناشی ازاین شوک و بازتاب آن را هنگامی می توان برآورد کرد که اولا افزایش قیمت یکایک کالاهای یارانه ای نظیرقیمت بنزین وگازوییل وبرق وگاز تعیین شود. ثانیا اثر آن روی افزایش قیمت کالاها وخدمات غیریارانه ای مورد نیاز جامعه که توسط بخش غیردولتی عرضه می شود، نظیرافزایش قیمت حمل ونقل بارومسافر، بارزگردد.  با توجه به آنکه  رقم کلی و متداولی که برای تورم و بالا رفتن سطح عمومی  قیمتها اعلام می شود به بیش از۳۷۰ قلم کالا وخدمات مربوط است، این رقم نمی تواند گویای فشارمالی باشد که خانوادههای مختلف ازبالا رفتن قیمتها تحمل می کنند.  خانواده ها برحسب نوع ومیزان مصرف خود ازکالاها وخدمات یارانه ای وغیریارانه ای، از موج گرانی  که درراه است احساس تورم  و تأثیرپذیری متفاوتی خواهند داشت. افراد خانواده حقوق بگیرانی که بیشترازوسایط نقلیه استفاده می کنند، مواد غذایی اولیه بیشتری نظیرنان وشیر و روغن مصرف می کنند، وقتی با جهش قیمت این کالا ها مواجه می شوند، فشاربیشتری احساس می کنند و با درآمد و دریافتی ثابتی که دارند، قدرت خرید ومصرف آنها بیشترکاهش می یابد.  به هرحال    براثرتأثیرمستقیم  گرانی ناشی ازحذف یارانه ها وتاثیری که این اقدام بر گرانی سایر مایحتاج عمومی غیریارانه ای می گذارد، وضعیت کنونی معیشت اکثریت خانوارهای ایرانی می تواند وخیمترازآنچه که هست شود.
دولت پاسداران به هوای جلوگیری از واکنش مردم نسبت به حذف یارانه ها  وعده جبران و کمک مالی به برخی ازخانواده ها وموسساتی را می دهد که حیات مادی آنها قربانی این طرح می شود. سوال  اینست که اولا چه سهمی از درآمد ناشی ازحذف یارانه ها را برای کمک درنظرگرفته اند، ثانیا  با چه معیار و ضابطه ای خانواده های مشمول دریافت کمک را تعیین می کنند؟

دولت که تعیین کننده و مجری این طرح است، به رغم تعیین رقم  کلی گرانی که می خواهد تحمیل کند، درمورد میزان کمک احتمالی و ضابطه و رقم پرداخت آن، اطلاعات روشن ودقیق نمی دهد و دراین کارفعال مایشاء است وهرطور بخواهد عمل می کند.  تا آنجا که به کمک احتمالی به خانواده ها برمی گردد، اگرمی خواستند منطقی و بدون تبعیض عمل کنند می بایستی درچارچوب برقراری نظام تأمین اجتماعی برای خانواده هایی که درآمدشان ناکافی است و قدرت خریدشان افت پیدا می کند ضابطه مشخص و حق دریاقت کمک هزینه به صورت مستمری قائل می شدند و ماهانه پرداخت می کردند. اما اینها  ضابطه درآمد خانوار را ملا ک حق دریافت کمک عمومی دولت  نکرده اند واصولا «حق»ی برای مردم قائل نیستند. زیرا خانواده ها به آنها اعتمادی ندارند ومیزان واقعی درآمد خود را اظهارنمی کنند. ازاین روی عجالتا خانواده های وابسته و« خودی » را تا حدودی مشمول نوعی جبران گرانی کرده اند. سخنگوی دولت درآخرین اظهارنظرخود درپاسخ به این سؤال که گروههای مشمول دریافت کمک چگونه شناسایی شده‌اند؟ بدون دادن ضابطه درآمدی ویا ضابطه دیگری می گوید. «در این زمینه خیلی مشکل نداشته‌ایم. قبلا در این باره توضیح داده‌ام. این افراد عده‌ای تحت پوشش سازمان‌های حمایتی [ کمیته امداد خمینی وسازمان بهزیستی ] هستند که فهرست آنها را این سازمانها در اختیار سازمان هدفمند سازی یارانه ها قرار می‌دهند و مناطق محروم نیز از سوی دفتر مناطق محروم ریاست جمهوری شناسایی شده‌اند» (خبرگزاری ایسنا ۳۱شهریور۸۹ ).
بنا براین می بینیم، درحالی که حذف یارانه ها اکثریت حدود ۸۰ درصدی خانواده ها را زیرفشارسخت مالی می گذارد، کمک احتمالی دولت  به صورت گزینشی ومشروط، به بخشی از خانواده های مورد نظرش انجام خواهد گرفت.

با توجه به آن که دولت درنظردارد طی ۳ تا ۵ سال آینده یا رانه ها را به طورکامل حذف و افسارقیمتها را رها کند،  بارمالی کمرشکن این اقدام برای همیشه روی دوش همه خانوارهای ایرانی سنگینی خواهد کرد. حال آنکه کمک رسانی دولت جنبه عام ندارد  و به صورت گزینشی ومشروط انجام می گیرد. با این وجود آیا تضمینی هست که دولت این کمک رسانی را بی وقفه و به طورمستمرادامه دهد؟
به هیچ وجه تضمینی برای استمرار کمک رسانی قوه مجریه رژیم ایران به خانواده هایی که معیشت آنها قربانی حذف یارانه ها می شود، وجود ندارد. زیرا اولا این کمک مبنتنی بر ضوابط  قانونی وقبول «حق »ی عام برای تمام خانواده های کم درآمد نیست. ضمنا، منبع مالی تأمین این کمک، پایداروتثبیت شده نیست.« سازمان هدفمند سازی یارانه ها»، که اختیار برداشت ومصرف درآمدهای ناشی ازحذف یارانه ها را به آن داده اند، مثل سایرشرکتهای دولتی،  موسسه ای است دولتی، تحت امر«وزارت رفاه» و غیرقابل کنترل. درحالی که دولت احمدی نژاد براساس بررسی «سازمان شفافیت های بین المللی »  در ردیف ده دولت ازفاسد ترین دولتهای جهان قرار دارد، احتمال حیف ومیل بخش مهمی ازدرآمد هنگفت ناشی ازحذف یارانه ها وجود دارد. درعین حال دولت پاسداران درحالی  که براثرکاهش درآمد نفت، درمعرض کسر بودجه مستمرقرار گرفته وخاصه خرجی های امنیتی خارج ازبودجه گوناگونی دارد، می تو اند بخشی دیگراز درآمد ناشی ازحذف یارانه ها را به سمت تأمین این هزینه ها منحرف کند. این نکته را هم باید یاد آورشویم که درکشورهایی که صندوق های حمایت خانواده کمک رسانی به خانواده های کم درآمد را به عهده گرفته اند، منبع اصلی تأمین درآمد این صندوقها، دریافت سهمیه ای ازحقوق حقوق بگیران و پرداخت کارفرمایان آنها است  ونه پرداخت دولتها. به این اعتباراست که امکان عملکرد مالی  این صندوقها مستقل ازدولتها فراهم شده وتحت نظارت وحسابرسی عمومی قرارگرفته است.  نکته سوم درمورد نبود تضمین برای استمرارکمک مالی دولت پاسداران به خانواده های قربانی حذف یارانه ها، مشروط بودن پرداخت این کمکهاست. اینکه در آغاز کارنیروهای « خودی » وشناخته شده جیره خوار کمیته امداد وسازمان بهزیستی و « دفترمناطق محروم ریاست جمهوری » را مشمول دریافت کمک مالی قرارداده اند، نشان می دهد که شرط اصلی دریافت کمک وفاداری ودست کم عدم مخالفت با دولت و نظام است و می توانند به محض اطلاع ازمخالفت ویا نا همراهی کمک گیرنده، کمک او را قطع کنند.
 
آیا حذف یارانه ها، که به قیمت تحمیل فقربه مردم انجام می گیرد، درعوض، رفرم واصلاح لیبرالیستی اقتصاد ایران را درپی نمی آورد؟
حذف یارانه ها توسط دولت پاسداران درشرایط کنونی ایران را نباید با اقدامات لیبرالیستی اقتصادی   که در برخی ازکشورها به عمل آمده  اشتباه گرفت. اگر آزاد سازی واصلاح نظام قیمتها، تقویت بخش خصوصی ورفع بی عدالتی اجتماعی مورد نظر باشد، شرایط و آماده سازی اجتماعی – اقتصادی مناسبی را می طلبد که به هیچ وجه درایران فراهم نیست. محض نمونه  بد نیست یاد آوری شود که : 
 - به لحاظ اقتصادی دولت پاسداران درعمل درجهت خلاف اهداف کلاسیک این اقدام به پیش می رود.  تقویت وگسترش فعالیت انحصارگرانه بخش حکومتی، به خصوص فعالیت اقتصادی سپاه پاسداران را، به قیمت تضعیف ونابودی بخش خصوصی پیشه کرده است. نرخ بهره بانکی و نرخ ارزکه درتعیین قیمتها نقش پایه ای دارند و پیش نیاز آزاد سازی قیمتها هستند، همچنان تحت مهار و در کنترل دولت است.  تحریمهای ناشی از ادامه ماجراجویی اتمی دیکتاتوری نظامی ایران، اقتصاد کشور و معیشت خانوارهای ایرانی را درمعرض فشاربی سابقه قرارداده است. و...
- به لحاظ اجتماعی. قیمتها را درشرایطی  می خواهند  به طورجهشی بالا ببرند که برای تأمین و حفظ قدرت خرید  دریافتی  حقوق بگیران فکری نکرده اند . بنزین وگازوییل مصرفی خود روهای شخصی  را درشرایطی به شدت گران می کنند که وسایط نقلیه عمومی نمی توانند جایگزین تردد صاحبا ن این خود روها  شوند و...
- به لحاظ سیاسی « آزاد سازی » و برقراری هر نوع لیبرالیسم اقتصادی، سمتگیری سیاسی لیبرالیستی را می طلبد که با دیکتاتوری نظامی رو به انقباضی  که برایران حاکم است، درتضاد است. حذف یارانه ها توسط دولت پاسداران  درآنچنان فضای نامساعدی  انجام می گیرد که درآن جامعه کمترین اعتمادی به این دولت متقلب ودروغگو وفاسد ندارد، درگیری مردم طی یکسال گذشته  با تمامیت دیکتاتوری نظامی ولایت فقیه مناسبات آنها را با حاکمیت به سمت  قهرو درگیری جنگ گونه سوق داده است.
با توجه به آنکه حذف یارانه ها، درفضای نامساعد اقتصادی – اجتماعی سیاسی کنونی راه به لیبرالیسم اقتصادی و برقراری نظام قیمتهای آزاد  نمی برد.، سؤال اینست که حاکمیت با چه انگیزه ای به این اقدام مسأله زا  روی آورده است؟ 
به نظرمن ایجاد یک منبع درآمد جدید، و البته هنگفت، برای دولت پاسداران،هدف فرعی حذف یارانه هاست.  دولت پاسداران، دولتی است امنیتی – نظامی  با مأموریت مشخص کنترل ومهار تهدید های داخلی وخارجی که متوجه  نظام ولایت فقیه است. بنا براین انگیزه اصلی تمام حرکتهای این دولت، شامل حرکت حذف یارانه ها، درراستای این هدف امنیتی انجام می گیرد. هدف اصلی این حرکت گدا پروری و فقیرسازی عامدانه مردم و درنهایت پیوند مشروط مالی آنها به کمک دولت به قصد مهارحرکتهای اجتماعی است.  درواقع اینها درقرن بیست ویکم ودرکشوری مثل ایران می خواهند با استفاده از تجربه برخی ازفاشیستهای نیمه اول قرن بیستم، فضای ذهنی مردم را به امرارمعاش مشغول کنند وبا جیره خواردولت کردن آنها رویارویی آنها با نظام را، به همان صورتی که درمقیاس های کوچکترازطریق «کمیته امداد» و« سازمان بهزیستی »  انجام می گیرد،  کاهش دهند و کنترل کنند.
با توضیحات شما من می خواستم این نتیجه را بگیریم که حذف «یارانه ها» توسط دولت پاسداران، یک توطئه اقتصادی، اجتماعی وسیاسی است که باید با آن مقابله کرد. اگربا این نتیجه گیری موافقید، به نظرشما درمقابل این توطئه چه می توان کرد؟
بله، من  با توجه به هدف اصلی ضد مردمی این حرکت، با نتیجه گیری شما موافقم. به نظرمن چاره اصلی ونهایی جامعه ایران درمقابل این توطئه ها، دفع شر کامل رژیم اصلاح ناپذیر ولایت فقیه است، که با سرنگونی این رژیم میسر می شود. اصلاحات اقتصادی – اجتماعی در ایران، شرایط مساعد داخلی و بین المللی خود را می طلبد که درموجودیت این رژیم فراهم شدنی نیست. حقوق بگیران و نسل جوان جامعه ایران که قربانی اصلی این توطئه هستند، براین واقعیت واقفند ومی توانند برای خنثی کردن این توطئه  به اعتصاب و دیگر حرکات متداول اعتراضی روی آورند.   

 با تشکرازشما، گفتگو درباره تأثیرحذف یارانه ها بربخش صنعت وکشاورزی ایران را به فرصت دیگری موکول می کنیم.

22 September 2010

مینا انتظاری - همسلولی ها

یک‌شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰
شراره های شصت وهفت!

(بخش - ششم)
شهریور ۶۰ - بند یک اوین - انجمن مشکوکین
هر روز در  ورودی بند باز می شد و تعدادی زندانی جدید به داخل بند منتقل می شدند. اغلب اوقات، این در به زور باز می شد زیرا که تا پشت آن زندانیان بطور فشرده نشسته بودند. آن بند در واقع یک آپارتمان معمولی با یک سالن و دو اتاق کوچک و یک حمام و یک دستشوئی بود که در زمان شاه به عنوان بخش اداری اوین از آن استفاده می شد و حتی هنوز روی در ِ ورودی آن نوشته شده بود "بایگانی"!
حالا حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ زندانی را درآن بند جا داده بودند. هیچ فضایی به بیرون نبود. ۲ ـ ۳ پنجره ای هم که مشرف به فضای باز بود، با کرکره ی فلزی ضخیم پوشانده شده و شیشه ها نیز رنگ شده بودند. شبها به علت ازدحام جمعیت دستگیر شده، نوبتی و آنهم بصورت کتابی یعنی روی یک کتف و بقول بچه ها "یه کتی" می خوابیدیم. غالب افراد این بند، دستگیریهای شهریورماه بودند.
وقتی برای اولین بار، بعد از دستگیری و فشار چند روزه بازجویی اولیه در شعبه و ساعتها و روزهای متوالی نشستن در پشت در اتاق شکنجه، به این بند منتقل شدم، چشم بندم را که برداشتم دیدن بچه ها و لبخند گرم اعظم (شهربانو) برایم بسیار دلنشین بود.
 با ورود زندانیان جدید، فضای بند تغییر می کرد. همه کنجکاو بودیم که بدانیم افراد جدید چه کسانی هستند و چطور دستگیر شده اند. البته در نگاه اول ناخودآگاه به پاها خیره می شدیم که ببینیم آیا فرد می تواند درست راه برود یا نه و خلاصه در بدو ورود از او چگونه پذیرائی شده است! با کابل و شلاق یا آویزان کردن با حالت قپانی و یا کتک به سبک توپ فوتبال....
عصر یکی از آخرین روزهای شهریورماه، در بند باز شد و تعدادی زندانی جدید به داخل بند منتقل شدند. در بین آنها دختری بود با کت و دامن زرشکی و بلوزی صورتی، سفید چهره با چشمانی آبی، و چهره ای شبیه نقاشیهای مینیاتور. با سری بالا و پاهای شلاق خورده، مغرور و بی اعتنا به "پاسدار راحله" وارد بند شد. "فتبارک ا لله احسن الخالقین، چقدر این دختر زیباست!" قد بلند و درشت اندام بود به همین دلیل در نگاه اول بیست و چند ساله به نظر میامد. اما در همان لحظات نخست، از حالات و حرکات او متوجه شدیم که سن و سالش کمتر از اینهاست... در بدو ورود نیز شروع به بگو مگو کردن با پاسدار بند کرد. به آرامی دستش را گرفتیم و توی شلوغی بند او را به کناری کشیدیم که با پاسداران در نیافتد، زیرا در آن روزها با ساده ترین بهانه و به راحتی آب خوردن، بچه ها راهی جوخه اعدام می شدند.
با چند سوال و جواب دوستانه اولیه و بقول بچه ها بازجوئیهای درون بندی! فهمیدیم که نام او "سوسن صالحی" ۱۶ ساله و محصل دبیرستان و تنها دختر خانواده است. پدرش دارای دکترای حقوق سیاسی و مادرش پرستار ارشد (head nurse) یکی از بیمارستانهای تهران بود. پرسیدیم: کجا و چرا دستگیر شدی؟ پاسخ داد: توی خیابان و به عنوان مشکوک! همگی زدیم زیر خنده، پرسید: کجاش خنده داشت؟! گفتیم: هیچی، جدیدآ یک انجمن تشکیل شده بنام انجمن مشکوکین! تعداد افرادش هم خیلی زیاده! از افراد این انجمن توی این بند هم زیادند! در ضمن این انجمن گویا ارتباطاتی هم با سازمان مجاهدین خلق داره! خودش بیشتر از ما خندید و چه خنده زیبایی. اشاره ای کردیم به شهناز (علیقلی) که در آنزمان نام مستعار پروانه اردکانی را داده بود، گفتیم این خانم هم عضو همین انجمن هستش...
"شهناز علیقلی" ۱۸ ساله و محصل سال آخر یکی از دبیرستانهای شرق تهران بود که در ۱۲ شهریور ۶۰ مشکوک به شرکت درتظاهرات در خیابان گرگان تهران دستگیر شده و مدتها زیر فشار شکنجه و اعدامهای ضربتی آن ایام بود. در آنزمان کسی جز من نام واقعی او را در بند نمیدانست. چون اطلاع داشتم خانواده اش اهل گلپایگان هستند بعضی مواقع سر به سرش میگذاشتم و به شوخی در گوشش میگفتم: میشه بگی شما کی و کجا از اردکان رد شدی که شدی اردکانی؟!
بهرحال موضوع "انجمن مشکوکین" تبدیل به یکی از سوژه های شوخی و خنده محفل ما در آن بند متراکم و شرایط ملتهب گشته بود. هم سلولیهایی که بعدها و در طی سالهای سخت و طولانی زندان، از بهترین و وفادارترین یاران و دوستان یکدیگر شدیم.
همانند دیگر بندهای سیاسی زندان، افراد بند یک را نیز عمدتآ دختران نوجوان و جوان، از ۱۴ ـ ۱۵ ساله تا ۲۲ ـ ۲۳ ساله تشکیل می دادند که در واقع میانگین سنی شان ۱۸ ـ ۱۹ سال می شد. به این ترتیب من در رده میانگین قرار می گرفتم و شانس این را داشتم که حداقل دیپلم دبیرستانم را گرفته و سپس راهی دانشگاه اوین شده باشم! تعدادی از مادران مسن همچون مادر ذاکری، مادر نعیمی و....نیز در این بند بسر می بردند.
همزمان با ورود ظرف بزرگ غذای شام، روزنامه های عصر یعنی کیهان و اطلاعات نیز وارد بند می شد و این تنها کانال ارتباطی ما با دنیای بیرون بود. از آنجاییکه فقط یک نسخه روزنامه موجود بود، معمولآ یک نفر آن را با صدای بلند در اتاق بند برای جمع می خواند. داوطلبان ثابت آنهم "شهربانو (اعظم) عطاری" و "فرح وفائی زاده" بودند. طبعآ اولین قسمتی از روزنامه که خوانده می شد اسامی اعدام شدگان بود که در آن دوران رژیم عمدآ برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر در جامعه، هر روز اسامی ده ها و یا صدها نفر از قربانیان جنایت خود را در روزنامه های حکومتی اعلام می کرد. دردناکتر از همه موقعی بود که نام همبندان خودمان را که تا شب قبل در کنارمان بودند در لیست اعدام شدگان میدیدیم. بچه هایی همچون حوریه علاءالدینی (دانش آموز)، آزیتا یکتا (دانش آموز دبیرستان نوربخش)، افسانه شمس آبادی (۱۸ ساله) و...
بازجوئیها، فشار جسمی و روانی، شکنجه، و ضرب و شتم بچه ها در شعبه های بازجوئی بطور مداوم ادامه داشت. ماشین کشتار رژیم بی وقفه در کار بود. اعدامهای عجولانه و گاه چند ساعت بعد از دستگیری و حتی در ابعاد ۱۵۰ ـ ۲۰۰ نفر در یک شب، داستان آن شبهای اوین در شهریور و مهرماه بود. فضای بند نیز سنگین و پراضطراب بود. پس نباید می گذاشتیم این فضا بر ما غلبه کند و دچار یاس و نا امیدی شویم بلکه ما باید بر فضای فشار، رعب و وحشت، و سرکوب حاکم غلبه می کردیم و روحیه مان را بالا نگه می داشتیم. در غیر اینصورت چیزی جز تزلزل، تسلیم و سقوط در انتظارمان نبود. این فلسفه مقاومت زندانی سیاسی و زندگی در زندان بود. بنابراین هر سوژه ای را تبدیل به شوخی و خنده میکردیم. حتی گاه شکنجه ها نیز به تمسخرگرفته می شد و تعدادی از بچه ها برای حفظ روحیه جمع، جراحات و کبودیهای بدن خود را پنهان می کردند.
توی اتاقی که جمع بودیم اعظم (شهربانو) به شوخی روی هر کدام از بچه ها اسمی می گذاشت. به من که رسید نگاهی بهم کرد و بلافاصله گفت: چطوری "اِدنا"؟ خنده ام گرفت. پرسیدم "اِدنا" کیه؟! با شیطنت گفت: همون هنرپیشه زن فیلمهای چارلی چاپلین دیگه! خیلی شبیه اون هستی... و از آنشب تا آخرین روزی که در زندان بودم، او مرا با این نام صدا میکرد.
"ملیحه-س" یکی از بچه های بند که دانشجوی رشته فیزیک دانشگاه ملی بود، سه روز قبل از مراسم عروسیش به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. یکی از شبها او سوژه ما شد! در اتاقمان مهمانی به افتخارش برگزار کردیم. از مهمانان نیز به صرف یک حبه قند که جیره روزانه زندانیان بود، به عنوان شیرینی، دعوت و پذیرائی کردیم! سوسن (صالحی) ، اعظم (عطاری) و فرح (وفائی زاده)، تئاتر و پانتومیم جالبی اجرا کردند. بچه ها حال و هوای تازه ای پیدا کرده بودند. "فرشته نوربخش" دانشجوی پزشکی تهران که بشدت شکنجه شده بود به همراه "شیدا بهزادی" که کنارش نشسته بود، با تکه های طنز بچه ها را همراهی می کردند. صدای خنده های شیرین و صمیمانه در این اتاق، توجه بچه های بیرون اتاق را نیز جلب کرد. در این لحظه "مادر ذاکری" خوشحال از دیدن شادی بچه ها، کنار در اتاق ما ظاهر شد. به احترام او بلند شده و به بالای اتاق هدایتشان کردیم. گفتیم و خندیدم. مادر نیز در شادیمان سهیم شد. هیچ کس از فردای خود خبر نداشت. همانگونه که به فاصله کوتاهی پس از آن شب، تعدادی از همزنجیرانمان در آن بند، مجاهدین شهید فرشته نوربخش و شیدا بهزادی و مادر ذاکری و ... به جوخه اعدام سپرده شدند.
وقتی در زمستان آن سال به اصطلاح دادگاهی شدیم، به دلیل کاسته شدن مقطعی از شدت کشتار دستگاه قضائیه رژیم، اعظم و من به ۷ سال، شهناز به ۸ سال، و فرح و سوسن به ۱۰ و ۱۲ سال زندان محکوم شدیم. 
در طی هفت سال جابجائیهای مداوم و تنبیهات مختلف در بندها و زندانهای متفاوت، بارها بازهم همبند و گاه همسلول شدیم...
پائیز ۶۱ – بند تنبیهی ۸ قزلحصار - شبهای بینهایت
فشار شدید جسمی و روانی روی بند ادامه داشت و هرازگاهی به ساده ترین بهانه به بند یورش برده می شد و برای تنبیه و کتک، به بیرون بند کشیده می شدیم.
یکی ازهمین شبها، حاجی رحمانی رئیس لمپن زندان قزلحصار درحالیکه به همراه پاسدارهایش به داخل بند ریخته بودند فرمان داد: همگی تشریف فرما شوید بیرون!
ساعت حدود هشت و نه شب بود. تمام افراد بند (بیش از دویست نفر) در دو طرف راهروی واحد ۳ ، رو به دیوار، به صف شدیم. در این هنگام بطور بیرحمانه ایی از سر صف تا آخر شروع به زدن مشت و لگد به ما کردند و این کار را تا جایی که حاجی و باندش نفس داشتند ادامه دادند. بعد از آن باید تا صبح بیرون از بند، سرپا می ایستادیم. دلیل خاصی برای این کار لازم نبود، بند ۸ بود و بقول حاجی همه "منافق و سرموضع"، پس سزاوار هرگونه زجر و آزار و اذیتی بودیم. تا صبح بیرون ماندیم و سپس اجازه دادند به داخل بند برگردیم.
شب بعد هم به همین شکل، حوالی هشت و نه شب حاجی آمد و با اشاره دست با تمسخر امر کرد:
بیائید بیرون پدرسوخته ها! نیروهای بالنده، بال بال بزنید و بیائید بیرون!
از او دلیل تنبیه را پرسیدیم.
با لودگی جواب داد: هیچی، حاجی خوشش میاد سرویس بشید.
گفتیم: تا چند شب این ادامه داره؟
 با بلاهت پاسخ داد: تا بینهایت شبها!
هوا خیلی سرد بود. شبهای بعد دو سه دست لباسی را که داشتیم روی هم می پوشیدیم که وقتی بیرون از بند تا صبح سر پا می ایستادیم حد اقل کمتر بلرزیم بخصوص که تا حدودی ضد ضربه هم میشدیم! به تجربه دریافته بودیم که برای بالا بردن توان و تحمل بیشتر در آن شرایط فشار چکار باید کرد. از جمله کمی خوراکی (از اجناس فروشگاه زندان که خودمان قبلآ خریده بودیم مثل انجیر خشک، خرما، ...) در جیب می گذاشتیم؛ موقعی که در راهروی بیرون از بند بطور تنبیهی مجبور بودیم ساعتها به ردیف و روبه دیوار سرپا بایستیم، در لحظاتی که پاسدارها غفلت میکردند یا حواسشان نبود، آن ملاتها را دست بدست رد می کردیم و بهم دیگر میرساندیم و تجدید قوا میکردیم. هم تنوع بود و هم انرژی زا و هم مایه شوخی و خنده میشد که البته یکدلی و دلگرمی بیشتری را نیز در جمع همدرد ما همبندیان بدنبال داشت.
یکی ازهمین شبها که دیگر چیزی و ذخیره ایی برای بیرون بردن با خودمان نداشتیم، بعد از کتکی مفصل، همینطور که روبه دیوار بودیم، اعظم در کنارم به آرامی بدستم زد و آهسته گفت: هی اِدنا! اینو رد کن به نفر بعدی! وقتی سفارشی رو تحویل گرفتم، با تعجب متوجه شدم یک لقمه گوشت کوبیده از شام آبگوشت همانشب را گذاشته کف دستم!
خنده ام گرفت، بلافاصله ردش کردم به نفر بغلی. دوباره زد به دستم، اینبار یک تیکه پیاز گذاشت کف دستم و با شیطنت گفت رد کن! اول فکر کردم شاید تعدادی از بچه ها برای شوخی اینکار را میکنند. پیاز را که رد کردم همینطور به ترتیب گوشت کوبیده و پشت سر آن پیاز بود که میرسید و باید به نفر بعدی رد می کردیم... آنشب با این ابتکار بچه ها، برای مدتی سرما و کتک را فراموش کردیم و خاطره ایی خلق شد که تا سالها بعد در هر شرایطی با یاداوری آن از ته دل می خندیدیم.
بهرحال ماجرا ادامه داشت و حاجی هم ول کن نبود. از آنجا که هوا خیلی سرد بود و طبعآ بچه ها هم به لحاظ جسمی خسته تر و ضعیف تر می شدند، بنابراین دو سه دست لباس روی هم پوشیدن نیز چندان کفایت نمیکرد. چند تا از بچه ها هنگام بیرون رفتن از بند، پتوی سربازی زندان را دور خودشان می پیچیدند و برای اینکه حاجی و پاسدارانش متوجه نشوند، موقع خروج از در ِ بند که معمولآ خود حاجی آنجا مستقر میشد، چادر را به حالت  ُشل تر می گرفتند و عبور میکردند. یک شب که حاجی متوجه کلک بچه ها شده بود با حالت خنده داری گفت: "خیلی عجیبه، اینها دیشب لاغرتر بودند، مثل اینکه هر چی کتک می خورند چاق تر میشند!"
سرانجام بعد از حدود ده شب کتک و بی خوابی، حاجی موقتآ دست از سرمان برداشت و از آن پس در بین بچه ها و در خاطرات زندان، آن شبها به "شبهای بینهایت" معروف شد.
بهرحال بعد از گذراندن دو سال در بند ۸، بهمراه بقیه زندانیان، از آن بند به بندهای عمومی منتقل شدیم. عزیزانی همچون اعظم عطاری، مژگان سربی، رقیه اکبری، تهمینه ستوده، فرشته حمیدی، فرحناز ظرفچی، سیما صفوی، پریوش هاشمی، فریده رازبان، مریم (سارا) پاکباز و...
"تهمینه ستوده" در زمان دستگیری در سال شصت،  ۱۸ ساله بود. در باصطلاح دادگاههای چند دقیقه ای اوین و بدون حق دفاع به یکسال حبس محکوم شده بود که بعد از خاتمه حکم، به جرم نپذیرفتن مصاحبه ویدئویی بعنوان پیش شرط آزادی، از آزادی او خودداری کردند و بقول زندانیان "ملی کش" شد.
تهمینه نیز همچون "طاهره خسروآبادی" از یک پا فلج مادرزاد بود با این حال پاسداران و مسئولین سنگدل زندان کمترین ملاحظه یا مراعاتی را در مورد او قائل نمیشدند و او همپای دیگر زندانیان مقاوم، متناوبآ در بندهای تنبیهی و تحت فشارها و محرومیت های مضاعف قرار داشت.
"رقیه اکبری" مادر بسیار جوانی بود که یک دختر خردسال داشت و بخاطر هواداری از مجاهدین محکوم به ده سال زندان شده بود. برای مادرانی همچون رقیه یا "مهناز یوسفی" و "مهین قریشی" که در عنفوان جوانی و آغاز زندگی خانوادگی خود، بخاطر ظلم نظام پلید آخوندی، از کودک خردسال و طفل معصوم شان دور افتاده و دربند بودند به واقع فشار و شدت زندان، مضاعف بود. بخصوص که مسئولین رذل زندان سعی میکردند از عواطف بی پایان این مادران دلاور که هر لحظه در تب دیدار و به آغوش کشیدن جگرگوشه هایشان میسوختند به عنوان اهرم فشار استفاده کنند. ولی این مادران جوان و "دختران آفتاب" همواره آرمان رهایی مردم و میهن اسیرشان را بر عواطف بیکران مادریشان مقدم میداشتند و تسلیم خواست جلاد دوران نمیشدند. آنها تنها به این بسنده میکردند که در روزهای ملاقات از طریق یک کاردستی ساده که در زندان ساخته بودند، یک دنیا عاطفه و مهر مادری شان را به کودک خردسالشان هدیه کنند...
سال ۶۴ ـ ۶۵ - تجدید دیدارها - اوج درگیریها
تجدید دیدار با دوستان و هم سلولیهای سابق پس از پشت سر گذاشتن سالهای سخت فشار و تنبیه، چقدر شیرین و دلنشین بود. بعد از مدتها دوباره سوسن(صالحی) و شهناز (علیقلی) را می دیدم. اینبار مهری (علیقلی)، خواهر کوچکتر شهناز نیز او را همراهی می کرد. دختری خوشرو، متواضع و مهربان که زمان دستگیری ۱۶ سال بیشتر نداشت.
بدنبال تغییرات مقطعی و موسمی که طی یکی دو سال قبل از ۶۵ در سطح مدیریت زندان و مناسبات قضایی رژیم به وجود آمده بود، متعاقبآ حکم اولیه تعداد نسبتآ زیادی از زندانیان شکسته شده بود و در همین دوره تعدادی از زندانیان نیز آزاد گردیده بودند. اتفاقآ حکم شهناز هم به ۴/۵ سال تقلیل پیدا کرده بود که اوایل سال ۶۵ از زندان آزاد شد و البته مدتی بعد به همراه خواهرش مهری به "ارتش آزادیبخش ملی" پیوستند.
سال ۶۵ به همراه بسیاری دیگر از بچه ها، برای تنبیه و تحمل فشار بیشتر دوباره راهی زندان اوین شدیم. در آن ایام درگیری در همه بندهای زندان، چه زنان و چه مردان، در اوج خود بود. حمله و هجوم پاسداران زندان به بندها بی وقفه ادامه داشت و زندانیان سیاسی در ابعاد چند هزار نفری، هرچند محکوم و بی پناه، ولی مصمم و فداکار، حاضر به دست شستن از افکار و آرمان های انسانی و اعتقادی خود نبودند و در برابر زور و ستم تسلیم نمیشدند و بطور یکپارچه مقاومت میکردند.

آنجا با بچه هایی که در تمام مدت دستگیری در اوین بسر برده بودند همبند و هم سلول شدیم. یکی از آن چهره های خاص، "فریبا دشتی" بود که همیشه باعث شادی و نشاط همزنجیرانش می شد. هر گاه نفرات اتاقها را تعیین می کردند، خیلی دوست داشتیم در اتاقی باشیم که فریبا در آن بود چون در اوج فشار و سرکوب نیز، طنزهای فی البداهه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و با صدای خنده ما، سکوت و غم در محیط اطراف از میان میرفت. حالا باز با سوسن و فریبا و......هم اتاق بودم.
بدنبال درگیریهای مداوم، بچه های مجاهد بند ما تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض به شرایط ناامن بند و مخالفت با سپردن مسئولیتهای داخلی بند به چند تواب خودفروش همچون اقدس، هاله، عفت و... از گرفتن دارو و همینطور اقلام ضروری از فروشگاه زندان و هر آنچه که در دست آن آدم فروشان بود خوداری کنیم.
به همین خاطر ذخیره خیلی محدود غذایی بند، بسرعت ته کشید و طبعآ روز به روز وضعیت جسمی بچه ها نیز تحلیل می رفت. یکی از همین روزها که با مریم (گلزاده غفوری) در راهرو بند قدم می زدم و غرق صحبت بودیم، ناگهان چیزی نفهمیدم و از شدّت ضعف نقش زمین شدم. فقط یادم می آید وقتی چشمهایم را باز کردم درحالیکه فوق العاده سردم بود، کنار سلول خوابیده و چند پتو رویم بود. بچه ها نگران کنارم نشسته بودند. فریبا طبق معمول بر فضا غالب شد و در حالی که یک لیوان پلاستیکی همراه با آب قند ( تنها دارایی سلول) را مثل پاندول بالای سرم حرکت می داد گفت: پاشو اینو بخور که ازش اینقدر انرژی می گیری که می تونی بری فضا!
وقتی بیشتر متوجه اوضاع اطراف و نگرانی بچه ها شدم سعی کردم بنشینم و آنها را از نگرانی در بیاورم. سوسن در حالی که هم نگران بود و هم از کارهای فریبا نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت: بابا داره میمیره ولش کن! فریبا ادامه داد: الان قوم وحوش می ریزند توی بند به کتک کاری و ما وقت مرده کشی نداریم، آب قند رو بخور و آماده شو!
تعدادی از بچه ها که در طی سالها فشار و شکنجه، شرایط جسمی حادتری پیدا کرده بودند از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها  "مژگان سربی" بود که از کمر دردی مزمن رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به توابی که عامل دشمن و زندانبان شده بود مراجعه کند. بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در ِ دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر میکشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز حالت آماده باش!
یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من با "ناهید تحصیلی" روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتابی می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند میرفت، از جلوی اتاقمان که رد میشد با اشاره به ما رساند که "حواستون بهم باشه دارم می رم!"
به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری (مسئول بندهای زنان) که در بین ما به "فاطمه عَرّه" معروف بود، با غربتی بازی جیغ میزد. کتاب روی دستمان به پرواز درآمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم! ما بکش، انها بکش، بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده میشد...
پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکائی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی داروئی شهید می شند و شماها اینجا دارو می خواهید؟!
مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش رو بستید اونوقت به ما می گید آمریکائی؟! (اشاره او به داستان "کیک و کلت" و ماجرای "ایران گیت" و مک فارلین بود.) دراین لحظه "فاطمه عَرّه" هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!
لحظاتی بعد مجتبی حلوایی یکی از دژخیمان اوین و گروه ضربتش وسط بند بودند؛ در حالیکه سر شلاقش را بعلامت تهدید کف دستش می زد و آماده برای یورش میشد کرکری میخواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟!با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند... وقتی به جمع زندانیان حمله می کردند کمتر ضربه میخوردیم تا اینکه یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند؛ به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خُرد میشود.
بدنبال حمله و هجومهای بعدی و مقاومت زندانیان، تعداد زیادی از بچه ها از جمله سوسن، فریبا، مژگان، فرح، اعظم، ناهید، اشرف و... بمنظور تنبیه بیشتر به بندهای انفرادی زندان گوهردشت منتقل شدند. در انفرادی های گوهردشت، بچه ها برای برقراری ارتباط و تماس با یکدیگر و گیج کردن پاسداران، از اسامی مستعار استفاده می کردند. در همین رابطه، سوسن را به خاطر رنگ چشمهایش، "آبی" صدا می زدند. یکبار یکی از مسئولین زندان که تا حدودی متوجه آن ارتباطات شده بود، تعدادی از بچه ها را از سلولها بیرون کشیده و ضمن بازجویی از جمله با اصرار پرسیده بود: "آبی" کیه؟
هیچکس جواب نداده بود. پاسدار مربوطه که نتوانسته بود چیزی بدست بیاورد با عصبانیت شروع به خط و نشان کشیدن و فحاشی میکند و در ادامه چند ناسزا هم نثار "مسعود" میکند. بچه ها که تا آنموقع بی اعتنا سرهایشان را پائین گرفته و عکس العملی نشان نمیدادند به اینجا که میرسد ناگهان سوسن سرش را بلند میکند و با غضب به آن فرد خیره میشود. آن پاسدار به محض مشاهده حالت نگاه و رنگ چشمهای سوسن، انگار که کشف بزرگی کرده باشد با غیض میگوید: پس "آبی" تو هستی پدرسوخته! هرچی ازتون می پرسم، لال هستید امّا به محض اینکه اسم رهبرتون می یاد، برق از چشماتون می پره!
       
تابستان ۶۷ – داستان یاس ها و داس ها و بسا ناگفته ها – قتل عام گلها
... بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی ( مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم بهم زدن توی اتاقمان جمع شدند. برای اینکه پاسدار همراه نتواند وارد اتاق بشود، مژگان (سربی) جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق می شد. بچه ها به بهانه کمک، در گوشم پیغام می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان: مهین قریشی، فرحناز ظرفچی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی زارع و... پاسدار مؤنث همچنان هُل می داد و داد می زد که زود باش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون. زن پاسدار با بلاهت خاصی جواب داد: چطور اینهمه آدم مَحرم هستند و من نامَحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: تازه فهمیدی که تو نامَحرمی؟! به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همۀ اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور دستگیری ۳۰ خرداد ۶۰ بود و شخصیتش همین بود...
آن تابستان داغ و سوزان، فصل سیاه درو کردن یاس ها و غارت گلها شد... من دیگر در جمع عزیزانم در بند نبودم و آنها که بودند همگی رفتند با دنیایی از ناگفته ها... مجاهدین دلاوری همچون اعظم عطاری، سوسن صالحی، فریبا دشتی، مژگان سربی، فرح وفائی زاده، رقیه اکبری، تهمینه ستوده، فرشته حمیدی، فرحناز ظرفچی، سیما صفوی، پریوش هاشمی، فریده رازبان، مریم (سارا) پاکباز، ناهید تحصیلی، مریم گلزاده غفوری، منیره رجوی، اشرف فدایی، مهین قریشی، طاهره خسروآبادی، مهناز یوسفی، منصوره مصلحی، آزاده طبیب، زهرا فلاحتی زارع ... و هزاران دلاور زن و مرد دیگر که بیرحمانه بر دار شدند...
در همان مرداد خونبار، صدها رزمنده دیگر آزادی و از جمله همبند عزیزم "شهناز علیقلی" نیز در حماسه "فروغ جاویدان" بر خاک افتادند و با یاران سر به دارشان جاودانه شدند.
... و حالا همگام با "رویش ناگزیر جوانه ها" و جوشش میلیونی دانش آموزان و دانشجویان "نسل سوم" در فصل دانش و خیزش، پرونده آن کشتار سیاه و "جنایت علیه بشریت" باید که در پیشگاه جهانیان و در محضر مجامع حقوقی بین المللی گشوده شود. بی تردید پژواک گدازان شراره های ۶۷ دیر یا زود، دودمان جهل و جنایت آخوندی را خواهد سوزاند.
مینا انتظاری
ایمیل:  mina.entezari@yahoo.com
 

ناهید همت آبادی ـ آخراندوه این حکایت بی تعریف ....

