30 April 2010

! عبدالعلی معصومی ـ فروغ فرخزاد «تطهیر»شدنی نیست

AddThis Social 
Bookmark Button
 فروغ فرخزاد «تطهیر»شدنی نیست! 
 عبدالعلی معصومی

 «وقتی که اعتماد من  از ریسمان سست عدالت آویزان بود
  و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکه‌تکه می‌کردند
وقتی که چشمهای کودکانهٌ عشق مرا
با دستمال تیرهٌ قانون می‌بستند
و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من
فوّاره‌های خون به بیرون می‌پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به‌جز تیک‌تاک ساعت دیواری
دریافتم که باید، باید، باید
دیوانه‌وار دوست بدارم» (فروغ) 
فروغ فرخزاد پیش از آن‌که با «تولدی دیگر» بشکفد، سه دفتر شعر «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» را منتشر کرده بود. درونمایهٌ هر سه دفتر «هوسهای زنانهٌ» زنی بود که در برابر «دیوار»های سنتها و قراردادهای کهن جامعه، که زن را در زندان خانه «اسیر» کرده‌اند، «عصیان» می‌کند و بی‌پروا از لذتهای ممنوعهٌ خود پرده برمی‌دارد؛ فریادهای خام زنی جوان که می‌خواهد نقبی به سوی نور بگشاید. خود او دربارهٌ «دیوار» و «عصیان» گفته بود: این دو «درواقع دست و پازدنی مأیوسانه در میان دو مرحلهٌ زندگی است و آخرین نفس‌زدنهای پیش از یک نوع رهایی».      «تولدی دیگر» فروغ در سال۱۳۴۲ منتشر شد، در آستانهٌ ۳۰سالگیش. سه کتاب پیشین او سالها قبل از این تاریخ انتشار یافته بودند: اسیر  در ۱۳۳۱، دیوار در ۱۳۳۵ و عصیان در ۱۳۳۶‌.
    با توجه به این‌که فروغ در ۱۵دی۱۳۱۳ به‌دنیا آمده بود، به هنگام انتشار «اسیر» در حدود ۱۷سال داشت. فروغ یک سال پیش از آن، در ۱۶سالگی، با پرویز شاپور، که ۱۵سال از او بزرگتر بود، ازدواج کرد. به‌هنگام ازدواج در کلاس اول دبیرستان درس می‌خواند. این ازدواج چند سال بعد به جدایی انجامید. حاصل آن کودکی بود که فروغ تا پایان عمر همواره  از دوریش رنج می‌برد، عمری که در جوانی در اثر یک تصادف در ۲۴بهمن۱۳۴۵ به‌پایان رسید.    
سه کتاب نخستین او سیاه‌مشقهای شاعر نوپایی هستند که برای یافتن راه به هر سو سر می‌کشد. خود او پس از چاپ «تولدی دیگر» در مصاحبه‌یی گفت: «همین‌طور راه افتادم، مثل بچه‌یی که در یک جنگل گم می‌شود و در همه‌چیز خیره شدم تا عاقبت به یک چشمه رسیدم و خودم را توی آن چشمه پیدا کردم؛ خودم که عبارت باشد از خودم و تمام تجربه‌های جنگل. شعرهای این کتاب درواقع قدمهای من هستند و جستجوهای من برای رسیدن به چشمه».    شعر او از آن پس دیگر وسیلهٌ بیان «لذتهای گناه‌آلود» نیست، ابزار ارتباط و پیوند با هستی و وجود است، پنجره‌یی است که درک زندگی را برایش ممکن می‌سازد:
    «شعر برای من پنجره‌یی است که هر وقت به طرفش می‌روم، خودبه‌خود باز می‌شود. من آن‌جا می‌نشینم،‌ نگاه می‌کنم، آواز می‌خوانم، گریه می‌کنم، با عکس درختها قاطی می‌شوم و می‌دانم که آن‌طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر که می‌شنود، یک نفر که ممکن است دویست سال بعد… وجود داشته باشد… وسیله‌یی برای ارتباط با هستی، با وجود به معنی وسیعش».   
فروغ در آن «چشمهٌ» بازیافته، لایه‌های گل‌اندودهٌ میراثی و کهن را از دل و ذهن خود پالود، نگاه خود را در زلال روشن آن شستشو داد و جهان، جامعه و پیرامونیان خود را دیگرگونه یافت و فهمید «چراغهای رابطه تاریکند»،  «زنده‌های امروزی چیزی به‌جز تفالهٌ یک زنده نیستند» و کسی او را به «آفتاب» معرفی نخواهد کرد و به «میهمانی گنجشکها» نخواهد برد. خود را زنی یافت تنها،  «در آستانهٌ فصلی سرد»، «در محفل عزای آینه‌ها» و «اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ»، در جهان «بی‌تفاوتی فکرها و حرفها و صداها»؛ در جهانی «پر از صدای حرکت پاهای مردمی که هم‌چنان که ترا می‌بوسند، در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند».
فروغ، اما،‌به «وزش ظلمت» تن نداد، با «جنازه‌های خوشبخت» و مردمی که
«دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند»
همراهی نکرد، با «انبوه بی‌تحرّک روشنفکران» در «ژرفنای مردابهای الکل» همصدا نشد. او برای خود خدایی دیگرگونه آفرید و در زیر آسمان تیره‌یی که نفرت و دشمنکامی و کینه با هزار زبان در سخن بود، به «عشق» دل سپرد که سامان‌بخش همهٌ دردهای چاره‌ناپذیر اجتماعی است و به امید به آینده‌یی روشن، که گرمای آن یخهای نفرت و نومیدی و جدایی و فرسودگی را ذوب خواهد کرد:    
«همه می‌ترسند
همه می‌ترسند
اما من و تو 
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم…
سخن از پچ‌پچ ترسانی در ظلمت نیست 
سخن از روز است و پنجره‌های باز
و تولد و تکامل و غرور 
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام و عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته‌اند».   
امید فروغ به آیندهٌ روشن، آینده‌یی خالی از ستم و غم و ظلمت،‌در شعر «کسی می‌آید» به روشنی دیده می‌شود؛ آینده‌یی که در آن در میهن به داغ و دردنشسته‌ٌ ما، پس از هزاران سال سلطهٌ بیداد و ویرانی و اختناق، درخت آزادی و آبادی و برابری، پا سفت خواهد کرد و به برگ و بار خواهد نشست:   
«کسی می‌آید
کسی می‌آید  
کسی دیگر  
کسی بهتر  
کسی که مثل هیچ‌کس نیست… 
کسی که در دلش با ماست  در نفسش با ماست 
در صدایش با ماست کسی که آمدنش را   ن
می‌شود گرفت   و دستبند زد و به زندان انداخت… 
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازی می‌آید
و سفره را می‌اندازد 
و نان را قسمت می‌کند  
و پپسی را قسمت می‌کند 
و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌کند  
و روز اسم‌نویسی را قسمت می‌کند  
و نمرهٌ مریضخانه را قسمت می‌کند  
و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند… 
و هرچه را که بادکرده باشد قسمت می‌کند…»
    
رژیم زن‌ستیز آخوندی در ۱۵سال اول حکومتش, هیچ نامی از فروغ نبرد و هیچ روزنامه‌یی از روزنامه‌های وابسته به رژیم، یادی از این جاودانه یاد نکرد. اما در اردیبهشت۷۳ سرانجام اجازه دادند که مجموعه آثار فروغ، پس از سانسور قسمتهایی از آن، از زیر چاپ درآید و انتشار یابد. رژیم در برابر مشتاقان شعر فروغ بیش از این تاب پافشاری نیاورد و تسلیم شد. اما به‌محض انتشار، برخی از روزنامه‌های وابسته، ازجمله جمهوری اسلامی ۹خرداد۷۳، از «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی»، به‌خاطر تجدید چاپ آثار فروغ انتقاد کردند و برخی دیگر به «تطهیر» چهرهٌ فروغ پرداختند. ‌همان کاری که پیش از آن در مورد فردوسی و حافظ انجام دادند و خام‌خیالانه کوشیدند تا آن دو مهر تابناک فرهنگ ایران را از جنس و سنخ خود نشان دهند. چرا که فرهنگ پوسیدهٌ آخوندی برای هیچ شاعر و نویسنده‌یی حق حیات قائل نیست مگر این‌که به صف هم‌مسلکان او درآید یا خود با صابون آخوندی آنها را «تطهیر» کند.    کیهان هوایی ۴خرداد۷۳، برای «تطهیر» و خودی نشان دادن فروغ فرخزاد، با سه «شاعر» ناشناخته به نامهای عبدالعظیم ساعدی، ضیاءالدین ترابی و پرویز عباسی به گفتگو نشست. این روزنامه دربارهٌ هدف این گفتگو نوشت: «هدف، تبیین فکر فروغ در دو مرحلهٌ زندگیش بود: مرحلهٌ اول که بازتابش را در سه کتاب دیوار، عصیان و اسیر می‌توان شاهد بود. بعدها خود فروغ در نوشته‌ها و گفته‌هایش از این سه کتاب به‌شدت تبری می‌جوید و می‌خواهد آنها را از زندگیش محو کند… در حقیقت تلاش می‌کند از قعر تباهی خود را بیرون بکشد…
   مرحلهٌ دوم زندگی فروغ رویکرد وی به خداباوری، به اعتقادات و سنتها و فرهنگ ایرانی بود که در بیشتر شعرهای او منعکس است… فروغ وقتی متوجه می‌شود که با پاهای خود پله به پله به قعر منجلاب و دوزخ فرومی‌رود، هشیار می‌شود، آن‌وقت… تصمیم می‌گیرد خود را از آن منجلاب نجات دهد».
   این سه «شاعر» با این نیّت و با این عینک به بازبینی شعر فروغ می‌پردازند:
    «فروغ در شعر "کسی که مثل هیچ‌کس نیست" به‌ یاد مادرش می‌افتد که در اول و آخر نماز "قاضی‌القضات" و "حاجت‌الحاجات" را می‌خواند. یا کسی می‌آید که همهٌ کارهای خوب را انجام می‌دهد و اینها نمودهای عینی بازگشت به معنویت است… وقتی کسی می‌آید لامپ مسجد مفتاحیان را روشن می‌کند و امید دارد که وی انسان را به حدّ اعلای انسانیت برساند، چنین شخصی مذهبی است… در این شعر انتظار موج می‌زند. درواقع فروغ تحقّق آخرالزّمان را حس کرده است… "صبح سحر سبز بود". رنگ سبز اصلاً نمادی از لباس محمد و آل‌محمد است… تفکر فروغ نه‌تنها مادی و ماتریالیستی نیست، بلکه کاملاً حال و هوای دینی و مابعدالطبیعی است… ایمان به رستاخیز و ابدیت، ‌عنصر اصلی شعر فروغ است…»    البته این مراحم ظاهری دیری نپایید. چند ماه بعد اسدالله بادامچیان، طی نامه‌یی به مدیر مسئول مجلهٌ «زنان» در اعتراض به مقالهٌ «فروغ، شاعر ضدّابتذال»، که در شمارهٌ۱۶ آن مجله به‌چاپ رسیده بود، کینهٌ آخوندی خود را نسبت به فروغ آشکار کرد. در این نامهٌ کینه‌جویانه، که در شمارهٌ۱۹ مجلهٌ «زنان» (مرداد و شهریور۷۳) چاپ شده، آمده است: فروغ فرخزاد «شاعره‌یی فاسد [بود] که در مجالس بزم دورهٌ طاغوت شرکت می‌کرد. عکسهای برهنهٌ او هنوز در مطبوعات آن روزگار هست. اشعار هرزه و سکسی او مجموعه‌یی از پوسیدگی و تعفّن و منکراتی است که هر‌زن باعفّت و اصیل را منزجر می‌سازد، با خانواده‌یی فاسدتر از خودش». 
   آن‌گاه خطاب به مدیر مسئول مجله ادامه می‌دهد: «دیوان او را که در دوران طاغوت چاپ شده نخوانده‌اید؟ مرگ او را در اثر تصادف ماشین، درحالی‌که مست از بزم شبانه برمی‌گشت [درواقع  فروغ در ساعت۳۰‌/‌۳ بعدازظهر در راه رفتن به محل کارش تصادف کرد]، انکار دارید؟… چرا تحریف تاریخ در مجلهٌ شما می‌شود و به دروغ نوشته می‌شود که فروغ تصویری نو از زن پیشرو ایرانی، چهره‌یی خلّاق و جسور، زنی والا و آگاه به ارزشهای زنانهٌ خود، ستیزه‌گر با ارزشهای غلط جامعه، سرشار از والاترین احساسات انسانی، دارای جسارت کلام و شهامت رفتار، با عاطفه‌های سرشار… و تلاشگر برای فاصله‌گرفتن از ابتذال… است…» 
    این مقاله چنان با کینه‌یی زهرآگین نسبت به فروغ همراه است که گویی اگر فروغ زنده بود بادامچیان حکم سنگسار فروغ را، به‌جرم سرودن «اشعار هرزه و سکسی» و «فساد» و… صادر می‌کرد.    از سال ۷۳ به بعد نیز تیغ سانسور رژیم زن ستیز, بی وقفه,  بر گردن اشعار فروغ باقی ماند و امسال کار به جایی رسید که فروغ از گردونه شعر فارسی معاصر نیز حذف شد.
  در «همایش بین المللی شاعران ایران و جهان» که روز بیست و  هشتم فروردین ماه ۸۹ در «تالار وحدت» تهران برگزار شد. مصطفی امیدی, «دبیر اجرایی همایش»  در روز ۲۳ فروردین طی سخنانی درباره این «همایش» از چاپ دو کتاب برای این همایش با عنوانهای «پنجره یی به باغ شعر ایرانی» و «پنجره یی به شعر جهان» خبرداد. در میان ۲۶شاعری که اشعارشان در این کتاب گردآمده است, نام و شعری از فروغ فرخزاد نیست. موسی بیدج, دبیر همایش,  «در پاسخ به سؤال خبرنگاری در مورد دلیل عدم حضور فروغ فرخزاد به عنوان یکی از شاعران مطرح بعداز دوران نیما در کتاب این همایش، گفت: شعر ایران دارای شاعران برجسته‌یی است و ما بنا به نظر خود و شورای سیاستگذاری، از میان شاعران بعداز دوران نیما ۲۶ شاعر را انتخاب کردیم که به عنوان شاعران برتر این دوره در کتاب اول این نمایش معرفی کنیم که فروغ جزء این ۲۶ نفر نبود».
   طرد سی ساله فروغ فرخزاد از رسانه ها و مطبوعات حکومتی و جلوگیری از انتشار و پخش اشعار او حامل این پیام روشن است که فروغ, شاعر جاودانه ایران زمین, در اندیشه و شعر و در زندگیش, هرگز با گنداب ایدئولوژی نظام ولایت فقیه, که پیامی جز مرگ و تباهی و پلشتی ندارد, آلوده نشد و همواره مظهر ماندگار رویارویی دربرابر آن بود. اگر جز این بود اشعار او را در صدر کتاب «پنجره یی به باغ شعر ایرانی» می نشاندند و نه تنها آماج تیرهای به زهرآلوده رجّاله هایی مانند بادامچیان نبود بلکه کتابهای شعر او بارها و بارها با حمایتهای دولتی به چاپ می رسید.
  اسماعیل خویی در این باره در مصاحبه با رادیو بی بی سی در روز اول اردیبهشت ۸۹ چنین می گوید: «فروغ فرخزاد در دوران زندگیش در دوره شاه سانسور نشد، اما بعد از مرگش در جمهوری اسلامی سانسور می شود... دیکتاتوری شاه یک دیکتاتوری سیاسی بود و به همین دلیل فقط هنگامی شعر را سانسور می کرد که سیاسی باشد. اما دیکتاتوری جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری تمامیت خواه است... فروغ فرخزاد زنی است روشنفکر، آزاده، آزادیخواه و دلیر که تمام احساسات زنانه خودش را بیان می کند. از سوی دیگر زنی است که می تواند از نظر اجتماعی سرمشقی باشد برای زنان دیگر، و به گمان من همیشه بوده است. این هم البته چیزی است که جمهوری اسلامی نمی تواند تحمل کند».