جمعه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۰
من سروقدان میهنم رادیده ام شبانگاهان بی باک وسرفراز، یا روزهایی که زندگی را با انبوه خاطرات گنگ دور وداع می گفتند، اما نه درهنگامه سکوت مرگ مرسوم دربسترهراس، درلحظه های شوم شگفتی که اندام بالابلندشان درکسوت رشادت خلق، رقصنده برچوبه های داربود و تبسم زهرافشان لبان زخم آجینشان بی هیچ تردید، تحقیرتوحش جلادان.
 سالهای درازیست - شاید هزارسال - که مامردمان ساده شرقی، غرور و احساس راناگزیر، به زیباترین واژه ها ودل انگیزترین شعرها آراسته ایم تا نامرادی و
عشقها،  شکستها و پیروزیهای دست داده درسرزمینمان را در شأن و ارزش شایسته آنها تعریف کنیم. من که اما سالیان دراز- نزدیک هزارسال - شاید هم کمی بیشترازآن عمرکرده ام، خاطرات نادرشادیهای میهن دربندم را باسرودن گاه گاه ترانه ها و اندوه انبوه ته نشین شده آن را بعضی وقتها با بغض فروخورده گریه کرده یا خروشیده ام شاید تراکم سکوت پرده داران آستان ثروت وسیاست را در برابر توحش سهمگینی که سرزمین اسیرم راسالهاست یکسره می بلعد درهم بشکنم، خونسردی غول آسای آنان را به اندازه سهم خود درهم  بریزم، قلبهای سنگین وسنگی شان راخراش دهم وخماربی خبری را ازچشمهای نیم بسته واذهان عمدا مسدودشان دورسازم. راستش درساده ترین صورت، بعضی وقتها هم وسعت میدانهای جهان را دورمی زنم تابه خیال خودم عابران شتابزده را نیز ازسرنوشت غمبارمیهنم ومردمان آن آگاه سازم، وقتی شکنجه می شوند واعدام، وقتی سنگسارمی شوند، وقتی که جسم خود رامی فروشند یافرزندانشان را به بهای لقمه های حقیرنان. وقتی که ازفرط بی کسی ویأس خود رابه آتش می افکنند ومی سوزند . اصلا زندگی دروطن من دورویه است. یک طرف گله ای زالوصفت ها افتاده به جان مردم وهمه حرث ونسل آن برباد داده ودرسوی دگرملت ایران وجوانان بجان آمده اند که باخشم وخروش درچارسوی کوچه وبازار شجاعانه و بیباک رودرروی ضحاک زمان ودیوان سفید وسیاه عمامه به سربه صلابت ایستاده اند تاسرخصم بی رحم وهم تک تک جلادان رابکوبند به سنگ وسلای آزادی ایران را برفراز البرز زبیا سر دهند.
من دلم اما بادیدن ابعاد فاجعه درمیهن خونبارم آنهم بعد ازاینهمه سال، راستش هرروزبیشتر از پیش پریشان می گردد وقتی در خاطره ام یاد بانوی جوانی می افتم که جناق سینه اوراازهردوطرف با آتش سیگار واتوسوزانده بودند، وقتی یاد مرد میانسالی میافتم که باخنده ای غمگین تراز وقت گریستن، پای بی پاشنه اش رانشان داد به من ودرد آورترازهمه وقتیست که پیکرهای سروقدان وطنم باسرافراشته، شوریده وخروشان درهر برزن و کوی رقصان برتیرک دارمی پیچد وهرازگاهی یک مرغ شب آوازغریب، نجوای دل اورا باخویشتن خویش وبا آدمها وقت بدرود بازندگی وزیباییها وبوسید ن ریسمان دارآن چنان پژواک می بخشد که سهم حجیمی از آن نیزدرذهن ودر خاطره تاریخ  ته نشین می گردد . آه .... که راستی چه حکایتهای ناگفته بی تعریفی ست باز از این فاجعه مرگ وجنون جاری دربطن وطن محجوب وبیگانه نوازمن، روزی که خوش وخوش باوربرگستره ای ازامید وعشق، عفریت فرتوت عمامه بسررا با داس مرگ دردست، نادانسته درخانه پذیراشد، اوراغرقه دردریایی ازامید واشک برشانه به استقبال شتافت وبه میهن آورد. وپس ازآن تاامروز... .نمیدانم چه بگویم وچگونه . اصلا چکنم، وقتی با گفتن این اندک خاطره ها هم نفسم بند می آید، قفس سینه انگارترک برمی دارد و خیال می کنم قلبم در فاصله ای کوتاه از آن بیرون خواهد جست. چه بگویم…. چکنم این همه درد را وقتی سی سال تمام است هنوزیک لحظه کوتاه هم ضربه ی دشنه دستاربرسران برسر و روی زنان وطنم وهم چرخه سرکوب وکشتار همه هموطنانم ازکارنایستاده است. تازه این درحالیست که از بدو جلوس ضحاک ماربدوش برتخت ولایت وغصب قدرت، نیروی نامیرای مجاهد چنگ درچنگ دوجلاد ودست آموزانشان بوده ورودرروی آنها ایستاده است وگرنه که بااستیلای رده آدمخواران دوپا درایران، نه ازتاک نشان می ماند ونه ازتاک نشان، نه ازمردم ایران ونه ازمیهن شان.
بهمین خاطر به گمانم نقل واژه کوتاه ” مجاهد “، تعریف ظهورنسل پیشاهنگی ست که خودخواسته پیمودن راهی ناهمواررا درعرصه بسیارمهیب کسب آزادی وحرمت انسان برگزیده تا در وسعت غول آسای آن بخصوص دردوران وادادگیهای آرمانی وسیاسی وبی پروائیهای بی حد وحساب اخلاقی، ستاره نام ونشان ”مجاهد“ رابا تعاریف جدید وغیرمتعارف طوری برتارک همه ارزشهای انسانی وانقلابی شناخته شده یا بی نام مهرکند که دربالاترین فرازجانبازی، فروتنی ودلاوری این سلسله خجسته، نام بلند ”اشرفی“ نیزبسان اشرف همه اسطوره های صعوبت، صبوری وصلابت آوازه در سراسر دنیا و نقش برتاریخ آن شود.
 آنچه اما به گمانم اصلا دراین میان نباید حتی لحظه ای ازنظردوربماند اینست که قالب معانی ومفهوم واژه های نوودگرگونه یادشده بالا را ثقل سنگین پایداری و مقاومت جانانه وبی همتای ” اشرفی ها“ سرشارکرده است که با اتکای دلاورانه به آرمان ودوآموزگارصدیق عقیدتی شان و بی هیچ باج دهی یا امتیاز سیاسی به کسی، شاخ غول ولایت وسکوت سهمگین وستم تحمیلی گورزادان عمامه دار به نسل معاصررا یکسره طوری درهم شکسته اند که آخر سر انگیزه بی تردید قیامهای جسورانه مردم وادامه خیزشهای شب وروزآنان شده است.
هشت سال پیش، پس ازبمباران ” قرارگاه های  بیقراران “ وعمدتا پس ازحمله خونبارسال گذشته مزدوران واراذل به قرارگاه اشرف وایستادگی حماسی ساکنان آن، مردم رنجدیده ایران وجوانان بجان آمده ازجورو دجالیت سرجلاد، با فرهنگ مقاومتی متفاوت وغیرمتعارف وحجم حجیم رنج وجانبازی یکجانبه بی چشمداشت به نهایت آشنا شده ودراین راستا، کذب رویین تنی سرکرده افیونی جلادان ودست آموزانش راهم بخوبی شناخته ولمس کردند. واینهاهمه یکجا به ” انبارک “ کین وخشم مردم آنچنان آتش سوزانی افکنده که شعله های فروزنده آن هنوزاست که هنوز، همه شب یا همه روز، ریشه جهل وجنایت درمیهن مجروح اسیررا می سوزاند و بی شک آنگونه وآنقدرخواهد سوزاند که حتی خاکستر جسم آلوده ضحاک زمان وهمه گزمه هایش نیز برباد فنا خواهد رفت. شاید آن وقت اگرعمرهم چندصباحی بازفرصت بدهد، بتوانم من هم یکبارقصه شادی یک خلق رها گشته وآزاد ازپنجه خونبارجلاد وجنون دست آموزانش وهم نقش پیشآهنگ وشکوهمند ”اشرف “ رادرخلق چنین واقعه غول آسای تاریخی سعد ودرشأن وشایستگی آن بنویسم وسپس درقالب یک قصه ناگفته ناب درباره آن بسیارحکایتهای تلخ وشیرین را نقل کنم . رسیدن آن روزچندان دیرنخواهد پائید .

16 September 2010

بهشتی, بهشتی, طالقانی را تو کشتی


شنبه، ۲۰ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۰
۱۹شهریور سالروز درگذشت آیت الله طالقانی است. در مراسم آخرین وداع با «پدر طالقانی» ـ که به واقع پدر دلسوز  و جان شیفته ملت ایران و به ویژه سازمان مجاهدین بود ـ بیش از یک میلیون نفر سوگوار و داغ بر دل و مبهوت از مرگ نابه هنگام, او را تا بهشت زهرا همراهی کردند, این شعار بی وقفه واگویه می شد: «بهشتی, بهشتی, طالقانی را تو کشتی»! «پدر» که سه روز پیش در بهشت زهرا, همان جایی که سیل میلیونی جمعیت داغدار به سویش روان بود, آن چنان پرشور از «شوراها» و از آزادی و مردم محرومی که خون دادند و انقلاب را به بار نشاندند و حال در حاکمیت «ارتجاع» سفره ها شان خالی تر شد و دلشان دردمندتر, دفاع می کرد, چرا این چنین ناگهانی و یکباره از میانشان پرکشید, او که بیمار نبود و دوام انقلاب را آن چنان بی باکانه کمر بسته بود. مگر می شد مرگ او را باورکرد؟
آن چه  که تردیدبردار نبود این بود که «پدر», به عیان از سازمان مجاهدین پشتیانی می کرد و حال آن که این سازمان خاری بود در چشم خمینی, که نه پیش از انقلاب ۵۷ و نه پس از آن, نه تنها کلمه یی در ستایش بیش از یک دهه مبارزات خونبارش به زبان نیاورد بلکه از ستیز و دشمنکامی با آن سازمان. به ویژه پس از انقلاب, لحظه یی کوتاهی نمی کرد. محمود دعایی که در نجف با او همراه بود در مصاحبه یی در تیرماه ۵۹  گفته بود: «... چهار الی پنج سال کوشیدم به نفع این سازمان پیش امام, یک کلمه تاٌیید بگیرم نتوانستم. این را هیچ کس نتوانست. آیت الله طالقانی, آیت الله زنجانی نتوانستند. مرحوم مطهری پیغام داد که از این جوانها حمایت کنید, نتوانست. همین حضرت آیت الله الغظمی منتظری, ایشان نامه دادند و... تاٌثیر نگذاشت...» (جریانها و سازمانهای سیاسی ـ مذهبی ایران, چاپ پنجم ـ سایت «بازتاب», ۳دیماه۱۳۸۳).
آیت الله طالقانی, به عکس خمینی, دلبسته عزم و رزم مجاهدین بود و بی دریغ از آنها پشتیبانی می کرد و با این که کم و بیش می دانست که این یاریها به مذاق خمینی خوش نمی آید, در هر فرصتی بر آن پافشاری می کرد.
ـ روز ۳۰دیماه ۵۷, مسعود رجوی و موسی خیابانی پس از تحمل بیش از هفت سال زندان, از زندان قصر آزاد شدند. «پدر طالقانی» به دیدارشان شتافت و در این دیدار در سخنانی با اشاره به شکنجه گرها و بازجوهای مجاهدین در زندان اوین گفت: «این شکنجه‌گرها و بازجوهایی که خودتان می ‌شناسید و دیدید از نزدیک...، وقتی اسم مجاهدین برده می ‌شد، اعصاب آنها به‌هم می ‌ریخت و کنترلشان را از دست می‌ دادند. این دلیل بر قدرت عقیده و ایمان آنهاست. از اسم مسعود رجوی وحشت داشتند، از اسم خیابانی وحشت داشتند درحالی ‌که در چنگال این دشمن گرفتار بودیم، باز قدرت شما فائق بود. این قدرتی است که نباید دست کم گرفت».
ـ مسعود رجوی: «...به یاد دارم که در روز ورود خمینی به تهران, در شرایطی که ده ـ دوازده روز قبل از آن از زندان آزاد شده بودیم, به اتّفاق تعدادی از خواهران و برادران مجاهدمان در خدمت پدر طالقانی برای استقبال از خمینی به فرودگاه رفتیم. آخوندها و دارو دسته آخوندها می خواستند پدر طالقانی را در صف خودشان جا بدهند. امّا, پدر روی برتافت و رفت درمقابل درب ورودی بر روی زمین نشست, درحالی که سایرین همگی بهاحترام ایستاده بودند.
بعد از مدتها, پدر تعریف کرد که به محض ورود خمینی و قبل از این که دیگران بخواهند او را تحت تاٌثیر قرار دهند قصد داشته که در همان محل فرودگاه, به تنهایی, با خمینی صحبت داشته باشد و او را نسبت به قضایا, گروههای مختلف و آن چه در ۱۵سالی که خمینی در ایران نبود, واقع شده بود, توجیه کند. امّا, جز ۵ دقیقه که دو نفری در یکی از اتاقهای مجاور درب ورودی سالن استقبال, تنها ماندند, فرصت دیگری پیش نیامد. پدر می فرمود که در همان ۵دقیقه به او گفتم مصلحت شما و مُلک و ملّت در این است که با این بچه ها  (اشاره به مجاهدین) که در این سالها آزمایش داده اند, نزدیک باشید و از اینها دوری  نکنید. به نظر می رسد پدر طالقانی شاخص بسیار واقع بینانهیی برای مِحک زدن به خمینی, از روی دوری و نزدیکی او به نیروهای مختلف, پیدا کرده بود و ضمناً در مقام نخستین رئیس ”شورای انقلاب“ که در آن زمان هنوز سِرّی و اعلام نشده بود, به خوبی می دانست خمینی و اطرافیانش مشغول پختن چه آشی هستند.  امّا, خمینی میدان نداده و در این زمینه با سردی تمام برخورد کرده بود. به نحوی که ”پدر طالقانی“ میگفت دیدم هیچ زمینه یی وجود ندارد و برخورد ایشان (خمینی) کاملاً منفی است (نقل بهمضمون).  نمی دانم در همین صحبت کوتاه چنددقیقه یی بود یا در دیدار دیگری که پدر طالقانی باز هم در مقام رئیس ”شورای انقلاب“ به خمینی گفته بود درست این است که شما ارتش را به مجاهدین بسپارید که در این سالها درگیر جنگ مسلّحانه با رژیم شاه بوده اند. قابل حدس است که خمینی تا چه حدّ از این حرف ”پدر طالقانی“ برآشفته و کینه خود پدر را هم به دل گرفته است.
سرانجام هنوز دو ماه از سرنگونی رژیم شاه نگذشته بود که پدر طالقانی از ریاست شورای به اصطلاح انقلاب خمینی کناره گرفت و مدتها پس از آن بود که ما را از آن چه در فرودگاه بین او و خمینی گذشته بود, با اشاره و به اختصار, مطّلع کرد» (پیام رادیو ـ تلویزیونی مسئول شورای ملی مقاومت ایران,  بهمناسبت بیستمین سالگرد انقلاب ضدسلطنتی ـ شورا, ویژهنامه ۲۲بهمن ۱۳۷۷, ص ۴۶).
ـ روز ۴خرداد, در سالروز شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران، میتینگ بزرگی در ترمینال خزانه تهران برگزار شد. مردم از سراسر تهران برای شرکت در این میتینگ به جنوب تهران سرازیر شدند. آیت الله طالقانی پیامی با صدای خودش به این میتینگ فرستاده و در آن از فرزندان مجاهدش چنین تجلیل کرد:  «امروز برای تجلیل از شهیدانی جمع شده‌ ایم که از خون پاک آنها پس از ۷سال سیلابها برخاسته است؛ همانها که برای درهم‌ کوبیدن شرک و بتها و اعاده توحید به ‌پا خاستند. دشمن مُشرک هم از همین جهت از آنها انتقام گرفت...  آنها شاگردان مؤمن و دلداده مکتب قرآن بودند؛ گوهرهایی بودند که در تاریکی درخشیدند. حنیف‌ نژاد، بدیع ‌زادگان، عسکریزاده، مشکین ‌فام، ناصر صادق، از همین تابندگان بودند. اینها راه جهاد را گشودند. درود و رحمت خداوند و همه خلق بر ‌روان آنها باد» (۳۰خرداد بهروایت شاهدان, ص۴۲).     مسعود رجوی در این میتینگ سخنرانی کرد و در پایان سخنانش, آیت الله طالقانی را از طرف مجاهدین به ‌عنوان کاندیدای ریاست‌ جمهوری معرفی کرد. جمعیت حاضر در ترمینال خزانه با هلهله و شادی از این پیشنهاد استقبال کردند.
ـ مسعود رجوی: «قبل از وفات پدر طالقانى در ۱۹شهریور ۵۸ پشتمان به او گرم بود. پدر طالقانى به ‌راستى روح راستین انقلاب ضدسلطنتى بود. خمینى از این ‌که آقاى طالقانى را در سخنرانى به ‌مناسبت ۴خرداد ۵۸ که در ترمینال خزانه در جنوب شهر تهران برگزار شد، کاندیداى ریاست جمهورى کرده بودیم به ‌شدت گزیده و پر کینه بود. اگر چه من در این سخنرانى منتهاى احترام را براى شخص خمینى قائل شدم و از خود او خواستم که خودش تکلیف شرعى کند تا آیت الله طالقانى مسئولیت ریاست جمهورى را بپذیرند. بگذریم که خمینى به‌ شدت از این بابت به ‌قول خودش ”سیلى خورده“ و زخم خورده بود. چرا که خوب مى فهمید هدف ما از ریاست جمهورى آقاى طالقانى محدود کردن قدرت انحصارى او و در یک کلام رفرم و اصلاح در حکومت دینى و رژیم ولىفقیه است.
     از لحظه یى که شبانگاه همان روز نام پدر طالقانى را به‌ عنوان کاندیداى ریاست جمهورى اعلام کردم تا زمان وفات ایشان، ذوق و شوق فوق العاده را در قشرهاى مختلف مردم دیده یا مى‌شنیدم. از کارگران بندرعباس تا زنان رشت و جوانان تبریز و طلّاب مترقى در مشهد و هم ‌چنین اغلب گروههاى سیاسى و مذهبى و ملى و مترقى, که از سلطه آخوندهاى هم‌جنس خمینى به ستوه آمده بودند.
    در اعلام نام پدر طالقانى به عنوان کاندیداى ریاست جمهورى، با تشکر از استقبال پرشور جمعیت گفتم:  بله، بله، متشکرم، پس ما حضرت آیت الله العظمى طالقانى را به عنوان نخستین، به عنوان نامزد نخستین ریاست جمهورى اسلامى ایران معرفى مى کنیم. نکته دیگرى هم هست که بشارت بزرگى براى تمام ما یعنى شرط دیگرى در ایشان هست، مضافاً بر سوابق چهل ساله مبارزاتى ایشان علیه طاغوتهاى زمان که بخش اعظمش در زجر و حبس و تبعید گذشته, یک نکته مهمتر هم هست و آن این که ما کسى را انتخاب مى ‌کنیم که معلم کبیر قرآن است. مبارک باد براى شما…
انشاء الله که خواسته تمام مردم ایران همین باشد...
    بعد از این معرفى، یکبار که به دیدار پدر طالقانى در محل اقامتش ـ که یک طبقه از آپارتمان پدر رضاییهاى شهید در خیابان تخت جمشید بود ـ رفتیم، پدر با عتاب و تغیّر به من گفت چرا این‌ کار را کردید؟ شما که به من نگفته بودید… اما اینها (اشارهاش به جماعت خمینى بود) که باور نمى ‌کنند و بر سر من مى ریزند…
   من گفتم: اگر از قبل به شما مى‌ گفتیم، برایمان روشن بود که مخالفت خواهید کرد، امّا حالا دیگر فایده ندارد چون مردم بالاترین مژدگانى را دریافت کردهاند و دست بردار نخواهند بود.
در برابر اقبال روزافزون قشرهاى مختلف مردم به کاندیداتورى پدر طالقانى، از آن‌ سو فشارهاى خمینى و ایادیش بر آن بزرگوار بالا گرفت تا اعلام انصراف و مخالفت کند. فکر مى‌کنم حتى یکبار خمینى از سر بغض نسبت به پدر طالقانى علناً هم گفت که دوست ندارد یک روحانى رئیسجمهور شود.
     چند هفته بعد در تیر ماه ۵۸، خمینى انتقام گرفت و زهرش را ریخت. یک نوار کاست با صداى خود خمینى به‌طور گسترده و سراسرى, که دست به دست مىچرخید، پخش شد و ما را غافلگیر کرد. در این نوار، خمینى در توجیه سرکردگان پاسداران و چماقداران و حزب اللهیها تقریباً تمام همان حرفهایى را که علیه مجاهدین یک سال بعد در تیر ۵۹ علنى کرد و در رادیو و تلویزیون و مطبوعات پخش شد، حتى با لحن تند و تیزتر، بیان کرده بود. به‌ واقع این یک اعلام جنگ غیررسمى بود. هر چند که من در ۴خرداد به هنگام نامزدکردن پدر طالقانى براى ریاست جمهورى، آگاهانه و به عمد از هیچ مایه گذارى براى خمینى فروگذار نکرده بودم. واقعاً مى‌خواستم حسن نیت خودمان را نشان بدهم که قصد نداریم زیرآب او را بزنیم، بلکه قصد اصلاح امور را داریم. واقعاً هم اگر خمینى به ریاست جمهورى آقاى طالقانى تن مى‌ داد، مطمئناً نقشه مسیر، متفاوت مى ‌شد. هم‌ چنین مى ‌خواستم کینه شترى و احساس ”هووگرى“ سیاسى خمینى با پدرطالقانى برانگیخته نشود.
    وقتى در سال ۵۷، قبل از سقوط شاه، پدر طالقانى از زندان آزاد شد، بیش از یک میلیون تن از مردم تهران به در خانه پدر رفتند و از او استقبال کردند. در انتخابات خبرگان هم، با بیش از دو میلیون راٌى نماینده اول تهران و در حقیقت تمام ایران بود. خمینى چشم دیدن پدر طالقانى را نداشت و حتى بعد از وفات پدر، در پیام تسلیتش هم، او را حجت الاسلام طالقانى خطاب ‌کرد. اصولاً ارتقای منتظرى به منصب جانشینى خمینى که در مراسم رژیم تحت عنوان ”امید امت و امام“ معرفى مى ‌شد، علتش حسادت و کین توزى خمینى نسبت به آیت الله طالقانى بود (استراتژی قیام و سرنگونی, کتاب اول, صفحه۵۶).
آخرین پیام «پدر»
«پدر طالقانی» در آخرین نماز جمعه تهران که سه روز پیش از درگذشتش در اولین سالگرد کشتار ۱۶شهریور۵۷, در مزار شهدا در بهشت زهرا برگزار شد, در خطبه دوم نماز, ازجمله گفت: «... صدبار من گفتم که مساٌله شورا از اساسی ترین مساٌله اسلامی است. حتی به پیغمبرش با آن عظمت می گوید با این مردم مشورت کن, به اینها شخصیت بده, بدانند که مسئولیت دارند, متکی به شخص رهبر نباشند. ولی نه این که نکردند, می دانم چرا نکردند. هنوز هم در مجلس خبرگان بحث می کنند در این اصل اساسی قرآن, که به چه صورت پیاده بشود؛ باید, شاید, یا این که می توانند. نه, این اصل اسلامی است. یعنی همه مردم از خانه و زندگی و واحدها باید با هم مشورت کنند در کارشان. علی می فرمود: ”مَنِ استبدّ بِراٌیه هَلَک“: هرکه استبداد کند در کارهای خودش هلاک می شود. ”مَن شاوَر الرجال شارَکهم فی عُقولهم“: وقتی من یک دید دارم با یک نفر از شما, با دو نفر, با ده نفر وقتی مشورت می کنم, ده دید پیدا می کنم, ده عقل به عقل خودم ضمیمه می کنم. چرا نمی شود؟ نمی دانم... مگر در سنندج که این شورای نیم بند تشکیل شد, ضرری به جایی رسید؟ و می بینیم آنجا نستباً از همه منطقه کردستان آرام تر است. یعنی گروههایی و افرادی دست اندرکار شاید این طور تشخیص بدهند که اگر شورا باشد دیگر ما چه کاره ایم؟ شما هیچ, بروید دنبال کارتان, بگذارید این مردم مسئولیت پیدا کنند. این مردمند که کشته دادند, اینهایی که اینجا خوابیده اند از همین توده های جنوب شهر بودند...» («در مکتب جمعه», مجموعه خطبه های نماز جمعه تهران, جلد اول, هفته ۱تا۲۵, ص۵۱).
در سوگ «پدر طالقانی»
کیهان ـ ۱۹شهریور ۵۷: «آیت الله طالقانی, بامداد امروز, براثر سکته قلبی به سنّ ۶۸سالگی درگذشت. آخرین ملاقات آیت الله طالقانی دیشب به مدت دو ساعت و نیم با سفیر شوروی صورت گرفت. تمام شهرهای ایران تعطیل شد و میلیونها تن, امروز, در تشییع جنازه مجاهد کبیر آیت الله طالقانی شرکت کردند... شهرهای ایران یکپارچه ماتم شد...  امروز تعطیل و سه روز عزای عمومی اعلام شد... طالقانی را همه قبول داشتند... در انتخابات مجلس خبرگان حضرت آیت الله از سوی نزدیک به صد حزب, سازمان و گروه سیاسی به عنوان کاندیدا پیشنهاد شد و سازمانهای سیاسی نیز که ایشان را راٌساً کاندیدا نکرده بودند, در میتینگها, اعلامیه ها و تراکتهای انتخابانی, پشتیبانی خود را از ایشان ابراز داشته بودند که  این تنها نشان دهنده اعتماد عمومی به مجاهد نَستوه (= خستگی ناپذیر) بود و بس. به خصوص که تمام گروهها, از راست افراطی تا گروههای چپ افراطی, را دربر می گرفت... آخرین سخن معروف آیت الله طالقانی: ”بروید دنبال کارتان, بگذارید مردم مسئولیت پیدا کنند“...»
۱۹شهریور ـ  اطلاعیه مجاهدین خلق ایران درباره درگذشت آیت الله طالقانی با عنوان «مجاهدین خلق پدر روحانی و معلم کبیر خود را از دست دادند»: «مجاهدین خلق ایران, که از جمیع جهات فقدان آن مجاهد اول را جبران ‌ناپذیر و دردناک می ‌دانند, این فقدان عظیم را به همهه مسلمانان و آزادگان و انقلابیون جهان تسلیت گفته و در سوگ آن گرامی‌ پدر یک هفته در سراسر کشور عزادار خواهیم بود» (مجموعه اعلامیهها و ... شماره ۲, ص۸۰).
 مسعود رجوی با چشمانی اشکبار در سوگ  «پدر طالقانی»  گفت: «... او ندادهنده ما بود؛ منادی ایمان، معلم قرآن، پس تعجّبی نیست اگر مردم ما این‌چنین از شمال تا جنوب، در ماتم فرو رفتند، و بر‌ سر و سینه می‌ کوبند. بگذارید بگریند، همه بگریند:  گریه کن دشت کویر ـ گریه کن بحر خزر ـ گریه کن جنگل سرخ ـ گریه کن مرد بلوچ!  بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران      کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران     و چرا که نگرییم؟ دیگر چه کسی اسلام و کلمه قرآن را در گوش ما زمزمه خواهد کرد؟ دیگر چه کسی از بچّگی دستمان را خواهد گرفت، و پابه ‌پا خواهد برد، راه‌رفتن خواهد آموخت و کلمه به کلمه را در دهانمان خواهد گذاشت؟ کلمهه اسلام، کلمه  قرآن، و کلمات مردمی. بعضی مرگها سبکند، مثل پر کاه؛ مرگ آنهایی که در غیر راه خدا و خلقند از این نوع مرگهاست. امّا بعضی مرگها خیلی سنگینند؛ به سنگینی کوه، به سنگینی دماوند، به سنگینی تمام سلسله‌ جبال البرز، و این یکی از آنها بود. پیشوای خلق، پیشوای آزادی،‌ ای یار بی ‌پناهان! پشتیبان ضعیفان! مرد پیامبر تبار و پیامبرگونه! همان پیامبری و پیامبرانی که در دل شبهای تیره و تار حاملان شعله نورند... پس اجازه بدهید بههمه مردمی که گریستند تسلیت بگویم؛ همه آنهایی که در این سوگ گریستند. بله همه مردم یتیم شدند، همه اقشار مردم، با هر گرایش و هر مرام و هر مسلک. دیدیم که خواهران و برادران عزیز ارمنی ما، کلیمی ما، چه زار می‌گریستند، بر آنها تسلیت باد. معلوم می‌شود که آقا، آقا و پدر همه بود. خودش هم فی‌نفسه از کلمات و رمزهای وحدت بود. تبلور وحدت و تجسّم روح انقلاب ایران بود...»
«پدر طالقانی» در واپسین لحظات
ـ «حاج ولی الله چه پور, پدر عروس آیت الله طالقانی», آخرین لحظات زندگی «مجاهد نَستوه» را برای خبرنگار روزنامه کیهان چنین بازگوکرد: «ما آن روز کرج بودیم. ساعت ۵ بعد از ظهر که از کرج حرکت کردیم. آقا به من گفت: مرا به مجلس خبرگان برسان... حدود ساعت شش و نیم بود که ایشان را دم در مجلس خبرگان پیاده کردم. گفت مثل این که امشب وعده ملاقات به سفیر شوروی داده ام. برو منزل وسایل را آماده کن و ساعت ۸ بیا و مرا ببر. حدود ساعت هشت و ربع ایشان را بهمنزل بردم... تقریباً ساعت نه و ربع بود که سفیر شوروی با مترجمش آمد. آقا به آقایان علی غفوری و مجتهد شبستری هم, چون عازم شوروی بودند, گفت که بیایند. آنها ساعت نه و نیم آمدند. صحبتها تا ساعت ۱۲, به صورت سؤال و جواب, ادامه داشت. مذاکرات ... پیرامون اسلام و کمونیسم دور می زد. بعد از رفتن سفیر شوروی, آقا شام خورد و گفت: می خواهم بخوابم... یک ربعی نگذشته بود که آقا ابتدا خانمِ بنده را صدازد که من حالم به هم خورده و غذایم را استفراغ کردم... روی پله ها نشسته بود. بعد همسرم مرا صدازد و من بالا رفتم. آقا رفت روی تختش نشست و گفت مثل این که سرما خوردم, قفسه سینه ام, خیلی شدید, درد میکند و از من خواست که روغن یا پمادی بیاورم و سینه اش را ماساژ بدهم. من تمام سینه و شکمش را ماساژ دادم. مخصوصاً می گفت زیر قفسه سینه اش را محکمتر ماساژ بدهم ... بعد از ماساژ, شالی را که آقا به دور سرش می بست, به تقاضای خود وی, محکم, دور قفسه سینه اش بستم و سپس, پارچه گرمی خواست که من دو نوبت حوله را داغ کردم و روی قفسه سینه اش گذاشتم. سپس, قرص سرماخوردگی خواست, که به ایشان دادم و با دو نعلبکی آب گرم خورد و روی پهلوی راست دراز کشید و به من گفت چراغ را خاموش کن و برو بخواب... امّا, من چون وضع را غیرعادی دیدم و خصوصاً به خاطر عرق سردی که بر بدن ایشان نشسته بود, همان طور ایستادم. دیدم تنفّس ایشان غیرعادی است. آقا را صدا کردم و گفتم اگر طاقباز بخوابید راحت تر است. جوابی نداد. خودم ایشان را به صورت طاقباز خواباندم و نفس ایشان آرام تر و بهتر شد. دیگر هرچه حرف می زدم, جواب نمی داد, و در لبش آثار  کبودی پیدا بود. چون دیدم جواب نمی دهد, به همسرم گفتم تا آقا محمدرضا (داماد ما و پسر آقا) دکتر را بیاورد, من می روم از بیمارستان شفا یحیائیان دکتر و دستگاه اکسیژن بیاورم. بعد از برگشتن, دکتر هم آمده بود و گفت کار از کار گذشته و تمام است! به مهندس بازرگان تلفن کردم. حدود ساعت ۳بود ... که خانه شلوغ شد. آقای بازرگان با آقای مهندس صَبّاغیان آمده بودند, و خانواده آقا هم آمده بودند. و آقا را حدود ساعت ۵, که اِزدحام جمعیت هم زیاد شده بود, پیشنهاد کردند که بهدانشگاه ببریم...» (کیهان, ۳۱شهریور ۱۳۵۸).
  قتل آیت الله طالقانی
ـ خلیل الله رضائی, پدر رضاییهای شهید, در خاطراتش که در یکی دو سال آخر عمرش, آن را بیان کرد, از قتل آیتالله طالقانی سخن میگوید و تردیدی ندارد که بهشتی او را کشته است. زنده یاد «حاج خلیل» در این باره میگوید: «وقتی از سفر به کانادا و آمریکا, که دو ماه طول کشید, به ایران بازگشتم و از فرودگاه به خانه وارد شدم, تلفن زنگ زد. اصغر محکمی بود...  تا صدای مرا شنید گفت شما کی آمدید؟ گفتم همین الآن رسیدم. اصغر با صدایی بغض کرده گفت آقا امشب فوت کرد. گفتم کدام آقا؟ اصغر گفت آقای طالقانی. مثل این که دنیا را به سرم زدند. چه طور می شود که آقا فوت کند. آقا بیماری خاصی نداشت. گفتم کجا فوت کرد؟ برای چی فوت کرد؟ گفت آقای طالقانی امشب آمده بود خانه آقای چه پور، با سفیر شوروی ملاقات داشت به طور مرموزی درگذشت. گفتم تو از کجا فهمیدی؟ گفت من امشب آمدم خانه پدرم. پدرم  همسایه آقای چه پور است توی عین الدوله و نایب السّلطنه. یک مرتبه دیدم که سراسیمه آمدند خانه پدرم که به آژانس تلفن بزنند. تلفن آقای چه پور را قطع کرده بودند. گوشی را که برداشتند دیدند تلفن خانه ما هم قطع است. خلاصه، تا جنبیدند کار آقا تمام شده بود و همین طور های های زد زیر گریه...  برای من قضیّه مسلّم شده که او را به شهادت رساندند، چون تنها کسی که لنگری بود و خار چشم خمینی و سایر آخوندها, آقای طالقانی بود...
من پرونده را قدم به قدم دنبال کردم. اول باورش برای من خیلی سخت بود، ولی بعد مثل خیلی چیزها که اولِ کار باورکردنی نبود, دانستم آقای طالقانی را کشتهاند و در این مورد هیچ شک و شُبهه یی ندارم. اول آن قطع تلفن های منزل آقای چه پور و تلفنهای منزلهای اطراف، بعد آقا را برده بودند بیمارستان طُرفه, که آن جا هم طبق برنامه آن قدر تعلّل کرده بودند تا مُسَجّل شده بود کار آقای طالقانی تمام است. من و آقای صدر و چند نفر دیگر پرونده را دنبال کردیم تا به یقین رسیدیم. آقا در خانه چه پور بوده که یکمرتبه می گوید آخ, و حالش بد می شود... چه پور, پدر عروس آقای طالقانی, ولی از رفقا و اَیادی بهشتی بود. بهشتی و دار و دسته او حساب کرده بودند تا طالقانی هست کاری از پیش نمی رود. طالقانی ستونی بود که خیلی در میان مردم ما پایه داشت. اگر روزگاری می رسید که جلوِ اینها می ایستاد قضایا خیلی فرق می کرد. در مجلس خبرگان جلو اینها ایستاده بود. به عنوان اعتراض رفت و روی زمین نشست. خیلی از مردم حمایت می کرد. مجاهدین را خیلی دوست داشت و خیلی از آنها حمایت می کرد. من بارها که پیش او می رفتم آقا گریه می کرد و می گفت با این آخوندهای بی دین چه بکنم، جواب این مردم را چه بدهم؟ آقای طالقانی اکثر اوقات وقتی که می گفت آخوند, کلمه بی دین را هم بهآن اضافه می کرد. من با آقای صدر صحبت کردم. آقای صدر گفت شما بازرس ویژه وزارت کشور هستی برو پیش رئیس شهربانی و ماجرا را دنبال کن. من رفتم و از رئیس شهربانی خواستم که تحقیق کند که چرا تلفنها قطع بوده. بازرسان شهربانی تحقیقات زیادی کردند و معلوم شد یکنفر رفته مرکز تلفن در خیابان خیام و در همان ساعت که قضیه اتفاق افتاده تلفنها را قطع کرده. بعد از آن یک هیاٌت دنبال کار را گرفت ولی در نهایت به ما فهماندند کار را دنبال نکنیم. این را رئیس شهربانی با حالت آشفته یی به من گفت و فهماند یک توطئه کامل راه انداخته اند که این توطئه از قتل آقا در خانه چه پور تا قطع تلفنها و دیررساندن آقا به بیمارستان و جلو تحقیقات و بررسی جسد را گرفتن، ادامه داشته و خود بهشتی هم بالای قضیه بوده.
قضیه این قدر برای مردم روشن بود که همان موقع هم شعاری بر سر زبانها افتاد و جوانها روی در و دیوار می نوشتند که ”بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی“. علت اصلی منفور بودن بهشتی هم در میان مردم, علاوه بر سایر کارهایش, همین ماجرای به قتلرساندن آقای طالقانی بود. در هرحال، قتل آقای طالقانی برای مردم ما خیلی گران تمام شد. چنین رَجُلی, با این سابقه, در مملکت ما خیلی خیلی کمیاب بود. آخوندها هم خوب می دانستند چه کسی را باید از بین ببرند...»