کریم قصیم ـ پیکارکارگران ۴

AddThis Social 
Bookmark Button
پیکارکارگران(۴)
پیشینه پیکارکارگران ایران(فشرده)

 

 
دوران کوتاه اعتلاء پس از سقوط رضاشاه در شهریور۱۳۲۰، بازشدن فضای سیاسی کشورو آزادی زندانیان سیاسی وکادرهای باتجربه و کارکشته ی کارگری، جنبش سندیکایی ایران هم ُنضج و اعتلای تازه یافت. اما، ازهمان بدو فعالیت دوره تازه معلوم شد که اتحاد عمل کوشندگان سندیکایی، تحت تأثیر اختلافها و شکافهای فراکسیونی بین احزاب و جریانهای چپ آن زمان، ازبین رفته است.

در باب مسائل و چشم انداز کار سندیکایی به طورعمده دو گرایش فکری پیدا شده بود. گروه زبده ای از سندیکالیستهای قدیمی، به رهبری یوسف افتخاری، سازمانی به نام « اتحادیه کارگران ایران» تشکیل دادند و حرف اصلیشان این بود که سندیکای کارگری می بایست مستقل از خط مشی و رهبری حزب توده – که تازه تأسیس شده بود و سیاست ملی و مستقلی را دنبال نمی کرد – فعالیت کند. در مقابل، کادرهای حزب توده دست به تشکیل سندیکای کارگری وابسته به حزب زدند و نهادی به نام « شورای مرکزی اتحادیه های کارگری ایران» پایه گذاری کردند. تمامی چهارده نفراعضای رهبری این نهاد سندیکایی، همزمان عضورهبری یا کادربالای حزب توده بودند.
این شقاق و دوگانگی فکری- عملی، درواقع امر، نمونه ی ایرانی اختلافهایی بود که درآن زمان کل جنبش سندیکایی جهانی گرفتارش بود. رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی مدعی سرکردگی برکلیه سازمانهای سندیکایی درجهان بود و می خواست که سندیکاهای کارگری هرکشور از احزاب پیروی وی (شوروی) تبعیت کنند. با هژمونی طلبی شوروی، تقریباً همه جنبشهای سندیکایی، سازمانها و اتحادیه های کارگری در جهان دچار انشعاب و افتراق شدند. درگیری و اصطکاک بین اینها خسرانهای زیادی به پیکار و سازمانیابی واحد کارگران زد. شکافهای متعدد و بعضاً درگیری و حتی خصومت جای اتحاد و همگامی نشست... 
با این حال در فاصله ۱۳۲۰- ۱۳۲۳، «اتحادیه کارگران ایران» که مستقل ازحزب توده و نهاد سندیکایی آن تشکیل شده بود، به زودی بخشها و شعبه های گسترده ای در تهران، خوزستان و دیگر نواحی صنعتی ایران سازمان داد و به سهم خود موجب اعتلای مجدد جنبش سندیکایی  کارگران ایران شد.  لیکن کوششهای این اتحادیه  برای سازماندهی شعبات خود درشمال و آذربایجان – هردو منطقه تحت نفوذ نیروهای شوروی بود – با مخالفت جدّی مقامات شوروی روبه روشد و ناکام ماند. 
با گسترش فعالیتهای حزب توده، فشار بر « اتحادیه کارگران ایران» از دوسو افزایش یافت. درون این تشکیلات اختلاف نظر بروز کرد و از بیرون به این درگیریها دامن زده شد. سرانجام در این اتحادیه مستقل یک طرح انشعابی پیاده شد و بخشی جدا شدند و در سال ۱۳۲۳ مجموعه واحدهای تحت نفوذ حزب توده در سازمان واحدی به نام «شورای متحده مرکزی کارگران و زحمتکشتان ایران» سازمان یافتند. بقایای جریانی که سعی داشت حرکت مستقل سندیکایی کارگران را سازمان دهد، رفته رفته ضربه دید و از بین رفت. بدین ترتیب، خط مشی سندیکایی حزب توده به کرسی نشست.
« شورای متحده...» فعالیتهای خود را گسترش داد و تا سال ۱۳۲۵ حرکتهای کارگری چشمگیری صورت داد، تا این که در آذرماه ۱۳۲۵ اوضاع سیاسی ایران
- به واسطه مسأله آذربایجان- یکسره تیره و تار شد و جنبش سندیکایی نیز زیرضرب رفت.
                              

دوران طولانی سرکوب  با شکست نهضت آذربایجان، دولت قوام فرصت را مناسب دید و حزب توده و کلیه سازمانها و نهادهای وابسته به آن، ازجمله «شورای متحده...» را، مورد حمله قرار داد. هنوزیک ماه ازاین تعرّض نگذشته بود که در دیماه ۱۳۲۵ دفاتر «شورای مرکزی» به اشغال نیروهای نظامی در آمد. تمامی کادرهای سندیکایی این تشکیلات تحت پیگرد قرار گرفتند و ضربه بزرگی به جنبش سندیکایی وارد شد. دولت قوام، با حمایت شاه، طراح و عامل این تهاجم بود، ولی این واقعیت که حزب و سندیکا به لحاظ پرسنلی در هم ادغام شده بودند  کار را بر حکومت آسان و طرح سرکوب را سهل الوصول کرده بود: حکومت به تشکیلات حزب توده / سران و فعالان آن هجوم آورد ولی همزمان سندیکا هم  ضربه شدید پرسنلی دید و تشکیلاتش به هزیمت افتاد.
 منظور این نیست که در صورت جدا بودن پرسنل و خط مشی حزب ازسندیکا، یورش ارتجاع غیر ممکن می شد. خیر، ولی اگر اصل جدایی طبیعی حزب و سندیکا مراعات شده بود، آن گاه به محض هجوم ارتجاع به تشکیلات حزبی، رهبری سندیکا از کار نمی افتاد و حرکتهای صنفی می توانست کماکان سازمان یابد و ای بسا سپر مبارزاتی و اجتماعی برای خود حزب هم فراهم کند.
 ضربه ۱۳۲۵ شدید و کاری بود و درسالهای بعد حرکت سندیکایی ایران نتوانست ازعواقب آن کمر راست کند. البته جنبش سندیکایی کارگران ادامه یافت ولی  از اوج و وسعت افتاد. علاوه بر این ضربه، در۱۳۲۷، درپی ماجرای « ترورشاه» و موج سرکوب تازه ای که متوجه حزب توده شد، واحدها و فعالان سندیکایی نیزمجدداً ضربه دیدند و ناگزیر به فعالیت مخفی روی آوردند. این وضع دامنه کار را درسالهای بعد محدود کرد. البته کارگران ایران نقش مهمی در جنبش ملی شدن صنعت نفت، به رهبری دکتر مصدق، ایفاء نمودند. ولی نه درآن دوره و نه طیّ دو و نیم دهه بعد، دیگر فرصت سیاسی و امکان ایجاد یک جنبش سندیکایی سراسری، مستقل و متکی به کنش مستقیم صدها هزار کارگر ستمدیده فراهم نیامد.
از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به بعد، سرکوب حرکتهای سندیکایی شدّت بیشتری گرفت. حرکتهای سندیکایی/ اعتصابی، با افت و خیز و به صورت پراکنده چند سالی ادامه داشت. ولی هربار علاوه برسرسختی کارفرمایان،  با فشار و سرکوب حکومت نظامی نیز روبه رو می شد. یک حرکت مهم این دوران، اعتصاب بزرگ کارگران کفاش است که در روز اول  تیرماه ۱۳۳۳ آغاز شد. درفهرست مطالبات اعتصاب علاوه بربیمه صنف کفاش، حقوق روزهای جمعه و تعطلیلات رسمی و... آزادی کارگران کفاش زندانی قرارداشت. این خواست اعتصابگران کارکرد ضد دیکتاتوری داشت و  بسیج کننده بود. اعتصاب کارگران کفاش مورد پشتیبانی کارگران شرکت نفت، دخانیات، سیمان سازی، راه آهن ، نساجی ها و کوره پزخانه ها قرارگرفت. دولت از این همبستگی گسترده به وحشت افتاد. مأموران حکومت نظامی تهران با نمایندگان کارگران اعتصابی به مذاکره نشستند. بسیاری از خواسته های اعتصاب مورد قبول واقع شد و کارگران کفاش محبوس آزادشدند. همبستگی کارگری موجب پیروزی اعتصاب شده بود. ولی ارتجاع حاکم و زخم خورده  کمین گرفت وچندی بعد موج تازه دستگیری و سرکوب به راه انداخت.
از سال ۱۳۳۵ تا اسفند سال  ۱۳۳۶ ، دولت ظاهراً به علنیت میدان داد و سندیکاها حتی به‌ثبت رسیدند و فعالیت مجدد آنان جریان یافت، البته در چهارچوب طرحها و اقدامات و سیاست و تنظیمات دولتی.
 با وجود آن که در قانون کار تشکیل  اتحادیه های کارگری پیش بینی - و درسالهای ۳۵/۳۶ ثبت رسمی سندیکاها نیز امکانپذیرشده بود -، ولی با محدودیتهای خاص این قانون عملاً هیچ سندیکای مستقلی نتوانست پا گیرد.
 انتخابات قلابی و سازمانهای فرمایشی دولتی- که عناصرامنیتی را در پستها و مواضع حساس و گاه در رأس « سندیکا» می گماشتند -  جز بی رغبت کردن توده کارگران و عدم حضور آنها درحوزه عمل این سازمانهای دست نشانده وبدنام ، حاصل و خاصیتی نداشت. کارگران به تجربه آموختند که حتی اختلافهای خود را نیز از مجرای سندیکاهای دولتی حل وفصل نکنند. آنها دست به تشکیل جلسات مخفی و بعضاً علنی برای تعیین نماینده ی موقت زدند. « موقت بودن» نمایندگی، ضربه پذیری را کاهش می داد، فشارها و دشواریهای مربوطه با گردش مسئولیت تقسیم می شدند. ازآن به بعد، حرکتهای صنفی کارگری ازطریق همین نمایندگان موقت خواسته ها و مسائل جاری را ، درحدّ مقدورات ، مطرح می کردند. رفته رفته انتخاب نمایندگان موقت به سنتی از مبارزه در دوران دیکتاتوری شاه تبدیل شد. همین سنّت تعیین نماینده، درجریان پیدایش کمیته های اعتصاب درسال ۵۷ و سپس پدیده گسترده شوراهای کارگری پس از قیام، تأثیربه سزایی داشت.+
پیکارکارگران در انقلاب ۵۷
درجریان انقلاب  سال ۱۳۵۷، پیکار اعتصابی کارگران نقش مهمی در فلج کردن ساختارهای اقتصادی رژیم شاه ، در بسیج عمومی و تقویت همبستگی مردم و فروپاشاندن ارکان حاکمیت ایفاء نمود. درمرکز ثقل همه اعتصابهای مهم کارگری، کمیته های اعتصاب کارخانه ها قرار داشتند، که توسط با تجربه ترین، شجاعترین مبارزان و کوشندگان آگاه کارگری تشکیل شده بودند. اما کل حرکتهای اعتصابی دربطن جنبش عمومی و تحت سلطه روانشناسی ، شعارها و شبکه های چیره بر این جنبش قرارداشت. همین که قیام ۲۲ بهمن رخ داد و رژیم  شاه از هم پاشید و خمینی دستور بازگشت به کار صادرکرد، اکثریت قریب به اتفاق کارگران اعتصابی به محل کار خود  بازگشتند.
خمینی سرخود و پنهانی، پیشاپیش « شورای انقلاب» را تشکیل داده بود.  نمایندگان و کوشندگان اعتصاب طولانی و سراسری کارگران، در تعیین ترکیب و تقسیم سهام قدرتی که محصول پیکارشان و پی آمد قیام عمومی بود، هیچ دخالتی نداشتند. درغیاب یک اتحادیه سراسری، نه اقتدار نمایندگی واحد وجود داشت ونه جمع بندی و چکیده  خواسته های اخص کارگران عنوان شد( هردوپارامتر، اما، لازمه ی دخالت مؤثر در حوادث مهم و تعیین کننده بود). خمینی در رأس شبکه های تنیده و درحال تنیدن هرم قدرت، به سرعت همه مواضع اصلی را اشغال کرد و کارگران، به لحاظ سهم قدرت،  دست خالی به سرکار برگشتند.
 پیش از«پیروزی»،شوروشعف بی مانند پیکارعمومی همه را/ حتی پیکار اعتصابی قدرتمند کارگران صنعت نفت را/ تحت الشعاع قرارداده بود. جوّ غالب، سرشار از نفی نظام حاکم و شخص دیکتاتور بود. خواستهای مثبت، به صورت عام ( ”آزادی، استقلال...”) و نامشخص بودند، هیچ ارگان و تشکیلات مستقل و مقتدری پرچم مطالبات مشخص و ایجابی کارگران ایران را دردست نداشت.  بنابراین، بدون حداقلی ازسازمانیابی سندیکایی سراسری و بدون تشکّل ویژه نمایندگی کارگران درسطح کشور و مطالبات معیّن ، انتظاردریافت سهمی از قدرت هم موضوعیّت  نداشت!
      
شوراهای کارگری کارگران اعتصابی، سه روزبعد از « پیروزی »، بدون حداقل تضمینی درباب حقوق صنفی خود، به کارخانه ها بازگشتند. درآن جا دیگر آن بافت قدیمی مدیرو مالک کارخانه، مأمورو احیاناً اتحادیه دولت ساخته، وجود خارجی نداشت. ساختارهای قبلی ازهم پاشیده بود، ولی به جای آنها نظم و نسق و ارگان جدیدی که مطلوب کارگران باشد حیّ و حاضر وجود نداشت. به یک معنی، درکارخانه ها خلاء قدرت اجرایی حاکم بود. اقتدارو سلطه قبلی سرمایه/صاحب کارخانه/ مدیریتهای دولتی/ خصوصی دچار  بحران، دربهترین حالت زیرسئوال و گرفتار تنش بود، ولی کارگران، دریک برآورد ملی،  بدون نفی قطعی  قدرت دولتی و مالکیت خصوصی به کار بازگشتند و خواهان دریافت حقوق عقب مانده خود شدند. البته، کارگران – همانند دیگرزحمتکشان جامعه - ازماهها اعتصاب و یک قیام «پیروز» بازگشته بودند، درفضای«بهار آزادی» نفس می کشیدند و درشوروشعف عمومی شریک بودند. اما، وقتی با خلاء قدرت در کارخانه ، یا با رفتار نامطلوب بقایای مدیران و مالکان کارخانه هاو شرکتها مواجه شدند، درهر واحد، متناسب با توان و آگاهی و توازن قوای موجود، واکنش نشان دادند. کارگران هیچ سازمان صنفی و ساختارمبارزاتی یک پارچه و سراسری نداشتند که بتوانند درهیأت یک قدرت واحد کشوری، با برنامه و مشی مطالباتی معیّن، با فهرست کردن معضلات جاری و چکیده خواسته های جدول بندی شده واحدهای کوچک و بزرگ، سر میز مذاکره با کارفرمایان خصوصی و مسئولان جدید دولتی، با صرف کمترین نیرو ، بیشرین نتیجه ممکن را به دست آورند. اما، درآن شرایط سیاسی-اجتماعی، کارفرمایان هم رمیده، دچار ضعف وعجزسیاسی بودند. دستگاههای دولتی نیزهنوزسرپا نشده دستشان ازحوزه کارخانه ها کوتاه بود.
 بدین ترتیب، کارگران که در«شورای انقلاب خمینی»/ ودر « دولت امام زمان»/ ...فاقد قدرت بودند، در واحدهای کاری خود، اما، - هرآینه همبسته ومتحد عمل می کردند - ، تنها قدرت حیّ و حاضررا تشکیل می دادند.!
چنین بود که کارگران  خلاء قدرت / مشروعیت سرمایه داران و جای خالی فراریان را یک جا با قدرت مستقیم کارگری پر کردند: قدرت شوراهای کارگری.
 این تجربه ای بود که پیشتر، درطول زمستان ۵۷، در محله ها به عمل درآمده و درشرایط اعتصاب عمومی به رفع مایحتاج توده مردم کمک کرده بود. هنوزچند روز از بازگشت به کار نگذشته، جنبش شورایی در کارخانه های بزرگ به راه افتاد. اندیشه کنترل جمعی ی همه چیز در کارخانه، صاحب اختیاربودن، کار و مدیریت شورایی ، برداشت و تقسیم شورایی و...این اندیشه وطرح همه جا بالا گرفت. ++ 
واقعیتی تاریخی – اما تناقض آمیز وپارودوکسال - ، که همزمان با غلبه سریع «امام خمینی» برکل جامعه و کوبیدن میخ مهیبترین استبداد فردی برهرم دولتی ؛ باری، کارگران ایران( همانند کارمندان، معلمان، استادان دانشگاهها، و... ) دست اندرکار دموکراسی مستقیم شورایی، بخصوص درواحدهای بزرگ صنعتی ایران بودند!
 چون دولت ومدیریت پیشین یکسره ازهم پاشیده بود، درعین حال هنوز از قدرت حاکمیت تازه درقاعده کاری جامعه(صنایع و دیگر سطوح کاری شهری و حتی بعضی از نواحی روستایی)خبری نبود، لذا جامعه برحسب نیاز و آگاهی خود را درشبکه های افقی/شورایی سامان می داد. ایده ها و کوششهای شورایی جای خالی دولت، مدیریت ازبالا و بعضاً حتی مالکیت خصوصی را پرمی کرد. اما، تضاد رشدیابنده، میان فقدان سازمانیافتگی یکپارچه کارگران درسطح کشوری و قدرتنمایی مستقیم شورایی درسطح واحد کار- آن هم نه درتمام واحدهای کشور- از چشم ارتجاع ِ مستولی پوشیده نماند. به زودی، هربخش ازحاکمیت، متناسب با سیاست و برنامه ای که دنبال می کرد، درصدد پرکردن خلاء قدرت و مشروعیت درکارخانه ها ، مؤسسات تولیدی وشرکتهای خصوصی/دولتی برآمد. درگیری با شوراهای مستقل کارگری ازچند سو شروع شد. ازگماشتن مأموران و مدیران جدید دولتی، تأسیس و تعبیه « انجمنها و شوراهای اسلامی»، تا دامن زدن به اختلافات ایدئولوژیک کارگران ، تحریک تعصّب دینی، تهدید و ضرب وجرح، حتی قتل فعالان اولیه شوراها. ++ +    
درپی سرکوب آزادیهای دموکراتیک( حمله به مطبوعات آزاد، لشگرکشی به گنبد وکردستان، محدود کردن سازمانها و احزاب و...)، ازاواخر تابستان ۵۸ فشار بر شوراهای گارگری نیز آشکارا افزایش یافت.
 همدستی سیاست اعزام و تقویت « مدیریت اسلامی» از بالا، با افزایش تعصّب و تهاجم انجمنهای اسلامی ازپایین، به طورفزاینده عرصه را بر شوراهای کارگری تنگ وخطرناک کرد. سرانجام، پس از شش ماه،  دوران بی مانند شوراهای کارگری ،
 - ارگانهای مستقل،مستقیم وجمعی تصمیمگیری و اجرایی درمحل کار - ،  زیرفشار زورسازمانیافته« حزب اللهی» و تزویرو ریای دولتی روبه زوال رفت.
 این دوران شش ماهه پیدایش، اوج و اضمحلال شوراهای کارگری بعد ازقیام بهمن ۵۷، متضمن درسهایی است که تإمل بر انها لازمه هر ارزیابی واقعی بینانه ازآن دوران است. بررسی این درسها و بحث مشخص آن را به فرصت دیگری می گذارم.
 xxxxx 
+ در تدوین این مقاله، علاوه بریادداشتهای قدیمی شخصی ام اززمان انقلاب، ازآثار زیر بهره گرفته ام:
- تورج اتابکی، سندیکالیزم درجنبش کارگری ایران در فاصله سالهای ۱۳۲۰/۲۵ ، مجله الفباء شماره ۶،
- محمد بی ریا، ....«اتحادیه‌های کارگری و خودکامگی در ایران»،
- یوسف افتخاری، « خاطرات دوران سپری شده»، 

+ + با وجودی  که در انقلاب ۵۷ ، برخلاف جنبش کنونی،  جریانهای گوناگون ایدئولوژیک نقش و وزنه مسلط داشتند، اما جالب است که بحث « شوراها» ی محله و محل کار، که ابتدا زیرسلطه و تعییّن هیچ یک ازجریانها و سازمانهای ایدئولوژیک قرارنداشت،  جزو محبوبترین بحثهای عمومی بود. رسانه های آزاد مقاله های زیادی در این مورد به چاپ می رساندند. از جمله نگاه کنید به مقاله هایی که به قلم نگارنده در بهمن/اسفند ۵۷ و در سال ۵۸ در روزنامه  آیندگان به چاپ رسید: « دموکراسی مستقیم مردم/ ۴ بهمن ۵۷»، «شورا چیست؟/ ۱۶ بهمن ۵۷»، « شوراها ،مصالح دموکراسی / ۱۶ اسفند ۵۷ »، « جایگاه سندیکا و مقام شورای کارگری/پاییز ۵۸» ،
++ + نگارنده ،  به عنوان پزشک  شاغل درچند بیمارستان تهران / شهرستان، ازنزدیک شاهد روند بسیج تعصّب مذهبی ، تحریک سکتاریسم ایدئولوژیک و بالاخره متلاشی شدن شوراهای بیمارستانها بودم. این شورها، ابتدا با شرکت نمایندگان اطباء ، پرستاران و دیگر کارمندان/کارگران بیمارستان تشکیل شده بودو  زیرفشار و ترور فزاینده انجمنهای اسلامی حزب اللهی ازبین رفتند.