01 September 2010

حسین توتونچیان ـ قتل عام ۶۷ مسئله یی ملی میهنی

شیطان زمانی پیروز می شود که انسانهای نجیب سکوت می کنند. ادموند بروک

بسیاری از کسانی که بعد از قیام خرداد سال ۱۳۸۸ از ایران گریخته اند و اکثر اصلاح طلبان آرزو می کنند که مبدآ تاریخ ایران همین قیام ۱۳۸۸ باشد تا هم از شر پیشینه ناپاکشان خلاص شوند و هم چهره منادی و آزادیخواهی بخود بگیرند. آقای ابراهیم نبوی که از پیشینه خود بسیار شرمگین است از این دست آدمها می باشد. نامبرده آرزوی خودش را در مقاله ای با عنوان (داری با کی حرف می زنی) به روشنی به نمایش گذاشته است.
۲۲ سال بعد از وقوع قتل عام زندانیان سیاسی اینک عده ای قصد لاپوشانی، مصادره، تحریف و وارونه کردن آن جنایت رادارند. فرهمند علیپور، حامد مفیدی، مسیح علی نژاد و ابراهیم نبوی از این جمله اند. همه این نوشته ها با ادبیاتی متفاوت اما مضمونی واحد به دنبال تحریف واقعه ای هستند که اینک تبدیل به مسآله ملی شده است. هر دو جناح در توافقی غیرمکتوب تلاش می کنند که آثار این جنایت را تا آنجا که در توان دارند از بین ببرند. تخریب گورهای جمعی در رشت و خاوران و دیگر جاهای ایران آن روی همین سکه ایست که اصلاح طلبان در خارج کشور شروع کرده اند. جناح غالب تلاش می کند که آثار فیزیکی قتل عام را از بین ببرد و جناح مغلوب تلاش میکند با تحریف و وارونه جلوه دادن این جنایت زمینه فراموشی آن را در اذهان فراهم کند.
مقاله آقای نبوی از این نظر همه مرزهای وقاحت را درنوردیده و آشکارا به حافظه تاریخی یک ملت توهین می کند و عامدانه بسیاری از واقعیتها را وارونه جلوه می دهد. او مینویسد.( فرض کنید همین حالا آقای <آ> این اجازه را داشته باشد که دو ساعت در تلویزیون رسمی ایران برای ۷۰ میلیون نفر از مردم ایران ماجرای دقیق کشتار ۶۷ را شرح دهد اولین سوالی که برای افکار عمومی مطرح خواهد شد این است که اصلا کشتار ۶۷ چیست؟! مجاهدین خلق و چریکهای فدایی چه کسانی هستند و اگر این موضوع این قدر مهم است پس چرا حالا در مورد آن حرف می زنید؟ و به فرض که اختناق و سانسور باعث شده باشد که چنین واقعه ای از منظر مردم دور بماند طرح آن چه مشکلی از زندگی امروز ایرانیان را حل می کند؟) آقای نبوی از آنجایی که خود زمانی یکی از مددکاران و تئوری پردازان جنایت در ایران بوده است وجود سانسور و اختناق را در ۳۰ سال گذشته فرض می پندارد نه واقعی. چرا که اگر این پدیده را واقعی بداند لاجرم باید در وهله اول به نقش خود و سایر دوستانش در تثبیت این سانسور و اختناق اعتراف کند. اما اینکه افکار عمومی اولین سئوالش این است که کشتار ۶۷ چیست؟ آقای نبوی آشکارا خود را به فراموشی می زند وگرنه همه مردم در جریان مبارزات انتخاباتی همین انتخابات شاهد بودند که آقای موسوی به هر دانشگاهی که برای تبلیغ می رفت شعار ۶۷- ۶۷ کلافه اش می کرد. از شمال تا جنوب از دانشگاه بابل تا دانشگاه شیراز و دانشگاه زنجان
همچنین به آقای نبوی باید گفت وقتی رژیمی به مدت ۳۰ سال از دست دشمنی به بزرگی مجاهدین خود را به در و دیوار می زند مردم ایران نه به اندازه شما خرفت و لوده هستند که ندانند مجاهدین چه کسانی هستند و نه به اندازه شما با این جریان دشمنی دارند که این دشمنی کورشان کند و حقایق را نفهمند. اینکه طرح قتل عام ۶۷ چه مشکلی از زندگی امروز ایرانیان را حل می کند را هم از قول آقای هژبر پلاسیجی از مقاله (شصت وهفتی از آن خودشان) نقل می کنم.
مسأله دادخواهی کشته شدگان دهه شصت به محاکمه کشیدن تمامی عوامل ریز و درشتی است که در تحکیم تثبیت و ماندگاری نظامی که هزاران نفر از مخالفان خود را به جوخه های اعدام سپرده نقش داشته اند. این البته بدون در نظر گرفتن آن دسته از اصلاح طلبانی است که در شمار عوامل اجرایی کشتار بودند. و من اضافه میکنم که مادامی که دادخواهی این فاجعه ملی بی پاسخ بماند امکان وقوع دوباره آن وجود دارد و مردم ایران و آزادیخواهان واقعی با تمامی قوا این موضوع را پیگیری می کنند. گزیدگی آقای نبوی و جماعت اصلاح طلبان از طرح این مسئله هم بسیار قابل فهم است آنها خوب می دانند که در پشت قتل عام زندانیان چهره کریه و بی رحم خمینی است که باید به محاکمه کشیده شود و این پاشنه آشیل هر دو جناح است. نبوی و دوستانش در رابطه با خمینی به یک دوگانگی غیرقابل علاج برخورد می کنند اگر خمینی را انکار کنند بی هویت می شوند و اگر بپذیرند باید هزینه جنایاتش را بپردازند آنها برای فرار از این دو گزینه – گزینه سومی را ابداع و ترویج می کنند. بی خبری از قتل عام زندانیان ،فرض اختناق و سانسور در دهه شصت، عملیات فروغ جاودان علت قتل عام ها،
همه و همه در همین گزینه قابل تبیین می شوند. تنها چیزی که این آقایان از آن غافلند سختگیری تاریخ قانومندی هستی‌ و وجدان بیدار یک ملت است اینها نمی فهمند که هر کس چه با کلاه چه با روسری چه با کراوات چه با عمامه برای عبور ار این مرحله تاریخی باید با ۲ مقوله تعیین تکلیف کند ۱ مقوله خمینی و ۲ جنایات دهه شصت و در رأس آن قتل عام سال شصت و هفت. آقای نبوی که یکی‌ از سرچماقدارن انقلاب فرهنگی‌ در دانشگاه شیراز بود، فکر می‌کند که همه مردم مثل خود ایشان به الزایمر تاریخی‌ مبتلا شده اند و خاطره دانشجویی را که این همکار لاجوردی از پشت بام دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز به پایین پرتاب کرد را فراموش کرده اند برای روشن شدن مواضع ایشان در آن دوران خوب است یادآوری کنم در دانشگاه شیراز چماقداران خمینی به سرکردگی  همین آقای ابراهیم نبوی علاوه بر اینکه در روز به دانشگاها هجوم می‌‌آوردند، شب ها هم به خوابگاه دانشجویان بی‌ پناه حمله میبردند ... شرح آن  نا‌مردمیها باشد تا وقتی‌ دگر...او برای دفن این سابقه ننگین است که در مقاله اش مینویسد [برخی از بیماران سیاسی بیرون کشور، ناخودآگاه معتقدند هر کسی که در حکومت کار می کند، یا با آن کنار آمده مزدور رژیم است].
درورای همه اینها آقای نبوی در بازخوانی گذشته خود دچار مشکل اساسی است برای کمک به ایشان در بازیافت شخصیت گم شده اش قسمتی از مقاله آقای محمدنوری زاد همکار سابق خودشان را که با عنوان (روسپی های سرزمین من) به ایشان یادآوری می کنم شاید این قسمت مقاله آئینه ای تمام قدی برای آقای نبوی باشد.
دخترکان روسپی سرزمین من می دانم که شما را جز از آوارگی هر روزه چاره ای نیست اما من روسپی زیرکم با ظاهری پر فریب با کراوات و یا دکمه های بسته از بیخ حکایت روسپی گری خویش را به اختفا می برم. هر دوی ما روسپی هستیم هم شما هم من، شما سرمایه های شرافت خویش را به حراج می نهید و من به اسم خدا سرمایه های شرافت تاریخ سرزمین خویش را به تاراج می برم پس روسپی حرفه ای منم نه شما...
حرف آخر اینکه قتل عام ۶۷ صرف نظر از وابستگی حزبی و سازمانی آن عزیزان در خون خفته یک واقعه ملی و میهنی و از سرمایه های شرافت تاریخی یک خلق است پس بر همه نجیب زادگان این مرز و بوم فرض است که این سرمایه عظیم ملی میهنی را از گزند حرامیان، شیاطین و روسپی های حرفه ای در امان دارند.
محمد حسین توتونچیان زندانی سیاسی دهه 60 

28 August 2010

کاظم مصطفوی ـ بوف شوم - طرحی چند از چهره لاجوردی


کاظم مصطفوی 
 بوف شوم (طرحی چند از چهره لاجوردی)
 اگر درست باشد، که هرنظام، در چهره‌های شاخص خود تبلور پیدا می کند، بدون تردید باید گفت لاجوردی، که خودشان او را «پیشانی نظام»شان خوانده‌اند، یکی از بارزترین چهره‌هایی است که تمامیت نظام آخوندی را برای هر جوینده‌یی آشکار می‌کند. او در کنار چهره‌اصلی نظام، خمینی، از معدود چهره‌هایی است که هویت نظام آخوندی را نمایندگی می‌کند. آن چنان که کافی است به حرفها و اعمال و رفتار او نگاه کنیم و از روی هرکدامشان به قضاوت بنشینیم که حرف اصلی و محتوای فکری و آرمانی ارتجاع مذهبی چیست؟
بنابراین لاجوردی، به مثابه شاخص‌ترین چهره بدسگال شکنجه در ایران آخوندزده برای ما نه به مثابه یک فرد که نماینده یک جریان فکری مطرح است. هم از این رو جا دارد که در باره او و افکار و اعمال و رفتارش، به طور گسترده و عمیق، تحقیق شود تا ریشه‌های شقاوتهای باور ناکردنی‌اش در نهانی‌ترین لایه‌های تاریخ و فرهنگمان بازبینی شود.
ما در این بخش به صورتی کاملاً مختصر به‌این مقوله می‌پردازیم با این امید که در آینده بتوانیم «کتاب لاجوردی» را گردآوری و و شخصیت منحصر به فرد او را بررسی کنیم.
با توضیحاتی که داده شد مشخص می‌گردد که لاجوردی را باید در دو مؤلفه موازی بررسی کرد.
الف: زندگی شخصی و افکار او به عنوان یک فرد
ب: ریشه ها و پیوندهای او با جریانهای سیاسی و فکری دیگر


درباره آن بدسگال دوزخی، لاجوردی ابوالاشقیا
مردی که در سالهای بعد به عنوان عریانترین نماینده جریان ارتجاع مذهبی حاکم در امر شکنجه و زندان، معروف خاص و عام شد در سال۱۳۱۴ در تهران به دنیا آمد و در اول شهریور۱۳۷۷ رهسپار دوزخ شد.
مرگ جلاد چنان تأثیری روی مهره‌های سرکوب و شکنجه رژیم گذاشت که آخوند ابوالقاسم خزعلی(از اکابر ارتجاع و فقهای شورای نگهبان) نزدیک به یک سال بعد تصویر هولناکی از خود در آینه دید و روزنامه‌ها نوشتند: «آیت‌الله خزعلی با اشاره به‌این که در فکر کناره‌گیری از شورای نگهبان است، گفت من و آقای یزدی پس از لاجوردی در لیست قرار داریم». (روزنامه سلام در روز ۱۷‌خرداد۷۸)
پدر لاجوردی هیزم فروش بود. او مدتی با پدر به هیزم فروشی اشتغال داشت و بعد «در بازار جعفری به دستمال‌فروشی و روسری‌فروشی» مشغول شد(نقل از زندگینامه لاجوردی در سایت آگاهسازی).
لاجوردی به لحاظ طبقاتی در طبقه‌بندی اقشار پائین بورژوازی سنتی قرار می‌گرفت. همچنین به لحاظ فرهنگی و ایدئولوژیک نیز به رغم دعاوی غلاظ و شداد مذهبی، او و همپالگیهایش هیچگاه دارای یک ایدئولوژی منسجم و مدون نبودند؛ و نمی توانستند هم باشند. لاجوردی تا کلاس هشتم دبیرستان درس خواند و بنا برآن چه که در انواع زندگینامه‌های او آمده‌است درس را در منزل به صورت «فراگیری علوم قدیمه‌ادامه داد» و« ادبیات عرب و علوم حوزوی را در حد کفایه فراگرفت». در نتیجه برخورد او با مذهب به شدت سنتی و بالکل بیگانه با اوضاع و احوال معاصر بود.
تعارض این قشر، با رژیم شاه در دو مؤلفه، طبقاتی و فرهنگی، روزبه روز اوج می گرفت. شاه بعد از ۲۸مرداد توانسته بود کنترل اوضاع را به دست بگیرد. جریان فدائیان اسلام با اعدام رهبرانش بالکل از هم پاشیده شد و آیت‌الله کاشانی، به عنوان میراثدار شیخ فضل‌الله نوری، نیز به رغم همه ناجوانمردیهایش در مورد رهبر نهضت ملی(از جمله تقاضای اعدام برای او) نتوانست از گندم ری سهمی ببرد و از حکومت رانده شد.
لاجوردی از نسلی بود که جوانی‌شان مصادف با اوجگیری نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق بود. هرچند در شرح زندگانی او به آشنای‌اش با نواب صفوی و جریان فداییان اسلام و یا آیت الله کاشانی اشاره می‌شود ولی در اسنادی که ما دیده‌ایم هیچ‌گونه‌اشاره‌یی به فعالیتهای سیاسی لاجوردی در ایام ملی شدن نفت نشده‌است. حسین، فرزند بزرگ لاجوردی، پس از کشته شدن او در مصاحبه با خبرگزاری ایسنا(۱شهریور۸۶) گفته‌است: «دوران کودکی ایشان مصادف با مبارزات مرحوم آیت‌الله کاشانی و نواب صفوی بود. حدود سال ۱۳۴۰ بود که با حضرت امام آشنا شدند».
برآیند تحولاتی که‌از سال۱۳۳۹ شروع شده بود در سال ۱۳۴۲ خودش را با «انقلاب سفید» شاه نشان داد. شاه خود دست به «اصلاحات»ی زد که با واکنش شدید عموم مردم مواجه شد. از جمله‌این مخالفان مذهبیهایی(از آخوندهایی مانند خمینی گرفته تا بقایای طرفداران فداییان اسلام و آیت الله کاشانی) بودند که‌از موضعی مرتجعانه با اصلاحات شاه مخالفت می کردند.
این قشر به دو دلیل با رژیم شاه در معارضه بود. سمت و سوی سیاسی اجتماعی آینده شاه وابستگی بیشتر به صورت یک نظام بورژوا کمپرادوری بود. در نتیجه بالاجبار اقشارکوچک و نا وابسته بورژوازی تحت ظلم و ستمی تاریخی قرار می‌گرفتند. آینده محتوم این اقشار، نابودی کامل و یا هضم شدن در بورژوازی نوع وابسته بود. علاوه بر این شاه در ایجاد طبقه جدیدی که می‌خواست برای خود بتراشد، نیاز به فرهنگی خاص خود داشت. از این نظر یک تضاد عمیق فرهنگی نیز شاه را از کلیه‌اقشار جامعه جدا می‌کرد. در بعد مذهبی این تضاد به تعارضات بسیار پیچیده‌یی منجر می‌شد.
با به میدان آمدن خمینی قضایای ۱۵خرداد۱۳۴۲ پیش آمد؛ که بررسی آن کار این مبحث ما نیست. اما تا آن‌جا که به بحث ما مربوط می‌شود، لاجوردی در کوران چنان حوادثی است که با خمینی آشنا شد و از آن به بعد در سلک مریدان او قرار گرفت.
بعد از ترور حسنعلی منصور، نخست وزیر شاه، توسط ادامه دهندگان راه فدائیان اسلام، لاجوردی نیز دستگیر و به ۱۸ماه زندان محکوم می‌شود. از این به بعد او چند بار در سالهای مختلف توسط ساواک دستگیر شده و به زندان می‌افتد. در زندان سالهای ۵۰ به بعد است که لاجوردی با جریان مجاهدین در زندان آشنا می‌شود. او که به لحاظ سنتی بودن و غلظت ارتجاع فکری‌اش حتی بین همگنان خود نیز شهره بود از جمله کسانی بود که‌از همان زندان به دشمنی با مجاهدین برمی‌خیزد. این عداوت بعد از جریان اپورتونیستی سال۵۴ و ضربه به تشکیلات مجاهدین، اوج و ابعاد جدیدی می‌گیرد. یار دیرین و پیشکسوت او، حبیب الله عسگر اولادی، گفته‌است : «اولین کسی که جریان نفاق رادر زندان طاغوت شناخت شهید لاجوردی بود». و مسعود رجوی، که در آن سالها رهبری مجاهدین را، به ویژه در مبارزه با اپورتونیستهای چپ نما، به عهده داشت در چشمهای لاجوردی «یک ابن ملجم» می‌یابد و این را مکرراً به سایر مجاهدان اسیر بازگو می‌کندکه: « بعد از ضربه اپورتونیستها همین آخوندها هم بر‌سر ما ریختند و فتوای حرام بودن مبارزه مسلحانه و فتوای نجس بودن مارکسیستها را دادند که هیچ مجاهدی حتی نتواند با آنها سلام‌و‌علیک کند و ما گفتیم که‌این فتواها، فتوای ننگ و تسلیم است و عسگراولادی و لاجوردی و سپاس‌گویان آن زمان این را عیناً با آخوندهای همپالکیشان به مسئولان اوین گزارش کردند. برخی برادران یادشان هست که تا روز آخر هم هر چه‌این لاجوردی می‌خواست به‌ظاهر هم که شده با ما سلام‌و‌علیکی بکند، و پلی داشته باشد، من جواب نمی‌دادم و می‌گفتم که مثل ابن‌ملجم است. یک‌روز هم در اتاق ملاقات، رفسنجانی با زبان‌بازی گرم و نرم به سراغم آمد که پشت کردم»(مسعود رجوی مراسم بزرگداشت ۴خرداد۱۳۷۳).
بسیاری دیگران که در زندان از نزدیک با لاجوردی بوده‌اند تصدیق می‌کنند که آن بدسگال، با خلقیاتی مملو از عقده و کینه، و آمیخته به لومپنیسمی مشمئز کننده، چون بوفی شوم برروابط و مناسبات زندانیان سنگینی می‌کرد.
اما لاجوردی از چیزی بیشتر از یک مجموعه عقده، رنج می‌برد. او خشک‌اندیشی بود بیسواد و مرتجع که وقتی با عقده‌های تاریخی‌اش گره می‌خورد تبدیل به موجودی می‌شد که به‌اعتراف «آقازاده»اش: «حتی گاهی اوقات ایرادهایی را به نظرات مرحوم ملاصدرا داشتند».
کینه‌جویی لاجوردی با «دگراندیشان» به ویژه با مجاهدین بعد از پیروزی انقلاب سال۵۷ بارز می‌شود. لاجوردی در سال۵۶ از زندان آزاد می‌شود و با اوج گیری تظاهرات مردمی به عضویت کمیته‌استقبال از خمینی در می‌آید. کمیته‌یی که در واقع نطفه‌اصلی حاکمیت سالهای بعد را در خود داشت.
او هرچند از اعضا شناخته شده جریان مؤتلفه و در ارتباط مستقیم با آنها بود، بلافاصله پس از تشکیل حزب جمهوری اسلامی عضو شورای مرکزی آن می‌شود. پسرش در باره سایر فعالیتها و پستهای او گفته‌است: «در کمیته استقبال از حضرت امام (ره) قرار گرفتند و خدماتی را در آن‌جا انجام دادند. در همان ابتدا برای مشایعت امام (ره) به منظور بازگشت به‌ایران، به پاریس رفتند. پس از آن نیز همواره در خدمت حضرت امام بود. همزمان در کمیته‌های انقلاب فعالیت می‌کردند. در صدا و سیما تقریبا چهار سال برنامه‌های تفسیر قرآن از ترجمه‌ها و تفسیرهای ایشان استفاده می‌کرد. در شکل‌گیری کمیته‌امداد حضرت امام (ره) نقش به سزایی داشتند تا این که مباحث مربوط به گروهکها پیش آمد. گروهک‌ فرقان دست به‌اقدامات تروریستی و حذف گرایانه مسئولین نظام می‌زد که‌از طریق شهید‌آیت‌الله دکتر بهشتی از حضرت امام (ره) درخواست شد با توجه به شناختی که شهید لاجوردی از گروهکهای مختلف دارند، دادستانی انقلاب را به عهده‌ایشان بگذارند»
در شهریور۵۹ با تأیید کامل خمینی مسئولیت دادستانی انقلاب اسلامی مرکز را به عهده می‌گیرد. سپس به ریاست اوین می‌رسد. بعد از ریاست اوین به مدت ده سال در پست ریاست سازمان زندانهای کشور را تا سال ۷۶ کار می‌کند.

دعواهای یک گله گرگ بر سرقدرت:
در سالهای مسئولیتهای او، سگدعواهای بسیاری بین جناحهای مختلف رژیمی جریان داشت. عده‌یی نمی‌خواستند او را در مقام حساسش ببینند و تقاضای استعفایش را داشتند. اما این دعواها در کادر حذف و تکه پاره کردن یک گله گرگ تازه به قدرت رسیده بود، و نه ناشی از اعتراض به عملکردهای به غایت ضدانسانی‌اش. هرچند بسیاری از زندانیان نمونه‌های تکان دهنده‌یی از عملکردهای لاجوردی نوشته‌اند اما ما برای روشن شدن وضعیت جناح بندیهای درونی رژیم ناگزیر از تکرار برخی ازآنان هستیم.
عزت شاهی، که خود یک لاجوردی کوچک است و با پدرخوانده خود روابط بسیار نزدیکی داشته‌است، در فصلی از کتاب خاطرات خود تحت عنوان «دوران ریاست فلاحیان» به تضاد جناحهای مختلف رژیم برای تصاحب بیشتر قدرت در اوین اشاره می‌کند و پرده‌از برخی باندبازیها در آن‌جا برمی‌دارد. او به تضاد فلاحیان با باند لاجوردی اشاره می‌کند و می‌نویسد: «در همین ایام اتفاق دیگری رخ داد؛ آقای مهدوی کنی از وزارت کشور رفت و به جای او آقای ناطق نوری وزیرکشور شد. آقای ناطق به‌ادامه همکاری من با کمیته‌اصرار کرد و وعده داد که تغییرات زیادی را در کمیته بدهد و تیپهای قبلی را کنار بگذارد و برای آن مسئول دیگری انتخاب کند. من هم قبول کردم اما بعد از سه چهار ماه‌او کمیته را تحویل آقای فلاحیان داد، دیگر نور علی نور شد! مشکلات ما تازه شد.
آقای فلاحیان پیش از این در دادسرای انقلاب (واقع در چهارراه قصر ) با آقای سید حسین موسوی تبریزی (دادستان کل انقلاب) همکاری می‌کرد. موسوی با لاجوردی خیلی مخالف بود، می‌خواست به هر نحوی که شده لاجوردی را از دادستانی اوین بردارد و فلاحیان را جایگزینش کند.
آنها به لطایف الحیلی در صدد برکناری لاجوردی بودند، اما هر چه کردند که‌او استعفا بدهد، گفته بود: من استعفا بده نیستم، اخراجم کنید، بگویید مرا بیرون کنند، اما استعفا، نه! چرا که من دارم کارم را می‌کنم و تا زمانی که آقای خمینی راضی است ما کار خود را انجام می‌دهیم.
آقای بهشتی هم به لاجوردی گفته بود که گوش به حرف هیچ کسی نده، سفت و محکم سر جایت باش و کارت را بکن.
وقتی اینها دیدند که به هیچ طریقی نمی‌توانند لاجوردی را کنار بگذارند، ترفند دیگری به کار بستند. از آن‌جا که لاجوردی کمی خشن بود و چهره تندی داشت، گفتند که آقای خمینی به حاج سید احمد آقا گفته‌اند که دیگر شرایط تغییر کرده و الآن اوضاع سر و سامان یافته باید ملایم‌تر بود و ایشان (آقای لاجوردی) را باید از دادستانی برداشت. لاجوردی به تأکید می‌پرسد که‌این حرف و نظر امام است؟! آنها جواب می‌دهند حاج سید احمد آقا چنین گفته‌است. لاجوردی هم مهر دادستانی را تحویل می‌دهد و می‌گوید: پس خداحافظ! می‌روم! نه چیزی آورده بودم و نه چیزی دارم که ببرم… از دادستانی بیرون می‌آید. رفقای او آقایان عسگراولادی، سعید امانی و … متوجه قضیه شده به‌او اعتراض می‌کنند که مرد حسابی چرا این کار را کردی، حداقل می‌گفتی یک دستخط از آقای‌خمینی نشانت می‌دادند.
فردا یا پس فردای این واقعه آنها با آقای خمینی ملاقات می‌کنند. در این دیدار آنها موضوع را گزارش می‌دهند که بله مسائل دادستانی چنین است و از قول شما به آقای لاجوردی گفته‌اند که باید برود که‌او هم بیرون آمده‌است. آقای خمینی خیلی ناراحت می‌شوند و آنها را سرزنش می‌کنند که نه! آنها بی‌خود کرده‌اند، حالا ایشان تازه جا افتاده‌است.…
پس از این ملاقات، لاجوردی بدون این که با آنها مشورت کند و یا خبر دهد، رفت در اتاقش نشست، گفت: مهری را که‌از من گرفته‌اید پس بدهید. گفتند: شما استعفا داده‌اید. گفت: شما گفتید امام این‌طور نظر دارند، شما بروید یک دستخط از امام بیاورید تا من استعفا بدهم. به‌این ترتیب نقشه آنها نگرفت و لاجوردی سر جایش ماند و قضیه دادستانی آقای فلاحیان منتفی شد. حال که‌او مسئول کمیته شده بود مرا جزء باند لاجوردی می‌دانست و حاضر نبود که به من میدان دهد. از طرفی هم آقای ناطق نوری اصرار داشت که من در کمیته بمانم. وضعیت برزخی درست شده بود.
(از کتاب خاطرات عزت شاهی بخش تشکیل کمیته های انقلاب اسلامی)
حسین لاجوردی، پسر جلاد، نیز در مصاحبه خود با ایسنا نیز یک نمونه دیگر را ذکر می‌کند و ریشه جریان را به مهدی هاشمی و «بیت منتظری» می‌داند. او گفته‌است: «فشارها از طرف شورایعالی قضایی وقت آن قدر زیاد بود که آقای لاجوردی باید استعفاء بدهی، اما ایشان هرگز زیر بار استعفاء نمی‌رفت و البته‌امام هم به‌ایشان فرموده بودند که‌استعفاء ندهید و در هر صورت شهید لاجوردی را سال ۱۳۶۳ از کار برکنار کردند که آقای رازینی جانشین ایشان شود. البته‌امام در آن مقطع به آقای رازینی که دادستانی مشهد را برعهده داشتند فرموده بودند که شما در مشهد بمانید و از سوی دیگر به شهید لاجوردی هم امر کرده بودند که به هیچ عنوان استعفاء ندهید و در تهران بمانید. حاج آقا هم با استناد به فرمایش حضرت امام (ره) که آمدن آقای رازینی و رفتن خودشان با نظرات رهبری انقلاب مغایرت دارد در مقابل فشارهای بسیاری که‌از بیت آقای منتظری و شورایعالی قضایی وقت مبنی بر استعفای ایشان بود، ایستاد»
در جریان برکناری لاجوردی در سال۶۳ از ریاست اوین، پسر او در عین حال که دروغی مضحک سر هم می‌کند، اما دست روی واقعیتی می‌گذارد که توجه به آن لازم است. او در پاسخ به‌این سؤال که « مهمترین دلیل برای برکناری شهید لاجوردی از سوی شورایعالی قضایی چه بود؟» پاسخ می‌دهد: «در سال ۶۳ امرهایی درباره برخی از زندانیان از سوی شورای قضایی صورت می‌گرفت که حاج آقا با این گونه پارتی‌بازیها مخالف بود و زیر بار استخلاص منافقین از زندان نمی‌رفت». بعد هم در توضیح «استخلاص منافقین» اضافه می‌کند: «یعنی عده‌یی از زندانیان را طرف شورایعالی ق_ض_ایی مطرح می‌شدند که دادستانی انقلاب اینها را باید آزاد کند. برای مثال برخی از عناصر جزیی سازمان پیکار اعدام شدند اما رهبران سازمان و کادر مرکزی با توصیه شورایعالی قضایی آزاد شده بودند». هرچند «شورایعالی قضایی» مورد اشاره بسیار کلی و هویت مجهول الهویه‌یی دارد و به نظر نمی‌رسد هیچگاه تقاضای «استخلاص منافقین» را داشته باشد اما مهم برخورد لاجوردی است. آن‌جا که «آقازاده» می‌گوید: «ایشان پای آن حکمی که‌از طرف شورایعالی قضایی صادر شده بود، نوشته‌اند که خدایا من با دیدن این حکم، مرگ خود را آرزو می‌کنم که در نظام جمهوری اسلامی زیردستی آن کسی که تابع شخص دیگری است باید اعدام شود اما کسی که دستور صادر کرده‌از زندان آزاد می‌شود و در خارج از کشور همچنان زندگی کند و مدام اتهام به نظام جمهوری اسلامی نسبت دهد».‌
و این چنین است که مردی بهترین گزینه «امام» برای جلادی نظام است که به واقع وقتی نامی از «استخلاص منافقین» می‌شنود «مرگ خود را آرزو» می‌کند. این مرد همان خلیفه‌یی است که خمینی برای دست بریدن و حد زدن و رجم کردن نیاز دارد و در به در دنبال آن می‌گردد. چنین مردی در کوران سگدعواها و اوج‌‌گیری رقابتهای جناحهای مختلف از پشتیبانی کامل «امام» برخودار می‌شود. و «آقازاده» به درستی گفته‌است:« ایشان به طور کامل مقلد امام (ره) بودند و این مسأله را چه در کلام و چه در عمل اثبات کردند. در نامه‌یی از امام نیز به‌این نکته‌اشاره شده‌است که در دوران اوج تهمتها و توهینها به شهید لاجوردی، هیچ‌کس مانند حاج احمد از ایشان حمایت نکرد. امام (ره) از ایشان به عنوان یک انسان ژرف‌نگر و خستگی‌ناپذیر در قبل و بعد از انقلاب یاد کرده‌اند» در این‌جا کلمات معنای خاص خود را می‌یابند. «خستگی ناپذیری» مورد نظر کاملاً مفهوم است. این را قبل از هرکس زندانیانی گواهی داده‌اند که نیمه‌های شب با عربده‌های او از خواب بیدار می‌شدند و شاهد برده شدن صف طولانی همزنجیرانشان برای تیرباران بودند. اما «ژرف نگر»ی مورد علاقه «امام» هم بسیار قابل تأمل است. همه می‌دانند که هرصفتی به لاجوردی برازنده باشد «نگریستن» به معنای«اندیشه ورزی» آن هم از نوع «ژرف» آن حتی به ریخت و قیافه‌او نمی‌آید. پس چرا «امام» خلیفه خود را شایسته چنان صفتی می‌داند؟ این را باید در هوشیاری ضدانقلابی خود خمینی جستجو کرد. خلیفه‌اعظم با ژرف نگریهای لاجوردی نظامش را آب بندی می‌کرد(در این مورد مراجعه شود به مقاله «تأملی در ژرفا به سبک جلاد» به همین قلم در نشریه مجاهد) یک قلم از «ژرف نگر»ی لاجوردی را درست در بحبوحه قتل عامهای سیاه سال۶۷، وقتی که روزانه صدها مجاهد و مبارز اسیر را دسته دسته به دار می‌آویختند، ببینیم. او به ظاهر در آن نسل کشی مستقیماً نقش و دست نداشت اما در مصاحبه با روزنامه‌ها خطاب به حکام شرع گفت: «نباید گول مظلوم‌نماییهای منافقین را بخورند… مسئولین ذیربط باید همیشه در برخورد با اینها اصل را با نفاق منافقین بگذارند و همواره با شک و تردید به آنها بنگرند…» (روزنامه جمهوری اسلامی ۱۵مرداد۶۷)
با این تفاسیر، نه محض تفریح و تغییر ذائقه، که برای درک بیشتر «ژرفا»ی دجالگری آخوندها بهتر است به چند نکته‌از زندگی خصوصی دژخیم نحس اوین اشاراتی داشته باشیم.
بعد از هلاکت لاجوردی، با توجه به نفرت گسترده‌ای که‌از او در میان اقشار مردم وجود داشت، آخوندها سعی کردند با به میان کشیدن پای خانواده، از جمله همسر و دختر و پسرش، برخی ویژگیهای فردی و فکری را به‌او نسبت دهند که برای لاجوردی بیشتر یک اتهام است.
مثلاً همسر ایشان به گفته خودش در زمان ازدواج با لاجوردی « کلاس پنجم (خجالت کشیده بگوید ۱۲ساله)بودم وبسیار علاقه و تقید داشتم که در مراسم دهه محرم شرکت کنم». او در مصاحبه با «یاران شاهد» به کرات از حسن خلق حاج آقا ذکر خیر کرده و از جمله می‌گوید: « اگر منزل مادرم بودم و یک ربع یا یک ساعت دیرتر از ایشان وارد منزل می‌شدم، ایشان می‌گفتند،"مادر جانم را هزار سال است که ندیده‌ام." به من می‌گفتند مادر جان . هیچ وقت نمی‌گفتند چرا دیر آمدی؟ با آن تعبیر شیرین "دلم برای مادر جانم تنگ شده " با من صحبت می‌کردند . اهل این نبودند که بخواهند تظاهر کنند، محبتشان را خیلی بروز می‌دادند». (از گفتگو با همسرلاجوردی مجله یاران شاهد)
دختر خانم ایشان هم فرموده‌اند: « ایشان بر خلاف آن چه که بعضیها تصور می‌کنند، بسیار عاطفی بودند و من به جرأت می‌توانم بگویم که تا به‌امروز فردی تا این حد رئوف و مهربان ندیده‌ام» (نشریه یاران شاهد).
آقازاده هم که بعدها در بزنگاه سربریدن داریوش فروهر و پروانه اسکندری حضور داشته‌اند فرموده‌است: «ساده‌زیستی، از ویژگیهای بارز ایشان بود و با این که تمکن مالی خوبی داشتند(از کجا و کی این تمکن خوب مالی پیدا شده مجهول است)، سادگی را مبنای زندگی خود قرار داده بودند. بیشتر اوقات با دوچرخه به محل کار خود می‌رفتند و هیچ‌گاه‌اجازه ندادند که ما برای انجام کارهای شخصی و خانوادگی از اموال دولتی استفاده کنیم».
آقازاده همچنین فرموده‌اند: «شهید لاجوردی احترام فوق‌العاده‌یی برای بانوان قائل بود و در نامه‌هایی که‌از زندان برای مادر و خواهرم می‌نوشتند، تأکید می‌کردند که مبادا شما هم جزو خانه‌نشینان و نظاره‌گر فعالیت مردان شوید». درباره احترام فوق العاده به «بانوان» هم همه زنانی که در آن سالها گذرشان به‌اوین افتاده و شاهد برخورد لاجوردی با زنان اسیر بوده‌اند گواهیهای بسیاری داده‌اند. ما این جا فقط محض نمونه یکی از آنها را نقل می‌کنیم: «شعبه سکوت است. هیچ‌کس آب نمی‌خواهد و دستشویی هم نمی‌خواهد برود؟… یک پتوی خاکستری روی زمین کشیده می‌‌شود، و به دنبالش شیاری از خون روی موزاییکها… نگاهش می‌کنم! ۱۸ساله خاموش! خوابیده! کبود کبود است… دستهایش را روی قفسه سینه‌اش گره زده، سرش را نمی‌بینم، دمرو است… خفاش می‌خندد… می‌رود دستشویی و دستهایش را می‌شوید… و می‌رود… خیلی ساده! خیلی تکراری… ولی اون ۱۸ساله کی بود؟ نمی‌دانم!
شاید این یکی است… این را که می‌شناسم، روبه‌رویم نشسته و با چشمهای سیاهش نگاهم می‌کند و حرف نمی‌زند… زهره چی شدی؟… خودتی؟ همان زهره تبریزی هستی؟ همان که با هم سر خیابان مهر قرار داشتیم؟… خودتی؟… چرا این‌طوری شدی؟… چی شدی؟ سرم گیج می‌رود، دستش را روی بینی‌اش می‌گذارد و با نگاهش می‌گوید هیس!… زهره چرا روی صندلی چرخدار هستی؟… نمی‌توانی راه بروی؟… ‌فقط همین یک دستت تکان می‌خورد؟… ترا به‌خدا پاهایت را تکان بده… زهره فقط می‌خندد و چشمهایش مثل آهو برق می‌زند… زهره فلج شدی؟… چرا؟… ‌کی این‌طوریت کرد؟ با دستش روی متکایم یک تصویر می‌کشد… تصویر یک پرنده… چی؟ جغد؟ نه! راست می‌گویی؟ خفاش؟ با چشمهایش می‌خندد… جدی می‌گویی؟ خفاش یعنی لاجوردی؟… خودش؟… سرش را تکان می‌دهد و چشمهایش را می‌بندد.
پنجاه، پنجاه و یک، پنجاه و دو… یک نفر از بچه‌ها می‌زند زیر گریه، می‌گوید من دیگر تحمل ندارم، من نمی‌توانم بشمرم… ساکت باش!… صد و بیست، صد و بیست و یک، صد و بیست و‌دو… “بچه‌ها! مثل این که می‌خواد از دویست هم بیشتر بشه! امشب چه خبرشونه؟ صد و بیست و‌سه…“ مریم پروین نشسته روی تخت بهداری، نمی‌تواند ایستاده نماز بخواند، اشکهایش یک‌ریز می‌بارد، ولی صدایش در نمی‌آید، صندلی چرخدار زهره را خالی برگردانده‌اند و دارد توی راهرو، تلوتلو می‌خورد. مریم گریه نکن!… مریم همیشه خیلی صبور بود، ولی امشب بی‌تاب است: «باورم نمی‌شد ‌زهره را با این حالش ببرند…» مریم گریه نکن!… اشکهایش را پاک می‌کند… خودش می‌داند که چند وقت دیگر به‌زهره خواهد پیوست!
زیر پنجره صدای کامیون می‌آید… لیدا می‌گوید: “بچه‌ها بیاین قلمدوش!…“ فریده می‌رود روی دوش لیدا، از پنجره بیرون را نگاه می‌کند، وای خدا!… فریده می‌افتد پایین و دستش را روی چشمهایش می‌گذارد… شیرین خودش را می‌کشد بالا… خشکش می‌زند… “«بچه‌ها! کامیون پره.. وای وای وای… چقدر زیاد هستند…“ “نگاه کن ببین زهره هم وسطشون هست؟…“ بهت‌زده جواب می‌دهد: “…نمی‌دونم! ولی یکی یه لباسی مثل لباسای بهداری تنشه، از این راه راههای آبی…“
“آخی بمیرم الهی!“ و بغض شیرین هم می‌ترکد… “شیرین چیه؟“ “بچه‌ها، یکی از برادرها مثل این که زیر شکنجه تموم کرده، اومدن از این‌جا ببرنش، همین جوری جسدش رو گذاشتن زیر برف، لاجوردی هم هست… آخ! آخ! آخ!» (لاجوردی به‌خون مجاهدین تشنه بود، نوشته مجاهد از بند رسته مژگان همایونفر مجاهد۴۰۴ )
به همین قیاس می‌توان به برخی صفات ساده زیستانه‌او که برایش برمی‌شمرند اشاره کرد. اگر معنای دقیق ساده زیستی او را بخواهید بدانید باید به شکنجه مستمر زندانیانی اشاره کرد که حتی بعد از بازجویی و گرفتن حکم روزها و ماههای متمادی گرسنگی می‌کشیدند و از حداقل یک وعده غذای مورد نیاز محروم بودند و در عوض لاجوردی می‌گفت: «سخت به عدم اسراف معتقدیم. در نظام گذشته من خودم در زندان بودم و می‌دیدم که چقدر در زندان مصرف می‌شود. شاید نصف آن مقدار اسراف می‌شد و آن را دور می‌ریختند. ولی ما بحمدالله جلوی این اسراف را در زندان اوین گرفته‌ایم. به آنها گفته‌ایم اگر قرار بشود که ۱۰گرم نان دور بیندازید فردا نان کمتری برایتان خواهیم آورد» (روزنامه‌اطلاعات پنجشنبه ۱۴مرداد۶۱)
این آدم ساده زیست و فروتن، با همه سنگهایی که برای اسلام به سینه می‌زند، وقتی به دیگران می‌رسد یک گرگ درنده، بدون ذره‌یی فتوت، است. در یک گزارش زندان آمده‌است: «زمانی در سالهای ۵۰-۵۲ که ما با همین لاجوردی کثیف در زندان بودیم. این آدم بی‌چشم و رو قسم می‌خورد که‌اگر امام زمان ظهور کند، یکی از صحابه‌اولیه‌او «محمد آقا جباری» (کاندیدای معرفی شده سازمان برای انتخابات مجلس از قزوین) است، پشت سرش نماز می‌خواند و قسم راستش روی محمد جباری بود. ولی یک ماه پیش همین لاجوردی دژخیم او را با دستان خودش تیرباران کرد. آن روزها بارها می‌گفت: کثیف‌ترین و بدترین شغل زندانبانی است، و حالا سرجوخه‌اعدام پاک‌ترین...»(مقاله حماسه خونین سپیده دمان آزادی نوشته محمدعلی لبیبی مجاهد۸۷۱) چنین دد وحشی و درنده‌یی نه تنها به‌اسیران معمولی که به زنان باردار و کودکان ۳_۴ ساله و مردان و زنان سالخورده و مجروحان و بیماران رحمی ‌نمی‌کند. و تا آن‌جا پیش می‌رود و در توجیه جنایتهای خود به قدری یاوه می‌بافد که حتی هاشمی رفسنجانی برایش می‌نویسد: «شب، مصاحبه آقای دادستان و حاکم شرعِ دادگاه‌انقلاب تهران (آقایان اسدالله لاجوردی و محمدی گیلانی) درباره مبارزه با ضدانقلاب را از تلویزیون دیدم. جالب نبود، تند، کم‌محتوا و بی‌توجیه حرف زدند. (خاطراتِ رفسنجانی عبور از بحران، چهارشنبه‌۳تیر۶۰)
او حتی در کشتن دوستان سابق خود نیز مطلقاً تردید نمی‌کند. در کشتن کسانی، همچون آیت الله لاهوتی هم درنگ نمی‌کند. هرچند که‌این کار بدون اذن خاص از شخص خمینی نمی‌توانست صورت بگیرد، اما آلوده شدن به خون کسانی همچون لاهوتی کار ساده‌یی نبود. آن چنان که جنایتکار خونریز دیگری که‌از اعدام نکردن مجاهدین در همان اوائل انقلاب تأسف می‌خورد و خود در رأس هرم حاکمیت یکی از بزرگترین جنایتکاران ضدبشری حاکمیت آخوندهاست جا می‌زند و می‌نویسد: «ساعت سه بعدازظهر خبر دادند که‌از طرف دادستانی انقلاب به خانه آقای [حسن] لاهوتی ریخته‌اند و خانه را تفتیش می‌کنند. به آقای [اسدالله] لاجوردی گفتم با توجه به سوابق و مبارزات آقای لاهوتی بی‌حرمتی نشود. گفت دنبال مدارک وحید [لاهوتی] هستند. اول شب اطلاع دادند که آقای لاهوتی را به زندان برده‌اند و احمد آقا هم تماس گرفت و ناراحت بود. قرار شد بگوییم ایشان را آزاد کنند. آقای لاجوردی پیدا نشد به آقای(سیدحسین) موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب گفتم و قرار شد فورا آزاد کنند. احمد آقا گفت امام هم از شنیدن خبر ناراحت شده‌اند». (کتاب خاطرات رفسنجانی به نام عبور از بحران صفحه ۳۴۱) اما همان شب لاجوردی با دستور شخص خمینی به حساب آیت الله لاهوتی می‌رسد و رفسنجانی در فردای همان شب می‌نویسد: «عفت تلفنی اطلاع داد که آقای لاهوتی را دیشب به بیمارستان قلب برده‌اند بلافاصله تلفن زد و گفت از دنیا رفته‌اند تماس گرفتم معلوم شد صحت دارد. آقای لاجوردی دادستان انقلاب تهران گفت آقای لاهوتی اتهامی نداشته‌اند، برای توضیح مدارک مربوط به وحید آمده بودند که به محض ورود به زندان دچار سکته قلبی شده و معالجات بی‌اثر مانده‌است. قرار شد پزشکی قانونی نظر بدهد.» (همان: صفحه ۳۴۰ برای اطلاعات بیشتر و اعترافات صریحتر در مورد نحوه قتل لاهوتی توسط لاجوردی مراجعه شود به شماره۷۰ نشریه شهروند گفتگویی، به نام پاسخ فائزه رفسنجانی به شایعات)
این عطش سیری ناپذیر درندگی وقتی از حد می‌گذرد دیگر تنها مجاهدین را قربانی نمی‌کند. کینه‌کشی شامل حتی اسیران جنگی آزاد شده توسط مجاهدین هم می‌شود. براساس گزارشهایی که همان سالها افشا شد وقتی مجاهدین تعدادی از از اسیران جنگی را آزاد کردند لاجوردی، که ریاست سازمان زندانهای رژیم را به عهده داشت، گفت: «این اسیران پیشین اغلب نفوذیهای مجاهدین هستند و اعدام آنها برای امنیت شهرها لازم است» بعد هم دستور داد بسیاری از آنها را اعدام کردند. او در ادامه سادیسم سیری ناپذیرش به قربانیان اعتیاد هم رحم نکرد و در جمع خبرنگاران با صراحت گفت: «معتادانی که برای چهارمین بار به‌اعتیاد روی می‌آورند، باید اعدام شوند»(روزنامه‌ابرار ۲۷مرداد۷۰)

لاجوردی به مثابه نمودی از یک ماهیت:
لاجوردی به مثابه یک فرد، و خمینی به مثابه سمبل یک ایدئولوژی، از دو نقطه متفاوت شروع کرده و بعد از طی فراز و نشیبهایی، در یک مرحله، به یکدیگر رسیده‌اند. بعد از آن است که لاجوردی با پتانسیل بسیار بالاتری از گذشته در شکنجه و زندان تا بدان‌جا پیش می‌رود(یا به تعبیر خودشان آن چنان در ولایت خمینی ذوب می‌شود) که‌او را پیشانی نظام می‌خوانند.
لاجوردی را به درستی «ابن ملجم دوران» نامیده‌اند. وقتی قید دوران به‌اسم او اضافه می‌شود معنایش این است که کافی نیست به شناخت تاریخی خوارج و ابن ملجم بسنده کنیم. باید علاوه بر خصوصیات عام و مشترکی که بین آنها وجود دارد ویژگیهای امروزین‌شان را نیز به حساب آورد.
مرتجعان مذهبی حاکم، هرچند در ماهیت همان ابن ملجمهای شناخته شده‌اند، اما با خوارج دو فرق اساسی دارند. اول این که ۱۵۰۰سالی بعد از آنها زندگی می‌کنند. ۱۵قرنی که برای آنها پر از فراز و نشیب بوده‌است. ارتجاع مذهبی‌ که ما، در شرایط حاضر، با آن سر و کار داریم ملغمه‌یی است از آمال و آرزوها و تخیلات و سرخوردگیها و سرکوفتهای تاریخی آنها. در نتیجه تجربیات تاریخی بسیاری برای خود اندوخته و در واقع مار خورده‌های افعی شده‌یی هستند پر از زهر و عفونت. به عبارت دیگر نباید اشتباه کرد و مثلاً با دیدن شقاوتهای لاجوردی را او را طابق النعل بالنعل ابن ملجم دانست. لاجوردی همان ابن ملجم هست به‌اضافه ۱۵قرن تجربه ضدانقلابی و ضدتاریخی. یعنی بسا و بسا شقی‌تر.
دوم این که‌ارتجاع مذهبی معاصر در میهن ما، ارتجاعی است به حاکمیت رسیده. و نه یک جریان فرعی و حاشیه‌یی که بود و نبودش تأثیر چندانی در روند عمومی جامعه ندارد. این جریان ضدتاریخی در یک نابهنگامی تاریخی رهبری یک انقلاب را دزدید و برای اولین بار در تاریخ، بر سرنوشت ملت و فرهنگی حاکم شد. این حاکمیت سرشار از عقده‌هایی تاریخی بود. زخمی عفونی که در بدنی بیمار(شاه زده)، به صورتی نیم بند به زندگی انگل‌وار خود ادامه می‌داد، و یک در هزار خیالش نیز به میراث بردن سطلنتی روح‌اللهی بعد از سلطنتی ظل‌اللهی راه نمی‌برد. نتیجه آن که برای به چاه تحلیل فردی نیفتادن امثال خمینی یا لاجوردی، باید ویژگیهای هریک از آنان را با توجه به‌این خصوصیات تاریخی بررسی کرد. به همین دلیل بسیار اشتباه‌است اگر که مثلاً در بررسی مشخصات و یا نمونه‌های شقاوت شکنجه‌گران آخوندی به خصوصیات فردی آنان اصالت دهیم. کما این که بسیاری که هنوز پس از این همه سال، دل در گرو نظام آخوندی دارند، سعی می‌کنند سبعیتهای لاجوردی را به «خشونت» فردی او مصادره کنند. در حالی که برای شناخت ویژگیهای او، و خمینی و تمام دار ودسته آنان، باید ریشه‌اصلی شقاوت و اصالت کینه‌شان را در حاکمیت نابهنگام شان جستجو کرد.
مسیری که لاجوردی برای ایفای نقش ضدتاریخی اش طی کرد دو مرحله، قبل از حاکمیت و بعد از حاکمیت، داشت.
ابتدا به بررسی جریان فکری او تا قبل از حاکمیت، یعنی تا سرنگونی نظام سلطنتی می‌پردازیم.