آخرین به روز رسانی ( جمعه، ۱۰ اردی‌بهشت ۱۳۸۹ ۱۳:۳۰ )

کریم قصیم ـ پیکار کارگران ۳

 پیکار کارگران(۳)

  پیشینه پیکار کارگران ایران(فشرده)
کریم قصیم
حرکتهای مبارزاتی کارگران ایران پیش از انقلاب مشروطه شروع شد. کارگرانی که برای کار به روسیه رفته, بیش‌تر آنها در صنعت نفت باکو با حرکت‌های کارگری متشکل و عقاید سوسیال–دموکراسی آشنایی پیدا کرده بودند، پس از بازگشت  به ایران و انتقال تجربه ها, در پی ریزی و پیشبرد  حرکتهای اولیه کارگری - و بعدها در تأسیس سندیکاها - نقش مهمی داشتند. یوسف افتخاری و شماری دیگر از این جمله بودند.
نخستین جنب و جوش سندیکائی درمیهن ما فراتر از صد سال پیش آغازید. سلطانزاده, یکی از نظریه پردازان تراز اول جنبش کمونیستی ایران, می نویسد:
« نخستین کوششها برای سازماندهی سندیکایی در ایران به سال ۱۹۰۶ , درزمان نخستین انقلاب [جنبش مشروطه] صورت گرفت, هنگامی کارگران چاپخانه های تهران تحت نفوذ نیرومند حزب دموکرات اولین اتحادیه ی خود را ایجاد کردند.» ۱
اما این تلاشهای تشکیلاتی دیری نپاییدند و –  با اضمحلال حزب دموکرات – از بین رفتند. در اواخر سده گذشته شمسی/ حوالی ۱۹۱۸ میلادی, درفضای سیاسی مساعد بار دیگر: 
« کارگران  چاپخانه ها به سازمان دادن افراد طبقه ی خود همت گماشتند و پس از اقدام به چند اعتصاب, دولت را مجبور ساختند بر قرارداد دستجمعی که تنظیم کرده بودند و مناسبات میان کارگران و کارفرما را تعیین می کرد, صحّه گذارد. آنها همچنین موفق شدند بهبودی چندی را در وضع اقتصادیشان تحصیل کنند. این قرارداد هشت ساعت کاردر روز, مقررات در زمینه استخدام و اخراج کارگران و نرخ اضافه کار را معیّن  می ساخت و بهبود وضع بهداشتی کار در چاپخانه و غیره را مطالبه می کرد.» ۲
موفقیت و پیشرفت حرکتهای سندیکایی کارگران چاپخانه, مشوّق زحمتکشان دیگر رشته ها شد و به فاصله کوتاهی چندین اتحادیه کارگری پا به عرصه ی وجود گذاشتند و بدین ترتیب اولین گام مهم در راه اتحاد کارگران ایران برداشته شد:
« درسال ۱۲۹۹ (ش) ازپیوستن ده اتحادیه تازه تشکیل شده, نخستین تشکیلات گسترده کارگری برپا شد, که نام ”شورای اتحادیه های کارگران تهران” را برخود نهاد.» ۳
مقارن این ایّام « اتحادیه ی کارگران ماهیگیر» درشهر انزلی سازمان یافت و تشکیلات کارگری مشابهی در آذربایجان و شهرهای صاحب صنعت استانهای دیگر پا گرفت.
 سرانجام درسال ۱۳۰۰, ازبهم پیوستن سازمانهای سندیکایی مذکور «شورای مرکزی اتحادیه های حرفه ای کارگران ایران»  تأسیس گردید. فرآیند اتحاد و سازمانیابی کارگران در توانایی و توفیق شمار بیشتری از اعتصابها تأثیر به سزایی گذاشت. دراین دوره بود که آگاهی کارگران ایران به اثرات و امکانات عمیق و گسترده پیکار اعتصابی به سرعت رشد نمود, طوری که کارگران با این حربه  به  حضور و مبارزه در عرصه عمومی نیز برخاستند و  با سلاح اعتصاب  به همبستگی و دفاع از حقوق دموکراتیک موجود جامعه همت گماشتند و پیروزیها آفریدند.
در شهریورماه ۱۳۰۱، حکومت قوام دستور توقیف ۱۴ روزنامه‌ی مخالف دولت را صادرکرد و حدود ۵۰۰ نفر از کارگران چاپ و مطبوعات بی‌کار شدند و فوراً دستور دستگیری رهبران اتحادیه‌های کارگری چاپ از جمله آقایان باقر نوایی،‌ عبدالحسین گوشه و ‌سیدعبداله امام صادرشد . اینها به اتفاق عده‌ای دیگر دستگیرو روانه‌ی زندان‌ها شدند؛ لیکن هیچ‌یک از کارگران چاپ و مطبوعات سرکار نرفتند، اتحادیه‌ی مرکزی فوراً جلسه‌ای تشکیل داد و تصمیم به ادامه‌ی اعتصاب گرفت و با اعلام این اعتصاب، بارزترین نوع مخالفت با دولت شکل‌گرفت: بدین ترتیب روزنامه‌های دولتی چاپ و منتشر نشدند.
 در نتیجه این پیکارسندیکایی، روز ۱۷ شهریور ۱۳۰۱، دولت عقب نشینی کرد و از روزنامه‌های توقیف‌شده، رفع توقیف شد و کارگران پیروزمندانه به سرکار خود بازگشتند. مشابه این اعتصاب دوسال بعد هم صورت گرفت:
«  درسال ۱۳۰۳, هنگامی که دولت وقت انتشار ۷ روزنامه را ممنوع اعلام کرد, تمامی کارگران چاپخانه ها دست ازکارکشیدند. این اعتصاب سبب شد تا دولت پس از دو روز عقب نشینی کرده و رفع توقیف ۷ روزنامه را اعلام کند.» ۴
جنبش سندیکایی ایران طی این سالها سازمانی سراسری شد, درپیکار اعتصابی تجربه ها آموخت , سندیکاها قوت گرفتند, به مثابه یک نهاد طبقاتی کارگران در داخل و خارج کشور جا افتادند وارتباطات بین المللی برقرارکردند ( با انترناسیونال سوم, با جنبش سندیکایی جهانی و... ). جشن‌های اول ماه مه هرسال، از طرف اتحادیه و به‌ویژه کارگران چاپخانه‌ها با صدور بیانیه و اعلامیه‌هایی به‌مناسبت روزجهانی کارگر تا سال ۱۳۰۲ (هـ .ش) به‌طور علنی برگزارشد.
همین که استبداد رضاخانی خودش را جمع و جو کرد و حرکتهای دموکراتیک ایالات( خراسان, گیلان و آذربایجان) را کوبید, علیه سندیکاههای کارگری نیز وارد عمل شد. به دنبال پیروزیهای پی درپی سندیدکاها, دولت رضاشاه طرحها و توطئه های  تضعیف کننده و ضد سندیکایی را یکی بعد از دیگری به مرحله اجرا گذاشت. درپاییز ۱۳۰۴ , دولت اولین ضربه شدید را وارد کرد و با غیر قانونی اعلام کردن « شورای مرکزی اتحادیه ها...» رهبران و فعالان آن را تحت پیگرد قرارداد. اما, با وجود تعرّض دولت, پیکار سندیکایی ادامه یافت. این بارکوشندگان کارکشته و نخبه سندیکایی, با هدف متحد کردن و سازماندهی کارگران به مناطق صنعت نفت در خوزستان رفتند. استعمارانگلیس به شکل «کمپانی نفت », - که هزاران کارگر هندی به کارگرفته بود - در آن خطه سروری داشت. رفتار کمپانی  با کارگران ایرانی همچو برده و اسیر بود. کارگران ایرانی, بی پناه در فقرو فاقه شدید, زیر تحقیروستم مضاعف می سوختند. در چنین شرایطی بود که  سندیکالیستهای زبده و مبارز ایرانی وارد کار و پیکار کارگران نفت جنوب شدند. چیزی نگذشت که حرکت سندیکایی کارگران نفت جنوب به طورمخفیانه سازمان یافت.
 تشکیلات سندیکایی صنعت نفت درخوزستان, با نام « جمعیت کارگران نفت جنوب», عمدتاً تحت هدایت یوسف افتخاری و رفقایش, به وجود آمد. این سندیکا بانی اعتصابهای متعددی در آن خطه شد.  بزرگترین اعتصاب, با فهرستی بلند بالا از خواسته های گوناگون, در اردیبهشت ماه ۱۳۰۸ در گرفت:
« کمپانی نفت, برای عقیم گذاشتن تهدید جمعیت[به اعتصاب گسترده], درشب ۹ اردیبهشت ۱۳۰۸, ۹۳ تن از فعالان و اعضای ”جمعیت” را بازداشت کرد. اما بازداشت رهبران جمعیت نتوانست جلوی اعتصاب را بگیرد. در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۰۸, ۹۰۰۰ هزارتن از کارگران دست ازکارکشیدند. خواستهای کارگران اعتصابی, علاوه برآزادی یارانشان, عبارت بود از افزایش دستمزد, داشتن نمایند در کارگزینی کمپانی نفت/ ناظربراستخدام و اخراج کارگران, حق مرخصی با حقوق, ۶ ساعت کارروزانه, ارائه خانه یا اجاره ای درخور ازسوی شرکت, بیمه ی بازنشستگی, استخدام صنعتگران ایرانی به همان سیاق استخدام هندیها, بررسی شکایت از سوی مقامات پلیس ایران, طرح اختلافات بین اروپاییان و ایرانیان یا کمپانی و ایرانیان در دادگاههای ایران, برابری شرایط استخدام برای کارمندان ایرانی و هندی, پایان برنامه ی تخریب محلات مسکونی در آبادان و دیگر جاها » ۵
به این ترتیب, کارگران متشکل در تشکیلات سندیکایی نفت جنوب, ضمن مطالبات اقتصادی و رفاهی خاص خود, عناصرمهمی از خواستهای استقلال طلبانه میهن را نیز در فهرست مبارزاتی خود گنجانده بودند و درصورت پیروزی این اعتصاب ضربه ی مهمی به استعمارانگلیس وارد می آمد. این اعتصاب عظیم با واکنش شدید استعمار انگلیس و حکومت رضاشاهی روبه روشد. استعمار توسط کشتیهای جنگی اش نیروی نظامی وارد صحنه کرد و با همدستی قوای نظامی وشهربانی رضاشاهی به خانه های اعتصابگران هجوم آوردند. سرکوب شدید و ضربه کاری بود. سرانجام:
« اعتصاب با  بازداشت و سپس اخراج ۳۰۰ تن از کارگران درهم شکسته شد.» ۶
این یک ضربه شدید استعمار و حکومت رضاشاهی بر جنبش سندیکایی ایران بود. اما برغم اخراج و زندان شمار کثیری از رهبران و فعالان ( یوسف افتخاری به ۱۳ سال زندان محکوم شد و تا شهریور۱۳۲۰ در حبس به سربرد).
اما, اعتصاب دستاوردهای متعددی هم داشت. سرجان کدمن منشی کل کمپانی نفت برای مذاکره جهت گرفتن امتیازاتی برای کارگران به لندن مراجعه کرد، حقوق کارگران پانزده الی ۵۰درصد اضافه شد، کارگران بیکار ایرانی در آبادان به کار گمارده شدند، عموم کارگران لیست سیاه (”اخراج شدگان ابدی”) به سرکاربرگشتند. به کارگران مصدوم ومعلول اخراجی مبلغی پرداخت و رضایتشان جلب شد، ساخت مسکن برای کارگران شروع شد، کتک زدن و بی احترامی (که پیش ازآن معمول بود) ملغا گردید، و عدهای از مهندسین و مامورین انگلیسی که مورد تنفر وانزجار کارگران بودند از کار برکنار شدند.
برغم سرکوب شدید اعتصاب و مجازاتهای سنگین رهبران آن, حرکتهای اعتصابی سندیکایی تا دوسال بعد نیز ادامه یافتند و موفقیتهای متعدد به دست آوردند. لیکن درپی سرکوب جنبشهای دموکراتیک درسراسر ایران و تمرکز موفقیت آمیز حاکمیت استبدادی رضاشاه, هجوم نهایی به دستاوردهای جنبش سندیکایی کارگران نیز تدارک دیده شد.
 با تصویب و اجرای قانون ۱۳۱۰, به زور و سرکوب استبداد رضاشاهی, یک دوره درخشان پیکارسندیکایی در ایران پایان یافت. با اتکاء به این «قانون سیاه» کلیه فعالیتهای سیاسی و سندیکایی در کشور قدغن اعلام شد. اجرای آن با خشونتی بی سابقه , همراه با تعقیب, دستگیری, زندان و شکنجه فعالان سندیکایی/سیاسی در دستور کار حکومت پهلوی قرارگرفت. جنبش سندیکایی که می رفت اکثریت بزرگ طبقه کارگر ایران را متحد و متشکل کند و یکی از ستونهای مسلم پیکار آزادی را به وجود آورد, در پی یازده سال مبارزه بی امان, از این تاریخ به بعد با شدت تمام زیرضرب رفت, کادرهای برجسته و رهبران آن به زندان افتادند, تشکیلات از هم پاشید و حرکت سندیکایی برای مدت ده سال به هزیمت و فترت گرفتار آمد.

شهامت و رزمندگی زنان کارگر
همین جا لازم است به جنبه درخشانی از پیکار سندیکایی آن دوران, یعنی نقش و تأثیرزنان کارگر توجه دهیم که متأسفانه به ندرت ذکرشده و واقعیت تاریخی است که می باید در باره آن بیشتر تحقیق و نوشته شود.
  بزرگترین پیکارسندیکایی آن دوران, همان اعتصاب بزرگ کارگران صنعت نفت جنوب (در ۸۱ سال پیش) بود. دراین اعتصاب,زنان کارگر به لحاظ شجاعت و تأثیرمبارزاتی بسیارچشمگیربودند. یوسف افتخاری در کتاب خاطراتش اشارات جالبی دارد به سازمانیابی و شجاعت زنان کارگر و نقش آنها در آن پیکار اعتصابی:
« ... درتصفیه خانهها و کارخانههای دیگر شرکت نفت، زنان کار نمیکردند. بنابراین تشکیل اتحادیه زنان برای ما میسر نبود.برای آن که از قدرت عظیم زنان در تشکیلات استفاده شود. به افراد اتحادیه دستور دادیم که منسوبین و محارم خود رابا افکار وعقاید و روش اتحادیه و مبارزه ی طبقاتی آشنا نموده نتیجهی عمل و تاثیر گفتارشان را به اتحادیهی ایالتی کارگران خوزستان گزارش نمایند. به این ترتیب به مرور به خانواده کارگرهم نفوذ کردیم و اولین اتحادی که از طریق این فرد به وجود میآمد باهمسر ودختر او بود. بنابراین ما در یک خانواده که عضوی داشتیم، عائله اش هم تقریبا عضو اتحادیه محسوب میشدند....
...................................................
عائلهی کارگران در اثر تبلیغات نان آوران خانه به اتحادیه ی کارگران گرویده و اکثر آنها در جلسات حوزههای خانوادگی کارگران شرکت کردند. ضمنا همانطور که گفتم یک کلاس محرمانهی سیاسی داشتیم که همانجا اگر کسانی سواد فارسی کم داشتند فارسی درس میدادیم ومن خودم یک اطلاعات سیاسی و سندیکایی به آنها میدادم. بنابراین یک عدهای [اززنان کارگر] را به سطح کادر و نیمه کادری رسانده بودیم. و یکی از این کادرها زهرا بود.
زهرا از زنهای مبارز لرستان بود وموقع اعتصاب اولین کسی که جلوی شرکت نفت برای کارگران نطق کرد و گفت دستور اعتصاب صادر شده، او بود. گویا چیزی که گفته بود زیاد هم موثر واقع شده بود. او گفته بود در صورتی که زن مبارزه میکند، مرد نمیتواند مبارزه نکند. ......
این شیوهی برخورد در تحریک و ترغیب کارگران و زد و خورد با پلیس نقش بزرگی را بازی کرد.زهرا در ضمن نطق بر علیه عملیات ظالمانه ی کمپانی نفت و حرکات غیر ملی مامورین دولت، رئیس کل شهربانی خوزستان را تقبیح کرده و در حضور جمعی از پاسبانها و صاحب منصبان شهربانی با صدای رسا ثابت کرد که اولیای شهربانی آلت دست کمپانی نفت شده و به ملت ایران خیانت میکنند. رکن الدین مختاری[ رئیس شهربانی ] در مقابل حرف حسابی ومنطق محکم بانو زهرا مثل این که هیپنوتیزم شده باشد، اصلا یارای حرف زدن نداشته و سکوت اختیار کرده بود. بانو زهرا با عدهای از زنان هر آن [لحظه به لحظه] کارگران را به مبارزهی شدید و گرفتن حق خود ترغیب میکرد...حرارت و خروش احساسات زنان بیشتر از مردان بود.... زنان دائما کارکران را به تصرف شهربانی و خلاصی زندانیان تحریک میکردند...
............................................................................................................
وقتی ما را اسیر کردند و به اهواز آوردند، زهرا هم آمد. البته زندانی نبود. زهرا آمد و رفت پیش مختاری و گفت من میخواهم یوسف را ببینم. مختاری گفت یوسف چه کارهی توست؟ گفت برادر من است. مختاری گفت تو لری و او ترک است تو چطور خواهر او شدی ؟ گفت ما از آن لرها و ترکها هستیم که با هم خواهر و برادریم.من هم باید حتما او راببینم. آمد. پلیس هم وسط ما ایستاد. زهرا گفت بروکنار. چنان حکم کرد که پاسبان اطاعت کرد و دور شد. گفت من با برادرم صحبت میکنم. گفت از خارج خواستند پولی به ما برسانند من قبول نکردم. گفتم ما طلا داریم میفروشیم میدهیم تا رفقای ما در زندان مصرف کنند. من بسیار خوشحال شدم و دستش را بوسیدم. گفتم خوب کاری کردی. مهم این است که آدم از کسی چیزی نگیرد و مدیون کس نشود. گرسنه میمانیم و نیاز و احتیاجی هم نداریم. بنابراین زهرا از لحاظ عقیده و از لحاظ اخلاق به تمام معنی یک زنی بود که میشد اورا قهرمان نامید. ...» ۷
منابع و توضیحات
۱ – سلطانزاده, اسناد تاریخی جنبش کارگری, سوسیال دموکراسی و کمونیستی ایران, مجلد چهارم, انتشارات مزدک, ص ۱۰۷ ,
۲ – همان جا,
۳ – تورج اتابکی, ”سندیکالیزم درجنبش کارگری ایران درفاصله سالهای ۱۳۲۰ الی ۲۵ ”, الفباء, شماره ۶, ص ۴۰ ,
۴ –  همان جا, ص ۴۳ ,
۵- همان جا,
یوسف افتخاری و شماری دیگر از رهبران سندیکا را به زندان اهواز فرستادند که از دسترس کارگران دور باشند.
۶ – همان جا, ص ۴۹ ,
۷ - یوسف افتخاری , «خاطرات یک دوران سپری شده» / خاطرات و اسناد یوسف افتخاری/، به ‏کوشش کاوه بیات و مجید تفرشی، نشر فردوس، تهران، ۱۳۷۰, صفحات ۴۰ , ۱۱۸ ,