الف: اشاراتی به تاریخچه جریان مؤتلفه و سوابق ضدتاریخی آن:
لاجوردی از عناصر فعال و درجه ۲و۳ جریان مؤتلفه‌اسلامی بود. آنان در سالهای بعد نام خود را به «حزب مؤتلفه‌اسلامی» تغییر دادند. این جریان در دهه ۱۳۴۰ با ترور حسنعلی منصور، نخست وزیر شاه، بر سر زبانها افتاد. به همین دلیل گاه نیز به نام «قتله منصور» از آنها یاد می‌شود.
هیأتهای مؤتلفه، میراث جریان فدائیان اسلام، با رهبری نواب صفوی، بود. این گروه در جریان ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق به ترور تعدادی از شخصیتهای سیاسی و فرهنگی دست زد و به عنوان مسلمانانی خشک اندیش و مرتجع مشهور بودند. بسیاری از تحلیل‌گران، در برخورد ابتدایی، آنها را ضدکمونیستهایی می‌دانستند که صرفاً در واکنش به‌اوج‌گیری فعالیتهای حزب توده در آن سالها به وجود آمده‌اند. در این که فداییان اسلام بسیار ضدکمونیست بودند حرفی نیست. و در این که بسیار ارتجاعی فکر می‌کردند نیز مطلقاً تردیدی نیست. اما تمامی حضور و بروز آنان را، در صحنه اجتماعی و سیاسی آن روزگار، واکنشی نسبت به حزب توده دانستن اشتباه می‌باشد. این جریان ریشه در برخی اقشار پایین خرده بورژوازی و حتی زحمتکشان شهری داشت. و در فضای باز سیاسی بعد از دیکتاتوری بیست ساله رضاخانی مفری پیدا کرد تا در میان برخی از مذهبیهای خرده پای شهری جایی پیدا کند. این عده ملغمه‌یی بودند از افراد مختلف با خصوصیات و اخلاقیات و برداشتهای مختلف از مذهب و سیاست. آنها مجموعه همگونی نبودند که بشود رویشان به عنوان یک سازمان و تشکل به معنای علمی آن حساب کرد. به همین دلیل وقتی هم دست به عمل می‌زدند هیچ حسابی و کتابی برکارشان مترتب نبود. برای آنها رزم‌آرا (نخست وزیر دیکتاتور شاه) و دکتر فاطمی(نزدیکترین یار مصدق) فرقی نداشت. بنابراین وقتی دست به ترور هر دو می‌زدند، اولی عملاً به نفع مصدق تمام می‌شد و دومی خیانت به مصدق و ملت ایران بود.
به هرحال این جریان، در بحبوحه یک مبارزه ضداستعماری، نه تنها به یاری مصدق نیامد که با ریختن به خیابانها و حمله به مشروب فروشیها و ترور افرادی ملی، آب به آسیاب دشمن ریخت و در نتیجه مصدق را تا آن‌جا که توانستند تضعیف کردند.
عمده ترین خصوصیت ارتجاعی تفکر این عده «زن ستیزی» آنان بود که در قالب مسائل شرعی و مذهبی به نام خدا و قرآن بیان می‌شد.
نواب صفوی در جزوه‌ای که مانیفست او محسوب می‌شود برخی از عقاید و برداشتهای خود از اسلام و جامعه‌ایده‌الش را شرح داده‌است. او در اثبات وضعیت نابه‌سامان جامعه می‌نویسد: «آتش شهوت از بدنهای عریان زنان بی‌عفت شعله کشیده خانمان بشر را می‌سوزاند ». او معتقد است: « شب و روز زنان و مردان در کوچه و بازار و اداره و مدرسه و کارخانه و سایر اماکن عمومی با هم روبه‌رو شده و شب و روز حس شهوت عمومی بدون حساب مشغول فعالیت و هیجان است» او با صراحت به یک زن ستیزی قرون وسطایی اعتراف می‌کند و می‌نویسد: «معنی آزادی زنان و همکاری آنان با مردان چیست؟ آیا زنها می‌خواهند از عمل زناشویی پاک و مشروع با مردان خودداری کنند و در هر ماه طبق سازمان طبیعی خود قاعده نشوند و حامله و بچه‌دار هم نگردند؟» با چنین خزعبالاتی، آن هم به‌اسم اسلام، آیا به یاد اراجیف آخوند صدوقی، یکی از نمایندگان اصلی خمینی در مجلس خبرگان رژیم، نمی‌افتید؟ او در جلسه ۶۳ مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی رژیم در ۱۹آبان ۱۳۵۸ گفته بود: «یکی از رفقا می‌گفت که همان طور که زن می‌تواند ولی صغیرش بشود پس می‌تواند رئیس جمهور هم بشود حالا این چه حسابی است؟ چون می‌تواند بچه را باز بکند و پاکش بکند و از کثافت بر کنارش بکند و پستان در دهانش بگذارد پس می‌تواند رئیس جمهور یا نخست وزیر بشود! من گمان نمی‌کنم که‌این قیاس، قیاس صحیحی باشد شما را به خدا کار را بر رهبر دشوار نکنید، و برای او زحمت ایجاد نکنید و به علاوه هنوز مردها کار ندارند و بیشترشان بیکار هستند حالا بیائید و فرمانداری به زن بدهید؟ چطور شده آقای محترم از اولی که خشت دنیا را برپا گذاشتند این همه ساختمان و این همه قنات، این همه‌اختراعات تمامش به دست مرد بوده، در یزد ما قناتی است که یکصد و هفتاد متر طناب می‌خورد تا برسد به آب، تمام این قنوات که در حدود بیست و چهار هزار قنات در یزد وجود دارد آیا کلنگ کدامیک از این قناتها را زن زده‌است کدامیک از این ساختمانها را زن درست کرده؟ حالا چطور شد که پشت میز نشستن را حق داشته باشد ولی کارهای سنگین را حق نداشته باشد یعنی چه؟ اگر می‌خواهند دوش بدوش ما کار کنند بیایند همراه ما بنائی کنند و همراه ما قنات درست کنند و همراه ما کارهای دیگری بکنند، چطور کارهای سنگین برای ماست ولی نشستن پشت میز از آن آنها باشد، حالا آمدید یکی از این زنهای شایسته کامل را به مقام رئیس جمهوری یا نخست وزیری منصوبشان کردید، یک روز صبح می‌رویم و می‌بینیم که نخست وزیری تعطیل است چرا؟ برای این که دیشب خانم زایمان کردند اینها برای ما ننگ و عار است. یعنی چه، شما را به خدا این را جزو قانون نیاورید» نواب صفوی هم که طابق النعل بالنعل همین افکار را دارد نتیجه می‌گیرد که «... بهترین کار برای زنان همان مدیریت خانواده و اولین مدرسه تولید و تربیت نسل بشر است آیا کاری اساسی تر از این در دنیا هست؟»
بیش از ۳۰سال بعد هم یکی دیگر از همین مرتجعان که حالا به حاکمیت رسیده و در سلک شکنجه‌گران رژیم آخوندی هیچ حد و مرزی را نمی‌شناسد درباره زنی که قرار است با او ازدواج کند می‌گوید: «دختر خانم در آن زمان مدرس کلاس عربی بود؛ لذا فقط یک جمله‌از من پرسید که آیا می‌تواند کلاس عربی برود و درس بدهد؟ گفتم: به لحاظ سیاسی هر کس از ما باید خط خودش را برود گر چه باید همفکر باشیم، اما من نمی‌‌خواهم کاری و امری را به شما تحمیل کنم و نه می‌پذیرم که شما چیزی به من تحمیل کنید؟ عربی را هم قبول دارم ولی با دو شرط: اول این که فقط به زنان و دختران درس بدهی و با مردها سروکار نداشته باشی. دوم این که وقت اضافه داشته باشی و از وقت خانه و زندگی کم نکنی، چرا که من اهل ساندویچ و ی سرد و آماده نیستم» (کتاب خاطرات عزت شاهی. توجه شود به پیوندهای خانوادگی عزت شاهی با مؤتلفه. عزت شاهی باجناق اسدالله بادامچیان است) وقتی شکنجه‌گر خمینی در خانه و با همسر خود چنین برخوردی دارد آیا قابل تصور است که در سیاه چالهایی که هیچ کس از آنها خبری ندارد و صدای فریادهای هیچ اسیری بازتابی نمی‌یابد با زن مبارز و مجاهد چه رفتاری می‌شود؟ و آیا همه‌اینها رشته‌های یک نظام فکری منحط ضدتاریخی نیست که بارزترین وجهش زن ستیزی شناخته می‌شود؟ و آیا همه‌این برداشتها در راستای همان تفکر ضدبشری نیست که می‌گوید: «زنان به‌دلیل ضعف عقل و ادراک جزئیات و میل به‌زیورهای دنیا حقاً و عدلاً در حکم حیوانات زبان بسته‌اند و اغلبشان سیرت چارپایان دارند ولی به‌آنان صورت انسان داده‌اند تا مردان از مصاحبت با آنان متنفر نشوند و در نکاح با آنان رغبت بورزند»(از افاضات حاج ملاهادی سبزواری) البته با گذشت زمان، حضرات مجبورند مقداری رنگ و لعاب و لحن کلمات خود را عوض کنند. اما در اساس این زن ستیزی به قوت خود باقی می‌ماند. و ما نباید با لفاظیهای خمینی و ایز گم کردنهای او فریفته شویم. در عمل، او همان آخوند مرتجعی است که‌اگر با شاه در می‌افتد برای این است که چرا حق رأی به زنان داده‌است. و اگر در حاکمیت خودش به زنان حق رأی می‌دهد برای این است که آمار رأی خود را بالا ببرد و الّا که در قانون اساسی‌اش با صراحت تصریح می‌کند حقی برای ریاست جمهور شدن زنان به رسمیت نمی‌شناسد. و حرف اصلی را آخوند یزدی، رئیس سابق قوه قضائیه‌اش گفته‌است که: «زن نمی‌تواند کاری را که‌از سنخ امور ولایتی است، به عهده بگیرد… رئیس‌جمهور باید از رجال سیاسی باشد». منتها فرق خمینی با مهره های زیر دستش این است که آنها با بلاهت یک حیوان ناطق«ننگ و عار» خودشان را به زبان می‌آورند و خمینی با دجالبازی دم از حقوق زنان می‌زند. اما وقتی به صورت جدی پای مسئولیتها به میان می‌آید حرف ته دل همان است که رفسنجانی می‌گوید: «اندازه مغز مردها بزرگتر از زنهاست. مردها به مسائل استدلالی و عقلی توجه دارند در حالی که زنها عمدتاً به‌احساس متمایل هستند… این اختلافاتی که وجود دارد در سپردن مسئولیت، تکالیف و حقوق مؤثر واقع می‌شود» با این حساب آیا معنای «احترام فوق العاده به بانوان» که پسر لاجوردی به‌او منتسب می‌کرد مشخص است؟ و آیا همه‌این افکار ارتجاعی در یک راستا نیستند و ما نمونه‌های عملی همین تفکر را در حاکمیت آخوندها شاهد نیستیم؟ جالب است که همان نحله، از شجره خبیثه‌ارتجاع مذهبی در پهنه‌اجتماعی، خواهان برخورد شهربانی و نیروهای نظامی با این قبیل موارد می‌شود و می‌نویسد آنها باید: «از عبور و مرور زنانی که به حجاب اسلام طبق مقررات شرع مقدس پوشیده نیستند جلوگیری کنند» مشابه همین نظرات در موارد دیگری مانند موسیقی و فیلم و سینما و به طور کلی هنرد دارد که ما برای جلوگیری از اطاله کلام از آنها در می‌گذریم. اما آن‌جا که پای رفع ستم از فقرا می‌شود، ریشه همه مفاسد این گونه‌ارزیابی و معرفی می‌شود: «رشوه خواری عمومی ادارات و وزارتخانه ها و سایرین و رباخواری های عمومی و بانکهای رباخواری میوه‌اش کینه‌اندوزی و فقر عمومی است. » (صفحات متعدد کتاب راهنمای حقایق به قلم نواب صفوی به نقل از سید مجتبی نواب صفوی؛ اندیشه ها، مبارزات وشهادت او، نویسنده و گردآورنده: سیدحسین خوش نیت، از انتشارات منشور برادری)
نکته قابل توجه‌این که‌این جریان حتی با آیت الله کاشانی ضدمصدق هم به عنوان یک مرجع تقلید مذهبی و یک رهبر سیاسی شناخته شده نتوانستند گردآیند. و فقط بعد از ۲۸مرداد بود و دستگیری و اعدام رهبرانشان بود که به‌او نزدیک شدند. اما ما به دنبال تحلیل وقایع نهضت ملی در آن سالها نیستیم. ما به دنبال ردیابی چند و چون نو جوانی ۱۶ساله به نام اسدالله لاجوردی هستیم که در سالهای بعد مرادی به نام خمینی پیدا می‌کند و تبدیل به سبعترین دژخیم تاریخ معاصر ایران می‌گردد.
در این ایام لاجوردی نو جوانی است که هیچ نامی از او در جریانهای سیاسی روز دیده نمی‌شود. جالب آن که‌از خمنیی نیز در آن در سالهای مبارزات ضداستعماری ملی شدن نفت مطلقاً خبری نیست. توجه داشته باشیم که خیمنی(متولد ۱۲۷۹شمسی) در زمان نهضت ملی آخوندی پنجاه و چند ساله‌است اما نه تنها آن زمان، البته رندانه، در صحنه مبارزاتی و سیاسی روز حضور ندارد بلکه تا ده سال دیگر این غیبت و در واقع سازشش با دیکتاتوری سلطنتی ادامه می‌یابد. البته‌این «سکوت باشکوه» خمینی(به تعبیر نزدیکانش) منافی همسویی و رابطه نزدیک او با کاشانی و فداییان اسلام نیست. آخوند صادق خلخالی در این باره گفته‌است: «نمی‌توان گفت که مبارزه حضرت امام علیه‌استکبار دقیقاً از چه زمانی شروع شد. ایشان از همان آغاز با افرادی مانند آقای کاشانی و اعضای فداییان اسلام رابطه داشتند». و نقل شده‌است که کاشانی در اولین دیدارش با خمینی، از پدر ‌زن خمینی پرسیده‌است: «این اعجوبه را از کجا پیدا کردی؟»(برای اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب «خمینی دجال ضدبشر از انتشارات سازمان مجاهدین)
به هرحال در فضای یأس‌آلود پس از کودتای ۲۸مرداد دو چهره مورد نظر ما به صورتی نامرئی و غیر مستقیم در ارتباط با یکدیگر قرار دارند؛ بدون این که یکدیگر را بشناسند. پیوند آنها نیاز به حوادث دیگری دارد که در سالهای بعد وقوع می‌یابد.
در سالهای بعد از کودتا، باقی مانده جریان فدائیان اسلام دست از فعالیت سیاسی کشیده و عملاً تبدیل به محافل و هیأتهای صرف مذهبی شدند. در دهه چهل، وقتی که شاه قصد تغییر بافت اقتصادی اجتماعی کشور را، از فئودالی به سمت سرمایه داری وابسته، داشت، خرده جریانهای سیاسی مختلف که عمدتاً بقایای گروهها و محافل زمان نهضت ملی شدن نفت بودند به میدان آمدند. خمینی برای اولین بار به میدان آمده و از موضعی کاملاً ارتجاعی، و هم سنخ با همان خزعبالاتی که در بالا اشاره کردیم، به ضدیت با اصلاحات مورد نظر شاه، از جمله حق رای دادن به زنان، می‌پردازد. در این جریانها و در فضای نسبتاً بازی که به وجود آمده بود هیأتهای مذهبی فعال می‌شوند. و طی حوادث و جریانهایی که زیاد به بحث ما مربوط نمی‌شوند عاقبت در یک ائتلاف ناهمگون، به توصیه خمینی، گرد می‌آیند. در این جا ست که نام لاجوردی برای اولین بار در یکی از هیأتها دیده می‌شود. افراد فعال هیأتها عبارت بودند از : هیأت بازار (مسجد امین‌الدوله) مهدی عراقی، حبیب‌الله عسگراولادی، حبیب‌الله شفیق، و ابوالفضل توکلی، هیأت مسجد شیخ‌علی، صادق امانی، محمدصادق اسلامی، اسدالله لاجوردی، و حسین رحمانی، هیأت اصفهانیها (مسجد سلطانی) محمد میرفندرسکی، علاءالدین میرمحمد صادقی، عزت‌الله خلیلی، و مهدی بهادران و...
اولین پیوندهای خمینی با جریان مؤتلفه در این سالها به وجود می‌آید. حبیب الله شفیق در این باره گفته‌است: « پس از فوت آیت الله بروجردی بود که ما دچار بحث و تحقیق برای انتخاب مرجع بودیم. اسامی علمای بزرگی در قم و تهران و حتی نجف مطرح بود. تا این که بالاخره با استفاده‌از نظرات و راهنماییهای مرحوم بهشتی، آیت الله حق‌شناس و آیت الله مطهری ما به‌این رسیدیم که حاج آقا روح الله (خمینی) بر سایرین رجحان دارند.» (امین امام و رهبری اولین سالگرد رحلت مرحوم حاج حبیب الله شفیق ۲۰تیر۸۷)
بعد از قضیه کاپیتولاسیون که توسط شاه مطرح شد برخی از سران آن زمان مؤتلفه تصمیم به ترور شاه می‌گیرند. اما ترور نیاز به فتوای یک مرجع دینی داشت. لذا به دنبال گرفتن فتوا از مراجع تقلید هریک به سویی می‌روند. غافل که خمینی زرنگتر از این بود که با دادن چنین فتواهایی خود را به خطر بیندازد. او حتی نسبت به‌اعدام نواب صفوی توسط شاه کوچکترین واکنشی نشان نداده بود، در سالهای بعد هم نسبت به‌اعدام قاتلان حسنعلی منصور کوچکترین اعتراضی نکرد. اما بعدها مؤتلفه با فرصت‌طلبی سعی کرد وانمود کند که کار خود را با موافقت و فتوای خمینی انجام داده‌است. حمیدرضا ترقی، عضو برجسته مؤتلفه، در این باره گفته‌است: «در زمان ترور منصور حضرت امام در ایران نبودند که مؤتلفه بخواهد حکم آن را را از ایشان بگیرد بنا بر این دو راه وجود داشت. یا باید از نظرات نمایندگان امام در مؤتلفه‌استفاده می‌شد یا از نظر مراجع همراه و همفکر ایشان که در این مورد مشخصاً به آیت ا.. میلانی رجوع و حکم ترور منصور از ایشان گرفته شد» نمایندگان امام در مؤتلفه آیت ا.. بهشتی و مطهری بودند». بعد هم اضافه کرده‌است: «مؤتلفه بر این باور تاکید دارد که مرجعیت و شخص حضرت امام برخورد نظامی با این گونه عناصر خائن به‌اسلام را تایید کرده‌اند» و به درستی می‌گوید: «وقتی امام در مورد سلمان رشدی حکم اعدام می‌دهند نشان می‌دهد که‌ایشان با بر خورد نظامی با خائنین به‌اسلام موافق بوده‌اند»(ایران پرس نیوز ۴دی۸۷). عسگراولادی که‌افعی شده‌تر از هم‌مسلکان خودش است، اولاً خمینی را دم برق نمی‌هد و حکم را به آیت‌الله میلانی (که محقق باید برای مصاحبه با ایشان به آن دنیا سفر کند!) منتسب می‌کند و بعد هم خیلی روشن دست روی اصل تضاد می‌گذارد و می‌گوید: «بحت ترورد در اسلام یک چیز است، بحث مجازات یک فاسق فاجر و خائن به ملت که با حکم حاکم شرع به‌اعدام محکوم شده‌است، چیز دیگری است؛ اعدام انقلابی حسنعلی منصور مستند به حکم یک مرجع تقلید بود و تردیدی در آن نیست که باید انجام می‌شد؛ شاهد بر این مدعا سخن شهید بزرگوار صادق امانی در بیدادگاه رژیم منحوس پهلوی در پاسخ رئیس دادگاه‌این بود؛ “مرجع تقلید ما فرموده بود در شرایط تحمل کاپیتولاسیون، مسلمان نیست هر کس فریاد نزد و ایمان ندارد هر کس از مرگ بترسد و ما فکر کردیم در شرایط کنونی رساترین فریاد که همه مسلمانان و تمامی جهان آن را بشنوند فریاد از لوله سلاح است“»(گفتگو با حبیب الله عسگراولادی خبرگزاری فارس ۲۵خرداد۸۷).
به هرحال این کشمکش ادامه دارد. قضیه تأیید یا عدم تأیید خمینی از ترور منصور، یک مرد رندی دو سویه‌است. خمینی با رندی کامل می‌خواهد هم از منافع سیاسی ترور منصور بهره‌مند باشد و هم نتایج بعدی آن را به گردن نگیرد. زیرا اگر موافق «عمل مسلحانه» باشد سؤال این می‌شود که چرا با مبارزه مسلحانه مخالف است؟ مؤتلفه هم در یک تضاد حل نشدنی دست و پا می‌زند. دست به یک عمل نظامی زده‌است و بنا به‌اعتقادات اعلام شده خودش باید مجوز و فتوایی برای آن دست و پا کند. بنابراین سعی می‌کند هرطور شده پای خمینی را به میان بکشد. هر دو طرف افعی شده‌های دستگاه مرد رندی و کلاشی هستند. بنابراین هم به باج می‌دهند و هم یکدیگر را به خدمت می‌گیرند.
آخوند انواری در خاطرات خودش پیرامون این که چرا شاه را نزدند داستانی مضحک نقل می‌کند که بیشتر به جوک شبیه‌است. او می‌گوید در دادگاه، محمد بخارایی را دیده و بخارایی به‌او گفته‌است: «گفت: اصلاً ما می‌خواستیم شاه را بزنیم. یک روز در روزنامه خواندم که شاه جلسه‌ای با کامیونداران دارد. من عازم شدم ببینم می‌توانم شاه را بزنم یا نه؟ صبح رفتم یک کتاب زیر بغل گذاشتم. رفتم آن محل را دیدم، شاه هم آمد. در پنج قدمی شاه قرارگرفتم. دست زدم دیدم اسلحه را فراموش کرده‌ام، چیزی که هیچ وقت فراموش نکرده بودم. چقدر ناراحت و پشیمان شدم» اما این واقعیت ندارد. قسمتی از واقعیت را عزت شاهی در مصاحبه با سایت عدالتخانه (پایگاه جمعی عدالتخواهی اسلامی) گفته‌است «در آن زمان یکی از صحبتها در مؤتلفه‌این بود که بر اساس نقشه‌یی، طرح ترور شاه را بریزند و حتی تا مراحلی هم پیش رفته بودند و شاه را شناسایی کردند اما بعد به‌این نتیجه رسیدند که ترور شاه ممکن است که مملکت را با وضعیت پیش بینی نشده‌ای روبه‌رو کند و زمام امور از دست بروند. به همین خاطر به فکر ترور برخی از نزدیکان شاه‌افتادند» اما این که «زمام امور از دست برود» مقدار زیادی مبهم و حتی گمراه کننده‌است. حاج مهدی عراقی که یکی از چهره‌های شناخته شده و اصلی این جریان بود در یک گفتگو شخصی با راقم این سطور، هنگامی که تاریخچه گروه مؤتلفه را تعریف می‌کرد، گفت که محمد بخارایی به تأکید تصمیم داشت شاه را بزند. حتی آنها شاه را در پیست اسکی گاجره شناسایی کرده بودند و ترور او برایشان امکان داشت. اما در نهایت از ترس این مسأله که بعد از شاه مملکت ممکن است به دست کمونیستها بیفتد! از زدن شاه منصرف می‌شوند. در نتیجه حسنعلی منصور نخست وزیر وقت سوژه ترور می‌شود. اما باز هم خمینی، که در دنیای تعادل قوا بسیار زیرک بود، اهل چنین دادن فتواهایی نبود. نهایت این که آخوند محی الدین انواری با این استدلال که خودش مجتهد است و می‌تواند فتوا بدهد، فتوای قتل منصور را می‌دهد و چندی بعد محمد بخارایی، صادق امانی و مرتضی نیک نژاد و رضا صفار هرندی کار را به سرانجام می‌رسانند و منصور را در جلو مجلس شورا ترور می‌کنند.
درباره جریان مؤتلفه بعدها البته هریک از سران آن رطب و یابسهای بسیار گفته‌اند. مثلاً آخوند انواری حتی بعد از سرنگونی رژیم شاه و گذشت بیش از ۳۰سال می‌ترسد درباره فتوای خود به صراحت حرفی بزند و در خاطرات خود می‌گوید: «شورای روحانی مؤتلفه من و احمد مولایی وآقای مطهری و بهشتی بودیم. ما از طرف امام در مؤتلفه بودیم.آقای مطهری انسان و سرنوشت را برای بچه‌های مؤتلفه نوشت. من آن موقع امام جماعت مسجد بازار بودم.آقای اسلامی که در حزب شهید شد و از بچه‌های مؤتلفه بود بعد از نماز می‌آمد کنار محراب و با ما صحبت می‌کرد؛ او رابط بود. صادق امانی که چهار هزار حدیث حفظ بود نقش خط دهی داشت که بعد با صفار هرندی و بخارایی و نیک نژاد اعدام شد. آن چیزی که برای منصور پیش آمد مسبوق به صحبت من و امانی بود که من گفته بودم واقعاً کسانی هستند که‌اسدالله عَلَم را بزنند؟! آن موقع علم بود. و او هم همین را در بازجویی گفت که‌اسباب دستگیری من شد».(خاطرات آیت الله‌انواری تحت عنوان فیضیه در زندان به کوشش رسول جعفریان) انواری در جای دیگر خاطرات خود با صراحت بیشتری در مورد ترور منصور می‌گوید: «در مسأله منصور آقای صادق امانی آمد منزل ما و گفت: با اعلامیه کار درست نمی‌شود. این هنوز زمان اسدالله علم بود. صادق می‌گفت:‌ علم را بکشیم. چند سؤال کردم و گفتم:‌ چه می‌خواهی؟
گفت: از آقا بپرسید که ما مجازیم بزنیم؟
گفتم: کسی هست که بزند؟
گفت:‌ آری، هستند جوانهایی که‌این کار را بکنند.
من گفتم: این تبعاتی دارد، دستگیری دارد، اعدامی دارد.
باز گفتم‌: کسانی هستند؟
گفت: آری.
گفتم: «باعث امیدواری است» که بعد همین جمله زمینه‌ محاکمه ما شد»
حبیب الله عسگر اولادی نفر اصلی مؤتلفه در سالهای بعد در گفتگو با خبرگزاری فارس به نقش خمینی در متحد کردن هیأتهای مؤتلفه‌اشاره می‌کند و می‌گوید: «فلسفه تشکیل هیأتهای مؤتلفه‌اسلامی بنیان یک حکومت دینی با الهام از رهنمود‌های امام خمینی(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی بود، امام خود در متحد کردن چند هیأت مذهبی در تهران و مرتبط کردن آنها در متن مردم پایه ریزی کردند». بعد هم بدون این که‌اصلاَ فهم و درکی از مبارزه مسلحانه و «هم استراتژی، هم تاکتیک» داشته باشد اضافه می‌کند: «هیأتهای مؤتلفه‌اسلامی مشی مسلحانه را به عنوان هم استراتژی، هم تاکتیک قبول نداشت و تلاش می‌کرد یک جریان سیاسی، مذهبی باشد و با بهره‌گیری از متن مردم می‌خواست شعار «ما همه سرباز توایم خمینی؛ گوش به فرمان توایم خمینی» را عملیاتی کند» او همچنین در ضدیت با مبارزه مسلحانه‌انقلابی که مطلقاً ربطی به ترورهای از نوع فدائیان اسلام و مؤتلفه نداشت می‌گوید: « بحث ترور از دیدگاه‌اسلام یک چیز است بحث مجازات یک فاسق فاجر و خائن به ملت که با حکم حاکم شرع به‌اعدام محکوم شده‌است، چیز دیگری است؛ اعدام انقلابی حسنعلی منصور مستند به حکم یک مرجع تقلید بود و تردیدی در آن نیست که باید انجام می‌شد»
عسگر اولادی صدور فتوای قتل منصور را منتسب به آیت الله میلانی می‌داند و می‌گوید: «شهید حاج صادق امانی در بیانات خود به کرات قبل از دستگیری و در زندان قبل از شهادت اظهار می‌داشتند که فتوای قتل منصور را آیت‌الله میلانی و تعدادی دیگر از مجتهدان صادر فرمودند که شاخه‌اجرایی هیأت‌های مؤتلفه آن را عملی ساختند» بعد از ترور منصور کسانی همچون عسگر اولادی، حاج مهدی عراقی(که بعدها توسط گروه فرقان ترور شد) حاج هاشم امانی، حاج ابوالفضل حیدری(از بریده های زندان شاه که با سپاسگویی برای نجات جان شاه در سال ۱۳۵۵ آزاد شد و بعدها در حاکمیت خمینی با نام مستعار حسنی در کنار لاجوردی قرار گرفت و شکنجه‌گر زندانها شد) حاج احمد شهاب، آیت الله‌انواری(مانند عسگراولادی از سپاسگویان برای شاه که عفو ملوکانه در سال۱۳۵۵ آزاد شد)، نقی کلافچی(در زندان شاه برید و به جاسوسی برای زندانیان مشغول بود) دستگیر و به زندان محکوم شدند. از میان این عده تنها یک نفر به نام عباس مدرسی فردر زندان به مجاهدین پیوست.(عسگر اولادی در گفتگو با خبرگزاری فارس ۲۵تیر۸۷).
در متن چنین تحولاتی است که لاجوردی با خمینی به صورت جدی آشنا می‌شود. پسرش گفته‌است: «حدود سال ۱۳۴۰ بود که با حضرت امام آشنا شدند. آشنایی فوق نیز چنین شکل گرفت که‌ایشان اصول فقه را در مسجد آیت‌الله شاهچراغی نزد این بزرگوار فرا می‌گرفتند. در همان کلاس ایشان توسط مرحوم شاهچراغی با گروههای مختلف سیاسی آشنا شدند که همین گروهها و مساجد مختلف هیأتهای مؤتلفه‌اسلامی را تشکیل دادند».
بعد از وقایع ۱۵خرداد۴۲ و سرکوب مردم و تبعید خمینی، جریان مؤتلفه شقه می‌شود. چند نفرشان به زندان می‌افتند. و بیشترشان به زندگی روزمره و عادی و عمدتاً به کسب و کار و تجارت خودشان مشغول می‌شوند.
حبیب الله شفیق در قسمت دیگری از صحبتهایش بعد از اشاره به حبس تعدادی از اعضای بالای مؤتلفه می‌گوید: «ما که حدود ۲۵ نفر بودیم محکومیتهای کمتری گرفتیم از دیگران شهید حاج اسدالله لاجوردی، سید محمود میرفندرسکی، صادق اسلامی، عزت الله خلیلی، حاج اسدالله بادامچیان و حاج حسین رحمانی را به خاطر دارم که غالبا بین۶ ماه تا ۲ سال محکوم شدند». در سالهای بعد البته بسیاری از همین حضرات که تا فرق سر در زندگی و مال اندوزی غرق شده بودند سعی کردند در توجیه سازش خود با رژیم شاه برای خود سابقه مبارزاتی بتراشند. برای همین مثلاً کارهای فرهنگی، مثل تأسیس مدرسه رفاه، را وجه همت خود قرار دادند. شفیق در قسمت دیگری از صحبتهای خود گفته‌است: «ما در جلساتی که داشتیم همیشه ذهنیتمان این بود که در ضمن این کارهای فرهنگی و مذهبی یواش یواش و طوری که حکومت زیاد حساس نشود وارد کارهای سیاسی هم بشویم. لذا در ابتدا آمدیم و یک شرکتی تشکیل دادیم به نام شرکت فیلم در خدمت دین، که در آن فیلمهای خارجی را که جنبه مفید و آموزنده داشت یا جنبه سیاسی و پیام خوبی داشت یا گاهاً فیلمهای فکاهی سالم را انتخاب می‌کردیم و توی جلسات پخش می‌شد و یکی از آقایان همزمان ترجمه می‌کرد و توضیح می‌داد که‌این مسأله ترجمه همزمان در آن موقع در نوع خودش بی نظیر بود. خانواده‌ها، جوانها و دانشجوها می‌آمدند که یک مسأله پیام و تاثیر مثبت این فیلمها بود. یک مسأله دیگر هم این که آن دوره جو سینماها بسیار ناسالم بود و این یک جایگزین مناسبی بود.» یادآوری می‌کنیم که «فیلمهای فکاهی سالم» به جماعت نشان دادن و تأسیس «شرکت فیلم در خدمت دین» را کار سیاسی جا زدن در روزها و ماههایی صورت می‌گرفت که بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق در خفا مشغول تدوین ایدئولوژی و تشکیل سازمان نبرد با شاه بودند. به هرحال لاجوردی هم در کنار همین قبیل «کارهای سیاسی» به تجارت خودش در بازار جعفری تهران اشتغال داشت و از دور برای خمینی درود می‌فرستاد. تا این که : «شنیدیم حضرت امام از نجف عازم کویت شده‌اند. هنوز اسمی از کمیته‌استقبال نبود. شهید مطهری به نجف رفته بودند.بعد از بازگشت از دیدار امام به‌اتفاق آقای عسگراولادی و سایرین به خدمتشان رسیدیم. گفتند امام فرموده‌اند: «ریشه حکومت پهلوی از خاک بیرون آمده کمک کنید و دست به دست هم بدهید این ریشه را بکنید» از همان جلسه ما تصمیم گرفتیم که برادرها را دور هم جمع کنیم و کارهای مقدماتی را انجام بدهیم و این جلسه بود که منجر به تشکیل کمیته‌استقبال از حضرت امام (ره) شد.
آن هسته مرکزی که کمیته‌استقبال را تشکیل داد، از روحانیون در رأس شهیدان مطهری، بهشتی، باهنر، مفتح و آقایان هاشمی رفسنجانی و طالقانی و سایرین بودند و از برادران غیر روحانی شهید عراقی و آقایان عسگراولادی، حاج حیدری، حاج هاشم امانی، انواری، بادامچیان و بنده بودیم.» (حبیب الله شفیق همان منبع)
به‌این ترتیب این باند مخوف ضد تاریخی، که بعدها بیشترین و بالاترین مقامات حکومتی را غصب کردند، با کمک آخوندهایی از تیره و تبار خود، همچون بهشتی و رفسنجانی، خمینی را به عنوان «امام» به مدرسه رفاه و علوی آورده و نطفه حاکمیت بعدی در همین نقطه بسته می‌خورد. شفیق گفته‌است: «مدرسه رفاه، هم محل حکومت بود و محل انبار مهمات، هم زندان و واقعاً درست نگه‌داشتن و جمع کردن آن کار دشواری بود که به یاری خدا به پایان بردیم.
حتی مدرسه عالی شهید مطهری نیز حجره‌هایش به زندان تبدیل شد. خیلی از سران رژیم ستم شاهی دستگیر شده بودند . شهید لاجوردی از همان ابتدا زندانبان شده بودند».