25 April 2010

سالروز شهادت شهید بزرگ حقوق بشر دكتركاظم رجوی گرامی باد

Kazem Rajavi
Kazem Rajavi
مروری كوتاه برزندگی پربار دكتر كاظم رجوی
زنده به‌خونخواهیت هزار سیاووش      مانده از آن خون كه از رگ تو زند جوش
بعداز ظهر روز سه شنبه چهارم اردیبهشت ماه سال 1369، جوخه ویژه ترور دكتر كاظم رجوی كه از تهران اعزام شده بود، خون مدافع بزرگ و صدیق حقوق بشر را درنزدیكی بنای حقوق بشر ملل متحد دركوپه ژنو بر زمین ریخت. شهیدی دراوج مظلومیت و معصومیت ؛ شخصیتی محبوب و مجاهدی والا ؛ انسان وارسته‌یی كه طی دو دهه , تلاشگر خستگی ناپذیر حقوق بشر و دادخواه خون مجاهدان، شكنجه‌شدگان، جان‌باختگان، زندانیان و تبعیدیان بود. نماینده مقاومت ایران در سوئيس و سفیر سیار رهبر مقاومت در ملل متحد و كمیسیون حقوق بشر و دیگرمجامع بین‌المللی.
خونی كه آن روز درشهرك كوپه برزمین ریخت، هر سال انبوهی از هموطنان و پشتیبانان مقاومت و همچنین مردم و شخصیت‌های سیاسی سوئيس و دیگر نقاط جهان را گرد مىآورد.و در هركجاكه مقاومت ایران حضور دارد، در دلهای عاشقان آزادی در ایران، در قلبهای زندانیان سیاسی، در دلهای رزمندگان آزادی در شهر اشرف، و در قلوب مردم آزادهٴ عراق، و در هر سرزمین و كشوری كه ایرانیان آزاده و شریف به آنجا كوچ كرده‌اند، تصویر آن جنایت رژیم آخوندی و خاطرهٴ شهیدش، شور آزادی ایران، را بر می‌انگیزاند. گرچه ویژگی منحصر به‌فرد شهید بزرگ حقوق بشر نجات جان رهبر مقاومت ایران بود كه به‌گونه‌یی معجز آسا در دل تلاشهای عاشقانه دكتر كاظم رقم خورد و سپس او را درنیمه بعدی زندگی پربارش، به‌دادخواه ویژه خون مجاهدین و تمامی شكنجه‌شدگان، اسیران و قربانیان ستم خمينى تبدیل كرد، اما به‌وضوح می‌بینم كه خون جوشان شهید بزرگ حقوق بشر پس از شهادتش نیز هم چنان از ویژگی منحصر به‌فردی برخوردار است. این خون هنوز هم سپر دادخواه خون مجاهدین و مدافع آزادی مردم ایران و رسواگر جلادان حاكم بر میهن ماست. می‌جوشد و می‌خروشد و تا صدور حكم جلب و محكومیت سران رژیم خونخوار آخوندی به‌عنوان جنایتكاران علیه بشریت ادامه خواهد یافت.
در سال1340 از دانشكده حقوق و علوم اقتصادی پاریس دكترای دولتی در علوم سیاسی گرفت. دوسال بعد صاحب درجه دكترای دولتی در حقوق عمومی از همان دانشكده شد. در سال1343 در امتحان دكترای دولتی علوم اقتصادی قبول شد و سال بعد كنكور شایستگی برای استادیاری دانشكده حقوق و علوم اقتصادی پاریس را با موفقیت گذراند. او در سال1352 رساله دكترایش را در مؤسسه دانشگاهی مطالعات بین‌الـمللی ژنو به‌پایان برد.
دكتر كاظم در ادامهٴتحصیلات خود، با سخت كوشی بسیار و با مطالعات فشرده،
موفق به‌اخذ شش درجهٴ دكترا در رشته‌های حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه‌های فرانسه و سوئيس شد.اما روح آزاده و مردمیش هرگاه كه جنایات شاه را در سربریدن آزادی و پیشتازان آن می‌دید او را به‌مبارزه علیه رژیم شاه می‌كشاند و شنیدن خبر دستگیری و احتمال اعدام برادرش مسعود در سال 50 بود كه مسیر زندگی او را به‌تمامی تغییرداد.
از آن پس، زندگی دكتركاظم در تلاش و فعالیت سیاسی فشرده و سازماندهی یك پیكار بین‌المللی جهت نجات جان زندانیان سیاسی و مجاهدان و مبارزان راه آزادی ایران گذشت.
اولین قدم این زندگی سیاسی و مبارزاتی، كه از قضا، بزرگترین قدم زندگی او محسوب می‌شود، تلاش موفقیّت‌آمیز او برای نجات جان برادرش و برادر همهٴ مردم ایران، یعنی مسعود بود كه دربیدادگاههای رژیم شاه به‌اعدام محكوم شده بود.
او از همان لحظهٴ شنیدن خبر دستگیری و محاكمه و احتمال صدور حكم اعدام برای مسعود، همه چیزرا به‌كار گرفت. كمیسیون‌های بین‌المللی حقوقدانان، شوراها، كلیساها، سازمانهای گوناگون دفاع از حقوق بشر، همه با نیروی دكتر كاظم، به‌گفتهٴ روزنامه سوئيسى لیبرته، سیلی از پیام به‌تهران روانه ساختند. علاوه بر انبوه تلگرام‌ها، تلاشهای دكتر كاظم دو وكیل سوئيسى را هم برای دفاع از اعضای مركزیت مجاهدین به‌ایران گسیل داشت تا سرانجام، آن پیروزی را با تغییر حكم اعدام به‌حبس ابد، برای مسعود به‌دست آورد.
در حقیقت این عشق او به‌آزادی و پرچمدار آن یعنی مسعود بود كه دكتر كاظم
را توانمند ساخت كه یك‌تنه دنیایی را علیه شاه بشوراند و بالاخره رژیم شاه را وادار به‌تسلیم كند و خود یك‌تنه طراح و معمار بنای باشكوه دفاع از حقوق‌بشر ایران شود گویی دكتر كاظم در آن روز می‌دانست كه با آن تلاش خود، دِیْنی بزرگ را به‌گردن مردم ایران و مبارزان و مجاهدانش می‌گذارد. دینی به‌خاطر نجات مسعود، رهبر مقاومت مردم ایران در برابر خمینی و رژیمش.
در سالهای پس از آن پیروزی، دكتر كاظم درخرداد55 انجمن بین‌المللی خانواده‌های سیاسی ایران را تاسیس كرد. تلاش‌های افشاگرانهٴ او تا آستانه‌یٴ قیام 22بهمن 57 و آزادی مسعود ادامه یافت. دكتر كاظم پس از خاتمهٴ تحصیلات، به‌تدریس رشته‌های مختلف حقوق و علوم سیاسی در دانشگاههای سوئيس پرداخت و با پژوهش‌های پیگیر بیش از 120 رساله و كتاب به‌زبانهای فارسی و فرانسه تالیف و منتشر كرد كه از‌جمله آنها كتابهای زیر بود:
ـ «تكامل بورژوازی و جنبشهای خلقی در ایران»، شهادتنامه دكترای علوم سیاسی، دانشگاه پاریس، 1960
ـ «اساسنامه و مقررات استخدام دولتی در ایران»، شهادتنامه دكترای حقوق عمومی، دانشگاه پاریس،
1962ـ «وضعیت اپوزیسیون در قانون اساسی در جمهوری پنجم فرانسه»، مقاله در مجله فرانسوی «پس‌فردا»، شمارهٌ‌، نوامبر‌‌
ـ «تجدید نظر در تئوری دولت»
شهادتنامه دكترای، مؤسسه دانشگاهی مطالعات بین‌الـمللی ژنو، 1969
ـ «كوشش برای فهم تئوری ماركسیستی شناخت»، مقاله، مؤسسه دانشگاهی مطالعات بین‌الـمللی ژنو، 1972ـ «تئوری و واقعیت دیكتاتوری پرولتاریا، بررسی انتقادی»، مقاله در مجله «عقل حاضر»، پاریس، 1975
ـ «پیدایش دیالكتیك»، مقاله، به‌اتفاق ا.مولر
ـ «دیالكتیك در تاریخ و در طبیعت» متن دو‌كنفرانس در «مركز مطالعات مردمی برای
سوسیالیسم»، پاریس، 1976‌
ـ «انقلاب ایران و مجاهدین»، پاریس، آنتروپوس، 1983ـ «دولت در ایران» در كتاب مؤسسه دانشگاهی مطالعات توسعه اقتصادی ژنو با عنوان «فضاهای سلطان»، پاریس، انتشارات P.U.F
همهٴ این تلاشها در زمانی صورت می‌گرفت كه او با ایمان و پاكباختگی، انرژی و توانمندیهایش را در طبق اخلاص در راه مبارزه برای آزادی مردم و اعادهٴ حرمت پایمال شدهٴانسانی در میهن در زنجیرش قرار می‌داد و دراین راه تا واپسین دم حیات یك لحظه از تكاپو برای آزادی میهن كوتاهی نكرد.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی دكتر كاظم به‌ایران بازگشت. در سال58، پس‌از انقلاب، سفیر ایران در مقر اروپایی سازمان ملل متحد در ژنو شد. در سال59 به‌عنوان سفیر و رئیس هیأت سیاسی ایران در كشور سنگال و 7كشور آفریقای غربی انتخاب شد و ده‌ماه بعد، از این سمت كناره گرفت و از آن‌پس تمام توان و هستیش را صرف خدمت به‌جنبش مقاومت حق طلبانهٴ میهنش كرد.
قبل از عزیمت, خمینی درقم با وی ملاقات كرده و به‌وی می‌گوید به‌برادرتان یعنی مسعود بگویید اعلام موضع كند.
خمینی از طریق این پیام به‌نحو روشنی خواستار سازش و كنارآمدن مسعود با
اهداف ومطامع ضد مردمی‌اش گردید. پیامی كه مضمون آن تصریح نشده اما آشكار آن، این تهدید و هشدار بود كه در صورت عدم سازشكاری و تمكین مجاهدین به‌اهداف خمینی، از هیچ اقدامی علیه آنها فروگذار نخواهد كرد.
او به‌درستی دریافته بود كه خمینی با سپردن پست سفارت به‌او هدف جدایی انداختن بین او و مسعود را دارد. اما مناعت و آزادگی دكتر كاظم، قاطعانه به‌سینهٴ آن پیشنهادات دست رد زد.
از آن پس زندگی دكتر كاظم عبارت بود از مبازره بی‌‌وقفه علیه رژیم خمینی به‌خصوص برای افشای جنایات آن در صحنه بین‌المللی با برگزاری كنفرانسهای مطبوعاتی، شركت در مجامع بین‌المللی، ایراد سخنرانیهای روشنگرانه و حضور فعال در اغلب مبارزات هم میهنان خارج از كشور. او همواره به‌عنوان فرستاده ویژه رهبر مقاومت در جلسات و كمیسیونها و مجامع بین‌المللی حضور مىيافت، با نمایندگان و هیاتهای مختلف كشورها دیدار و گفتگو می‌كرد، آخرین اخبار جنایات رژیم را به‌اطلاع آنها و نیز مطبوعات و رسانه‌های جمعی می‌رساند، همراه شكنجه‌‌‌شدگان و اسرای آزاد شده به‌این سو و آن سوی جهان سفر می‌كرد و باارائه شواهد و مدارك مستند شكنجه و اعدام توسط رژیم ماهیت قرون وسطایی و ضدبشری ‌‌آن‌را‌افشا و بر بی‌آیندگی رژیم خمینی و اعتلای روز افزون و اعتبار مقاومت تاكید می‌كرد. كارنامه درخشان فعالیتهای او، كارنامه افتخار بزرگ مردی وارسته و فداكار است كه زندگی خود را وقف یاری به‌رهبر مقاومت و تلاش در راه آزادی مردم و میهن خود نمود.
اما آن انگیزش اعتقادی كه باعث شد دكتر كاظم به‌همه مظاهر و تعلقات فریبندهٴ زندگی، از‌جمله پست و مقام و رفاه شخصی پشت پا زده و دردمند و شوریده و شیدا به‌دفاع از آزادی و دفاع از مقاومتی ستمدیده و در زنجیر بپردازد چیزی جز ایمان و رابطه‌یی عمیقا آگاهانه و عاشقانه او با راهبر آرمانیش مسعود رجوی نبود. او خود بارها با تكیه بر نقش و موقعیت ویژه مسعود در رهبری مقاومت سترگ خلقمان برای آزادی تاكید می‌كرد كه: ” به‌این برادر نه از جنبه برادری یعنی همخونی بلكه به‌لحاظ عمل اجتماعی شخصیت و توان مبارزاتی و مواضع مسعود افتخار می‌كنم. اگر می‌توانستم روزی صدبار او را به‌برادری انتخاب می‌كردم“
درمراسم پیوند فرخنده مسعود و مریم در سال 1364 و آغاز انقلاب ایدئولوژیك درونی مجاهدین، دكتر كاظم گفت‌: «اجازه بدهید این پیوند فرخنده را نه تنها به‌مسعود و مریم عزیز، به‌همه ما صمیمانه و از اعماق قلبم تبریك بگویم، بلكه برای اینكه این پیوند فرخنده ضامن پیروزی مردم ایران بر علیه رژیم دجال صفت و خونخوار خمینی هست، به‌خون شهدای خلق قهرمان ایران به‌خصوص و به‌ویژه به‌مبارزین خلق قهرمانمان تبریك بگویم. امروز خون شهدا و روح شهدا خوشحال هست، آنهایی كه در اعماق زندانهای ایران در زیر شكنجه هستند از این پیوند فرخنده بیش از من و شما بهره می‌برند و خوشحالند و تبریك می‌گویند، بنابراین این پیوند فرخنده را به‌خون شهدا تبریك می‌گویم، به‌مریم و مسعود تبریك می‌گویم و به‌سازمان مجاهدین پر افتخار خلق ایران تبریك می‌گویم».
شناخت عمیق و عاطفه زلال و سرشار او كه از قلبی آگاه و بی‌آلایش سرچشمه می‌گرفت، همواره از او انسانی صمیمی، فداكار و فروتن می‌ساخت. انسانی كه فوران مهر بی‌شائبه و خالصانه اش به‌مسعود و مریم، همه مجاهدین و رزمندگان آزادی را در برمی‌گرفت و او در خطیرترین لحظات همواره همپای دیگر مجاهدین به‌یاری رهبر پاكبازش می‌شتافت و درسختیها و مشكلات با آنان سهیم بود.
عاقبت قلب پرتپش و سر پرشور رادمردی كه 57سال زندگی پربارش مشحون از تلاش و
مبارزه برای آزادی مردم ایران و دفاع از حقوق حقهٴ آنان بود، آماج تیر كینهٴ سران رژیم آخوندی و شقاوت تروریستهای اعزامی رژیم خمینی شد. و آن مدافع خون شهیدان، پس از 9 سال رو در رویی مستقيم با دیپلمات تروریستهای خمینی و كارزاری حاد و مبارزه‌یی پر فراز و نشیب در بعداز ظهر چهارم اردیبهشت 69 خود نیز به‌شهادت رسید. شهید دكتر كاظم رجوی، در هنگام شهادتش دارای همسر و سه‌فرزند بود.
علاوه برصدها رساله و كتاب علمی و تحقیقی، كتاب « گزارش به‌مریم و مردم ایران؛ چگونگی تلاشهای بین‌المللی
برای نجات و حفظ جان برادرم مسعود رجوی»، یكی از ارزشمندترین آثار باقیمانده از دكتر كاظم است. به‌علاوه درمجموعه نامه‌ها و دست نوشته‌ها یی كه از این شهید والا به‌جای مانده، سخنان و كلمات بسیاری است كه گوشه‌ها یی از زندگی و شهادت عاشقانه این رادمرد مقاومت را بازگو می كند و ما دراین مختصر تنها به‌یك جمله از آنها اكتفا می‌كنیم‌:
«شرایط هرچه باشند ما در برابر محراب مقدس تاریخ ایران به‌وظیفه انسانی، وجدانی، میهنی و مردمی‌مان برای نجات شرف، اعتبار و حیثیت و افتخارات مردممان، تمامی مردممان تا آن‌جا كه در قوه داشتیم، قیام و اقدام كردیم. ما مردانه ایستاده‌ایم، بیچاره شب‌گرایان، وقتی مردمی به‌این درجه از آگاهی به‌این درجه از پایمردی به‌این مرحله از بلندای ایمان و تعهد و قاطعیت دست یافته‌اند، همه‌كس و قبل از همه، شیادان و جنایتكاران تهران حساب كار خودشان را می‌كنند.»

خانواده مجاهدين يا مزدوران ارتجاع؟

پيام به مجاهدان شهر شرف در 24بهمن 1388
مسعود رجوي رهبر مقاومت ايران
مسعود رجوي رهبر مقاومت ايران
بچهها سلام!
«بيا، بيا، بيا» !
از هفته پيش اجيرشدگان منفور ولىفقيه ارتجاع تحت عنوان «خانوادههاى مجاهدين» به پشت در اشرف آمده و در منتهاى زبونى به جست و خيز و پارس كردن عليه شهر شرف و مجاهدانش پرداختهاند.
شنيدم كه در نشستهاى مؤسسان سوم ارتش آزادى تصميم گرفتهايد ديگر بدون استثنا همه كسانى را كه با سازماندهى و تورهاى گشتاپوى آخوندى و فاشيسم دينى حاكم بر ايران تحت هر عنوان به اشرف مىآيند تحريم كنيد.
گفتهايد كه 7سال مدارا و همه سفارشهايى كه من در اين باره كرده بودم، ديگر كافيست و صبر و تحملتان در اين زمينه، به پايان رسيده است.
گفتهايد كه ديگر هر قيمتى هم كه داشته باشد زير بار نمىرويد و مى‌خواهيد درسهاى جديدى در اين زمينه هم به لوطى عمامهدار ولايت و عنترش بدهيد.