ب: مروری بر روند جریان مؤتلفه و لاجوردی بعد از حاکمیت خمینی
همانطور که‌اشاره شد جریانهای مختلف مذهبی و خرده گروههای سنتی به هیچ وجه‌از یک انسجام ایدئولوژیک و تشکیلاتی برخوردار نبودند. آنها دارای تمایلات، گرایشها و برداشتهای مختلفی از مذهب بودند و منافع مختلفی را در طبقات اجتماعی دنبال می‌کردند. و این خمینی بود که توانست در یک نابهنگامی تاریخی آنها را گردآورد و در راستای حاکمیت خود به کار بگیرد. در واقع خرده جریانهای ارتجاعی(مانند مؤتلفه) و افرادی همچون لاجوردی کرمهای متعفنی بودند که در یکدیگر می‌لولیدند بدون این که راهی به دیهی ببرند. آنها که‌از یک سو رانده شدگان تاریخ، و از سوی دیگر فاقد هرگونه مشروعیتی بودند یکدیگر را نمی‌توانستند بپذیرند. هنر ضدانقلابی خمینی این بود که توانست جبهه واحد ضدانقلاب را حول خودش متحد کند. نفر اصلی خمینی در این بند و بست، چه با مرتجعان و چه با سایر آخوندها و چه در مذاکره با سران ارتش شاه و یا آمریکائیانی نظیر ژنرال هویزر و یا نیروهایی همچون نهضت آزادی، آخوند بهشتی بود.
با حاکمیت به شدت لرزان و ناهمگون جدید، نو دولتان به قدرت رسیده به خوبی می‌دانستند که‌اقبال توده‌یی از خمینی سطحی و زودگذر است و مشروعیت و مقبولیتشان به دلایل مختلف، امری گذرا و بی ثبات است. نتیجه این واقعیت، این بود که در صورت کمترین اهمالی، آنها توسط نیروی آزاد شده مردم در انقلاب ضدسلطنتی و نیروهای ملی و مترقی و انقلابی، و به طور مشخص توسط مجاهدین، از صحنه حذف خواهند شد. این را بهتر و زودتر از هرکس خود خمینی فهمید. لذا هسته مرکزی سیاست خود را سرکوب آزادیها و نیروهای آزادیخواه قرار داد. از آن پس همه چیز حاکمیت جدید، حول این سرکوب گردآوری و سازماندهی شد. حتی اگر به صورتی عریان نمی‌توانستند و بالاجبار در خیلی موارد ناچار از کوتاه آمدن بودند باز هم عنصر تعیین کننده، که هیچ وقت خمینی از آن غافل نبود و نماند، سرکوب بود. اما خمینی و نودولتان زیر قبای او برای تضمین سرکوب به عنوان پایدارترین عنصر حاکمیتشان نیاز به سازمان و تشکیلاتی داشتند که فاقدش بودند. خمینی به خوبی می‌دانست تا رو به راه کردن و به راه‌انداختن سازمان مورد نظرش نیاز به کارهای مقدماتی بسیاری دارد. لذا سیاست سرکوب خودش را با دو مؤلفه جاری کرد.
الف: به راه‌انداختن ارگانهای سرکوب چون سپاه پاسداران و نهادهای امنیتی برای حل دراز مدت حاکمیت
ب: سرکوب روزانه و بالفعل نیروهای مترقی و معترض با نیروهای چماقدار.
این بود که در سالهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب، ما در صحنه‌اجتماعی، شاهد حمله و هجوم بی‌وقفه چماقدارانی هستیم که‌از مراکز «غیبی» سازماندهی می‌شدند و به مراکز سازمانها، میتینگها، تجمعات اعتراضی و محافل مختلف نیروهای «غیرخودی» حاکمیت حمله می‌کردند.
ارگان سیاسی خط «چماقداری»، حزب جمهوری اسلامی به رهبری بهشتی بود.
بهشتی با کاراکتر ویژه خود توانست مجموعه‌یی از نیروهای مذهبی را حول خودش جمع کند. این حزب یک نهاد یا سازمان جوشیده‌از دل مبارزات مردمی یا یک طبقه خاص نبود. ملغمه‌ای بود از افراد و گرایشات مختلف که بهشتی سعی می‌کرد حول محور ضدیت با مجاهدین آنها را تشکل دهد. به همین دلیل از همان بدو تأسیس شاهد جناح بندیهای مختلفی در درونش بودیم.
مسیح مهاجری(سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی) در گفتگویی با سایت الف(متعلق به‌احمد توکلی) درباره جناح بندیهای درون حزب می‌گوید: «حزب جمهوری اسلامی از ابتدا هم یک طیف بود. یعنی یک حزب به معنای تعریف واقعی حزب نبود. ببینید یک جمع از حزب از اعضای مؤتلفه‌اسلامی بودند. مؤتلفه‌اسلامی خودش از قبل یک تشکل بود که به نام هیأتهای مؤتلفه اسلامی- حزب مؤتلفه اسلامی کنونی- فعالیت می‌کرد. افرادی مانند آقای دکتر آیت هم بودند که‌اینها خودشان با یک تشکیلاتی از قبل کار کرده بودند که جمع دیگری در درون حزب بودند. جمع دیگری هم با آقای مهندس میرحسین موسوی بودند که‌از قبل با ایشان کارهای سیاسی کرده بودند. گروه دیگری مثل شهید حسن اجاره‌دار، آقای مهندس هاشم رهبری و امثال اینها هم هر کدامشان تفکراتی داشتند. این‌طور نبود که مجموعه‌هایی که داخل حزب بودند، همه با مؤسسین حزب یکسان فکر کنند... ». جالب این که در ابتدا تصور می‌شد این باند بهشتی در حزب جمهوری اسلامی است که مؤتلفه را بلعیده‌است. اما گذشت سالها و انحلال حزب جمهوری واقعیت دیگری را روشن کرد. هم اکنون اگر به سایت «حزب مؤتلفه اسلامی» مراجعه کنید، در بخش «شهیدان» ملاحظه خواهیم کرد این مؤتلفه‌است که نه تنها بهشتی که مطهری، مفتح، باهنر، رجایی، سیدعلی اندرزگو، عباسپور تهرانی، محمد کچویی، آخوند فضل الله محلاتی را هم مصادره کرده و از جمله شهیدان خود معرفی کرده‌است.
اما به رغم اختلاف فکری اعضا حزب، یک چیز در خفا جریان داشت. سازماندهی چماقداران و بسیج آنان برای مقابله با مجاهدین. مسئولیت اصلی سازمان دادن چماقداران با اسدالله بادامچیان از مؤتلفه بود.
بدین ترتیب پس از ربوده شدن رهبری انقلاب ضدسلطنتی توسط خمینی باندهای مختلفی که بعدها خود به بزرگترین زالوهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی تاریخ میهن بودند به حاکمیت رسیدند.
باند مؤتلفه در این میان به طور خاص نقشی بسیار تعیین کننده داشت. اعضای قدیمی و پدرخوانده هایی نظیر شفیق و عسگر اولادی از همان اول به دنیای بادآورده تجارت و غارت روی آوردند. و در اندک مدتی چنان غارتی از مال و اموال مردم کردند که چپاولگران سطلنتی پیششان دزدانی حقیر بودند. فقط کافی است یادآوری کنیم که سازمان اقتصاد اسلامی متعلق به‌عسگراولادی و لاجوردی و بادامچیان و حاج‌امانی و… در چپاول و سود‌خواهی در همان سال اول و دوم روی‌کار‌آمدن خمینی به‌جایی رسید که سرپرست وقت سازمان برنامه و بودجه رژیم گفت: «سال گذشته(۱۳۵۸) ۱۱میلیارد دلار اعتبار به‌بخش خصوصی داده شده و بخش تجارت چیزی در حدود ۱۲۰۰میلیارد ریال (بیش از ۱۳میلیارد دلار) در سال۵۹ سود برده‌است… مثلاً یک سازمان به‌‌نام سازمان اقتصاد اسلامی الیاف مصنوعی را کیلویی۶۵۰‌ریال وارد و در بازار کیلویی ۱۸۰۰ریال عرضه می‌کند». (مجاهد۱۱۶ فروردین۱۳۶۰_توجه شود به‌ارقام و این که در سال۶۰ این میزان دزدی در سال مطرح است) هریک از افراد این باند دزد و فاسد منصبهای حساس را ربودند و با تکیه زدن بر نقاط حساس و کلیدی نبض اقتصاد کشور را در دست گرفتند. یک قلم برخی مناصب حبیب الله شفیق را که سایت مؤتلفه در اولین سالمرگ او نوشته‌است روشنگر بسیاری از واقعیتهاست:
« تأسیس کمیته‌امداد بهمراه آقایان کروبی و عسگر اولادی با حکم حضرت امام.
_عضویت در شورای مرکزی کمیته‌امداد امام خمینی.
_مسئولیت بنیاد مهاجرین و بنیاد امور جنگ زدگان.
_مدیر عامل شرکت گسترش وزارت بازرگانی.
_معاون داخلی وزارت بازرگانی.
_ناظر مالی بنیاد مستضعفان از طرف شورای انقلاب.
_نماینده‌امام و رهبری در کمیته‌امداد امام خمینی (ره).
عضو هیأت امنای بنیاد مستضعفان.
_عضو هیأت امنای ستاد اجرایی فرمان امام.
_ریاست دفتر رئیس قوه قضائیه در زمان آیت الله یزدی.
_مدیر عامل صندوق قرض الحسنه‌امداد.
_مدیر عامل بنیاد فرهنگی رفاه.
_عضو هیأت امنا و هیأت مدیره شهرک محمدیه قم.
_عضو هیأت امنا بنیاد رسالت.
_عضو هیأت امنا و نایب رئیس هیأت مدیره ستاد دیه کشور».
در کنار و همراه با این دزدیهای نجومی سران باند هیچیک در ضرورت سرکوب مردم و به ویژه روشنفکران هیچگاه تردیدی به خود راه نمی‌دادند. شعار همه آنها همان شعار روزنامه جمهوری اسلامی بود که در ۲۳خرداد۶۶ نوشت: «حکومت را به‌التماس نمی‌شود اداره کرد. حکومت شمشیر و شلاق و نیزه می‌خواهد. همه مردم را با سخنرانی و نصیحت نمی‌شود هدایت کرد». عسگر اولادی که پدرخوانده‌این باند به حساب می‌آید، در سال۷۸ در پایان نشست هفتگی این باند درباره سرنوشت دستگیرشدگان در جریان قیام تهران، طوری حرف زد که مطلقاً با روحیه و عملکرد لاجوردی تفاوتی ندارد. او گفت: «بی شک کسانی که در آشوبهای تهران پا به‌میدان براندازی گذاشتند، عنوان مفسد و محارب را سزاوارند، زیرا سرویسهای جاسوسی دشمن، فرمان چنین اعمالی را صادر می‌کردند…». روزنامه جمهوری اسلامی۲۵مرداد۷۸، به نقل از عسگراولادی افزود«تنبیه آشوبگر و مفسد و محارب که خشونت نیست.‌ کسانی که خشونت اشرار و آشوب‌طلبان را درآن‌روزها محکوم نکردند، اکنون نباید به خود اجازه دهند، در این محفل و در آن محفل و در برخی از روزنامه‌ها، مجازات آشوبگر مفسد و محارب شریر را خشونت ترجمه کنند…». بعد هم مثل یک دادستان قاطع ضدانقلابی به تهدید دستگیرشدگان پرداخت و گفت: «بر اساس گزارش مفصل کمیته مامور به‌رسیدگی ضمن تقدیر و تشکر از تمامی دست‌اندرکاران به یقین دستگاههای مسئول هیچ تعللی در مجازات مجرمان نخواهند داشت، به‌طور قطع انقلاب و نظام با کسی شوخی در سطح امنیت مردم نمی‌تواند داشته باشد. این اصل مسلم است که قانون و حدود الهی در مورد همه خاطیان باید بدون مسامحه‌اجرا شود»‌.
در همین راستا توطئه پشت توطئه و حمله و تهاجم به‌افراد و گروههای سیاسی و حتی زنان و کارگران معترض ادامه داشت. و همراه با این چماقدارایها بود که دستگیریها روز به روز افزایش یافت. طوری که تعداد دستگیر شدگان و زندانیان هوادار مجاهد در دو سه سال اول حاکمیت آخوندی بیش از تعداد مجاهدین اسیر در کل زمان شاه شد. اما به رغم افشاگریهای مستند و به رغم تمام شکایتها و درخواست رسیدگیها این خمینی بود که به عنوان روح خبیث سرکوب، هرگاه که لازم می‌شد حتی از پشت پرده بیرون می‌آمد و به حمایت علنی از چماقداران می‌پرداخت. و مدعی می‌شد که شکنجه تهمتی است ناچسب به نیروهای به‌اصطلاح حزب اللهی و این مجاهدین هستند که خودشان، خودشان را شکنجه می‌کنند تا آبروی «نظام» را ببرند. اما هرروز از یک گوشه‌این «نظام» نوپا»، و البته‌ارتجاعی و منحط، سندی رو می‌شد که نقش حزب جمهوری و اسدالله بادامچیان و شخص بهشتی و بعد هم خود خمینی را برملا می‌کرد. اوراق مطبوعات و نشریاتی که در آن سالها امکان انتشار داشتند پر بود از همین افشاگریها که با سند و مدرک و حتی نوار، محرکان و سازماندهان را افشا می‌کرد. افشاگریهای نشریه مجاهد در مورد حزب جمهوری اسلامی، یا افشای نوار صحبتهای آیت، از اعضا بالای حزب جمهوری، از جمله‌این قبیل افشاگریها بود.
در این میان نقش باند مؤتلفه به طور خاص تعیین کننده بود. سایت شبستان(خبرگزاری تخصصی دین و حوزه!) در مطلبی به نام « فداییان اسلام، طلایه داران مکتب خمینی» به درستی اشاره کرده‌است: «فداییان اسلام بعدتر به راه‌امام(ره) آن چنان وفادار ماندند که‌امام نیز آنان را فرزندان خلف خود نامیدند» اگر علت این «خلف» بودن را بخواهیم بدانیم باید به عملکرد آنان بعد از به حاکمیت رسیدن خمینی توجه کنیم. به خصوص از این قبیل که مهندس عزت الله سحابی، از سران نهضت آزادی، گفته‌است: «خاطرم هست قبل از این ماجراها در سال ۵۸ آقای توانایان‌فر که یکی از نزدیکان به مؤتلفه بود از یکی از آنها شنیده بود که ما به‌این نتیجه رسیده‌‌ایم که باید همه روشنفکران را بکشیم زیرا به هیچ نحو نمی‌توان با آنها کنار آمد» (از گفتگوی مهندس عزت الله سحابی با روزنامه‌اعتماد ملی که چاپ نشده‌اما توسط سایت ایران لیبرال منتشر گردیده‌است) الزام پیاده کردن چنین خطی اجباراً گسترش نظام شکنجه، تربیت بازجو و شکنجه‌گر و گسترش زندانها بود. مسئولیتی که‌از همان ابتدا از طرف خمینی به عهده‌امثال لاجوردی گذاشته شده بود.

اژدهایی کینه جو، تیغ برکفی در حاکمیت:
پس از آن که لاجوردی به دستور رفسنجانی به ریاست کل زندانهای ایران بازگشت، روزنامه واشینگتن پست در ۲۴دی سال ۶۸ در مقاله‌یی نوشت: « صورت نحس و بدسگال اسدالله لاجوردی، رئیس کل زندانهای ایران، تمامی داستان حقوق‌بشر در ایران را بازگو می‌کند» همین روزنامه در ادامه لاجوردی را به ماری زنگوله دار تشیبه کرد که خودش را به گوشت لخم ریاست اوین رسانده‌است.
این مار زنگوله دار، با پروسه‌یی که طی کرده بود، از دستفروشی کوچک، تا عضو درجه دو و سه یک جریان به شدت ارتجاعی و سنتی، وقتی به تور خمینی می‌خورد دیگر مار نیست. کفچه ماری است در زیر بال و پر اژدهایی خودکامه و هفت سر که در کشتار و شکنجه روی همه جلادان را سفید کرده‌است. دژخیمی بیرحم تالی حجاج بن یوسف که نوشته‌اند در حاکمیتش یک صد و بیست هزار تن از مردمان را کشت و هنگام مرگ ۵۰هزار زندانی مرد و ۳۰هزار زندانی زن داشت. و حجاجی که گفته بود از خلیفه عبدالملک دو شمشیر رحمت و عقوبت را گرفته «اما شمشیر رحمت در میان راه‌افتاده‌است و تنها شمشیر عقوبت ‏با او باقی مانده‌است!»
لاجوردی اگر چه در شقاوت از تیره ‌ابن‌ملجم است، در گستردگی جنایت به حجاج می‌برد که مبدع زندان بی سقف بود و جیره روزانه‌اسیران خود را دو قرص نان جوین آمیخته با خاک قرار داده بود.
اما به راستی لاجوردی در ورای حجاج قرار دارد. زیرا که بیشتر قربانیان ظلم او مردمان عادی کوچه و بازار بودند. در حالی که کسانی که به دست لاجوردی شکنجه و یا با فرمان او به جوخه تیرباران سپرده شدند از آگاهترین مردمان فرزانه زمانه خود بودند. قتل‌عام و نسل‌کشیهای خمینی و لاجوردی از این نظر هیچ نمونه تاریخی دیگری ندارد. و آنها با هیچ دیکتاتور و جلادی قابل قیاس نیستند.

رابطه لاجوردی با خمینی
رابطه لاجوردی با خمینی تا حد بسیار زیادی از سنخ رابطه حجاج بن یوسف ثقفی با خلیفه عبدالملک اموی است. حجاج گفته بود : اگر بدانم عبد الملک جز با تخریب کعبه‌از من راضی نمی‏شود، سنگ سنگ آن را ویران می‏کنم» و لاجوردی که می‌دانست فرمان خمینی برای «درست کردن آدمها» بریدن و داغ کردن و کشتن و زدن و حبس است(خمینی‌‌‌_رادیو رژیم ۱۴بهمن۶۳)، می‌گفت: «کسی که عین خمینی نباشد، بالاخره مجاهد می‌شود! کسی که بیشترین کینه را نسبت به شما نداشته باشد، از جنس خودتان است، یک روزی مثل شما می‌شود. می‌گفت اگر کسی حاضر نباشد شما را تیرباران کند، یک روز سلاح را به روی خودمان می‌کشد» (از خاطرات مجاهد از بندرسته محمود رؤیایی) نوشته‌اند که خمینی در پاسخ به مسأله تراکم زندانیان و تقاضای عفو برخی از آنان به لاجوردی گفته بود: «خوب اگر نادمند، لابد به جرم خودشان اعتراف کرده‌اند، به همان جرمی که‌اعتراف کرده‌اند آنها را بکشید و بیشتر بکشید!». این بود که «خلیفه برگزیده» خمینی هم صراحتاً می‌گفت: ««تا آخرین نفر اینها (‌مجاهدین) را جمع نکنیم، به‌هیچ‌وجه کوچکترین سازشی در ذات دادستان، شما ملت پیدا نخواهید کرد و تا زمانی که‌اینها رمقی در جان دارند، با آنها مبارزه می‌کنیم و تا زمانی که‌اینها را به‌کلی از پای در‌نیاوردیم، از پای نخواهیم نشست». (مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی ۱۸بهمن۶۱) و آنگاه خود شخصاً در شکنجه و تیربارانها پیشقدم می‌شد. مادر کبیری(معصومه شادمانی) را شکنجه می‌کرد و خود بر شقیقه‌اش تیر خلاص می‌زد. مادر آراسته قلی‌وند و رضوان رفیع‌پور(مادر رضوان) را تیرباران می‌کرد، اشرف احمدی را با وجود بیماری قلبی هفت سال در زندان نگه می‌داشت تا به برداران مجاهدش بگوید «منافق» و زمانی که مقاومت می‌بیند، می‌گوید: «بچه را باید بدهی بیرون. اشرف مخالفت کرد و گفت مادرم بیمار است و نمی‌تواند بچه را نگه دارد. ولی یک شب پاسدارها ریختند توی بند و به زور بچه را گرفتند. صحنه دلخراشی بود. پاسدارها به زور بچه را گرفته بودند و از بغل اشرف می‌کشیدند. بچه یک سره شیون می‌کرد و مادرش را صدا می‌زد. مادر هم سعی می‌کرد، بچه را طرف خودش بکشد. با این حال این بچه را گرفتند و بردند» حتی از شکنجه کودک زهرا رمضان زاده برای درهم شکستن مادرش که هنگام دستگیری ۷ماهه باردار بود دریغ نمی‌کند و: «نوزاد را از او گرفتند و پشت در سلول گذاشتند. نوزاد از گرسنگی گریه می‌کرد و زهرا توی سلول صدایش را می‌شنید و نمی‌‌توانست کاری بکند» و وقتی زن مجاهد دیگری به‌او می‌گوید: «در مورد اعدام خودم حرفی ندارم اما می‌خواستم دو ماه به من فرصت بدهید، تا کودک خود را به دنیا بیاورم. لاجوردی با برافروختگی فریاد کشید: دو ساعت هم به تو وقت نمی‌دهیم. دو ماه وقت می‌خواهی؟ و دستور داد همان شب او را که هفت‌ماهه حامله بود بردند و اعدام کردند» آیا ابهامی هست که منبع اصلی الهام این همه بغض و غیظ کجاست؟ بغض و کینی که تا بدانجا می‌رود که حتی از خاک کردن جسد شهیدان نیز برافروخته می‌شود و فریاد برمی‌آورد: «ما از مجاهدین اعدام‌شده تنها کسانی را پاک شده می‌دانیم که‌اطلاعاتش را گرفته باشیم. این دسته را در قبرستان مسلمانان دفن می‌کنیم. اما کسی را که در درگیری کشته شود یا در زندان به‌هر طریق غیر از اعدام (زیر شکنجه یا خودکشی) کشته شود ما او را در قبرستان مسلمانان دفن نمی‌کنیم. زیرا که‌او کافر از دنیا رفته و باید در کفرآباد دفن شود» او مصداق کامل توصیف امام محمدباقر، امام پنجم شیعیان، درباره حجاج بود که: «شنیدن کلمه‏ زندیق‏ یا کافر برای حجاج بسیار بهتر از این بود که کلمه‏ شیعه علی‏ را بشنود».
گزارش زیر یکی از این نمونه‌هاست: « به‌دستور لاجوردی پاسداران ناصر رضوانی را وادار به‌خوردن مدفوع خودش کردند. او تعادل روانی خود را پس از شکنجه توسط این‌دار ‌و ‌دسته‌از دست داد. برادری به‌نام عباس بغدادی را با آمپول هوا شکنجه کردند. نعره‌هایی که عباس می‌کشید برای هر شنونده‌یی غیرقابل تحمل بود. گوش حسین سماواتیان را با میخ سوراخ کردند. سوزن داغ زیر ناخن برادر دیگری فرو کردند.
لاجوردی برای این‌که زندانیان را آلوده کند، می‌گفت هر‌کس توبه کرده و راست می‌گوید باید به‌جوخه برود و ثابت کند. یکی از بچه‌ها که ۱۵ساله و اسمش شهریار بود برایم نقل می‌کرد شبی آمدند و گفتند هر‌کس می‌خواهد برود جوخه، بیاید بیرون. من رفتم بیرون. بردندمان پشت بند۴ که محل تیرباران بود. دیدم عده زیادی را به‌صف کرده و دارند می‌آورند. یک کامیون هم در کنار دیوار پارک کرده بود. حدد ۲۰نفر از آنها را جدا کرده و به‌تیرک بستند. مقابل هر یک نفر، یک پاسدار به‌زانو نشسته و با تفنگ ژ‌_‌۳ به‌طرف فرد اعدامی نشانه‌روی کرده بود. کار به‌این شکل بود که پاسدار نشانه‌روی می‌کرد اما با فرمان آتش، زندانی که برای امتحان بریدگی آمده بود، باید ماشه را می‌چکاند. شهریار می‌گفت: یک‌نفر فریاد زد چشم مرا باز کنید، گفتند برای چه باز کنیم؟ گفت می‌خواهم ببینم کدام جنایتکاری است که به‌طرفم شلیک می‌کند. می‌خواهم جلاد خودم را ببینیم. خواهری فریاد زد «مرگ بر‌خمینی جلاد، درود بر‌رجوی». پاسدار جنایتکار مجتبی حلوایی که نوچه لاجوردی و گرداننده‌اصلی تیربارانها بود به‌طرف آن خواهر رفت و با کلت شلیک کرد. آن خواهر بعد از اصابت گلوله ناله می‌کرد. وقتی مجتبی فرمان آتش را می‌دهد شهریار دستانش لرزیده و جرأت نمی‌کند ماشه را بچکاند. خود پاسدار ماشه را چکانده و بعد بلند شده و یک سیلی به‌شهریار می‌زند و می‌گوید کنار دیوار بایست تا بیایم. بعد خود مجتبی تیرهای خلاص را در سر شهیدان تک‌تک شلیک می‌کند. بعد آنها را از تیرک باز کرده و می‌گوید بیایید جنازه‌ها را به‌داخل کامیون ببرید. شهریار پای یکی از آنها را گرفته و به‌طرف کامیون می‌برد. در وسط راه شهریار حالت تهوع گرفته و حالش به‌هم می‌خورد. بعد با یک کتک مفصل او را به‌بند برمی‌گردانند» (از خاطرات حسین فارسی مجاهد از بندرسته ) به راستی او با زنان و مردان اسیر چه‌ها نکرد که با حجاج قیاس شود؟ «صمد» اسیری است که‌از تبریز به تهران آورده شده. در هنگام دستگیری قرص سیانور خورده ولی توسط گماشته لاجوردی «دکتر شیخ الاسلام» نجات پیدا کرده‌است. حالا به دست لاجوردی افتاده‌است: «به‌محض بسته‌شدن به‌تخت، دستور داد ۴۰۰ضربه به‌صمد شلاق بزنند. بعد دهانش را باز کنند بپرسند اسمش چیست؟ این برای آوردن ماکزیمم فشار در ساعتهای اولیه بود که زندانی قرارهای نسوخته‌اش را لو بدهد. صمد، راه مریش به‌دلیل سوختن توسط سیانور مسدود شده بود. به‌همین دلیل تمام این ۵ماه، هیچ‌چیز نخورده و با سرم زنده بود. حدود ۳۰کیلو وزن کم کرده بود. کف هر دو‌پایش بر‌اثر ضربه‌های شلاق گوشت اضافه آورده و پیوند پوست زده بودند. به‌همین دلیل نمی‌توانست راه برود. یک‌روز صبح اول وقت، تختهای ما را بیرون بردند. لاجوردی در آستانه در ایستاد و گفت: «صمد حالت جا آمده یا نه؟ زبونت باز شده؟» صمد سکوتی کرد و رویش را برگرداند. ما را به‌اتاق مجاور بردند. چند ساعتی صدای خفه ناله‌های صمد می‌آمد. بعدازظهر وقتی برگشتیم دیدیم زخمهای پای صمد دوباره باز شده‌اند. هرچه پرسیدیم صمد چکارت کردند توان حرف زدن نداشت. از آن روز ویتامینهایی را که در سرم صمد می‌زدند قطع و خود سرمها را هم نصف کردند و در اصل مرگ تدریجی صمد را شروع کردند... اواخر مهر سال۶۱ یک روز ساعت ۱۰صبح بعد از تشنجها و دردهای فراوان، صمد که فقط چند قطعه‌استخوان ازش مانده بود پر کشید و رفت‌».(ایضاً از خاطرات حسین فارسی)
پس بی دلیل نیست که‌او را « سمبل بی‌گفتگوی جنایت، شقاوت و جهالت نهفته در «نهضت امام خمینی»»( مقاله واکنشهای رسواکننده دکتر منوچهر هزارخانی) نامیده‌اند.
اما او یک شکنجه‌گر متعارف که محدوده جنایتهایش در زندانی با چهاردیواری مشخص است نیست. او گسترش زندانها و شکنجه‌ها را در دستور کار خود قرار داده‌است. گوهردشتی می‌سازد که به زندان هزار سلول معروف است و آرزومند است روزی برسد که برای هرزندانی یک سلول بسازد. خودش می‌گوید: برای نگهداری این تعداد زندانی همه‌امکانات موجود خود را به‌کار گرفته‌ایم و حتی کتابخانه، مساجد، باشگاههای فرهنگی و… را به‌خوابگاه زندانیان اختصاص داده‌ایم». (روزنامه‌ایران متعلق به‌خبرگزاری رژیم ۲۶خرداد۷۶) بعد هم در بازدید ازیک سلول ۷۵نفره به آنها می‌گوید: « انشاءالله به‌زودی بسیاری از شما اعدام خواهید شد و تعدادی به‌زندان دیگر منتقل خواهید شد و مشکل کمبود جا حل می‌شود».
با وجود این حواسش جمع است که مبادا اسیران کوچکترین روزنه‌ای داشته باشند: «یک‌بار در بازرسیهایش متوجه شد پنجره سلولها طوری است که‌اگر زندانی زیر آنها بایستد می‌تواند از فاصله بین میله‌ها آسمان را به‌اندازه چند سانتیمتر ببیند. رفت یک پروژه سنگین با هزینه بسیار بالایی را پیاده کرد. با ورقه‌های آهن زهوار ۲_‌۳سانتیمتری برید و طوری پشت پنجره سلولها نصب کرد که دیگر هیچ چیز دیده نمی‌شد».(از خاطرات مجاهد از بند رسته محمود رؤیایی)
او باند خود را، مرکب از مرتجعان و متعصبان قرون وسطایی و لات و لومپنهای تازه به دوران رسیده، گسترش می‌دهد. نه تنها در اوین «سید عباس ابطحی»ها و «دایی جلیل»های فاسدالاخلاق را به کار می‌گیرد، که‌از تجاوز به زندانیان مرد و کودکان دستگیر شده دریغ ندارند، که در تبریز امثال حاج یزدانیها را به خدمت می‌گیرد، و در کرمانشاه نوریانها وحاج بهرامها، در شیراز آسمانتاب‌ها، در لاهیجان ابوالحسن کریمی‌ها، در مشهد حسین گلیان‌ها و در هر شهر و شهرکی کسی همچون خودش را به کار می‌گیرد تا فرمان مرادش خمینی را هرچه بیشتر و بهتر اجرا کند. درباره او از جمله برای «برسر عقل آوردن زندانیان» نوشته‌اند: «حمله و هجوم به‌بندها را شروع کرد و نتیجه نگرفت. بعد انتقال بچه‌ها به‌گوهردشت و سلولهای معروف به‌گاودانی شروع شد. انفرادیهای طولانی از آن‌جا شروع شد. بعد از ۹‌ماه خودش برای بازرسی آمد. دید هیچ‌کدام از زندانیان حاضر نیستند به‌خواسته‌اش تن بدهند. خواسته‌اش این بود که “بیایید جلو جمع از سازمان و اعتقادات خودتان ابراز انزجار بکنید“. فشارها را باز هم بالا برد. همه‌امکانات را قطع کرد. حتی اگر یک قرآنی توی سلول داشتیم آن را جمع کرد. انواع و اقسام محدودیتها را بیشتر کرد. کابل‌زدنها را به‌بهانه‌های مختلف اضافه کرد. نصف‌شبها می‌آمدند در را با لگد می‌کوبیدند. زندانی را به‌بهانه‌این‌که با سلول بغلی تماس گرفته‌است، شروع می‌کردند به‌کابل زدن. تاریکخانه را راه‌انداخت. تاریکخانه جایی بود حدود یک‌در یک‌و‌نیم متر که هیچ منفذی به‌خارج نداشت. به‌بهانه‌های مختلف، مثل این‌که چرا قرآن بلند خوانده‌ای، یا چرا گفته‌ای غذا کم است، یا چرا گفته‌ای آب حمام سرد است، بچه‌ها را می‌بردند آن‌جا و یک هفته توی این تاریکخانه‌ها نگه‌می‌داشتند. دقیقاً زمانی را برای کابل‌زدن انتخاب می‌کرد که قبلش هشدار داده بود که همه بشقابها را برای آماده کنند. بعد به‌جای این که توزیع کنند، لاجوردی در سلولها را باز می‌کرد. یکی یکی زندانیان را می‌کشید وسط سالن و شروع به‌زدن می‌کرد. ‌یا مثلاً تعدادی از خواهران را از بندهای خواهران می‌آورد جایی که ما هم صدای داد و فریادشان را بشنویم و با‌کابل می‌زد.
بعد از یک‌سال و نیم باز هم آمد دید نه تنها هیچ مقاومتی شکسته نشده بلکه مقاومت بچه‌ها بالاتر رفته‌است. قانون ۱۷‌ماده‌یی را گذاشت. قانونی که طبق آن هر نوع ورزش و نرمش ممنوع بود. از ساعت ۶ لب پنجره رفتن ممنوع. از ساعت ۹شب سیفون کشیدن ممنوع. هرنوع درست کردن تسبیح با هر چیزی ممنوع. اعلام کردند اگر کسی این قوانین را رعایت نکند حکمش ضرب حتی‌الموت است. یعنی زدن تا مرگ. یک روز به‌لاجوردی گفتیم الان یک سال و نیم است که ما توی انفرادی هستیم. برای چی آخر باید این‌جا باشیم، گفت: “شما اگه حکمتون هم تموم هم بشه باز هم تا وقتی که خواسته ما را اجرا نکنین توی زندان می‌مونین“».(از خاطرات مجاهد از بندرسته مسعود ابویی)
او در بهمن۶۲ تمامی هوانیروز اصفهان را به خدمت می‌گیرد و با گروه ضربت پاسداران به دنبال الله‌قلی خان جهانگیری در کوههای فارس راه می‌افتد و تا او و یارانش را به خاک و خون نمی‌کشد از پای نمی‌نشیند.
او نه تنها خودش پنج بار به جبهه‌های جنگ ضدمیهنی می‌شتابد که بسیاری از همکارانش را هم با خود به جبهه می‌برد. علاوه برآنها، بسیاری از «توابان» را، که نام مستعار درهم شکستگان شکنجه‌های خودش هستند، راهی «جبهه‌های حق علیه باطل» می‌کند و تعداد بسیاری از آنان را به کشتن می‌دهد. با وجود این که خودش گفته بود: «همه باید تواب شوند و‌گرنه حکم همه طبق گفته‌امام اعدام است». اما خائنانی را هم که آزمایش درهم شکستگی خود را بارها و بارها داده‌اند در شب آخر ریاستش در اوین جمع می‌کند. شام مفصلی به آنها می‌دهد و فردا صبح همه‌شان به جوخه تیرباران می‌سپارد.
او هرکس را که کوچکترین مخالفتی با نظام داشته باشد محارب معرفی می‌کند و می‌گوید: «گروهکهای فاسدی که همه‌شان باید قلع و قمع بشوند وقتی با نظام جمهوری مبارزه می‌کنند، بنابر دستور مذهبی محاربند و باید همه‌شان اعدام شوند…»( مصاحبه‌ با اطلاعات در اردیبهشت سال‌۶۱ )
او در مقام دادستان، یا رئیس زندان، یا هرمقام ناگفته‌ای که دارد، حتی مطبوعات را کنترل می‌کند. برای نویسندگان و خبرنگاران خط و نشان می‌کشد و نیش و دندان نشان می‌دهد. حتی کسی مثل آخوند محمود دعایی، نماینده ولی فقیه در اطلاعات، را زیر مهمیز می‌کشد. یک نمونه‌اش را در جریان اخراج بیست خبرنگار و نویسنده روزنامه‌اطلاعات شاهد هستیم. در آن سالهای جنگ ضدمیهنی، روزنامه‌اطلاعات به مناسبت سالروز شروع جنگ ویژه نامه‌یی منتشر می‌کند. روی جلد این ویژه نامه، حوض سنگی و فواره خونی که در بهشت زهرا هست قرار دارد. روی عکس این جمله‌از خمینی گذاشته شده: «این انقلاب همه‌اش برکت بود» این صفحه مورد اعتراض شدید دعایی، به عنوان سانسورچی ولی فقیه در روزنامه، قرار می‌گیرد و دستور جمع آوری آن و اخراج تیم بیست نفره خبرنگاران و نویسندگان را می‌دهد. گذشته‌از این سانسور مفتضح، دعایی به زیر مهمیز لاجوردی می‌رود. دعایی در این باره گفته‌است: «واقعیت این است که همان روز مرحوم لاجوردی دو نفر پاسدار را فرستاده بود تا من مسئول این موضوع را معرفی کنم و می‌شد حدس زد چه سرنوشتی در انتظار اوست. من پیش لاجوردی رفتم و خودم مسئولیت این موضوع را برعهده گرفتم و گفتم اشتباه شده و عذرخواهی کردم». (مقاله‌احمدرضا دریایی و گناه نابخشودنی من، نوشته ژیلا بنی‌یعقوب ۲اردیبهشت۸۷)
این کفچه مار زهرآلود، در هرنهادی که بتواند سرک می‌کشد و آدم خودش، یا هم سنخ خودش، را می‌کارد. عبدالکریم سروش که در سالهای گذشته مجری سیاست ضدفرهنگی بستن دانشگاهها بود در یک مصاحبه پیرامون به‌اصطلاح انقلاب فرهنگی آخوندها به یک نوع از این ارتباطات اشاره کرده‌است: «اگر تصفیه یا کار خلافی بوده که در شورا(ی انقلاب فرهنگی) انجام شده‌است، همه بودند. آقای شریعتمداری بود، آقای فارسی بود که با تصفیه‌ها همراه بود و ارتباط مستقیم هم با اسدالله لاجوردی داشت».( از گفتگوی متین غفاریان با عبدالکریم سروش نقل از سایت رسمی سروش) ورای این ارتباطات او در جناح بندیهای درونی رژیم فعال زیر پرده‌است و علیه همان کسانی که تا دیروز سنگشان را ه به سینه می‌زد توطئه می‌کند. در جناح‌بندیهای خامنه‌ای رفسنجانی، گروه «کمیته‌امدادی»ها فعالند و «هر هفته جلسه‌یی در خانه‌ لاجوردی برگزار می‌کنند و در آن اخباری را که درباره‌افتضاحات، زدوبندهای محرمانه و غارتگریهای باند رفسنجانی بدست آورده‌اند، با یکدیگر مبادله می‌کنند».
با وجود همه رسواییها و بی آبروییها با وقاحت تمام منکر مسلم‌ترین حق یک زندانی سیاسی که همان هویت «سیاسی» او است شده و می‌گوید: «: «زندانی سیاسی به آن معنا که دارای طرز فکری باشد که مثلاً مغایر با طرز تفکر نظام حاکم باشد و یک مبارزه سیاسی را بخواهند دنبال بکنند، نه، مطلقاً به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه وجود ندارد. تازه شما در بیرون ببینید که فعالیتهای سیاسی الی‌ماشاالله آزاد است».(مصاحبه‌ با روزنامه جمهوری اسلامی ۳تیر۷۵)
و شگفتا از این همه درندگی که جنون کشتار و شکنجه، عقل و هوشش را ربوده و نمایندگان سازمانهای حقوق بشری را که درباره زندانیان سیاسی ایران می‌نویسند «افراد بیمار»ی می‌خواند که «گزارشهای خود را براساس تصوراتشان تهیه می‌کنند و نه با استناد به واقعیتها».(ایضاً همان مصاحبه)

سرانجام یک روح دوزخی :
لاجوردی به عنوان سفاکترین جلاد تاریخ ایران نمی‌توانست عاقبتی جز آن چه که پیدا کرد داشته باشد.
روز یکشنبه‌اول شهریور۷۷ روح لعنت زده‌ او راهی دوزخ می‌شود. خبرگزاری ایرنا او را «یک حجره فروشی روسری در بازار بزرگ در انتهای راسته طلافروشان در بازار تهران بود که به وسیله برادرش اداره می‌شد» معرفی می‌کند.
اما اعلام خبر مرگ او از رادیو و تلویزیون و رسانه‌های رژیم موجی شگفت از شادمانی را به وجود می‌آورد. دامنه این موج منحصر به‌اسیران و زندانیان سیاسی نیست و تنها خانواده‌های قربانیان را در برنمی‌گیرد. حتی کسانی که‌ادعایی در سیاست هم ندارند از هلاکت «قصاب اوین»، «آیشمن ایران» و دهها لقب از این دست به رقص آمده‌اند. میزان نفرتی که تمامی مردم با هرنظر و تفکر و اندیشه‌از این روح خبیث دوزخی دارند غیر قابل باور است. شادیهای مردمی از هلاکت لاجوردی نشانه نفرت از خمینی است.
خبرگزاری ایرنا خبر از از «کشته شدن یک رهگذر می دهد». اما این دروغی است آشکار برای پوشاندن واقعیتهای دیگر.
اسدالله بادامچیان، از همدستان نزدیک و قدیمی لاجوردی، نام این «رهگذر» را فاش می کند. او «رئیس‌اسماعیلی» است که بنا به ادعای بادامچیان «‌از انجمن اسلامی دادگستری» بوده است. علاوه براین بادامچیان لو می دهد که یک نفر دیگر هم «از وزارت دفاع» کشته شده است.
اما واقعیت چیز دیگری است. براساس گزارش یک شاهد در صحنه، نفر دوم کشته شده «زین‌العابدین مسعودی» نام داشت. اسماعیلی و مسعودی» از مهره‌های سرکوبگر و شکنجه‌گران وزارت اطلاعات بودند. روزنامه سلام درباره سوابق رئیس اسماعیلی نوشت: «مدیر دفتر سابق دادستان کل، معاون طرح و برنامه دادگستری،‌ عضو انجمن اسلامی دادگستری و رئیس تعاونی دادگستری استان تهران بود». مسعودی نیز افسر سپاه پاسداران و از عناصرمخفی وزارت اطلاعات مأمور به‌خدمت در وزارت دفاع رژیم آخوندی بود.
همپای شادی ملی ناشی از هلاکت لاجوردی، سران رژیم هریک به میدان آمده و به نحوی سوز و گداز کردند. خامنه‌ای گفت: «منافقان کوردل و جنایت پیشه با این جنایت، عمق کینه خود را نسبت به یاران صادق امت و خدمتگزاران حقیقی مردم آشکار کردند».
خاتمی، رئیس جمهور وقت رژیم، او را «خدمتگزاران مردم و نظام» می نامد. هاشمی رفسنجانی، دژخیم را «سرباز همیشه در سنگر اسلام و انقلاب» می خواند. ناطق نوری رئیس وقت مجلس رژیم او را مجاهدی نستوه نامیده و می گوید : «مرحوم شهید لاجوردی عمر خود را در حراست از ارزشهای اسلامی خالصانه صرف کرد». شاهرودی، رئیس قوه قضاییه ‌او را «ازچهره‌های کم نظیر و مؤمن و آگاه‌ انقلاب اسلامی و از مبارزان خستگی ناپذیر » خواند. حبیب الله عسگر اولادی دبیر کل وقت جمعیت مؤتلفه، ضمن یادآوری این که « از اولین روزهایی که مؤتلفه تشکیل شد شهید لاجوردی از اعضای مؤسس این جمعیت بود و در تمامی مراحل سعی داشت بدون تظاهر خدمت کند» گفت: « او از اولین سنگهای ساختمان پاسداری از حریم ولایت و از متقدمین نیروهای ولایت پذیر بود» .
دو روز بعد، در سوم شهریور لاشه لاجوردی به گورستان منتقل شده و در کنار بهشتی و سایر کشته شدگان ۷تیر دفن می‌شود. انتقال لاشه‌او به گورستان به صورت رسمی از مقابل مجلس رژیم با حضور تعداد کثیری از پاسداران و مأموران وزارت اطلاعات و سایر ارگانهای نظامی و امنیتی صورت می‌گیرد. هرقدر بار امنیتی و نظامی مراسم بالاست، غیبت مردم بیشتر چشمگیر است. مراسم قرار بود از جلو مسجد سپهسالار تهران صورت گیرد. اما خلوتی بازار و شرکت نکردن مردم باعث شد که رژیم با به تعویق انداختن زمان مراسم، آن را به مجلس منتقل کند. مراسم به قدری سرد و خلوت بود که رسانه‌های رژیم از گفتن عدد شرکت کنندگان، ولو با غلو، خودداری کردند.
پس از مرگ دژخیم روزنامه الشرق الاوسط(۹ مهر ۱۳۷۷) در مقاله یی به نام «مرگ دیو» به نکات ارزنده یی در مورد لاجوردی اشاره کرد. در این مقاله می خوانیم: « او به «دیو یک چشم» معروف بود، و همه مردم ایران وی را مسئول مرگ هزاران تن از زندانیان سیاسی در ایران می دانستند... لاجوردی تصمیم گرفت اسم زندانهای تحت فرماندهی خود را تغییر دهد. پس از این بود که زندان را «دانشگاه اسلامی» نام گذاشت. و برای «فارغ التحصیل» شدن از این به اصطلاح دانشگاهها، زندانیان می بایست از زنجیره یی از آزمایشهای سخت عبور کنند، آزمایشهایی که برنامه ریزی شده است تا از طریق صفحات تلویزیون افراد، وفاداری خود را نشان دهند و به «جنایتهای» خود اعترا ف کنند واز امام آمرزش بخواهند. در این حالت است که اکثرشان آزاد می شوند به شرط این که قبول کنند به عنوان جاسوس داوطلبانه برای شبکه ویژه اطلاعاتی لاجوردی خدمت نمایند... در جریان ۱۵ سالی که لاجوردی طی آنها در تمامی زندانهای ایران تسلط داشت حدود ۵۰۰ هزار ایرانی از همه سنین و کلیه طبقات اجتماعی بخشی از وقت خود را در زندانها گذراندند.
لاجوردی یکبار گفته بود: ”در نظام اسلامی زندان یک حوض آب است که افراد پر از گناهان اخلاقی وارد آن می شوند وبعد از پاک شدن از آن خارج می شوند“...(یک محقق ایرانی نوشته است: ) از هر شش خانواده ایرانی یک خانواده در مناطق شهری مستقیما قربانی خشونتی که رژیم بکار می گیرد شده است. و بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۸ حد اقل یک تن از اعضای این خانواده ها یا اعدام شده است یا زیر شکنجه به قتل رسیده است... خاتمی می گوید همه مسلمانها بایستی از لاجوردی بیاموزند، اما دقیقاً مشخص نکرده است که چه چیزی را باید از او بیاموزند. آیا باید از او بیاموزیم که برادران و خواهران خود را تا سرحد مرگ شکنجه کنیم چون که در نقطه نظر با ما موافق نیستند؟ یا این که بیاموزیم که همواره هوشیار باشیم که به دیوها یا حامیان دیوهایی مانند لاجوردی تبدیل نشویم؟...»

اشاره‌یی به برخی واکنشهای رسوا:
لاجوردی هرچه بود به عنوان یک فرد دفن شده و به تاریخ پیوسته‌است. اما سرانجام او، گذشته‌از موج شادی و فرح مردمی که‌از طرف او مورد تحقیر و آزار و شکنجه قرار گرفته بودند، در میان برخی از افراد و نیروهای به‌اصطلاح اپوزیسیون نیز واکنشهایی داشت که قابل درنگ است. این واکنشها از جانب دو خردادیهای موسوم به‌اصلاح طلبان نیز بسیار عبرت آموز است. زیرا وقتی خاتمی به ستایش از دژخیمی بدخیم و لعنت زده و رسوا چون لاجوردی می‌پردازد به تعبیر دکتر هزار خانی « نهاد واقعی خود و همقطارانش را به‌مردم بلاکشیده‌یی نشان می‌دهد که‌اگر تاکنون در مورد ماهیت او دچار سردرگمی و ابهام بودند، درمورد ماهیت لاجوردی و سر‌سپردگیش به‌نظام استبداد دینی هیچ توهمی نداشتند». (مقاله واکنشهای رسواکننده دکتر منوچهر هزارخانی)
روزنامه‌های اصلاح‌طلبان بدلی هم که همگی‌شان سابقه‌های طولانی در شکنجه‌گری و جنایت در زندانها دارند بسیار جالب بود. روزنامه سلام، با مدیریت و ریاست آخوند خوئینیها و عباس عبدی که هردو از جنایتکاران دست اندرکار قتل‌عام و بسیاری جنایتهای دیگر بوده‌اند، مجازات لاجوردی را «واکنشی در مقابل بسط آزادیهای مشروع و میدان‌دادن به‌نیروهای قانونی که حرفی برای گفتن دارند» دانست و نوشت: ««چنین فضایی برای گروهی که حرف و منطق آنها نزد سایر نیروهای اپوزیسیون غیر‌قانونی هم خریداری ندارد، سم مهلک است و مرگ قطعی آنها را نوید می‌دهد. به‌همین منظور چنان‌چه تنها هدف منافقین در این اقدامها را، که بعید نیست دامنه‌دار باشد، هدف قرار‌دادن آزادی بدانیم، حرف به‌جا زده‌ایم». (روزنامه سلام ۴شهریور۷۷) البته‌این قبیل واکنشهای مضحک از «پاجوشهای ابن‌الوقت و فرصت‌طلب» «که بر‌کُنده فاسد «نهضت امام خمینی» روییده‌اند» و «همان پاسدارها، عوامل وزارت اطلاعات و ترکش‌خورده‌هایی» هستند «که حالا روزنامه‌نگار و مدیر و سردبیر مجله شده‌اند‌» (ایضاً همان مقاله) کاملاً قابل فهم و درک است و رسوا کننده ماهیت ریاکارانی است که: « معرکه “نهادینه“ کردن دموکراسی را به‌راه‌انداخته‌اند، خود عجب نهاد “لاجوردینه“یی دارند!» (ایضاً همان مقاله)
اما دردناکتر و یا خنده دارتر از اصلاح‌طلبان بدلی، برخی مدعیان «بیرون از رژیم بودن» هستند.
برخی اضداد شناخته شده مجاهدین، نظیر علیرضا نوری‌زاده، برای مخدوش کردن برق اقبال عمومی نسبت به مجازات لاجوردی، به میدان آمدند و حرفهایی زدند که‌البته نمی‌توانست کلمه به کلمه همان حرف سران رژیم باشد. اما آنها سعی کردند به تحقیر عملیات مجازات دژخیم و بی اهمیت بودن او، به عنوان مهره‌ای از کار و دور خارج شده، پرداختند. این عده نوشتند که لاجوردی دو سه سالی بود از ریاست اداره زندانها هم استعفا داده بود و در «حجره روسری» فروشی خودش در بازار به کسب و کار مشغول بود. البته‌این که لاجوردی در ۶اسفند۷۶ استعفا داده بود حرفی نیست. در این هم که‌او در حجره روسری فروشی‌اش به هلاکت رسید باز هم حرفی نیست. اما در اطلاعیه ستاد فرماندهی مجاهدین در داخل کشور، ۲شهریور۷۷، این پرسش مطرح شده‌است که: «از آن‌جا که رژیم ادعا می‌کند سرجلاد اوین در ”حجره روسری‌فروشی” مشغول به‌کار بوده‌است، باید پرسید مسئولان قضایی و اطلاعاتی و امنیتی این رژیم در حجره روسری فروشی چه می‌کنند؟».
وصیتنامه لاجوردی هم آن‌جا که «خطر منافقین انقلاب» می‌گوید حاوی نکته بسیار روشنی است که قبل از همه فعال بودن او را نشان می‌دهد. واقعیت این است لاجوردی در ادامه تضادهایش با «مجاهدین انقلاب اسلامی»، که شرح در آن جناح بندی زندان اوین خود را در شعبه۷ و بند۲۰۹ نشان می‌داد، به دنبال پرونده‌سازی برای بهزاد نبوی و سایر رقبای از آن دست بود. به همین دلیل در وصیتنامه‌اش نوشته بود: «خدایا تو شاهدی چندین بار با عناوین مختلف، خطر منافقین انقلاب را (همانها که‌التقاط به گونه منافقین خلق، سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را گرفته و همانا ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان دستمال ابریشمی بسیار بزرگ به بزرگی مجمع الاضداد به دست گرفته‌اند، هم رجایی و باهنر را می‌کشند، هم به سوگشان می‌نشینند، هم با منافقین خلق پیوند تشکیلاتی و سپس… برقرار می‌کنند، هم آنان را دستگیر می‌کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می‌کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می‌شوند، هم در مبارزه علیه آنان (و در حقیقت برای جلب رضایت مسولین و نجات بنیادی آنان)خود را در صف منافق‌کشان می‌زنند و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقاهت روی روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند.) به مسئولین گوشزد کرده‌ام. گفته‌ام که خطر اینان (منافقین انقلاب) به مراتب زیادتر از خطر منافقین خلق است چراکه علاوه بر همه شیوه‌های منافقانه، منافقین سالوسانه در صف حزب‌اللهیان قرار گرفته، صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود درآورده‌اند به گونه‌ای که عملاً عقل و اراده منفصل برخی تصمیم گیرندگان قرار گرفتند»(این نکته‌از وصیتنامه لاجووردی بسیار حائز اهمیت و در خور تحقیق و بررسی است که در فصلهای آینده به آن بیشتر خواهیم پرداخت)
وقتی نوری‌زاده این چنین پا در میانی می‌کند به خوبی می‌داند که نه برمرده که برزنده باید گریست. او دارد به خامنه‌ای پیام می‌دهد و به خوبی از این پند طنزآمیز عبید زاکانی آموخته‌است که «مسخرگی و قوادی و دف‌زنی و غمازی و گواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار گردید» همه چیزهایی را که عبید سفارش کرده نوری‌زاده ماهرانه آموخته و لذا خوب می‌داند که چه بگوید و چه بنویسد تا «پیش بزرگان (خونریزعمامه برسر) عزیز باشد و از عمر(مردارخوران که بسیارست) برخوردار گردد.
در ادامه نظریاتی همچون نظر علیرضا نوری‌زاده، که به عنوان «مردی برای همه فصول خودفروشی» شناخته شده، کسان دیگری به میدان می‌آیند که «مردان همه فصول برای خیانت» هستند. هم آنان که به قول ایرج میرزا :« به غیر از نوکری راهی ندارند» «‌والا در بساط آهی ندارند».
آنان تا دیروز دعوایشان، نه با نیروهای مترقی و انقلابی، که با خود رژیم این بود که چرا سپاه پاسداران را به سلاحهای سنگین مجهز نمی‌کنند، و کشته شدن موسی خیابانی و اشرف رجوی به دست لاجوردی را تبریک می‌گفتند و دست افشانی می‌کردند.
این جماعت واداده و همکار با خونریزترین دژخیم معاصر میهن کلیه‌اقدامات و اعدامهای لاجوردی را تأیید می‌کردند و با صراحت درباره اعدام بازاری شریفی همچون حاج احمد جواهریان توسط لاجوردی می‌نوشتند: «اعدام مبارک و فرخنده کریم دستمالچی و احمد جواهریان، کوخ نشینان را شادمان و امپریالیسم امریکا را عزادار کرد. اقدام دادگاه‌انقلاب اسلامی مرکز در اعدام کریم دستمالچی و احمد جواهریان مورد پشتیبانی قاطع ماست»(نشریه کار شماره۱۱۸ ۲۴تیر۶۰)
سردمدار لو رفته‌این باند خودفروش می‌گوید: « از نگاه‌امروز من ترور اسدالله لاجوردی، که دستش تا مرفق به خون بی گناهان آلوده‌است، نیز یک جنایت آشکار است و قطعاً باید محکوم شود.» او افاضه فرموده‌است: « از نگاه‌امروز من کسی که به خود اجازه می‌دهد انسانی را، بدون دادن حق دفاع به وی، خود سرانه به قتل برساند این عمل او همان قدر جنایت است که عمل آمران همه قتلهای بدون محاکمه در حکومت جمهوری اسلامی».
پاسخ این ترهات را از زبان پل الوار بخوانیم. آن‌جا که تأکید کرد هیچ جواهری گرانبهاتر از اشتیاق خونخواهی بیگناهان نیست و سرود:
صلح و آرامشی بر زمین پیدا نخواهد شد
تا زمانی که جلادان عفو می شوند،….
آنها که پلیدی را فراموش کرده‌اند
آنها که قلب ندارند
برای ما بخشش جلادان را موعظه می‌کنند
برای بی قلبان جلادان ضروری‌اند…

‏‎‎تحميل كنندگانِ واقعيِ «جنگ تحميلي»‏ ‏ عبدالعلي معصومي محقق و تاريخ شناس

در سالگرد آغاز جنگ ايران و عراق , جاي آن دارد يكبار ديگر دربارة تحميل كنندگان واقعي اين جنگ ويرانگر و ضدميهني سخن به ميان آيد.

گردانندگان رژيم آخوندي, اين جنگ خانمانسوز را «جنگ تحميلي» يا «دفاع مقدّس» مينامند. آيا واقعاً اين جنگ, «تحميلي» بود؟ اگر چنين بود ـ كه بود ـ تحمييلكنندگان واقعي چه كساني بودند؟

ـ اگر جنگ را تحميل شده از سوي رژيم حاكم وقت عراق بدانيم, و مبارزه عليه اشغالگران را «دفاع مقدس», آيا پس از فتح خرمشهر و بيرون رفتن نيروهاي اشغالگر از ايران در خرداد 1361, آيا باز هم ميتوان, از آن پس, جنگ را, «تحميلي», «مشروع» و «دفاع مقدس» ناميد؟

ـ در آن زمان كه رژيم عراق, مقاومت ايران, ملل متّحد و سازمانهاي ديگر بين المللي, با اصرار تمام, پيوسته, در تلاش به پايان رساندن اين جنگ نابودكننده و ويرانگر بودند, چه كساني, به رغم اين خواست فراگير و گسترده, جنگ را 6سال ديگر ادامه دادند؟ و اساساً ادامة جنگ به سود چه كساني و در تحكيم قدرت چه نيروهايي اثرگذار بود؟

اگر جنگ تا به آخر «تحميلي» بود و «دفاع مقدس», پس چرا خميني پذيرش آتشبس را در 27تير 1367, نوشيدن جام زهر شمرد و از معاملة آبرويش با خدا يادكرد و در بهمن همان سال منتظري, رفسنجاني و موسوي اردبيلي,و شمار ديگري از گردانندگان رژيم تلاش كردند دامن خود را از ننگِ اين جنگي كه به شدّت مورد تنفّر مردم بود و جز نكبت براي ايران زمين به بارنياورد, بپالايند و خود را مخالف ادامة تجاوركارانة جنگ پس از فتح خرمشهر, نشان دهند؟

اين مقاله, سعي بر اين دارد كه, به مدد اسناد و داده هاي تاريخي, چهرة اين جنگ «تحميلي» و تحميل كنندگان واقعي آن را, بارديگر, در روشنايي واقعيت قراردهد. طبيعي است در سالگرد آغاز اين جنگ ضدميهني, اين تلاش و بازبينيِ دوباره, چندان بيربط نخواهد بود.

زمينهسازانِ جنگ

راستي, زمينهسازان اصلي جنگ ايران و عراق چه كساني بودند؟

آيا گردانندگان رژيم آخوندي كه پس از حملة رژيم عراق به ايران و آغاز جنگ, آن چنان سخت و بي وقفه, بر ادامة آن اصرار ميورزيدند و آن را «ضامن بقا»ي رژيمشان ميشمردند, در زمينهسازيِ آغاز جنگ هم نقشي داشتهاند, يا آن كه اين «مائدة آسماني» را پس از آغاز آن, در دامن قباي خود يافته اند؟

مروري بر موضعگيريها و رويدادهاي دورانِ پيش از آغاز جنگ, اين گره را خواهد گشود و نشان خواهد داد كه آيا واقعاً, «مظلوميّت» رژيم آخوندي, حتّي, در آغاز جنگ, واقعي است و اين تهاجم بدون زمينهچيني و تحريكات اين رژيم, و صِرفاً, براي تحقّقِ مقاصد توسعهطلبانة طرف عراقي آغاز شد, يا اين كه تاٌكيدِ پيوسته و پايانناپذير آنها بر «تحميل», «تجاوز», «دفاع مقدس», غرامت و مجازات متجاوز, ترجيعبندي است كه برپادارندگان اصلي جنگ, براي بهبيراهه كشاندن اَذهان ناپخته, پيوسته, تكرار ميكنند و كاملاً, بيپايه است.

اشارة «آيت الله منتظري» در خاطراتش به روحية سردمداران رژيم پس از چيرگي بر اَريكة قدرت, گرة اين مشكل را ميگشايد: «وقتي انقلاب پيروز شد... در بُعد خارجي, شعارها, همه, بر اساس صدور انقلاب و اين كه انقلاب مرز نميشناسد, و اين قبيل مسائل, متمركز بود. اين شعارها كشورهاي همجوار را به وحشت انداخت و اين فكر براي آنها ايجاد شد كه اينها به اين شكل كه پيش ميروند, فردا نوبت ماست... كشورهاي همجوار, واقعاً به وحشت افتادند و در برابر جمهوري اسلامي موضع گرفتند... جوّي كه در ايران بود اين بود كه عراق كي هست؟ ... من, به سهم خودم, يك روز رفتم منزل آقاي شيخ محمد يزدي در قم. آن وقت هنوز امام قم بودند و در منزل آقاي يزدي سكونت داشتند. به امام عرض كردم هر انقلابي كه در دنيا به پيروزي ميرسد, معمولاً, هياٌتهاي حُسننيّتي را براي كشورهاي مجاور ميفرستد و خطِ مشي خود را براي آنها توضيح ميدهد و با آنها تفاهم ميكند... بهجاست هياٌتهاي حسننيّت به كشورهاي مجاور فرستاده شود تا يك مقدار اين تشنّجها كاهش پيداكند. ايشان فرمودند ول كن. ما كاري به دولتها نداريم... ايشان هيچ حاضر نبودند كه اسم دولتها به ميان بيايد... و ميفرمودند ملتها با ما هستند. به نظر من, اگر ما يك مقدار تفاهم ميكرديم شايد بهانه به دست آنها نمي آمد...» (خاطرات آيت الله حسينعلي منتظري. چاپ دوم, ديماه 1379, ص310).

آن كسي كه ميگفت «ما كاري به دولتها نداريم», آيا براي سرنگون كردن آن دولتها, حدّاقل درمورد عراق, از زمينهچيني رويگردان بود, يا دو اسبه به آن سو ميتاخت؟

مروري بر موضعگيريها و نحوة برخورد خميني و سياستگذاران رژيم وي در رابطه با عراق و زمينهچينيهاي متواتر براي مداخله در امور داخلي آن كشور بر اساس تزِ ارتجاعي «صدور تروريسم» نشان ميدهد كه جنگ پيش از تهاجم گستردة عراق بهخاك كشور ما در 31شهريور 1359, در ابعادي كوچكتر آغاز شده بود و رژيم آخوندي درصدد بود براي حل تضادهاي داخلي و سرپوشنهادن بر شتاب روزافزون آن, زمينة درگيري در جنگ خارجي را فراهم كند.

عراق دربردارندة ويژگيهايي بود كه, بهعنوان مناسبترين طرف اين جنگ, ميتوانست مدّنظر قرار گيرد. سَواي خُردهحسابهاي شخصي خميني با سران رژيم عراق, درصد عظيم جمعيّت شيعهمذهب و وجود مَرقَدهاي ائمة اَطهار در آن كشور و وابستگي كشورهاي ديگرِ هممرز با ايران بهيكي از دو اردوگاه جهاني ـ كه البتّه, معنيِ چپ نگاه كردن بهآنها براي خميني, كاملاً, آشكار بود و عراق, در مقام مقايسه, ناوابستهترين كشورِ هممرز ايران بهشمار ميآمدـ باعث شد كه اين كشور براي اجراي سياست ارتجاعيِ «صدور تروريسم», مناسبترين محل درنظر آيد.

هنوز دو هفته از پيروزي انقلاب نگذشته بود كه خميني نخستين سخنراني تحريكآميز خود را در زمينة «صدور تروريسم» ايراد كرد و در آن از «همة كشورهاي اسلامي در زير يك دولت و يك پرچم» سخن گفت و اين كه «يك دولت بزرگ اسلامي بايد بر همة دنيا غلبه كند» (روزنامة «آيندگان», 7اسفند1357).

در اجراي اين سياست, براي درخدمت گرفتن عوامل سرسپردة «قيادة موقّت», جنازة ملامصطفي بارزاني را, كه نه ايراني بود و نه تابع ايران, و در آمريكا فوت كرده بود, با هليكوپتر به اُشنويه برد و در آنجا دفن كرد و به اعتراض كردهاي مقيم مركز, كه در دانشگاه صنعتي شريف بههمينعلت نشستي برپاكرده بودند (روزنامة «پيغام امروز», 19اسفند57), يا بهتظاهرات مردم بانه در اعتراض بهپروبال دادن به«قيادة موقّت» و درخواست اخراج آنها از ايران (كيهان, 10اسفند57), توجّهي نكرد.

در واكنش به تحريكاتي كه از همان ماههاي اولية سلطة خميني آغاز شده بود, وزير خارجة عراق از گردانندگان رژيم خواستار رفع اختلافات فيمابين گرديد (روزنامة «بامداد», 20مهر1358). امّا, درخواستش بي پاسخ ماند. زيرا, آنها سوداي ديگري در سر داشتند.

خميني در فروردين 1359, كه در پايان شهريور آن, عراق به ايران حمله كرد, در سخناني بهمناسبت قطع رابطه با آمريكا, رژيم عراق را دستپروردة آمريكا ناميد و مردم آن كشور را به قيام و خيزش دربرابر آن فراخواند و خطاب به آنها گفت: «...ملت شريف عراق, شما اَخلاف آنان هستيد كه انگليس را از عراق راندند. بهپاخيزيد و قبل از آن كه اين رژيم فاسد همه چيز شما را تباه كند, دست جنايتكار او را از كشور اسلامي قطع كنيد. اي عشاير فرات و دجله, همه با هم و همة ملت اتّحاد كنيد و اين ريشة فساد را قبل از آن كه فرصت از دست برود, قَلع و قَمع نماييد, كه خدا باشماست. اي ارتش عراق, اطاعت از اين مخالف اسلام و قرآن نكنيد و به ملت بگراييد و دست آمريكا را كه از آستين صدام بيرون آمده است, قطع كنيد و بدانيد اطاعت از اين سفّاك, مخالفت با خداي متعال است و جزاي آن عار و نار است» (صحيفة نور, مجموعة رهنمودهاي امام خميني, جلد سيزدهم, بهمن 1362, ص40).

در اين ميان سياستگذاران رژيم نيز بيكار نبودند. بنيصدر, كه خود يكي از واضعان تئوري «صدور انقلاب» بود, بانگ برآورد كه «اگر كانونهاي قيام و انقلاب را همهجا, بهخصوص, در كشورهاي اسلامي برافرازيم, ما دشمن را در همهجا در پنجههاي قوي خويش خُرد خواهيم كرد» (روزنامة «انقلاب اسلامي», سرمقالة شمارة 26ديماه58). هم او در آستانة ايلغار دانشگاهها, در فروردين 59 گفت: «ما ميخواهيم ارتش را تجديد انقلابي و اسلامي بنماييم و بهترين جهتها همين [جنگ] است كه دولت عراق براي ما فراهم ميكند. من از اين جهات [جنگ] نگراني ندارم, نگراني در كشور خود ماست. امروز اين مساٌله [سركوبي مخالفان] را در شورا[ي انقلاب] بهاين نتيجه رسانديم و تصميم كه درآمد بايد اجرا كرد. چه شما خوشت بيايد و چه نيايد» (روزنامة بامداد, 20فروردين1359).

چند روز پيش از «كودتاي فرهنگي» در دانشگاهها, در راهپيمايي موسوم به«وحدت» در روز 22فروردين 59, بنيصدر خطاب بهرئيس جمهور عراق گفت: «ما انقلاب كرديم و يك آدم فاسد و خائن را بيرون كرديم, تو در اين ميان چه ميگويي؟ ... ما مردم عراق را بهرژيم فاسد تو بفروشيم؟ غيرممكن است. نميفروشيم». سپس, بهدرخواستهاي مكرّر رژيم عراق بهرفع اختلافات اشاره كرده و گفته بود: «اتّفاقاً, چند نوبت, چه زماني كه در مسئوليّت بودم و چه زماني كه مسئوليّت نداشتم, فرستادند و گفتند: ما آمادهايم تا امور خودمان را با شما حل كنيم. من گفتم: با شما امري نداريم كه حل كنيم. دفعة آخر ياسر عرفات آمد و من همين جواب را دادم» (اطّلاعات, 23فروردين59).

دو روز پس از سخنراني بنيصدر, منتظري طي ديداري از خميني درخواست كرد كه «رهبري انقلاب اسلامي عراق را نيز عهدهدار شود» (روزنامة «بامداد», 25فروردين59).

در همين ايّام بود كه مسعود رجوي با هاني الحسن, سفير فلسطين در ايران, بر روي متني كه بر اساس «احترام متقابل و عدم دخالت در امور داخلي» و «قطع مخاصمات و حل مسالمتآميز اختلافات» تنظيم شده بود, توافق كردند و قرار بر اين شد كه بر مبناي آن, عرفات دربين دولتهاي ايران و عراق ميانجيگري كند (گزارش مسئول شوراي ملّي مقاومت بهمردم ايران دربارة رابطة بني صدر... با شورا,... چاپ اسفند 1363, ص345). ولي, رژيم حاضر بهپذيرش هيچ ميانجيگري نشد.

چمران, وزير دفاع وقت, اعلام كرد كه «بين ملّت ما و صدّام حسين خط خون كشيده است و بههيچ وجه مِنَ الوجوه ميانجيگري را از جانب هيچ طرفي نميپذيريم و تا سقوط قطعي صدّام از هيچ مبارزة قاطعي دست برنخواهيم داشت» (روزنامة «جمهوري اسلامي», 6ارديبهشت59).

هنوز چندماه به حملة رژيم عراق به ايران مانده بود كه گردانندگان رژيم, اينچنين, از «سقوط قطعيِ صدام» دَم ميزدند.

«كودتاي فرهنگي»

دانشگاه در همان نخستين سال حكومت خميني, سازشناپذيريش را با خودكامگي رژيم نوپا نشان داد و سنگر مقدّم مبارزه براي نگاهباني از دستاوردهاي آزادي شد و از روز 31شهريور 1358 كه دانشگاهها در رژيم آخوندي بازگشايي شد تا اول ارديبهشت 1359 كه توطئة «انقلاب فرهنگي» آن را به خون كشيد و براي چندسال بسته شد, كانون پرشورِ گردهمايي مشتاقان آزادي و افشاي توطئههاي رژيم آخوندي بود.

خميني در پيامش در روز 31شهريور 1358, به مناسبت بازگشايي دانشگاهها, «دانشگاه و دانشگاهيان» را «چراغ راه هدايت و راهنماي ملت به سوي تعالي و سعادت و فضل و فضيلت» خواند و از «استادان و دانشجويان دانشگاهي سراسر كشور» تشكّر كرد كه «مكانهاي علمي مقدّس خود را به صورت دژهايي مستحكم و سنگرهاي شكست ناپذير درآوردند و از استقلال و آزادي ميهن عزيز خود دفاع نمودند...و دشمن خونخوار را دفع نمودند».

امّا, همان دانشجويان و استاداني كه در پيام خميني اين چنين تجليل ميشوند, وقتي اندك اندك, به چهرة واقعي او پي بردند و دانشگاه را به كانون افشاگري عليه اين خودكامگان قشري و تنگنظر تبديل كردند, خميني از بيم آن كه دامنة اين افشاگريها گسترده تر شود و به قلب جامعه نيز راه يابد, بر آن شد كه اين «سنگر آزادي» را درهم بكوبد. از اينرو, در پيامش در اول فروردين 1359, اعلام كرد «بايد انقلابي اساسي در تمام دانشگاههاي سراسر ايران به وجود آيد... تا دانشگاه محيط سالمي شود براي تدريس علوم عالي اسلامي». او در همين پيام «طبقة روشنفكر دانشگاهي» را «بريده از مردم» خواند و تاٌكيد كرد: «اكثر ضربات مُهلِكي كه به اين اجتماع خورده است از دست اكثر همين روشنفكران دانشگاهرفتهيي است كه هميشه خود را بزرگ ميديدند و ميبينند» (روزنامه جمهوري اسلامي, 6فروردين 1359).

پس از اين پيام بود كه گردانندگان رژيم براي درهم شكستن اين سنگر مقدّم دفاع از حريم مقدس آزادي, به تكاپوافتادند. ميرسليم, معاون وزير كشور وقت و عضو شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي, در 19فروردين 59 طي بخشنامهيي به وزارت علوم تاٌكيد كرد «... به مسئولين دانشكدهها دستور فرماييد از اجازه دادن به گروههاي سياسي به هرعنوان براي برگزاري مراسم سخنراني و تبليغات سياسي خودداري نمايند».

چند روز بعد, «شوراي انقلاب» در اطلاعيهيي, كه سيدعلي خامنهاي آن را در نماز جمعه روز 29فروردين 1359 قرائت كرد, اخطار نمود «... اگر در ظرف سه روز ـ از صبح شنبه (30فروردين) تا پايان روز دوشنبه (اول ارديبهشت)ـ اين ستادهاي عملياتي گروههاي گوناگون برچيده نشوند, شوراي انقلاب مصمّم است كه همه با هم, يعني رئيس جمهوري (=بني صدر) و اعضاي شورا, مردم را فراخوانند و همراه با مردم در دانشگاهها حاضر شوند و اين كانونهاي اختلاف را برچينند».

در همين روز 29فروردين, اوباش مسلّح در سراسر شهرهاي ايران, وحشيانه, به دانشگاهها يورش بردند و براي «فتح» اين«سنگر آزادي» از انجام هرگونه رذالتي كوتاهي نكردند.

شمار كشتهها و زخميهاي دانشگاهها در چهار روزِ از پيش تعيين شده (29فروردين تا اول ارديبهشت) طبق گزارش روزنامة انقلاب اسلاميِ اول ارديبهشت 1359 (روزنامة بنيصدر, رئيس جمهور وقت) چنين بود: «دانشكدة بابلسر 30زخمي, دانشگاه شيراز 310 زخمي, دانشكدة تربيت معلم تهران 100زخمي, دانشگاه مشهد 400زخمي و يك كشته, دانشگاه تهران 491 زخمي و 3كشته, دانشگاه جُندي شاپور 700زخمي و 5كشته, دانشگاه سيستان و بلوچستان 50زخمي و يك كشته, دانشگاه گيلان 7كشته و صدها زخمي و...» در همين شمارة روزنامه تاٌكيد شده بود: «.. مردم كشور بايد مراقب امنيت محيط كار خود باشند و بدانند اجراي تصميمات مقامات تعيين شده از سوي مردم, شرط ادامة انقلاب و پيروزي آن است...»

پس از قلع و قمع دانشگاهها, گردانندگان رژيم بر آن شدند تا با «تصفيه هاي عقيدتي», متلاشي كردن شوراهاي انتخابي, جايگزين كردن مهرههاي سرسپرده در پُستهاي اصلي, دانشگاهها را براي بازگشايي دوباره آماده كنند. براي پيشبرد اين مقاصد ضدآزادي به فرمان خميني «ستاد انقلاب فرهنگي» و بعد, «جهاد دانشگاهي»,به مثابه بازوي اجرايي آن تشكيل شدند و دانشگاهها را به عرصة يكّهتازيهاي خود تبديل كردند.

امّا, از آنجايي كه خاموش كردن مشعل فروزان مقاومت دربرابر خودكامگيهاي رژيم ضدمردمي, بدون يك پشتوانة مستحكم, از تضمين پايداري برخوردار نبود و هرلحظه بيم آن ميرفت كه بارديگر شعلة مقاومت دانشجويي و اعتراضات مردمي بالاگيرد, آخوندهاي حاكم بر ايران كه براي «حفظ نظام» از توسّل به هرگونه سياست جنايتبار و خانمانسوزي رويگردان نيستند, به تَرفند رذيلانة تازهيي چنگ آويختند تا با ياري آن به سركوبيهاي داخلي قبايِ «مشروعيت» بپوشند. بر اين اساس, زمينهسازي براي ايجاد يك بحران خارجي را, بهمثابه سرپوش سركوبي داخلي, همزمان با قلع و قمع جنبش دانشجويي, به جدّ,آغاز كردند. اين «مائدة آسماني» را صدّام حسين با قتل «آيت الله محمدباقر صدر» به دامن عباي آخوندهاي توطئهگر افكند و بهانة زمينهچيني براي دخالت در امور داخلي عراق را براي آنها «مشروع» نمود.

بهانة مداخله در عراق

همزمان با يورش به دانشگاهها, بهانهيي به دست خميني افتاد كه به ياري آن بتواند نگاهها و توجّهات را از خيزشهاي دانشجويي و اعتراضهاي رشديابندة مردمي, به سمتي ديگر سوق دهد و بر ناتواني رژيم در حل دشواريهاي گريبانگير مردم سرپوش بگذارد.

روز 16فروردين 1359 «آيت الله محمدباقر صدر» در نجف دستگيرشد. سه روز بعد, او و خواهرش در «شب سه شنبه 19فروردين در يكي از زندانهاي ارتشي بغداد» به قتل رسيدند.

«سيدمحمود هاشمي, نمايندة آيت الله صدر» (و رئيس كنوني قوة قضايية رژيم) در اطلاعيهيي «ضمن تسليت به پيشگاه امام خميني اظهار اميدواري كرد كه مسلمين به هر وسيلة ممكن اين خون پاك را مايهيي براي برافروختن شعلههاي انقلاب اسلامي در سراسر جهان قراردهند» (كيهان, 3ارديبهشت 1359)…

به نوشتة روزنامة كيهان, به انتقام اين قتل, جنبش اَمَل در لبنان به دفاتر بعثيها در بيروت حمله كرد و «در جريان آن 8 عامل حزب بعث كشته و 40تن دستگير شدند». «به گفتة يك نمايندة مجلس شيعيان لبنان, كه در ايران بهسر ميبرد, شيعيان لبنان و سوريه هم اكنون منتطر دستور امام خميني, رهبر انقلاب اسلامي ايران, هستند تا براي گرفتن انتقام خون آيتالله صدر از رژيم عراق اقدام كنند» (كيهان, 3ارديبهشت 1359).

خميني در پيامي كه «در پي شهادت آيت الله سيدمحمد باقر صدر و خواهر ايشان» «به دست رژيم منحط بعث عراق» فرستاد, اعلام كرد «... عجب نيست كه مرحوم صدر و همشيره, مظلومانه, به شهادت نائل شدند, عجب آن است كه ملتهاي اسلامي, خصوصاً, ملت شريف عراق و عشاير دجله و فرات و جوانان غيور دانشگاهها و ساير جوانان عزيز عراق, از كنار اين مصيبت بزرگ كه به اسلام و اهل بيت رسول الله صلي الله عليه و آله وارد ميشود, بيتفاوت بگذرند و به حزب ملعون بعث فرصت دهند كه مفاخر آنان را, يكي پس از ديگري, مظلومانه, شهيد كنند و عجبتر آن كه ارتش عراق و ساير قواي انتظامي آلت دست اين جنايتكاران واقع شوند... من از ردة بالاي قواي انتظامي عراق ماٌيوس هستم, لكن, از افسران و درجه داران و سربازان ماٌيوس نيستم و از آنان چشمداشت دارم كه يا دلاورانه قيام كنند و اساس ستمكاري را برچينند, همان سان كه در ايران واقع شد, و يا از پادگانها و سربازخانهها فرار كنند و ننگ ستمكاري حزب بعث را تحمّل نكنند». او ابراز اميدواري كرد كه «كارگران و كارمندان دولت غاصب بعث» با «ملت عراق دست به دست هم دهند و اين لكه ننگ را از كشور عراق بزدايند».

خميني در پايان پيام اعلام كرد: «اينجانب براي بزرگداشت اين شخصيت علمي و مجاهد, كه از مفاخر حوزههاي علميّه و از مراجع ديني و متفكّران اسلامي بود, از روز چهارشنبه سوم ارديبهشت, به مدت سه روز سه روز عزاي عمومي اعلام ميكنم و روز پنجشنبه چهارم ارديبهشت را تعطيل عمومي اعلام مينمايم» (كيهان, سوم ارديبهشت1359).

منتظري, جانشين خميني, نيز در پيامي به همين مناسبت, ضمن ابراز تسليتِ «شهادت مرحوم علّامه شهيد و فقيه مجاهد آيت الله حاج سيدمحمد باقر صدر... و خواهر معظّمهشان و هزاران نفر ديگر به دست رژيم سفّاك و ضداسلامي صدّام», اعلام كرد «مطمئنم همانگونه كه خون پاك شهيدان, انقلاب اسلامي را در ايران به ثمر رسانيد و رژيم سفّاك پهلوي را سرنگون ساخت, قطرات پاك خون اين شهيدان راه اسلام نيز, در عُروق تك تك ملت مسلمان عراق و كشورهاي اسلامي خواهد جوشيد و تا سقوط كامل رژيم صدّامي و استقرار جمهوري عدل اسلامي از جوشش نخواهد ايستاد. يقين است, همانگونه كه رهبر انقلاب اسلامي فرمودهاند, برادران ارتش و ملت مبارز عراق, در ساية ايمان, استقامت و اتّحاد, اين لكّة ننگ را از دامن اسلام و صفحات تاريخ پرافتخار عراق محو خواهند نمود» (كيهان, سوم ارديبهشت1359).

«شوراي انقلاب جمهوري اسلامي ايران» نيز در «بيانيه»يي دربارة «شهادت فقيه و متفكّري بزرگ كه... انقلاب اسلامي را در همة قشرهاي با ايمان و متعهّد آن سامان رهبري ميكرد» اعلام كرد: «اين جنايت بزرگ چهرة شيطاني و رذيلانه حكومت مزدور عراق را برملاكرد و ماهيّت ضدّاسلامياش را آشكار ساخت». در اين بيانيه تاٌكيد شده بود كه «ملت رزمندة عراق اين جنايت بزرگ را بر دولت بعثي نخواهد بخشيد و انتقام اين خون پاك را تا سرحدّ ريشهكن كردن رژيم خائن عراق خواهد گرفت...» (كيهان, سوم ارديبهشت1359).

«وزارت خارجه جمهوري اسلامي ايران» با امضاي صادق قطب زاده, نيز در اطلاعيهيي نوشت: ما ضمن ابراز انزجار از «... حكومت جنايتكار و جنايتپيشة صدام حسين در عراق» كه «دست به جنايتي عظيم زده و ذُرّية (=فرزند) رسول الله, حضرت آيتالله العظمي سيدمحمدباقرصدر و همچنين خواهر مبارز و دانشمند ايشان را شهيد نموده است... اعلام ميداريم كه تا ازبين بردن حكومت جنايتكار و عامل امپرياليسم و صهيونيسم صدّام حسين خائن از پاي ننشينيم و اين يزيد كربلا را روانة همان مَقامي در جهنّم نماييم كه يزيد جلّاد در آن سُكني دارد».

اين اطلاعيه با اين جملات پايان مييابد: «بر ملت مسلمان ايران است كه يكدل و يكزبان و با تمام قوا به ملت مسلمان عراق مساعدت و كمك نمايد كه آنها نيز از زير رنج استعمار و استثمار و استبداد يزيد زمان خلاصي يابند» (كيهان, سوم ارديبهشت1359).

همة سركردگان رژيم آخوندي به انتقام خون محمدباقر صدر شمشيرشان را از روبسته و براي ازميان بردن صدّام حسين, «يزيد زمان», پاي در ركاب كردهاند, آن هم پنج ماه پيش از آن كه قواي نظاميِ «يزيد زمان», به خاك ايران حمله كند.

آغاز جنگ

رُخدادهاي چند ماه پيش از آغاز جنگ, نظير نامزدي مسعود رجوي براي رياست جمهوري و حمايت گستردة نيروهاي ملّي و مردمي از آن, خيزشهاي دانشجويي در دانشگاهها, واقعة امجديّه در 22خرداد 59 و... نشان داده بود كه اگر در بر همين پاشنه بچرخد, بهزودي رژيم در پرتگاه سرنگوني خواهد افتاد. رفسنجاني با اشاره بهاين تهديد در ملاقات با اعضاي «كادر تعقيب و مراقبت و عمليات سپاه» در 29 ارديبهشت 62 گفته بود: «وقتي جنگ شروع شد, اصلاً نگران سقوط جمهوري اسلامي نبوديم, امّا, ميدانستيم كه اين گروهكهاي محارب خطرات جدّي براي ما دارند» (سرمقالة «مجاهد», شمارة 154). رژيم براي در امانماندن از اين «خطرات جدّي», دامنة تحريكات و مداخلات خود را در عراق گسترش داد؛ تحريكاتي كه در واقع, از فرداي پيروزي انقلاب شروع شده بود.

سرانجام. آرزوي خميني و سردمداران رژيمش تحقّق يافت و جنگ ايران و عراق در نيمروز 31شهريور 1359, با حملة هواپيماهاي عراقي به ايران آغاز شد؛ جنگي كه بهگفتة بنيصدر, در آخرين پيام دوران رياست جمهوريش در 29خرداد 60, «خود همين حزب حاكم (=حزب جمهوري اسلامي), همين گردانندگان كودتاي خزنده, باني و موجب آن بودند» («مجاهد», شمارة 128, 4تيرماه1360).