گفتهايد كه تراز جديدى از مرزهاى بالابلند ايدئولوژيكى و سياسى مجاهدين بنا مىكنيد… تا وقتى كه خامنهاى و مالكى بهجاى خود بنشينند و ناگزير، مثل بچه آدم، به همان روال ديدارهاى خانوادگى سالهاى 82 تا 87 كه نيروهاى آمريكايى حفاظت اشرف را برعهده داشتند، تن بدهند. منظورم زمانى است كه خانوادهها به داخل اشرف مىآمدند و در واحدهاى «هتل ايران» مستقر مىشدند و هرچند روز كه مى‌خواستند مىماندند.
در هر حال، بهترين و مناسبترين تصميم را در بهترين و مناسبترين زمان اتخاذ كردهايد.

×××

مطمئن باشيد كه دشمن هيچ غلطى نمىتواند بكند. در سفاهت سياسى خامنهاى و مالكى همين بس كه آنچه را در سال 2009 نتوانستند با تيغ و تبر و لودر و بولدزر و زره پوش و با شليك و 11 شهيد و 500 مجروح (از جمله 130 نقض عضو) و 36 گروگان و 1000 مصدوم و مضروب، پيش ببرند اكنون مى‌خواهند با مشتى «خانواده سانديسى» در پناه مزدوران عراقى و نيروى تروريستى قدس پيش ببرند.

با پس افتادگى سياسى، گمان مى‌كنند كه مجاهدين از ترس اين‌كه مبادا برچسب بخورند كه از «رأفت اسلامى» و «عاطفه خانوادگى» به شيوه خمينى و خامنهاى و پاسدار احمدىنژاد، به‌ دور هستند، ناگزير به مزدوران اعزامى و خواستهاى آنان تن مىدهند و آلوده مى‌شوند. شكر خدا كه دشمنان شما را اين‌قدر ابله آفريد! صبر كنيد تا ببينيم كه در اين تك و پاتك تا كجا زيانكار خواهند شد. فكر مى‌كنم شكست سختى در انتخابات عراق در انتظار آنهاست. در حقيقت، كشتار رژيم و مالكى در اشرف در 6 و 7مرداد گذشته، شكست در گروگانگيرى، و رسوايى در روز 15دسامبر، بهصورت مضاعف، رژيم و دست نشاندگان و دنبالچههايش را در عراق و منطقه و جهان افشا و بى آبرو كرد. و در يك كلام، اشرف كلان تأثير خود را گذاشت و وظيفه خود را به بهترين و بالاترين صورت انجام داد.

البته هدف آنها از «بازى خانواده» جلو در اشرف روشن است و تا آن‌جا كه من مىفهمم تا انتخابات عراق و تا تشكيل دولت جديد و تا هركجا كه مالكى تيغ اش ببرد، ادامه مى‌دهد و دست برنمى‌دارد به‌خصوص كه مجاهدين بايد محصور و مشغول باشند تا در اين فاصله كمتر بتوانند دخالتها و تقلبات و جنايتها و انفجارهاى رژيم را برملا كنند. بگذريم كه رژيم و مالكى كور خواندهاند و خودشان به دست خودشان تنور توطئهيى را كه به زيان خودشان تمام مى‌شود، گرم نگه مى‌دارند.

×××

حتماً يادتان هست كه تقريباً يكسال پيش در پيام 8اسفند1387 از روى يك گزارش موثق از داخل رژيم كه از تهران آمده بود، گفته بودم: «منوچهر متكى وزير خارجه آخوندها به مخاطبين خود در سفر اخيرش به عراق گفته است:
«… . علت شكست مجلس اعلا و بيت شيعى در انتخابات شوراى استانها، مجاهدين خلق بودند. بنابراين نبايد به اين گروه فرصت داده شود. در گذشته، مجلس اعلا برهمه شوراهاى استانها مسلط بودند، الان بيش از50 درصد را از دست دادند و ليستهاى لائيك و بعثى افراطى مثل صالح المطلك و خلف وعلاوى و اسامه نجيفى كرسيها را بالا كشيدند. مجاهدين خلق با جلسات و كنفرانسها و مبالغى كه خرج كردند و جمع كردن سنى‌ها و بعثى‌ها و تروريست‌ها و اقدام به آموزش آنها عليه شما و شستشوى مغزهاى آنها عليه شما، آنها را به اين نقطه رساندند و اگر با آنها سازش كنيد، بيش از اين خواهند كرد…

متكى هم‌چنين گفته بود: ما وقتى در تهران نتايج اوليه انتخابات را شنيديم وحشت كرديم و به كانالهايمان ابلاغ كرديم كه بايد اين قرارگاه بسته شود تا در انتخابات پارلمان آينده دچار اين توطئه نشويم… . به‌نظر ما، نقطه ضعف ما در مذاكرات آينده با آمريكا مجاهدين هستند و نقطه قوت آمريكاييها هم مجاهدين هستند بنابراين، بايد اين برگ برنده را از قبل بسوزانيم. پيشبينى اين است كه در انتخابات پارلمانى همين بلا دوباره پيش بيايد وليستهايى كه غيرخدا و مجاهدين خلق كسى چيزى از آنها نمى‌داند پيروز بشوند… . اگر به مجاهدين فرصت بدهيد آنها تا آن‌موقع تاثير خودشان را خواهند گذاشت لذا بايد از همين حالا اين سرطان را از تن عراق ريشهكن كرد. ما به آمريكاييها گفتهايم كه خارج كردن مجاهدين از ليست براى ما بهمعنى اعلام جنگ آمريكا به ما مى‌باشد».

در همان پيام (8اسفند87) با كپى بردارى از «بزن بهادر» گفته بودم: راستى كه اگر «منو- ميم» شعور داشت و مى‌توانست چكيده حرفهايش را بگويد، لابد مى‌گفت: «اشرف ايستاد و عراق را به ايستادگى در برابر رژيم آخوندى برانگيخت».

×××


لابد سرمقاله نيويورك تايمز (24بهمن88) را در مورد «جاهطلبيهاى خطرناك آقاى مالكى» شنيدهايد.
داد آمريكا هم درآمده كه «قرار نيست آقاى مالكى حاكم مطلق باشد. و ايالات متحده به ارتش عراق آموزش نداده است كه براى سركوبگرى سياسى مورد استفاده قرار گيرد. اين، يكى از نمونههاى اخير تبهكارى آقاى مالكى است كه مصمم است تا هر كارى را انجام بدهد كه در انتخابات ماه آينده دوباره انتخاب گردد. اگر كه او و دولت شيعىاش به اين شيوه ادامه دهند، راىگيرى از ديد گروههاى اپوزيسيون قانونى نخواهد بود و احتمال دارد كه آنها به خشونتهاى گذشته باز گردند. چنين كارى براى عراق و ايالات متحده كه قرار است از عراق خارج شود فاجعه خواهد بود».

سرمقاله ادامه داده است كه «علاوه بر اين، در برخى استانها مانند تكريت و ديالى مالكى به‌طور غيرقانونى به اشغال فرمانداريها و استانداريها يا دستگيرى نفرات رقباى خودش مبادرت كرده است. در مورد حذف كانديداهاى انتخابات هم، طرز عمل مالكى ”غير شفاف و مشكوك“ است. اين بازى خيلى خطرناكى است. آقاى مالكى مسئوليت دارد تا منافع كشورش را بالاتر از جاهطلبيهاى سياسى خود قرار دهد. اگر كه او اين را نمىفهمد، پس نياز است كه واشنگتن به او اين مسأله را گوشزد كند».

×××


وقتى من اين مقاله را خواندم، بىاختيار به ياد سلسله تبهكاريهاى مالكى در اشرف افتادم كه از طريق وارد كردن مأموران وزارت بدنام اطلاعات آخوندها به عراق براى داير كردن سيرك نظام در پشت در اشرف ادامه دارد.
بيچاره رژيم را بنگريد:
در حالى‌كه نتوانسته اشرف و مجاهدانش را با توافق دوجانبه و خائنانه ولىفقيه ارتجاع و نخستوزير عراق، از پاى در آورد،
در حالى‌كه نتوانسته اشرف و مجاهدانش را با آن جاسوس بىمغز و سيلاب لجنپراكنى هايش از پاى در آورد،
در حالى‌كه نتوانسته اشرف و مجاهدانش را با يك سال محاصره ضدانسانى از سوى مزدورانش در عراق از پاى در آورد،
در حالى‌كه نتوانسته اشرف را با شهيدان و مجروحان و گروگانهايش از پاى در آورد،
در حالى‌كه نتوانسته با انواع و اقسام تهديدها به جابجايى از پاى در آورد،
و در حالى‌كه نتوانسته شعلههاى قيام را خاموش كند،
و در حالى‌كه خانواده‌هاى ما را در داخل كشور به‌خاطر اين‌كه چند سال پيش براى ديدار فرزندانشان يكبار به اشرف آمدهاند، مى‌گيرد و مىزند و به حبسهاى طولانى محكوم مى‌كند،
بله، حالا دوباره، در دور باطل، مجدداً به سراغ خانوادههاى وزارت بدنام رفته تا شايد به اين وسيله با اشرف به جنگ روانى بپردازد. شايد هم كه از ديد خودش، بريده يا خائنى را شكار كند و بعد بگويد ديديد گفتم كه اينها به اجبار اين‌جا نگهداشته شدهاند، پس آنچه زدم و كشتم و نقص عضو كردم، تقصير خودشان بود.
متقابلاًًًًًًًًًًًًً ما در بهار7، اگر باز هم رژيم قصد آزمايش عزم و اراده پولادين مجاهدان اشرف را دارد، مى‌گوييم: بيا، بيا، بيا،

×××


واقعاً كه خدا دشمنان ما را نه فقط بلاشعور، بلكه ذليل و درمانده كرده است.
جالب است كه اين خانوادهها كه در واقع خانوادههاى رژيم هستند و نه مجاهدين، به مالكى نامه نوشته و از كشتار 6 و 7مرداد حمايت و تشكر هم كردهاند!
يادتان هست پارسال همين ايام در تهران، مشتى را به در سفارت انگليس برده بود كه تحت عنوان خانواده مجاهدين تظاهرات كنند كه چرا فرزندانشان از ليست تروريستى درآمدهاند!

آنها شعار مىدادند «تروريست خوب و بد ندارد» ومتنى را قرائت كردند:

«بهشدت نگران تصميم اخير دولت انگليس هستيم. متأسفانه مطلع شدهايم كه دولت انگلستان فرقه تروريستى رجوى موسوم به سازمان مجاهدين خلق را از ليست گروههاى ممنوعه خارج كرده است. و اين درحالى است كه اين گروه از نزديك به 8سال قبل در آن كشور ممنوعه اعلام شده بود. ما خانوادههاى اعضاى سازمان مجاهدين خلق هستيم، كسانى هستيم كه از تصميم گرفته شده آسيب ديدهايم زيرا كه ما به شدت نسبت به سرنوشت بستگان خود نگران شدهايم» (تلويزيون رژيم).

واقعاً كه چه خانوادههاى مهربانى داريم و خودمان خبر نداريم!
واقعاً چه عواطف سرشارى دارند كه هم از ريخته شدن خون ما سپاسگزارند و هم از اين‌كه در ليست تروريستى باشيم!
اگر در فرهنگ رژيم معنى خانواده اين است، ما تبرى مى‌جوييم. بعد از 30خرداد 60 همه دنيا اين صحنه مشمئز كننده را كه يكى از نمونههاى حيرت انگيز دجالگرى خمينى بود در تلويزيون رژيم ديدند كه مادر بسيجى محمود طريق الاسلام، به درگاه «امام امت» عجز و لابه مى‌كرد كه مبادا از اعدام پسرش صرفنظر كند. زنك پليد از خمينى مى‌خواست كه اجازه بدهد او خودش طناب دار را به گردن پسرش بيندازد.

×××

رژيم و مزدورانش در عراق بايد بدانند كه خانواده حقيقى هر مجاهد خلق و هر آنكس كه مى‌خواهد مجاهد بماند و مجاهد بميرد، يا در ارتش آزادى و جبهه مقاومت است و يا در خاوران و يا در مرواريد آرميده است.
از مجاهدين دور باد كه پدر يا مادر يا خواهر يا برادر و يا هر قوم و خويش را كه مأمور رژيم باشد، خانواده خود بدانند و سرسوزنى اعتنا كنند.