اين جنگ «اگرچه با تجاوز گستردة قواي عراقي بهخاك ميهن ما اوج گرفت, امّا, از روز اول دقيقاً توسّط خميني, با هدف صدور تروريسم, بهمنظور سرپوش گذاشتن بر بحرانها و مقاومت داخلي, زمينهسازي و برانگيخته شد, حال آن كه كاملاً احتنابپذير بود» (پيام مسئول شورا در هفتمين سالگرد انقلاب, «مجاهد» شمارة 280).

امّا, نه تنها از آن اجتناب نشد, بلكه, خميني و گردانندگان رژيم جنگطلب او چنان به آن چنگ آويختند كه پاياني براي آن متصوّر نبود. آنها به چيزي كمتر از سرنگونيِ رژيم عراق و برقراري حكومت جهل و جنايت آخوندي در آن كشور, قانع نبودند. خميني ميگفت: «ما تا آخرين خانه و تا آخرين نفر ميجنگيم» و «تا آن زمان كه من زندهام از صلح و سازش سخن نگوييد» (كيهان, 26شهريور65) و شعارهاي جنگ طلبانه نيز همواره, بر محورِ «جنگ, جنگ, تا رفع فتنه از عالم» و «راه قدس از كربلا» ميچرخيد و هيچ گوشي بدهكار اين نبود كه مردم داغدار و رنجديده, هيمة اين تنور جهنّمي هستند و روزگار تيرة آنهاست كه هرروز سختتر و دردناكتر و سفرة ناچيز آنهاست كه هرروز فقيرانهتر ميشود.

جنگ, ضامنِ بقا

جنگ ايران و عراق بزرگترين فاجعة گريبانگير جامعة ما بود و آثار زيانبار آن در كليّة عرصههاي اجتماعي, اقتصادي, سياسي, فرهنگي و... جامعة ما, بهنحو بارزي, به جا ماند. رژيم آخوندي بهپشتوانة اين جنگ خانمانسوز توانست هشت سال تمام, بر بحرانهاي فراگير و چارهناپذير و سركوبي خشن و قرونوسطايي خود سرپوش بگذارد و سرنگوني محتوم خود را بهتعويق اندازد. پيوند تنگاتنگ بقا و هستيِ اين رژيمِ رو بهمرگ با جنگ, باعث شده بود بهجنگ خانمانسوزي كه جز نكبت, بدبختي, فقر, فساد, فحشا, گراني و... براي مردم حاصلي نداشت, «اولويّتِ مطلق» بدهد, آن را «در راٌس امور» اعلام كند, «سيستم اجرايي» مملكت را, بهتمامي, بهخدمت آن درآورد و بر ادامة اين بلاي همه گير كه بيش از دو ميليون كشته و مجروح, حدود سه ميليون آواره, 50شهر و سه هزار روستاي ويران و ضايعات, تلفات و خسارات جبرانناپذيري بهبارآورد, اصرار بورزد.

براساس آمار منتشرشده از سوي كميسيون برآورد خسارات اقتصادي جنگ در وزارت بودجه خود رژيم, بخشي از خسارات اقتصادي جنگ تا پايان شهريور 1364, بالغ بر 2473ميليارد تومان, يعني معادل 309ميليارد دلار بوده است (كيهان, 30شهريور65).

رفسنجاني, از عاملان اصلي ادامة جنگ, نيز در نماز جمعة 18مرداد 1370 (9اوت 1991) گفته بود: «جنگ بدون هيچ اِغراق, حدود هزار ميليارد دلار خسارت داشته... و هر ايراني در دوران جنگ 50درصد فقيرتر شده است» (راديو رژيم, 18مرداد1370).

با وجود آنهمه زيانهاي فاجعهبار انساني و اقتصادي, چرا گردانندگان رژيم, بيتوجه به پافشاريهاي طرف ديگر جنگ, مقاومت و مردم ايران و سازمانهاي بين المللي براي پايان دادن آن, پيوسته بر ادامهاش اصرار ميورزيدند؟

رژيم آخوندي, اساساً, از جنگ بهمثابة سرپوش و مانعي براي جلوگيري از بروز سريع آثار و نتايج مقاومت در سطح جامعه و مصادرة بحرانها و مشكلات حادّ اجتماعي بهجنگ, بهرهبرداري ميكرد و از آن طريق دربرابر هرگونه حركت اعتراضي مردم و فعل و انفعالات اجتماعي, سيلبند زده و جامعه را بهطورموقّت قفل كرده بود. از همين رو بود كه همة سردمداران رژيم بر ادامة آن, بيوقفه, پافشاري داشتند. در زير به نمونه هايي از آن اشاره ميشود:

ـ خميني: جنگ «يك نعمت و موهبت الهي» و «سرنوشت ملت بسته به آن» است (كيهان, 12بهمن 1362).

ـ رفسنجاني: «اگر آتش بس را بپذيريم, سقوط حكومتمان را پذيرفته ايم» (اطلاعات, 2مهر 1362).

ـ مجلس رژيم: «جوش و خروش امام... درمورد جنگ را بهصورت واقعي, در صحنة ادارات و وزارتخانهها, كارخانجات توليدي و صنعتي و مراكز تصميمگيريِ تخصيص ارز و بودجه بكشانيد» (كيهان, 18مهر1364).

ـ ميرحسين موسوي, نخست وزير خط اماميِ دوران جنگ: «بقاي جمهوري اسلامي در جنگ است» (اطلاعات, 9آذر1362) و «جنگ از اولويت كامل برخوردار است» (كيهان, 7آذر 1363).

ـ موسوي اردبيلي, رئيس قوّة قضايية رژيم: «اگر ضرورت ايجاب كند... ما همة امكانات را در اختيار جنگ ميگيريم... ايران اسلامي هنوز بيش از 10 الي 20درصد امكانات خود را در راه جنگ به كار نگرفته است» (17ارديبهشت 1364).

با اين كه در آن تاريخ, كه سه سال از خروج نيروهاي عراقي از مرزهاي ايران ميگذشت, اين فاجعة نكبتبار نتايجي بسيار زيانبار به بار آورده بود و بهويژه تلفات انساني آن نيز هرچه ميگذشت سنگينتر ميشد. زماني, نمايندة مجلس رژيم, در جلسة 30آبان 1364 مجلس, دراين باره گفته بود: «ما براي استقرار و بقاي جمهوري اسلامي, 700هزار شهيد, اسير, مفقود و معلول داده ايم» (اطلاعات, 17ارديبهشت 1364).

بار ديگر بر اين پرسش تاٌكيد ميكنم: با وجود اينهمه ويرانگري, گردانندگان رژيم ضدمردمي, چرا, بيوقفه و درنگ, بر ادامة جنگ پافشاري ميكردند و هرچه ميگذشت بيشتر دستمايه هاي مردم را در اين تنور خانمانسوز ميسوزاندند؟ آيا جز اين بود كه بقاي حاكميت منفور خود را وابسته به آن ميديدند؟

صلح, سلاح استراتژيك

شعار استراتژيك يا محوري, شعاري است كه «اساسيترين خواستهاي اجتماعي» را در «خلاصهترين صورت ممكن» ارائه ميدهد و نمايانگر سمتوسوي اصلي مقاومت است؛ خواستي است كه اگر دشمن بهبرآورده كردن آن مبادرت كند, لااقل, بخشي از تماميّت خود را, كه بهنفي كل وجودش راه ميبرد, نفي ميكند.

صلح در شرايط تاريخي دوران جنگ ايران و عراق, يك شعار استراتژيك براي جنبش مقاومت مردمي بود, همچنان كه جنگ براي رژيم يك شعار استراتژيك بود. در آن شرايط, هرگونه راهگشايي در زمينة صلح, كاركرد مستقيمي در راستاي استقرار آزادي داشت. بههمينجهت, سلاحِ صلح, مكمّل مقاومت انقلابي مسلّحانه بود و كوركردن كورة جنگطلبي خميني, جادة آزادي را بر روي خلق و ميهن ما ميگشود. «مبارزه براي تحقّق صلح, بهخودي خود, درحكم تلاش براي شكستن شيشة عمر رژيم خميني است و بههمينسبب, در شرايط كنوني از اولويّت برخوردار است» (از بيانيّة شوراي ملّي مقاومت بهمناسبت چهارمين سالگرد تاٌسيس شورا, «مجاهد» شمارة 254)...

صلح, سلاح استراتژيك

شعار استراتژيك يا محوري, شعاري است كه «اساسيترين خواستهاي اجتماعي» را در «خلاصهترين صورت ممكن» ارائه ميدهد و نمايانگر سمتوسوي اصلي مقاومت است؛ خواستي است كه اگر دشمن بهبرآورده كردن آن مبادرت كند, لااقل, بخشي از تماميّت خود را, كه بهنفي كل وجودش راه ميبرد, نفي ميكند.

صلح در شرايط تاريخي دوران جنگ ايران و عراق, يك شعار استراتژيك براي جنبش مقاومت مردمي بود, همچنان كه جنگ براي رژيم يك شعار استراتژيك بود. در آن شرايط, هرگونه راهگشايي در زمينة صلح, كاركرد مستقيمي در راستاي استقرار آزادي داشت. بههمينجهت, سلاحِ صلح, مكمّل مقاومت انقلابي مسلّحانه بود و كوركردن كورة جنگطلبي خميني, جادة آزادي را بر روي خلق و ميهن ما ميگشود. «مبارزه براي تحقّق صلح, بهخودي خود, درحكم تلاش براي شكستن شيشة عمر رژيم خميني است و بههمينسبب, در شرايط كنوني از اولويّت برخوردار است» (از بيانيّة شوراي ملّي مقاومت بهمناسبت چهارمين سالگرد تاٌسيس شورا, «مجاهد» شمارة 254)...

اگر خميني و همة گردانندگان رژيم او و همپيوندان برونمرزيش, اين همه, از پرتو صلح هراس داشتند و بدون وقفه نعرة «جنگ, جنگ» سرميدادند, بهخاطر پيوند ناگسستني اين جنگ با حيات رژيم بود و اين كه صلح, سرنگوني سريع رژيم را در پي داشت. اين پيوند, بارها, از زبان سياستگردانان رژيم تكرار شده بود. خميني, سرنوشت رژيم را وابسته بهجنگ اعلام ميكرد (كيهان, 12بهمن62) و صلح را بهمنزلة دفن اين رژيم ميدانست (كيهان, 18شهريور63). از نظر رفسنجاني, جنگ هستي رژيم بود (كيهان, 11دي63) و پذيرش آتشبس سقوط حكومت را درپي داشت (اطلاعات, 2مهر62). نخست وزير رژيم (ميرحسين موسوي) تاٌكيد داشت كه آيندة نظام بهجنگ بستگي دارد (كيهان, 6دي63) و جنگ بهمثابة بقاي «جمهوري اسلامي» است (اطلاعات, 9آذر62). محمد خاتمي, امام جمعة آن روز يزد, ميگفت: «در شرايط حاضر ما يا بايد صلح كنيم و انقلاب اسلامي سقوط كند و يا بايد اين جنگ را تا پيروزي كامل ادامه دهيم» (راديو «صداي مجاهد», 24شهريور65).

درست بههمين مناسبت, ضرورت يك اقدام عمليِ راهگشايانه براي درهم شكستن بنبست جنگ, از همان آغاز, خود را بهمقاومت خونبار ما تحميل ميكرد و هرچه ميگذشت و مصيبت بر مصيبت ميافزود و اصرار رژيم بر ادامة آن بيشتر ميشد, اين ضرورت, نمايانتر ميگرديد.

پس از خروج نيروهاي عراقي از ايران در اوايل تابستان 1361 و آمادگي آن كشور براي استقرار صلحي عادلانه, اين ضرورت گريزناپذير شد. مصالح ميهني, تحقّق هرچه سريعتر صلح را در دستور روز هر نيروي ملّي و مردمي قرار ميداد, چرا كه ادامة جنگ, تضمين ادامة رژيمِ سراسر تباهي خميني بود. در اين صورت, در شرايطي كه طرف عراقي براي صلح آمادگي نشان ميداد, پرداختن با شرح و تفصيل بهتجاوز و تقصير عراق, جز در خدمت ادامة حاكميّت رژيم جنگافروز كاركرد ديگري نداشت.

براساس ضرورت مقدّم و گريزناپذيرِ يك اقدام عملي در مسير خاتمه دادن به اين جنگ ويرانگر بود كه شوراي ملّي مقاومت بهيكي از حسّّاسترين اقدامهاي ديپلوماتيك خود, يعني ديدار و بيانية مشترك مسئول شورا با نايب نخست وزير عراق, دست زد و راهگشاي شكستن طلسم جنگ خانمانسوزِ خميني شد.

ديدار مسئول شورا

با نايب نخست وزير عراق

ملاقات مسئول شورا با طارق عزيز, در مسير مبارزة تمامعيار شورا با جنگطلبي خميني, بدون ترديد يك گام راهگشا بود. اين ديدار در شرايطي صورت پذيرفت كه جنگ فضاي داخلي و بينالمللي را, كاملاً, بسته بود و تبليغات گسترده و توهّمپراكنيهاي رژيم خميني و دنبالچههاي رنگارنگ آن پيرامون جنگي كه آن را, مزوّرانه, «دفاع مقدّس» ميناميدند, چنان فضاي آلودهيي را بر گِرد خود فراهم آورده بود كه هرگونه اقدامي عليه آن با خطر «سوخته شدن» روبهرو بود. درواقع, اگر مشروعيّتِ برآمده از مقاومت خونبارِ سراسري نبود, محال بود شورا بتواند در چنين راه پرمخاطرهيي گام بگذارد.

الف ـ فضاي سياسي پيش از ديدار

پس از خروج نيروهاي عراق از ايران در خرداد 1361, شوراي امنيّت سازمان ملل متّحد براي پايان دادن بهجنگ, بلافاصله, وارد صحنه شد و با صدور قطعنامهيي كه هر 15عضو شورا در آن اتّفاق نظر داشتند, از دو طرف درگير خواست كه بهجنگ پايان دهند. عراق قطعنامه را پذيرفت, ولي رژيم آخوندي آن را ردكرد. رجايي خراساني, نمايندة رژيم در سازمان ملل, اعلام كرد: «دولت ايران هيچ گونه تعهّد و مسئوليّتي درقبال اين قطعنامه ندارد» (روزنامة اطلاعات, 26تيرماه61) و «با هرگونه مداخلة شوراي امنيّت در زمينة جنگ مخالف است» (اطلاعات, 19تيرماه61).

چندماه بعد, مجمع عمومي سازمان ملل متّحد, در روز 22اكتبر1982 (30مهر61), خواست خود را مبني بر آتش بس فوري جنگ بين ايران و عراق و عقبنشيني نيروها تا مرزهاي بينالمللي اعلام كرد. اين قطعنامه با 119راٌي موافق درمقابل يك راٌي مخالف (راٌي نمايندة رژيم) و 15راٌي ممتنع بهتصويب رسيد (لوموند, 25اكتبر1982).

رژيم آخوندي, بهرغم خواست مردم براي پايان دادن بهجنگ و تمايل بينالمللي, كه خود را در همين قطعنامة مجمع عمومي نشان ميداد, تاٌكيد كرد با هرگونه راه حل سياسي براي خاتمه دادن بهجنگ مخالف است. موسوي, نخست وزير رژيم, اعلام داشت: «جوّسازيهاي بينالمللي نميتواند در ارادة ملّت ما براي ادامة جنگ تا پيروزي اثر بگذارد» (اطلاعات, 3آبان61).

رژيم كه همزمان با تصويب قطعنامة شوراي امنيّت, «عمليّات رمضان» را آغاز كرده بود, باز همزمان با قطعنامة مجمع عمومي سازمان ملل متّحد, عمليّات مشابهي را با عنوان «عمليّات محرّم» آغاز نمود و در آذر همان سال, حدود يك ماه پيش از ديدار مسئول شورا با طارق عزيز, تهاجم ديگري را بهخاك عراق, با نام «مُسلِم بن عَقيل», تدارك ديد.

اين سلسله تهاجمات با دستافشاني و ترغيب و تشويق همبستگانِ داخلي و برونمرزي خميني همراه بود:

بنيصدر, همزمان با خروج نيروهاي عراقي از ايران, سرشار از شوق يك تهاجم «جانانه» بهخاك عراق, به«نيروهاي مسلّح» هشدار ميداد كه «اگر پيشروي برقآسا در خاك عراق با قيام عمومي [مردم عراق] همراه نباشد, موفقيّت رژيم عراق تحكيم خواهد شد» (گزارش مسئول شوراي ملي مقاومت به مردم ايران, دربارة رابطة بني صدر و اطرافيانش با شوراي ملي مقاومت و...اسفند 1363, ص329).

حزب توده از «دلاوران قهرمان ايران», تحت «رهبري امام خميني, رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي» و «پيروزيهاي بزرگ رزمندگان خط اول جبهه از پاسدار و ارتشي و بسيج» تجليل ميكرد (ازجمله, در «اتّحاد مردم», دورة سوم, شمارة 106).

كيانوري, مغرور از فتوحات «سپاه اسلام», همصدا با قلمبهمزدان خميني ميگفت: «... با پيروزيهاي درخشان نيروهاي مسلّح جمهوري اسلامي ايران در جبهة جنگ جنوب ضربههاي بسيار كوبندهيي بهيكي از ابعاد مهم نظامي توطئة آمريكا, يعني, بهتجاوز صدّام بهخاك ايران, وارد آمده و اين ضربهها زمينه را براي بهپايان رساندن جنگ, يعني, بهشكست قطعيِ تجاوزِ آمريكاييِ راهزنانة عراق بهايران, نزديك كرده است» (پرسش و پاسخ, شمارة 1, 9فروردين61).

دارودستة فرّخ نگهدار نيز در اوج تيرباران رزمندگان مقاومت بهدست مزدوران رژيم در زندانها و در نعرههاي «جنگ, جنگ» خميني, سخنان او و سران جنگطلب رژيمش را چنين واگويه ميكرد: «بايد تمام همّت خود را بهكار گيريم و شركت بازهم فعّال تري در جنگ داشته باشيم. تروريستها تلاش بسيار ميورزند كه توجّه مردم از جبههها منحرف شود... تمام هوش و حواس ما اين باشد كه جنگ فراموش نشود» (كار, اكثريّت, 11شهريور60).

ب ـ ديدار و بيانيّة مشترك

در چنين شرايط و فضاي سياسي, مسعود رجوي, مسئول شوراي ملّي مقاومت ايران, با نايب نخست وزير عراق ـ طارق عزيز ـ در روز 19ديماه 1361 ديدار كرد و با وي بيانيّة مشتركي را امضا نمود. مضمون اصلي اين ديدار, شكستن طلسم جنگطلبي خميني بود. قبل از اين ديدار نيز مقاومت عادلانة مردم ايران, خاصّه, پس از خروج نيروهاي عراقي از خاك ايران, تمايل خود را نسبت بهصلح نشان داده بود.

در روز 4خرداد61, در دومين روز مرحلة سوم تهاجم موسوم به«بيتالمقدس», مسئول شورا طي پيامي خطاب بهافسران, درجهداران و افراد ميهنپرست ارتش تاٌكيد كرده بود كه «از اين پس, تمام سلاحها را بهجانب رژيم سركوبگر خميني نشانه روند» («گزارش مسئول شورا... ص329). او, در پيام 30خرداد خود نيز از آنها خواسته بود, بههرترتيب شده از ادامة جنگ خودداري كنند و سلاحهايشان را دقيقاً بهجانب همان فرماندهان و اَيادي خميني كه فرمان آتش ميدهند, نشانه روند و قاطعانه, در پي ريشهكن كردن پاسداران, مزدوران و همة عوامل سركوبي و اختناق خميني در داخل ارتش برآيند (گزارش مسئول شورا... ص320).

مسئول شورا, يك روز قبل از تهاجم موسوم به«رمضان» بهخاك عراق در 25تيرماه 61 نيز, طي پاسخي بهخبرگزاريها دربارة تهاجم نيروهاي خميني بهعراق, آن را, بهشدّت, محكوم كرده بود.

اين تلاشها در شرايطي صورت ميگرفت كه طرف عراقي براي برقراري صلحي عادلانه, از طريق مذاكرات مستقيم, كاملاً, انعطاف نشان ميداد و همين رُخداد اخير, يعني آمدن نايب نخست وزير عراق نزد مسئول شورا از نظر ديپلوماتيك, اين معني ضمني را هم دربرداشت كه عراق از هرگونه قصد تهاجم و تجاوز و چشمداشت بهآب و خاك در موضع عُدول (بازگشت) و اعتذار (پوزشخواهي) قرار گرفته است.

در اين ديدار بيانيّة مشتركي بهامضا رسيد كه بر اساس آن, «روابط بين دو طرف بر مبناي تفاهم سياسي براي آرمانهاي مشروع صلح و حُسن همجواري استوار گرديد و اصول استقلال كامل و تماميّت ارضي, احترام بهارادة آزاد مردم عراق و ايران و عدم دخالت در امور داخلي يكديگر و ايجاد روابط مشترك بين مردم ايران و عراق براساس احترام متقابل و همكاري دوجانبه در خدمت منافع متقابل و آرزوهاي آنها براي آزادي, ترقّي و صلح و در خدمت صلح و ثبات در منطقه, اصول پايهيي شناخته شدند» (گزارش مسئول شورا... ص358).

در اين بيانيّه از تحريم نفتي و تسليحاتي رژيم خميني, ضرورت مصونيّت شهرها و دهكدهها و مردم بيدفاع ايران, توجّه خاص بهاسيران جنگي ايران در عراق, بهويژه پرسنل ارتش, اعزام نماينده براي ديدار از زندانيان جنگي ايران و... نيز سخن بهميان آمده است.

پ ـ همنوايي مخالفان

اين ديدار و بيانيّة مشترك, مضموني جز پيشبرد هرچه فعّالتر سياست صلح و درهمشكستن جنگطلبي خميني و, درنتيجه, خنثي كردن يكي از قويترين اهرمهاي نگهدارندة رژيمِ سرتاپا فساد و تباهي او نداشت؛ ابتكاري بود براي نجات مردم در زنجير ايران از كشتار و هراس روزانة بمبارانها, آوارگيها و فقر و فسادهاي ناشي از جنگ خانمان برانداز.

اين ديدار و بيانيّة مشترك و بهفاصلة اندكي بعد از آن, تصويب و انتشار طرح صلح شورا, از همان آغاز, انگيزشي قوي در راستاي استقرار صلح و مخالفت با جنگافروزي خميني پديد آورد. بازتاب آن پس از چندي, با اعتراضهاي مردمي عليه جنگ, فرار پرسنل نظامي از جبههها, شكستهاي پياپيِ بسيجهاي جنگطلبانة خميني و پشتيباني از حركتهاي صلحخواهانة هستههاي مقاومت در داخل كشور و ابراز حمايتهاي گستردة مجامع, شخصيتها, احزاب, سازمانها و... از طرح صلح شورا و مخالفت با سياست جنگافروزانة رژيم خميني, در سطح جهاني, عموميّت يافت...

ديدار يك مقام رسمي دولت عراق از مسئول شوراي ملّي مقاومت ايران, ضربة كوبندهيي بر سياست جنگافروزانة رژيم خميني بود, از اينرو, بهطور طبيعي, واكنش خصمانة اين رژيم و همپيوندان آن را برانگيخت و همگي با هم عليه اين ابتكار بيسابقه در جهت صلح و آزادي, بهميدان خزيدند.

پس از اين ديدار و انتشار بيانيّه, بلافاصله, بوقهاي تبليغاتي رژيم خميني بهصدا درآمدند.

امامي كاشاني در نمايش جمعة 24دي, مجاهدين را «حافظ منافع آمريكا» خواند (راديو رژيم, 24 ديماه61).

دو روز بعد, ميرحسين موسوي, نخست وزير خميني, در پاسخ بهسؤال خبرنگار راديو رژيم در مورد ديدار و بيانيّة مشترك, از تلاش آمريكا و اسرائيل براي حفظ رژيم عراق سخن گفت و اين ديدار و بيانيه را «نشاندهندة اتّحاد استكبار جهاني و اياديشان» در «حفظ و حراست» اين رژيم قلمداد كرد كه «درعين حال نشاندهندة وحدت اينها هم هست» (راديو رژيم, 26ديماه61).

اطلاعات 20دي نيز آن را گامي جديد در راستاي وابستگي بيشتر سازمان مجاهدين خلق به«رژيم صهيونيستي عراق» كه «خواهان امنيّت اسرائيل» و «روابط حسنه با آمريكا»ست, شمرد.

سرانجام, خميني, امام جنگافروزان, وارد صحنه شد و در سالروز تاٌسيس رژيم ضدّبشريش, در 12فروردين 62, با عناوين «عقد اُخُوّت با عراق», «فشردن دست دشمن», ديدار و بيانية مشترك و طرح صلح شوراي ملّي مقاومت را مورد حملة مستقيم قرار داد.

چندي بعد, رفسنجاني جنايتكار بهصحنه آمد و با رديف كردن اراجيفي مثل «جاسوسي براي صدّام» و «تبديل يك مشت جوان مسلمان» به«عناصر جاسوسي دشمن» (راديو رژيم, 4شهريور62), كينة عميق رژيم را نسبت بهحركتي كه مسئول شوراي ملّي مقاومت ايران, بهحق, آن را «يك نقطة عطفِ بسيار مهم سياسي در سطح منطقهيي و جهاني» ناميده است, نشان داد.

همگام و همنوا با صحنهگردانان اصلي رژيم جنگطلب خميني, همپيوندان آنها نيز در اين بزنگاه حسّاس با ستيز با اين رُخدادِ بسيار مهم سياسي پرداختند.

نشرية «نهضت» و ديگر نشريات وابسته بهبختيار, همزمان با ناسزاگوييهاي رژيم خميني عليه ديدار و بيانيّة مشترك, بيش از همه بهمسئول شوراي ملّي مقاومت تاختند كه يك مقام دولتي بهديدارش رفته بود و اين درحقيقت, نشانهيي از تثبيت آلترناتيو دموكراتيك و مستقل شورا بهشمار ميرفت.

نشريات بختيار براي «دلاوران جانباخته در جنگ ايران و عراق» سينه چاك كردند, براي «بچههاي ساده و معصوم هوادار سازمان مجاهدين» اشگ تمساح ريختند, مسئول شورا را «برباددهندة اين آب و خاك اجدادي» («نهضت», بختيار, 30ديماه 61) خواندند و نوشتند: «مسعود رجوي نمايندة قانوني ملّت ايران نيست كه بتواند با نمايندة رسمي يك كشور خارجي در زمينة روابط بينالمللي دو كشور مذاكره كند», «سازمان مجاهدين نمايندة ملّت ايران نيست بلكه ميخواهد جامعة 36ميليوني را بهزور اسلحه بهدنبال خود بكشد, همان كاري كه پالپوت در كامبوج كرد و سه چهارم جمعيّت آن كشور را ... كشتار كرد». «طرف ديگر بيانيّه ـآقاي مسعود رجويـ فاقد هرگونه صلاحيّت, مشروعيّت و رسميّت قانوني و حقوقي است» («پيام ايران», 17 بهمن61). «پست ايران» (به نقل از روزنامة «پيام ايران», اول بهمن61) بااشاره به«سطح دولت با دولت» اين ملاقات و اين كه «رجوي» نمايندة ملّت ايران نيست, آن را محكوم كرد.

نشرية ديگري بهنام « ملّت »(شمارة 35, بهمن61), ناشر افكار «پان ايرانيستها», با تكيه بر اين كه «رجوي خود را نمايندة ملّت ايران و سخنگوي ملّت ايران دانسته» و از اين جايگاه با «دشمن متجاوز» مذاكره كرده است, بهفحّاشي نسبت بهاين ديدار و بيانيّة مشترك پرداخت.

علي اميني, در سرمقالة نشريهاش(«نامة جبهة نجات ايران», 29ديماه61) بلافاصله بعد از اين ديدار, مسئول شوراي ملّي مقاومت را «ستون پنجم عراق» خواند و اين ملاقات را بهسود «رژيم حاكم بر ايران» دانست. همان نشريه سه هفتة بعد, در مقالة «از جهانوطني التقاطي تا نقش ستون پنجم عراق», همان لجنپراكنيهاي خميني و دارودستة جنايتكار او را تكرار كرد: «... آقاي رجوي همينجا قافيه را باخته است كه با امضاي يك قرارداد بدتر از تركمنچاي عقد همكاري هزاران جوان آرمانخواه, ولي بيتجربه را با دولت عراق ميبندد, يعني جواناني كه مثل برّههاي گمشدة موسي در پشت ديوارهاي خانههاي مخفي يا در زندانها بهسرميبرند... آنان كه از راه مسكو و بغداد, قصد سفر بهتهران را دارند» («نامة جبهة نجات ايران», 27بهمن61).

اين ناسزاگوييهاي رذيلانه نسبت بهمقاومت عادلانة مردم ايران و رهبري پاكباز آن, در زَرورقِ «وطن پرستي» هم پيچيده ميشد و البتّه, در اين راستا ستايش از «دلاوريها و جانبازيهاي نيروهاي مسلّح» هرگز, از سوي هيچيك از اينها فراموش نميشد. ازجمله, نشرية سلطنتطلبِ «ايران آزاد» (شمارة 132, 25دي61) در سرمقالهيي با عنوان «وطنفروشي مجاهدين», ضمن «ماركسيست ـ تروريست»خواندن مجاهدين و ناسزاگويي نسبت بهمسئول اول آن روز اين سازمان (مسعود رجوي) و تجليل از «ارتش و ديگر قواي مسلّح ايران و فداكاري و جانبازيشان براي دفع هجوم دشمن», اين ديدار و بيانيّه را «مُهرِ تاٌييدي بر وطنفروشي مجاهدين» و «خيانت بهاستقلال و تماميّت ارضي ايران» خواند و نوشت كه «مسعود رجوي را بايد بهجرم ارتكاب اين خيانت بهاعدام محكوم نمود».

«جبهه»نويسها در شمارة 6 بهمن 61, طي مقالهيي با عنوان «دربارة اعلاميّة طارق عزيز ـ رجوي...», اين اقدام را «جاهلانه» و «نابهجا» و «در بدترين زمان با بدترين شكل عليه جنبش و حركت ملّي ايران» خواندند و از اين كه در مسير چنين عملكردهايي «صداقت و ازخودگذشتگي فرزندان پاكدلي كه با دلي پرشور بهجنگ اهريمنان برخاستهاند» برباد ميرود, اشگ تمساح ريختند. بعد, در شمارة 20بهمن اين نشريه نوشتند: «با همة خستگي طبيعي مردم از ادامة جنگ و عدم تمايل آنان بهتجاوز, هنوز كار اين زدگي بهآنجا نرسيده است كه شعار ”فتحِ قدس از راه كربلا“ را با شعار ”فتح تهران از طريق بغداد“ عوض كنند. ملّت ايران آنهايي هستند كه استراتژي جنگ را برنامهريزي كردند؛ پشتِجبههها را با حمايتهاي خويش, دقيقاً, حفاظت كرده و اين امكان را فراهم ساختند كه لشكريان متجاوز عراق را از كشور خود بيرون برانند».

اينان, درمورد سرنوشت جنگ, حتّي, از خود خميني «خوشبين»تر بودند و الّا, نمي نوشتند: «حق نيست كه در واپسين روزهاي جنگ سنگر خود را رها ساخته و بهعنوان مبارزه با رژيم, در سنگر دشمن قرار بگيريم»(جبهه, شمارة 6 بهمن 61). از آن واپسين روزهاي جنگ, تا پايان جنگ, 6سال ديگر گذشت و طي اين مدت, «جبهه»نويسها و همپالكيهاي «وطنپرست»شان با ادامة اينگونه اظهارات «وطنپرستانه», ماشين جنگ و آدمكشي خميني را, روزبه روز, روغن زده و خود را شريك جنايتهاي رژيم او كردند.

طرح صلح شورا

در اوج تبليغات رژيم جنگطلب خميني و همپيوندان او عليه ديدار و بيانية مشترك, در بيست و دوم اسفند همان سال 1361, طرح صلح شوراي ملّي مقاومت ايران منتشر شد. مسئول شورا بههنگام ارائة طرح صلح اعلام كرد: «خصيصة جنگطلبانة اين رژيم قرونوسطايي را با طرح صلح حاضر, باز هم آشكارتر خواهيم نمود و جهانيان با آگاهي از ارادة ملّت ايران براي صلح و آزادي بيشتر خواهند فهميد كه رژيم خميني, اساساً, جز بر تروريسم ضدّبشري و جنگطلبي ضدّميهني بر چيز ديگر متّكي نيست» («مجاهد», شمارة 144, اطلاعيّة 22اسفند61 مسئول شورا).

طرح صلح شورا كه بر اساس قرارداد 1975 (الجزاير) تنظيم شده بود, در ارديبهشت 1362 مورد استقبال رسمي دولت عراق قرارگرفت و بهمثابه مبناي مذاكرات صلح از طرف آن دولت پذيرفته شد.

پس از انتشار اين طرح صلح و پذيرش آن طرح از سوي عراق, سران رژيم باز هم بر اصرار خود بر ادامة جنگ و نفي هرگونه پيشنهاد صلح و ميانجيگري بينالمللي افزودند.

نخست وزير خميني چندماه پس از انتشار طرح صلح, اول اعلام كرد كه «هيچگونه فشار بينالمللي نميتواند صلحي را بهما تحميل كند» (اطلاعات, 10 مرداد62). بعد, براي آن كه خيال همه را راحت كرده باشد, گفت: «ما البتّه, واژة صلح را, سعي ميكنيم, بههيچ وجه, بهكار نبريم» (اطلاعات, 25مرداد62).

امّا, در پرتو اقدامات گستردة شوراي ملّي مقاومت, سياست صلح شورا و جنگطلبيِ خميني در سطح بينالمللي شناسانده شد, بهطوري كه طرح صلح شورا مورد حمايت بسياري از سازمانها, احزاب, مجامع بينالمللي و شخصيتهاي سياسي جهان قرارگرفت.

جهان مدافعِ صلح, مخالفِ جنگ

تلاش براي استقرار صلح, كه از آن پس محور اصلي فعاليتّهاي ديپلوماتيك شورا قرار گرفت, بهطورعمده, در دو جهت انجام ميگرفت: كسب حمايت جهاني براي طرح صلح شورا و محكوميّتِ بينالملليِ سياست جنگطلبانة خميني...

الف ـ حمايتهاي جهاني از طرح صلح شورا

بر اثر تلاشهاي بيوقفة مسئول, اعضا و نمايندگان شورا و هواداران مقاومت در خارج كشور, طرح صلح شورا, بهتدريج, بهجهانيان شناسانده شد و با استقبال گسترده و وسيع مجامع جهاني روبهرو گرديد. بخشي از مهمترين حمايتهايي كه سياست صلح شورا در همان سالهاي نخستين بهدست آورده, از اين قرار است:

شوراي اروپا

شوراي اروپا از سال 1982, طي چندين بيانيّه و قطعنامه, نقض حقوق بشر در ايران و سياستهاي جنگطلبانة رژيم خميني را محكوم كرده و از مقاومت عادلانة مردم ايران پشتيباني نموده است:

ـ مجمع پارلماني شوراي اروپا در اجلاس 7تا 11مه 1984 (17تا21ارديبهشت 1363), طي بيانيّهيي مفاد طرح صلح شوراي ملّي مقاومت را مورد تاٌييد و پشتيباني قراد داد.

ـ رئيس شوراي اروپا و بيش از صد تن از اعضاي آن طي دو بيانيّة رسمي بهتاريخ 31ژانويه85 (11بهمن 63) با استناد بهليست 10300 نفر از شهيدان مقاومت عادلانة مردم ايران, نقض حقوق بشر در ايران را محكوم و حمايت خود را از طرح صلح شوراي ملّي مقاومت اعلام كردند.

ـ در سي و هفتمين اجلاس مجمع پارلماني شوراي اروپا, كه از 25سپتامبر تا 3 اكتبر 85 (3تا 11مهر64) در استراسبورگ (فرانسه) برگزار شد, قطعنامهيي درمورد جنگ ايران و عراق بهتصويب رسيد. مجمع پارلماني شوراي اروپا در اين قطعنامه خواستار پايان يافتن جنگ ايران و عراق از راههاي سياسي شده و طرح صلح شوراي ملّي مقاومت را مورد حمايت قرار داده است.

پارلمان اروپا

در اجلاس 16ژانويه 84 (26دي62), پارلمان اروپا قطعنامهيي در رابطه با جنگ ايران و عراق, كه توسّط رئيس گروه سوسياليست و نايبرئيس پارلمان تهيّه شده بود, بهتصويب رسيد. مفاد اين قطعنامه همان مفاد طرح صلح «شورا» بود.

ـ پارلمان اروپا در اجلاس 10تا 14ژوئن 85 (20تا24 خرداد 64) كه در استراسبورگ برگزارشد, قطعنامهيي را بهتصويب رساند و طي آن از طرح صلح شورا و جنبش مقاومت ايران حمايت كرد. پارلمان اروپا ضمن اين قطعنامه از وزيران امور خارجة كشورهاي عضو درخواست كرد رژيم خميني را, بهمنظور پاياندادن بهجنگ و اختناق, تحت فشار قراردهند.

ـ در آخرين اجلاس پارلمان اروپا در سال 1986, كه در روزهاي 8تا 12دسامبر (17تا21آذر) در شهر استراسبورگ برگزار شد, قطعنامهيي در تحريم كامل تسليحاني رژيم خميني و حمايت از مقاومت عادلانة مردم ايران بهتصويب رسيد.

بينالملل سوسياليست

بينالملل سوسياليست در شانزدهمين اجلاس خود, كه در كشور پرتغال برگزارشد, در قطعنامة نهايي خود بهتاريخ 12آوريل 83 (24فروردين62), طرح صلح شوراي ملّي مقاومت را مورد حمايت قرارداد. در اين قطعنامه تاٌكيد شده است كه جنگ ايران و عراق بايد براساس راهحلهاي پيشنهادي سازمان ملل متّحد, كشورهاي غيرمتعهّد, سازمان كشورهاي اسلامي و شوراي ملّي مقاومت پايان پذيرد و هرگونه مانعتراشي در راه صلح محكوم است.

مجمع اتّحاديههاي كارگري انگليس

ـ در يكصد و هفدهمين كنگرة سالانة مجمع اتّحاديههاي كارگري انگليس در تاريخ 2تا7سپتامبر85 (11تا 16شهريور64) نقض حقوق بشر در ايران و پافشاري رژيم خميني بر تداوم بخشيدن بهجنگ, بهخصوص اعزام اجباري كارگران بهجبهههاي جنگ ضدّميهني, محكوم شد. در اين كنفرانس بيش از هزارتن از نمايندگان 91 اتّحادية سراسري كارگري انگليس شركت داشتند.

ـ يكصد و هجدهمين كنگرة سالانه اين مجمع, كه از اول تا پنجم سپتامبر86 (10تا 14شهريور65) تشكيل شد, طي قطعنامهيي ضمن محكوم كردن سياستهاي جنگافروزانة خميني, حمايت خود را از سياست صلح شورا و اقدامات صلحطلبانة مسئول شورا اعلام كرد.

حزب كارگر انگليس

ـ حزب كارگر در هشتاد و دومين اجلاس سالانة خود كه از دوم تا هفتم اكتبر 83 (10تا 15مهر 62) در برايتون برگزارشد, قطعنامهيي در رابطه با نقض حقوق بشر در ايران و حمايت از مقاومت عادلانة مردم تحت رهبري شوراي ملّي مقاومت بهتصويب رساند. در اين قطعنامه اصرار خميني بر ادامه دادن جنگ و استفادة او از تاكتيك «امواج انساني» محكوم شده و كوششهاي بينالمللي شورا دررابطه با صلح و دستيابي بهراه حل مسالمتآميز براي پاياندادن بهجنگ ايران و عراق و طرح صلح شورا مورد حمايت قرار گرفته است.

ـ طي ديدار و مذاكرات مسئول شورا با رهبري حزب كارگر انگليس در 12تيرماه 63 (3ژوييه 84), رهبر حزب كارگر, نيل كيناك, و رئيس حزب, اريك هفر, جنايات رژيم خميني را محكوم كرده و از مقاومت عادلانة مردم و طرح صلح شورا حمايت نمودند. اين ديدار بنا بهدعوت رسمي حزب كارگر از مسئول شورا صورت گرفت.

ـ حزب كارگر انگليس در هشتاد و سومين كنفراس سالانهاش در اكتبر 85 (مهر64) طي قطعنامهيي جنگ و اختناق در ايران را محكوم كرد و طرح صلح و اقدامات صلحطلبانة شوراي ملّي مقاومت را مورد حمايت قرار داد.

كنفرانس بينالمللي خاتمة جنگ ايران و عراق

اين كنفرانس, كه در فروردين 65 در عمان, پايتخت اردن, برگزارشد, بهابتكار اتّحادية كار عرب (اتّحاديه سازمانهاي كارگري در كشورهاي مختلف عرب) تشكيل گرديد. در قطعنامة پاياني اين كنفرانس, ضمن اشاره بههدف اين گردهمايي كه همانا مخالفت با ادامة جنگ ايران و عراق و فراخواندن دو طرف درگير, بهصلح (براساس تصميم سازمان ملل متّحد مبني بر اعلام سال 1986 بهعنوان سال صلح) بر ضرورت برقراري صلح بين ايران و عراق تاٌكيد شده است. اين قطعنامه از بيانية مشترك نايب نخست وزير عراق و مسئول شورا نام برده و دو طرف را بهصلح, براساس طرح صلح شوراي ملّي مقاومت, فراخوانده است.

بيانيّة جهاني حمايت از طرح صلح شورا

همزمان با سومين سالگرد صدور بيانية مشترك و طرح صلح شوراي ملّي مقاومت ايران بيش از پنج هزار تن از وزيران, معاونان وزيران, رهبران احزاب سياسي, نمايندگان پارلمان و شخصيتهاي برجستة سياسي و اجتماعي بههمراه 221 حزب, سازمان, جمعيّت, جنبش و گروه سياسي, اتّحاديه و سنديكاي كارگري, انجمن و كميتة صلحخواه و بشردوست بينالمللي از 57كشور جهان, با امضاي يك بيانيّة جهاني, ضمن محكوم كردن سياستهاي جنگافروزانة رژيم قرون وسطايي خميني, طرح صلح شوراي ملّي مقاومت ايران را مورد حمايت قرار دادند و از سازمان ملل و كلية كشورهاي عضو خواستند كه اين طرح را مبنايي براي خاتمة جنگ ايران و عراق قرار دهند (در «مجاهد» شمارة 287 ـ5ارديبهشت65ـ متن بيانيّه و نام تمامي امضاكنندگان آن آمده است).

لازم بهيادآوري است كه تعداد امضاكنندگان اين بيانيّة جهاني, در آستانة ششمين سالگرد جنگ ضدّميهني ايران و عراق به7هزارتن رسيد (اطلاعيّة شهريور65 مسئول شورا بهمناسبت آغاز هفتمين سال جنگ).

ب ـ محكوميّت جهاني جنگطلبي خميني

بر اثر فعاليتهاي مستمرّ و بيوقفة شوراي ملّي مقاومت, بسياري از مجامع بينالمللي و دولتها, جنگطلبي رژيم جنگ افروز خميني را محكوم كردند كه در زير بهبخشي از آنها اشاره ميكنيم:

شوراي امنيّت ملل متّحد

شوراي امنيّت ملل متّحد از آغاز جنگ ايران و عراق تا پايان آن, چندين قطعنامه صادر كرده و در آنها خواستار خاتمة جنگ گرديده است. ولي, همواره اين قطعنامهها, بهرغم پذيرش آنها از سوي عراق, مورد اعتراض رژيم خميني قرار گرفته است. بهعنوان مثال ميتوان قطعنامة مصوّب 21فوريه 83 (2اسفند 61) و يا قطعنامة پيشنهادي سه كشور آفريقايي زئير, توگو و گويان را در 31 اكتبر 83 (9آبان62) نام برد كه هر دو خاتمة جنگ ايران و عراق را خواستار شده بودند.

درمورد قطعنامة پيشنهادي سه كشور آفريقايي كه با 12راٌي موافق و سه راٌي ممتنع بهتصويب رسيد و چهارمين قطعنامة شوراي امنيّت در مورد جنگ ايران و عراق بود, خامنهاي, با تاٌكيد بر ادامة هرچه بيشتر و فعّالتر جنگ, گفت: «هيچ قطعنامهيي را كه از سوي اين شورا صادر شده باشد, بههيچوجه, قبول نخواهيم كرد» اطلاعات, 7 آبان62) و نمايندة رژيم خميني در سازمان ملل اظهار داشت: «جمهوري اسلامي ايران هيچ چيز را از شوراي امنيت نخواهد پذيرفت, نه يك بند, نه يك سطر و نه حتّي, يك كلمه؛ چرا كه ما مخالف تمامي شوراي امنيّت هستيم» (اطلاعات, 12آبان62).

در 16مهر 1365 (8 اكتبر86) شوراي امنيّت بارديگر ادامة جنگ ايران و عراق را محكوم كرد و از دو طرف درگير خواست كه فوراً مواد قطعنامة 582 را كه در 24فوريه 86 درمورد خاتمه دادن بهجنگ, بهاتّفاق آرا, بهتصويب رسيده بود, بهمرحلة اجرا درآورند.

پيش از طرح اين مساٌله در شوراي امنيّت, خميني طي ديداري كه با سران جنايتكار رژيمش داشت, تاٌكيد كرد كه «از قضيّة حَكَميّت بايد عبرت بگيريم و زير بار حكميّت نرويم. ما بايد خودمان بهحسب راٌي خودمان و بهحسب راٌي ملّتمان, اين جنگ را ادامه بدهيم»( راديو رژيم, 2شهريور65).

در روز نهم مهرماه, ولايتي طي نطقي در مجمع عمومي سازمان ملل از آن سازمان خواست كه عراق را بهعنوان آغازكنندة جنگ محكوم كند. او, در اين نطق, سازمان ملل را متّهم بهجانبداري از عراق نمود (خبرگزاري رويتر, 9مهر65).

رفسنجاني در نماز جمعه 11مهر, با اشاره بهقطعنامة طرحشده در مجمع عمومي براي پايانبخشيدن فوري بهجنگ, گفت: «يك راه بيشتر نمانده و آن كنده شدن شرّ صدّام و حزب بعث عراق از عراق و مردم اين كشور و منطقه است»(راديو رژيم, 11مهر65).

ولايتي, چند ساعت قبل از آغاز جلسة شوراي امنيّت, نيويورك را ترك كرد. او طي نطقي در رابطه با اين اجلاس گفت كه «قبل از هر مذاكرات صلحي رژيم عراق بايد متلاشي گردد» ( لوموند, 5اكتبر 86 ـ13مهر65).

روزنامة اطلاعات در روز 23مهر نوشت: «با پذيرش صلح, حفظ و صيانت از حاكميّت جمهوري اسلامي در معرض توفان بلا قرار ميگيرد. ممكن است هزار و يك منفعت از پذيرش چنان صلحي براي كشور جمهوري اسلامي حاصل شود, امّا, اصل قضيّه نبايد فراموش گردد كه هيچ مصلحت و منفعتي بالاتر از حفظ موجوديّت و حاكميّت كشور وجود ندارد».

دبيركل سازمان ملل, پس از 6سال تلاش اين سازمان و مجامع و سازمانهاي بينالمللي براي خاتمهدادن بهجنگ, سرانجام از بنبستي كه رژيم جنگطلب خميني در اين راه ايجاد كرده است, پرده برداشت. او در روز جمعه سوم سپتامبر (11مهر65) طي يك سخنراني در مجمع عمومي سازمان ملل, اعلام كرد كه كليه تلاشهاي ملل متّحد براي خاتمهدادن بهجنگ ايران و عراق بهدليل مخالفت رژيم خميني با آنها شكست خورده و ناكام مانده است. وي در همين سخنراني تاٌكيد كرد كه سازمان ملل تا كنون 4طرح جهت خاتمة جنگ ايران و عراق تنظيم و ارائه كرده كه عراق آنها را پذيرفته ولي رژيم آخوندي همة آنها را رد كرده است (روزنامة «اتّحاديّة انجمنهاي دانشجويان مسلمان, شمارة 66, 18مهر65).


كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهّد

در هشتمين اجلاس كنفرانش سران كشورهاي غيرمتعهّد كه از اول تا هفتم سپتامبر86 (10تا 16شهريور 65) در حراره, پايتخت زيمبابوه, برگزارشد, يكي از سه مساٌلة عمدهيي كه در دستور كار كنفرانس قرار داشت, جنگ ايران و عراق بود. سخنرانان اين اجلاس ازجمله, ياسر عرفات, راجيو گاندي, كاسترو, رئيسان جمهور زامبيا, الجزاير, پاكستان, يوگسلاوي و موزامبيك در سخنرانيهايشان خواهان قطع جنگ ايران و عراق شدند. دبيركل ملل متّحد نيز طي پيامي كه براي اين كنفرانس فرستاد, تاٌكيد كرد كه جنگ ايران و عراق بايد پايان پذيرد.

در قطعنامة پاياني كنفرانس, كه بهاتّفاق آرا بهتصويب رسيد, از عراق و ايران خواسته شد تا بيدرنگ خصومتها را متوقّف كنند و متعهّد شوند كه از هيچ گونه تلاشي در راه پايان يافتن سريع جنگ دريغ نورزند.

خميني, چند روز پس از تصويب اين قطعنامه, خطاب بهجمعي از مدرّسان «حوزة علميّة قم», كه در وحشت از آثار و عواقب جنگ نزد او رفته و از زمان پايان آن پرسيده بودند, گفت: «ما تا آخرين خانه و تا آخرين نفر ميجنگيم» و ادامه داد كه «تا آن زمان كه من زندهام از صلح و سازش سخن نگوييد» (كيهان, 26شهريور65).

رفسنجاني نيز در آستانة نمايش موسوم به«هفتة جنگ», بااشاره بهدرخواست صلح از طرف كنفرانس سران «جنبش عدم تعهّد», گفت: «همهجا ميگويند صلح كنيد. در زيمبابوه هم ميگويند صلح, امّا, ما ميگوييم: نه». او در ادامه, پيوند ناگسستني جنگ با حيات رژيم را چنين بيان كرد: «حتّي, آتش بس هم يعني شكست ما» (راديو «صداي مجاهد», 19شهريور65).

كنفرانس بينالمجالس

در هفتاد و يكمين كنفرانس بين المجالس در ژنو, كه با شركت بيش از 700 تن از رئيسان و نمايندگان پارلمانهاي بيش از 98 كشور جهان, از 2تا 7آوريل84 (13تا 18فروردين63) برگزار شد, قطعنامه يي درمورد ضرورت پايان دادن به جنگ ايران و عراق به تصويب رسيد (اين قطعنامه با 367 راٌي مثبت, 241 راٌي ممتنع و 137 راٌي منفي به تصويب رسيد. نمايندگان رژيم خميني, آمريكا, اسرائيل به اين قطعنامه راٌي منفي دادند).

ـ در شصت و هفتمين, شصت و نهمين و هفتادمين كنفرانس بين المجالس نيز كه در برلن, رم و سئول برگزار شده بودند, درمورد جنگ ايران و عراق «آتش بس فوري, قطع هرگونه عمليات نظامي و عقب نشيني همة نيروها تا مرزهاي بين المللي» درخواست شده بود.

ـ در هفتاد و چهارمين كنفرانس بين المجالس كه از 2تا 7سپتامبر85 (11تا 16شهريور64) در شهر اُتاوا (كانادا) برگزار شد, بيش از صد تن از نمايندگان 35كشور جهان طي بيانيه يي, ضمن محكوم كردن نقض حقوق بشر در ايران و جنگ افروزي رژيم خميني, طرح صلح شوراي ملّي مقاومت را مورد حمايت قراردادند...

آبروباختگي جهاني رژيم

در پرتو فعاليتهاي مستمرّ شورا, رژيم خميني, از نظر جنگ طلبي, كاملاً, رسوا و منزوي شد, به طوريكه خود خميني و سران جنايتكار رژيمش به اين آبروباختگي جهاني, بارها, اعتراف كردند. چند نمونة آن را در زير ميخوانيد:

ـ خميني: «ما الآن در يك همچو قضيّه يي واقع هستيم كه همة كشورها, بهاستثناي خيلي كم, با ما مخالفند... در داخل هم كه ميبينيد كه باز شياطين موجودند» (كيهان, 11آبان64).

ـ رفسنجاني, در ديدار با سرپرست ستاد تبليغات جنگ و مسئولان برگزاري هفتة جنگ: «من خودم اعتراف ميكنم كه ما حداقل در خارج از كشور در طي اين مدت نتوانسته ايم مساٌلة جنگ را آنطور كه واقعاً هست, روشن كنيم... ما در اين جنگ مظلوم هستيم و اين مظلوميّت در همة ابعاد مشخّص آن در دنيا ثابت نشده است, بلكه, عكس قضيّه القا شده است. دنيا فكر ميكند كه ما هستيم كه خواهان جنگ در منطقه ميباشيم... در سياست خارجي خودمان مشكل داريم كه ماهيّت دفاعي ما را در نظر دنيا ماهيّت تهاجمي داده است... اگر ما ميتوانستيم مردم دنيا را متقاعد كنيم كه حالت ما دفاعي است... اگر اين را در دنيا تثبيت كنيم كه ما دفاع مقدّس داريم و اين معنا جا ميافتاد شايد بسياري از مسائل ما حل ميشد» (كيهان, 4شهريور64).

ـ سيدعلي خامنه اي: «ايدة سياسي جمهوري اسلامي ايران نزد شخصيّتهاي دنيا ناشناخته است... هركاري كه ما ميكنيم با تفسير غلط و نادرست رسانه ها روبه رو ميشود» (كيهان, 7آبان64).

ـ ميرحسين موسوي: «امروز تهاجم تبليغاتي و جنگ رواني وسيعي عليه ما تدارك ديده شد تا صلح را تحميل كنند... امروز همة رسانههاي گروهي جهان عليه ماست» (كيهان, 22خرداد64).

اقدامات مقطعي شورا در زمينة صلح

شوراي ملّي مقاومت ايران به موازات اقدامات ديپلوماتيك و بين المللي و فعاليتهاي مستمرّ داخلي, در زمينة پيشبرد سياست صلح به چند ابتكار مقطعي نيز دست زد كه به ترتيب تاريخ عبارتند از:

1ـ هفتة صلح

هفتة صلح ازجمله اقدامات مقطعي «هسته هاي مقاومت» در مبارزه با جنگ افروزي رژيم آخوندي بود كه از سوي «ستاد بخش اجتماعي سازمان مجاهدين خلق», در سالگرد ديدار و انتشار بيانيّة مشترك مسئول شورا با نايب نخست وزير عراق, از 16تا 22دي62 در داخل كشور برگزارشد. در طول «هفتة صلح» هسته هاي مقاومت, به فعاليّتهاي سياسي ـ تبليغي وسيعي حول سياست جنگ افروزي خميني و سياست صلح شورا پرداختند.

2ـ قطع يك هفته يي بمباران شهرها

بيانيّة مشترك مسئول شورا و نايب نخست وزير عراق, بمباران شهرها از جانب هريك از طرفهاي درگير در جنگ را محكوم كرد. با توجه به مفاد اين بيانيّه, مسئول شورا در نامه يي به طارق عزيز, به تاريخ 5ارديبهشت62 (25آوريل83), ضمن اظهار تاٌسّف از حملة موشكي عراق به دزفول تاٌكيد كرد كه چنين حملاتي فرصت جديدي به رژيم خميني براي بسيج نيرو و توجيه ضرورت ادامه يافتن جنگ ميدهد و اين امر مخالف گرايشي است كه مردم به صلح نشان ميدهند.

با تشديد «جنگ شهرها» در بهمن 62, مسئول شورا در 16بهمن, طي نامه يي به نايب نخست وزير و وزير خارجة عراق, قطع بمباران شهرها را از سوي عراق, به مدت يك هفته, تقاضا كرد و تاٌكيد نمود كه كليّة حملات عليه اَتباع غيرنظامي هر دو كشور را, از هرسو كه باشد, محكوم ميشناسد و چنين حملاتي را در راستاي سياست جنگ افروزانة خميني تلقّي ميكند.

مسئول شورا پيام ديگري نيز براي رئيس جمهوري عراق فرستاد و با تاٌكيد بر اين كه حساب خميني از مردم بيگناه و غيرنظامي ايران, به كلّي, جداست, درخواست خود مبني بر قطع بمباران شهرهاي ايران را تكرار كرد. طارق عزيز در پاسخ به نامة مسئول شورا در 25بهمن (14فوريه84) يادآور شد كه «عراق كاملاً آمادة قطع عمليات خود عليه هدفهاي ايراني خواهد بود, مشروط بر اين كه رژيم خميني تشديد و واردآوردن خسارات بر شهرها, روستاها و هدفهاي غيرنظامي ما را قطع كند... عراق, قويّاً, خواستار آن است كه به مردم ايران و رهبري مقاومت عادلانة مردم ايران كه به صلح و حسن همجواري معتقد ميباشد, خواست حقيقي خود را مبني بر دستيابي به يك راه حل صلح آميز عادلانه و شرافتمندانه براي اين جنگ و برقراري و تعميق حسن همجواري با ايران تاٌكيد نمايد»(«مجاهد», شمارة 191).

طارق عزيز در نامة خود پذيرش درخواست قطع يك هفته يي بمباران شهرها و مراكز غيرنظامي را اعلام كرد. براساس اين موافقت, از ساعت سه و نيم بعد از ظهر (به وقت تهران) روز سه شنبه 25بهمن, بمباران شهرها و مردم بيدفاع, به مدت يك هفته, به طور يكجانبه, از سوي دولت عراق قطع گرديد.

لازم به ذكر است كه در 25ارديبهشت62, مسئول شورا قطع هميشگي بمباران شهرها را به دبيركل سازمان ملل متّحد پيشنهاد كرد, ولي خميني در 5خرداد همان سال, مخالفت خود را «با انعقاد يك موافقت نامه محدود دو جانبه براي مصون دانستن متقابل مردم و شهرها و تاٌسيسات غيرنظامي ايران و عراق از آتشباري و هرگونه حملات نظامي» اعلام كرد, به اين بهانه كه «هرگز رعايت اصول انساني را منوط به انعقاد قراردادهاي جداگانه تحت نظارت سازمانهاي بين المللي نكرده و نخواهد كرد» در روز 25بهمن, به محض پذيرش قطع يك هفته يي بمباران شهرها از سوي عراق, مسئول شورا طي تلگرامي به دبيركل سازمان ملل از وي خواست تا اين قطع يك هفته يي را به قطع هميشگي بمباران شهرها تبديل كند.

به دنبال پذيرش قطع يك هفته يي بمباران از سوي عراق و سپس از سوي رژيم خميني, مسئول شورا طي پيامي (كه پس از پذيرش اجباري قطع بمباران توسّط رژيم خميني, در روز چهارم, براي مردم ميهنمان فرستاد), اين پيروزي مهم و درخشان را به هم ميهنان آزاده و صلح طلب تبريك گفت و خاطرنشان نمود كه «اكنون پس از نخستين عقب نشيني دشمن ضدّبشري در جنگ طلبي فزاينده اش ـ كه عميقاً يك عقب نشيني اجتماعي و سياسي نيز هست ـ اولين وقفه و فتور اجباري در لَهيب جنگ افروزي خميني محقّق شده است. هم چنين, بارديگر ثابت گرديد كه دربرابر خواست و ارادة توده هاي مردم و نيز در برابر محكوميت يكپارچه داخلي و بين المللي, خميني بسا ناتوان و درمانده است».

لازم به ذكر است كه رژيم جنگ افروز تا چهار روز پس از قطع بمباران از سوي عراق, شهرها و مردم غيرنظامي عراق را بمباران ميكرد. در روز 25بهمن, يعني نخستين روز قطع بمباران يك هفته يي, راديو رژيم از قول خامنه اي اعلام كرد كه«از امروز كليّة شهرهاي عراق را به جز شهرهايي كه اماكن مقدّسه در آنها قراردارند, مورد هدف قرار خواهيم داد» (خامنه اي چند روز قبل از «اعلام بمباران» نزد خميني رفت و از او دربارة اقدامات آتي رژيم در جنگ دستورالعمل گرفت ـ راديو رژيم, 18بهمن62). بلافاصله, رفسنجاني بر آن صِحّه نهاد و گفت: «من از طرف نمايندگان مجلس اين تصميم جديد را تاٌييد ميكنم» و «ستاد تبليغات جنگ» رژيم خميني اعلام كرد: «با اعلام رياست شوراي عالي دفاع, رزمندگان از امروز سه شنبه كلية شهرها بهجز عتبات عاليات را هدف حملات گستردة خود قرار ميدهند»(راديو رژيم, 25بهمن62). خامنه اي در همين روز تاٌكيد نمود كه «از سه شهر شروع كرديم, امّا, در اين سه شهر متوقّف نخواهيم ماند. همة شهرهاي آباد و بزرگ عراق در دسترس ماست. بغداد هم در دسترس ماست» (راديو رژيم, 25بهمن62). راديو رژيم سه روز پس از قطع يك هفته يي بمباران از سوي عراق, خبرداد كه «روز گذشته يكانهاي توپخانة ما روي شهرهاي بصره, مَندلي و خانقين آتش گشودند» (راديو رژيم, 28بهمن62).

در روز چهارم قطع بمباران, رژيم خميني, بر اثر فشارهاي داخلي و بين المللي, ناچار به توقّف بمباران شهرهاي عراق شد. ظهيرنژاد در روز 29بهمن از راديو رژيم اعلام كرد كه «فعلاً حملات به شهرها متوقّف خواهد شد». البتّه, رژيم خميني حاضر نشد به درخواست دبيركل سازمان ملل براي توقّف هميشگي بمباران شهرها و مردم بي دفاع در هر دو كشور تن دهد.

3ـ هفتة «مبارزه با جنگ»

همزمان با چهارمين سالگرد آغاز جنگ ضدّميهني, هفتة اول مهر63 توسّط سازمان مجاهدين خلق «هفتة مبارزه با جنگ» اعلام شد. هسته هاي مقاومت در اقدام يك هفته يي «هفتة مبارزه با جنگ» ـكه همزمان با «هفتة دولت» براي پيشبرد سياست جنگ افروزانة رژيم خميني اعلام شده بودـ به فعاليّتهاي تبليغي ـ سياسي در مخالفت با جنگ و گسترش اجتماعي سياست صلح شورا پرداختند كه بازتاب گسترده يي در ميان لايه هاي مختلف اجتماعي داشت.

4ـ ماه« اعتراض عليه جنگ و اختناق»

مسئول شوراي ملّي مقاومت در روز 22فروردين64, پيامي براي مردم ايران فرستاد و طي آن تاٌكيد كرد كه «گسترش اعتراضات و تظاهرات ضدّجنگ با شعار ”مرگ بر خميني“ مبرمترين وظيفة ميهني و مردمي است». اين پيام در شرايطي فرستاده شد كه «جنگ شهرها» و تبليغات جنگ افروزانة رژيم خميني در اوج خود بود و تهاجمات موسوم به «بدر» در اسفند 63, بيش از 60هزار كشته و مجروح به نيروهاي خميني تحميل كرده بود.

در آغاز سال نو, بمباران شهرها با شدّت ادامه داشت و شورا در اجلاس فوق العادة خود در روز 20فروردين, يكبار ديگر بمباران شهرها و اماكن غيرنظامي را محكوم كرد. در ايران اعتراض مردم عليه جنگ, وسعت و گسترش مييافت. به طوري كه در روز 21فروردين در كوي 13آبان تهران اين اعتراضها و نارضايتيها به صورت تظاهرات بزرگي درآمد كه واكنش شديدي را از طرف رژيم برانگيخت.

در چنين شرايطي بود كه ماه ارديبهشت «ماه اعتراض عليه جنگ و اختناق, براي صلح و آزادي» اعلام شد. در اين ماه واحدها و هسته هاي مقاومت فعاليتهاي وسيعي را در مسير افشاي سياست ضدّمردمي جنگ و پيشبرد سياست صلح شورا به انجام رساندند و همزمان با آن, تظاهرات جهاني پرشكوهي در 13كشور آسيايي, اروپايي و آمريكايي به دعوت شوراي ملّي مقاومت در روز 17ارديبهشت برگزارگرديد كه بازتاب جهاني گسترده يي داشت.

آتش افروز بزرگ جنگ, خميني خونخوار, كه دو روز پيش از آغاز عمليات سياسي مقاومت, ضمن اعتراف به گستردگي فعاليتهاي صلح طلبانة شورا در سطح داخل و خارج كشور گفته بود: «اخيراً يك حركت خاصي پيدا شده است. سابق بود, امّا, به اين شدّت نبود... اخيراً در داخل و خارج يك حركت خاصي پيدا شده است و همه حركت به اين كه بياييم ما صلح بكنيم» (كيهان, 31فروردين1364). در نيمة اين ماه, باز, با اشاره به فعاليت صلح طلبانة شورا و انزواي بين المللي رژيمش ناله سرداد كه: «امروز ايران از همة وقتها مبتلاتر است, يعني همه باهاش مخالفند. تبليغات دنيا سرتاسر تبليغات راه افتاده براي اين كه اسلام را زمين بزنند, صلح بكنيد. اين برخلاف نظام انساني است. كدام ملّت ميگويد ما بايد صلح بكنيم؟!» (كيهان, 17ارديبهشت 64).

رژيم جنگ طلب خميني براي پوشاندن آثار افشاگر صلح طلبي شورا و فضاي اجتماعي يي كه واحدها و هسته هاي مقاومت ايجاد كرده بودند, روز 15خرداد را ـكه قبلاً «روز قدس» ناميده بودـ «روز حمايت از جنگ» اعلام كرد و يكي از نمايندگان سرسپردة مجلس از مردم خواست كه «در حمايت از جنگ... به خيابانها بريزند تا دنيا خفه شود و از جانب شما تبليغِ خستگي نكنند» (كيهان, 14خرداد64).

5ـ قطع دو هفته يي بمباران شهرها

به دنبال تلاشهاي ديپلوماتيك پيگير و بيوقفة شورا به منظور قطع بمباران شهرها و غيرنظاميان بيدفاع, در روز چهارشنبه 22خرداد64, مسئول شوراي ملّي مقاومت طي تلگرامي, از رئيس جمهوري عراق خواست كه «به منظور اثبات حسن نيّت دولت عراق درقبال مردم ايران نسبت به امر خطير صلح و حسن همجواري, به بمباران شهرهاي ايران خاتمه داده شود و مصونيّت هموطنان بي گناه ما مراعات گردد» (نشرية «مجاهد», شماره 252).

فرداي آن روز از طريق دبيرخانة رياست جمهوري عراق به مسئول شورا اطّلاع داده شد كه با اين درخواست موافقت شده و از ساعت 8صبح روز شنبه 25خرداد بمباران شهرهاي ايران به مدّت دو هفته قطع خواهد شد, مشروط بر آن كه طي اين مدّت رژيم خميني به حمله و هجومي به خاك عراق مبادرت نكند.

پس از دريافت اين موافقت, مسئول شورا طي پيامهايي به دبيركل ملل متّحد, رئيسان كشورهاي اسلامي و عربي و... درخواست كرد كه به يك تلاش فوري بين المللي براي قطع دائمي بمباران شهرها و مردم بي دفاع دو كشور ايران و عراق اقدام كنند. اين قطع بمباران در شرايطي صورت گرفت كه «جنگ شهرها», به شدّت, ادامه داشت و اين فرصت دو هفته يي, تاٌثير اجتماعي بسيار گسترده يي در بين مردم ايران به جاگذاشت و يكبار ديگر نشان داد كه يك صلح عادلانه جز به دستِ جايگزينِ قدرتمند و صلح طلب رژيم يعني شوراي ملّي مقاومت ايران, ميسّر نيست و رژيم فقط در آستانة سقوط, ممكن است ناچار به پذيرش صلح شود.

ديدار مسئول شورا با ملك حسين

اين ديدار كه در سال 1364 صورت پذيرفت, ازجملة رخدادهاي ديپلوماتيك مهمي است كه اعتبار و موقعيّت برجستة مقاومت عادلانة سراسري را در داخل و در عرصة منطقه يي و بين المللي نشان ميدهد. مضمون اصلي اين ديدار, واردآوردن ضربه يي كاري بر جنگ طلبي خميني و تثبيت هرچه استوارترِ مواضع صلح طلبانة جايگزينِ دموكراتيك اين رژيم, در راستاي پيشبرد منافع ملّي و ميهني بود.

مسائل مورد گفتگو در اين ملاقات ـ كه روزنامة «جمهوري اسلامي» نيز به نقل آن مبادرت كردـ تبادل نظر پيرامون آخرين تحوّلات منطقه, جنگ ايران و عراق, مواضع صلح طلبانة مقاومت ايران و طرح صلح شوراي ملّي مقاومت بود. مسئول شوراي ملّي مقاومت ضمن گفتگو به اين نكته اشاره كرد كه «مدتّهاست يك صلح عادلانه امكانپذير بوده و دولت عراق نيز طرح صلح شوراي ملّي مقاومت ايران را به عنوان مبناي مناسبي براي آغاز مذاكرات صلح مورد تاٌييد قرار داده است. رژيم بي ثبات خميني جنگ را, صِرفاً, به منظور سرپوش گذاشتن بر بحرانهاي داخلي و تحت الشّعاع قراردادن مقاومت سراسري مردم ايران براي صلح و آزادي ادامه ميدهد». مسئول شورا در ادامة صحبت, ضمن محكوم كردن تفرقه اندازيهاي خميني در ميان مسلمانان, بر برادري همة مسلمانان, اعم از شيعه و سنّي, تاٌكيد كرده و افزود: «اكثريّت قريب به اتّفاق مردم ايران با صدور تروريسم و جنگ طلبي خميني, به شدّت, مخالفند و شوراي ملّي مقاومت ايران به عنوان جانشين اين رژيم قرون وسطايي, كه اسلام را دستاويز توسعه طلبي خود قرار داده است, بر آن است كه ايران پس از خميني بايستي, به ويژه, با برادران عربش در صلح و دوستي و در فضايي عاري از تشنّج و خصومت بهسرببرد».

در اين ملاقات پادشاه اردن با تاٌكيد بر «ضرورت خاتمة جنگ ايران و عراق و ابراز تاٌسّف نسبت به تلفات و خساراتي كه به هر دو ملّت وارد شده است» آرزو نمود تا صلح و آرامش هرچه سريعتر به سراسر منطقه بازگردد. وي ضمن يادآوري روابط برادرانه ميان ملّتهاي ايران و اردن, بر ضرورت دوستي و اُخوّت همه مسلمانان تاٌكيد ورزيد و اضافه كرد كه از اقدامات صلح طلبانه و اهداف عالية مبارزات مسئول شوراي ملّي مقاومت در جهت پايان بخشيدن به تراژدي ملّت ايران تجليل ميكند (نشرية «مجاهد», شماره 270 , 15آذر64).

بدين ترتيب, هدف اين ملاقات چيزي جز انزواي سياسي رژيم در سطح منطقه و افشاي هرچه بيشتر جنگ طلبي اين رژيم و شناساندن مواضع صلح طلبانة شوراي ملّي مقاومت نبود. امّا, رژيم و همة دشمنان برون مرزي مقاومت كه به ستيز با اين ديدار پرداختند, هيچ يك مضمون و مسائل مورد گفتگو در اين ديدار رامطرح نكردند, بلكه, تنها و تنها, به بيان خشم و ستيز خود و ناسزاگويي نسبت به آن پرداختند.

«بَرَكاتِ پايانناپذيرِِ جنگ»!

خميني، سه رو بعد از سخنراني منتظري، فتواي قتل سلمان رشدي، نويسندهٌ انگليسي كتاب «آيه هاي شيطاني» را صادر كرد و يك هفته بعد از آن، در سايهٌ موج جديدي كه اين فتوا دامن زد، با يك «پيام مهم» خطاب بهروحانيون سراسر كشور و مدرّسين و طلاب حوزهها» وارد ميدان تضادهاي دو جناح شد. او بهمنتظري و مخالفان خط امام، يكجا، يورش برد و گفت: «در پايان افتخارآميز جنگ تحميلي... عدهيي با ژست مقدّسمآبي چنان تيشه بهريشهٌ دين و انقلاب و نظام ميزنند كه گويي وظيفهيي غير از اين ندارند. آيا درمقابل اين افعيها نبايد اتّحاد طلاب عزيز حفظ شود؟... راستي اتّهام حلال كردن حرامها و حرام كردن حلالها، اتّهام كشتن زنان آبستن و حِلّيت قمار و موسيقي از چه كساني صادر ميشود: از آدمهاي لامذهب يا از مقدسنماهاي متحجّر؟ فرياد تحريم نبرد با دشمنان خدا و بهمسخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان و اظهار طعنهها و كنايهها نسبت بهمشروعيت، كار كيست؟... مردم عزيز ايران بايد مواظب باشند كه دشمنان... با تبليغات اذهان را نسبت بهروحانيون متعهّد بدبين ننمايند. اولين وظيفهٌ شرعي ـ الهي اين است كه اتّحاد و يكپارچگي طلاب و روحانيون انقلابي حفظ شود و گرنه شب تاريك در پيش است و بيم موج و گردابي چنين هايل»...

خميني در اين پيام، بازهم مانند گذشته، از جنگ بهعنوان موهبت ياد كرد و آن را افتخارآميز شمرد: «در جنگ پيروزي از آن ملت گرديده... هر روز ما در جنگ بركتي داشتهايم كه در همهٌ صحنهها از آن بهره جسته ايم. ما انقلابمان را در جنگ بهجهان صادر نموده ايم... ما در جنگ براي يك لحظه هم نادم و پشيمان از عملكرد خود نيستيم. نبايد براي رضايت چند ليبرال خودفروخته، در اظهارنظرها و ابراز عقيدهها بهگونه يي عمل كنيم كه حزبالله عزيز احساس كند جمهوري اسلامي دارد از مواضع اصوليش عدول ميكند».

خميني تا زماني كه سر بر خشت نهاد و به گور رفت, بي وقفه و درنگ, از «بركات جنگ» و مزاياي اين «نعمت الهي» سخن گفت و هرگز از ستايش اين بلاي هستيسوز و خانمانبرانداز دست نكشيد. ميراثداران جنگطلب او نيز, اگرچه به ظاهر دم از صلح ميزدند, تا امروز حاضر به امضاي يك قرارداد صلح كامل نشدند و از آن روز تا كنون, سياست «نه جنگ, نه صلح» را ادامه دادند, با اين كه طرف عراقي در تمام اين سالها, براي امضاي قراداد صلح كامل آمادگي كامل داشت. بندِ نافِ رژيم جنگ افروز و آشوبزيِ آخوندي به جنگ و آشوب بند است, از اين رو, تا هست, آشوب و جنگ و كشتار نيز همراه و همپيوندِ اوست.

«جنگ, جنگ, تا پيروزي»!

در پايان اين مقالة طولاني, اجازه ميخواهم چند پرسش ديگر را مطرح كنم. اين پرسشها, پس از اشاره به چند خبر مربوط به ديروز و امروز «جنگ ايران و عراق», مطرح مي شود:

ـ روزنامة اطلاعات,8آذر 1363: «خبرنگار: ميپرسم مردهاي كَپَر كجا هستند؟ زني از اهالي روستاي پتكانِ كهنوجِ كرمان ميگويد: ”نرينه (مرد) در جبهه است و همة جوانها در جبهه هستند. تنها چند پيرمردِ ازكارافتاده در كپر زندگي ميكنند».

ـ همين روزنامة (اطلاعات), دربارة عبور دانشآموزان و جوانان از روي ميدانهاي مين و تكه تكه شدن آنها را چنين تصوير مي كند: «... بچه ها داوطلب مي شدند:15ساله, 20ساله, 16ساله, 25ساله, 14ساله... صحراي مين و آنها مثل باغچه هاي بامداديِ چمن كه در دَمدمه هاي صبح, آمادة بازشدناند و پرپرشدن و پرگشودن. از روي مين ها مي گذشتند و چشمها ديگر نمي ديد و گوشها ديگر نمي شنيد و لحظاتي بعد, گردوغبار, كه فرو مي نشست, هيچ نبود!... تكه هاي گوشت و استخوان در گوشه و كنار صحرا, هر تكّه يي بر سنگي چسبيده... بدنهاي خردسال بچه ها, تكه تكه, ريزه ريزه, و ذرّه ذرّه... بر اطراف دشت پاشيده... حالا, گاه بچه ها پيش از عبور و پاي گذاشتن بر مين, پتو بر خويش مي پيچند و مي غلتند تا تكّه ها و پاره ها... چندان پراكنده نشوند كه نتوان فراهم آورد و به پشت جبهه انتقال داد و بر سر دستها برد» (به نقل از «نشريه اتحادية انجمنهاي دانشجويان مسلمان خارج كشور, شمارة 90, 4ارديبهشت 1366- 24آوريل 1987).

اين دو خبر از دوران جنگ ضدميهني رژيم آخوندي بود كه دانش آموزان و جوانان و كهنسالان هيمة تنور خانمانسوز آن بودند, و اينك, چند خبر از جنگ امروز در كوي و برزن شهرهاي عراق:

ـ خبرگزاري آسوشيتدپرس( 17 تير 83): «مقامات عراقي 2 ايراني را كه تلاش ميكردند يك خودروِ انفجاري را در منطقه مسكوني در شرق بغداد منفجر كنند, دستگير كردند. اين 2 نفر هنگامي دستگير شدند كه تلاش ميكردند يك خودروِ بمبگذاري شده را, منفجر كنند...»

ـ روزنامه بغداد (25تير83): «يك منبع در نيروهاي مرزي گفت پليس مرزي دو روز قبل, 17 نفوذي ايراني را دستگير كردند كه پس از بازجويي مشخّص شد از عناصر وزارت اطلاعات ايران هستند. از اين افراد مقدار زيادي سلاح و موادانفجاري و بمب به دست آمد ، آنها در بازجويي گفتند براي اجراي عمليات مسلحانه به عراق آمده بودند.

_ اطلاعية دبيرخانه شوراي ملي مقاومت ايران (16 خرداد 1383 ـ 5 ژوئن 2004): «محمدعلي صمدي, سخنگوي ”ستاد پاسداشت شهداي نهضت جهاني اسلام“ كه يك جريان دستساز سپاه پاسداران ميباشد, امروز در تهران اعلام كرد كه ستاد وي تاكنون ”10هزار تن را براي انجام عمليات انتحاري“ در عراق ثبت نام كرده است...

خامنه اي... پريروز دولت جديد عراق را ”آلت دست آمريكا“ توصيف كرد... روزنامه حكومتي جمهوري اسلامي در سرمقاله امروز خود ”تبعيت“ از دولت جديد را ”حرام“ ناميد و به كساني كه با آن همكاري ميكنند ”عقوبت سختي“ را وعده داد.

روز چهارشنبه گذشته (13خرداد) در ”نخستين پاسداشت بين‌المللي مجاهدان شهادت‌طلب“ كه در يك تالار رسمي در تهران برگزار گرديد و توسط خبرگزاري و رسانههاي حكومتي منعكس شد, پاسدار سرتيپ سلامي، رئيس عمليات ستاد مشترك سپاه [پاسداران], درباره ”عمليات استشهادي از بُعد استراتژي نظامي و امنيتي و حسن عباسي از مسئولان سپاه درباره ”عمليات استشهادي, آخرين سلاح“ سخن گفتند.

پاسدار سلامي با اشاره به پروژه سلاح اتمي رژيم گفت: ”اكنون آمريكايي‌ها مي‌دانند مسلمانان با گرايشهاي شهادت‌طلبانه به تكنولوژي نوين دست پيدا كرده‌اند و به قدرت توليد تكنولوژي نيز رسيده‌اند، اين باعث ترس بيشتر آنها شده است“...»

ـ كنارهم چيدن خبرهايي از اين سِنخ, نشان مي دهد كه ميراثداران جنگ افروز خميني, «جنگ تحميلي» را در ابعاد جديدي آغاز كرده اند؛ جنگي كه در آتش شعله ور آن مردم بي گناه عراق مي سوزند و آتش آن هم, هرلحظه, شعله ورتر ميشود.

ـ آيا در اين ترديدي مي توان داشت كه بازماندگان جنايتپيشة خميني, هيچ اِبايي ندارند كه براي «حفظ نظام», بازهم كَپَرنشينان ساده ذهن و فريب خوردة ايراني يا عراقي را گوشت دَم توپِ دستگاه اهريمنيِ «صدور تروريسم» خود كنند؟

ـ آيا آن جنايتپيشگاني كه دانش آموزان و جوانان بي گناه را دهده و صدصد, به جاي گوسفند, بر روي ميدانهاي مين قرباني ميكردند, از بستن كمربندهاي انفجاري به كمر همانندان آنها و روانه كردن و انفجار آنها در ميان كوچه و بازار بغداد و ديگر شهرهاي عراق, به بهانة «مبارزه با استكبار جهاني» رويگردان هستند؟

ـ آيا اين تصوّر كه آن پاسداران و سركردگان خونخواري كه در جنگ ايران و عراق نتوانستند به شعارهاي امام فرمودة «راه قدس از طريق كربلا» دست يابند, امروز كه ميدان را فراخ ميبينند, به جبرانِ شكست و زهرنوشيدن امام جنگ افروزشان كمر بسته اند و براي تحقّق رؤياي امپراتوري دجّال به گوررفته از هر جنايتي در عراق رويگردان نيستند, تصوّر بيجايي است؟

ـ آيا كسان ديگري را ميتوان يافت كه بيش از پاسداران خونخوار و همپالكيهاي عراقيشان در «سپاه بدر» و... كينة مردم بيگناه عراقي و نيروهاي نظامي آن كشور را به دل داشته باشند و آشوب و هرج و مرج و كشتار در عراق به سودشان باشد؟

اگر اين باور را بعيد ندانيد كه دستهاي پنهان رژيم آخوندي و همدستان جنايتكارش, عاملِ بخش اعظم اقدامات «انتحاري و انفجاري» در عراق است, به ناگزير, به اين واقعيت نيز تن خواهيدداد كه جنگ ايران و عراق. همچنان, ادامه دارد و اگر شعار ديروز خميني اين بود كه «ما تا آخرين خانه و تا آخرين نفر ميجنگيم» و «تا آن زمان كه من زندهام از صلح و سازش سخن نگوييد», شعار ميراثداران جنايتكار امروزي او, اعمّ از خامنه اي, رفسنجاني, خاتمي, سركردگان سپاه پاسداران و ديگر ارگانهاي جنگ و سركوب, اين است: «ما تا آخرين خانة سالم عراق به جنگ ادامه خواهيم داد و تا آن زمان كه آخرين كَپَرنشين ايراني يا عراقيِ فريبخوردة ما زنده است, از عمليات انتحاري ـ انفجاري دست نخواهيم كشيد و با ما از صلح و آشتي سخن نگوييد».

ـ و امّا, آخرين سؤال: آيا شما هم قبول داريد كه آزادي مردم دردمند عراق, پيوندي ناگسستني با آزادي مردم دربند ايران دارد, و اين هر دو, با سرنگوني رژيم خودكامه و جنگ افروز و خونخوار آخوندي حاكم بر ايران تحقّق مي يابد؟

Gesamtzahl der Seitenaufrufe