حرف مجاهدين چه با شاه و چه با شيخ و چه با مزدوران عراقى رژيم از 45سال پيش اين بوده است كه خانواده سياسى و ايدئولوژيكى خودت را خانواده ما جا نزن. خانواده اجتماعى و سياسى و تاريخى و آرمانى هر مجاهد خلق، خلق است و بس! به‌خصوص مجاهدى كه در خاك امام حسين و اشرف باشد.

ياد مصدق بهخير كه در بيدادگاه نظامى مىگفت «مسلك من، مسلك سيدالشهداست… . از همه چيز مىگذرم، نه زن دارم، نه پسر دارم، نه دختر دارم، هيچ چيز ندارم، مگر وطنم را که جلوى چشمانم دارم».

و ما در سال ۵۰ در همان بيدادگاههاى نظامى شاه اعلام کرديم که جملگى فرزندان مصدقيم و امروز بايد تکرار بکنيم که «ما هم فقط وطنمان و سمبل و رئيسجمهور برگزيده مقاومت آن را در جلوى چشمانمان داريم».

×××

فصلى از آموزشها
بحث كه به اين‌جا رسيد، مى‌خواهم برايتان از آموزشهاى 40سال پيش سازمان، هرچند كه تكرارى است، چند خاطره و سابقه تاريخى بگويم كه مى‌خواستم در سلسله بحثهاى آموزشى براى نسل قيام در داخل كشور نقل كنم. در حقيقت اين قسمت را مى‌توان يكى از فصول سلسله آموزشها تلقى كرد.

×××

حضرت نوح يكى از 5 پيامبر اولوالعزم است. مى‌گويند كه در مجموع 124هزار پيامبر وجود داشته اما فقط 5تاى آنها رسالت جهانى داشتند. ساير انبيا مأموريت و رسالتشان جهانشمول نبوده و در حيطه قوم يا خاك يا منطقه خاص خودشان بوده است.
نوح پيامبر نزديك به 6هزار سال پيش به دنيا آمد. لابد حكمتى در كار بوده است كه خدا به او 950سال مأموريت داد. توفان زمين شناسى بزرگى هم در پيش بود با رسالتى بسيار سنگين. مى‌گويند كه مرقد او در نجف در جوار حضرت على است و در زيارت حضرت على به آن اشاره شده است.

از روى همين وحوشى كه در 6 و 7مرداد ديديم، مى‌توانيد حدس بزنيد كه 6000سال پيش دنيا و نوع انسان در چه نقطهيى بوده است. هرچه نوح از عدل و داد سخن مىگفت جز مشتى برده و فقير به گوش كسى فرو نمىرفت. حتى پسر خودش! تا زمانى‌كه توفان بزرگ در رسيد.

از اين پيشتر، در حوالى همين كوفه امروز كه بَرّ و بيابان است، با تنه درختان و الياف، كشتىسازى مىكرد و همه، از جمله پسرش، او را به سخره مى‌گرفتند. مثل همين امروز كه شما سالهاست در صحراهاى خشك داريد كشتى ارتش آزادى مىسازيد و رژيم و مزدورانش به سخره مى‌گيرند… . !

حتى «واليه» زن نوح را آخوندها و حكام زمان، به ميان قوم آوردند تا گواهى بدهد كه نوح ديوانه و خيالپرداز است. در آن ايام تلويزيون و مصاحبه تلويزيونى در كار نبود اما مضمونش همين لجنپراكنيهاى امروزى بود.

سرانجام روزى، همان‌طور كه حالا زمين شناسان هم به‌طور علمى كشف كردهاند، در اين منطقه از جهان سيل و توفانى عظيم، جغرافيا را تغيير داد. بقيهاش را از آيه 25 به بعد سوره هود برايتان خلاصه مى‌كنم:
نوح را با رسالت براى قومش فرستاديم و او به آنها گفت من با بيان روشن براى هشدار به شما آمدهام؛ اين‌كه بت پرستى را كنار بگذاريد و جز خدا را نپرستيد… صاحبان قدرت و ثروت و مرتجعان قوم به او گفتند ما تو را جز بشرى مثل خودمان نمىبينيم و كسانيكه به تو مى‌گروند و در صفوف مقدم تو قرار مىگيرند فرو دستتان و نادارترين افرادند. هيچ مزيت و فضيلتى بر ما ندارند و آنچه تو مىگويى باطل و دروغ است…

نوح هر چه قسم و آيه خورد و استدلال كرد و بينه آورد، گوششان بدهكار نبود. با پررويى و وقاحت تمام از او مى‌خواستند كه اول بيا رابطه ات را با اين فرودستان و فقرايى كه طرفدارت هستند، قطع كن و گردهماييهاى خود را با آنها منحل كن تا بعد ببينيم چه مى‌گويى…

نوح مى‌گفت آخر من كه مزد و پاداشى از شما نمى‌خواهم. چرا بايد كسانى را كه ايمان آوردهاند كه روزى با خداى خود ديدار مىكنند طرد كنم و از خود برانم. وانگهى اگر اينكار را كه شما مى‌خواهيد بكنم و اقشار سركوب شده و فقير را از خود برانم، غضب خدا را برمىانگيزد و در اين‌صورت چه كسى است كه بتواند ياريم كند…

بعد هم جنگ سياسى و ايدئولوژيكى بين طرفين بالا مىگرفت و سالها ادامه داشت و نوح در جواب برچسبها و اتهامات مى‌گفت: من نه مدعى هستم كه خزائن خدا دست من است، نه علم غيب دارم، نه از حوادث آينده اطلاع و زمانبندى دارم، نه غيربشر و ملائكه هستم، اما مى‌دانم كه اين‌طور نيست كه آن قشر و طبقهيى كه شما آنها را خوار و ندار مى‌پنداريد، خدا به آنها خير ندهد و براى آنها خير و عزت نخواسته باشد… .

-آخرسر هم قوم از بحث و جدل با نوح درماندند و گفتند ديگر بس كن و اين‌قدر حرف نزن. اگر راست مى‌گويى آنچه را كه به ما وعده مى‌دهى و ما را از آن مىترسانى، آن را بياور ببينيم.
-اين‌جا هم نوح مى‌گفت من كارهيى نيستم، خدا هر وقت خودش بخواهد آن را محقق مى‌كند و دريغ و افسوس مى‌خورد كه چرا نصايح او مؤثر واقع نمى‌شود… .

-گاه آن‌قدر دلش مى‌گرفت كه مى‌خواست سر به صحرا بگذارد يا خدا عمر او را كوتاه كند و از دست آن جماعت خلاص بشود. به بيابان مىرفت و شكوه و شكايتهايش را با خدا در ميان مى‌گذاشت. خدا هم به او نهيب مى‌زد كه حق مأيوس شدن و حق دل آزردگى ندارى، زير نظر خودم كشتى رهائيبخش را بساز و منتظر باش… .

-خدا گاه يك چيز ديگر هم به او مى‌گفت كه معنى آن براى نوح ملموس نبود. خدا مى‌گفت يادت باشد كه مبادا روزى كه ستمگران غرق مىشوند با من در مورد آنها حرفى بزنى… .

-سالها و سدهها گذشت. تا روزى از عمق تنور، آب فواره زد. اين همان علامتى بود كه از قبل به حضرتش داده بود. به‌قول شما، آژيرها را به صدا در آورد و رزمندگانش را صدا زد تا با نمونهاى از موجودات آن روزگار كه قرار بود زنده بمانند به كشتى سوار شوند… .
-حالا ببينيد در ميان برهوت صحرا و بيابان و خشكى، افرادى كه يكباره مىبينند دنيا عوض شد و خشكى به دريا تبديل شد، دچار چه بهت و حيرتى مى‌شوند.

-آخر تا همين ديروز هركس كه از كنار كارگاه نوح رد مىشد يك متلك و لغزى بار اينها مىكرد و مى‌گفت اصلاً معلوم است شما داريد چه كار مى‌كنيد و براى چى اين‌جا هستيد؟ ، خودتان را مسخره كردهايد؟ برويد دنبال زندگى تان! برويد «دمب» دستگاه حاكم بشويد! فكر سرنگونى اين دستگاه را هم بالكل از سرتان بيرون كنيد… .
(در پرانتز بگويم كه خوب مى‌دانم، هروقت من براى شما قصه مى‌گويم، خسته نمىشويد و خوب گوش مى‌دهيد! لكن باور كنيد كه اين يكى قصه نيست، عين واقعيت است. تحقيقات زمين شناسى و باستان شناسى هم وقوع چنين توفانى را تائيد مى‌كند).

×××

الغرض، آب بالا آمد و بالا آمد و بالا آمد. خدا هم قبلاً به نوح گفته بود كه به ياران خودت بگو كه يك روزى خواهد رسيد كه آنها به مسخره كنندگان خواهند خنديد و چنين روزى بالاخره فرا رسيد.

وقتى يارانش داشتند سوار كشتى مىشدند، به‌ناگاه ياد پسرش افتاد كه در طرف مقابل بود. پسر را صدا زد و گفت پسرجان سوار شو، تو هم با ما سوار شو و با مرتجعين نباش. اما پسر شقاوت پيشه، اين دعوت را رد كرد و به پدرش گفت، اين حرفها نيست. من مىروم روى يك بلندى كه آب به آن‌جا نمىرسد، تو برو پى كارت.
نوح گفت باور كن كه امروز وضع فرق مى‌كند و غرق مىشوى مگر اين‌كه خدا به تو رحم كند… و در همين لحظه موج بزرگى آمد و پسر را با خود برد.
عاطفه پدرى يك لحظه بر نوح غلبه كرد، خدا را خطاب قرار داد و گفت خدايا اين پسر من است و البته كه وعده تو حق است و تو بهترين داوران هستى…
انتظار نوح اين بود كه حق تعالى با اين چپ و راستى كه حضرتش تنظيم كرده و بر وعده حق گواهى داده و اين‌كه خدا بهترين داوران است، خدا خواسته او را اجابت كند و پسر را نجات بدهد.

اما خدا نهيب زد (آن هم به پيغمبر اولوالعزم) كه:
اولاً-اين پسر از سنخ تو و از خانواده سياسى و ايدئولوژيكى تو نيست: إنَّه لَيسَ من أَهلكَ
ثانياً-اين پسر در جبهه عمل ناصالح قرار دارد: إنَّه عَمَلٌ غَير صَالحٍ
ثالثاً-اصلاً از اين درخواستهايى كه نسبت به آن آگاهى و وقوف ندارى و حواست نيست از من نكن: فَلاَ تَسأَلن مَا لَيسَ لَكَ به علمٌ
رابعاً-واى بحالت اگر از طايفه جاهلان باشى و رابطه تنى و خونى خودت را بر رابطه ايدئولوژيكى ترجيح بدهى و در اين باره به تو پند و هشدار مى‌دهم: إنّى أَعظكَ أَن تَكونَ منَ الجَاهلينَ
-حضرتش با اين نهيب، هوشيار شد و همانجا در وسط توفان و سيل و عمليات نجات، بلادرنگ به «عمليات جارى» پرداخت و استغفار كرد: قَالَ رَبّ إنّى أَعوذ بكَ أَن أَسأَلَكَ مَا لَيسَ لى به علمٌ وَإلاَّ تَغفر لى وَتَرحَمنى أَكن مّنَ الخَاسرينَ / يعنى كه بار خدايا به خودت پناه مىبرم كه آنچه را كه به آن اشراف و آگاهى ندارم از تو بخواهم و اگر مرا نبخشايى و به من رحم نكنى هر آينه از زيانكاران خواهم بود.

-در اين‌جا بود كه خدا از او پذيرفت و كشتى رهايى را به سرمنزل مقصود رساند و گفت: يَا نوح اهبط بسَلاَمٍ مّنَّا وَبَركَاتٍ عَلَيكَ وَعَلَى أمَمٍ مّمَّن مَّعَكَ : اى نوح با سلام و درودهاى ما فرود آى و با بركاتمان بر تو و خانواده ايدئولوژيكى كه با تو هستند…

×××

اين، از يك پيامبر اولوالعزم با مأموريت و رسالت جهانشمول. حالا از يك پيامبر بزرگ و اولوالعزم ديگر بشنويد: ابراهيم خليل، دوست خدا؛ كه پدر همه پيامبران بعديست. ابراهيم يا آبراهام، در لغت، يك كلمه مركب از «آب» يا «اَب» به اضافه «رام» بهمعنى پدر بزرگ يا پدر امت و ملت است.
ابراهيم خليل نزديك به 4هزار سال پيش به دنيا آمد. مى‌گويند كه محل تولد او همين شهر اور در جنوب عراق بين دجله و فرات است. در لغت مردم بابل اور را بهمعنى آتش هم گفتهاند. قرآن پدر ابراهيم را از دشمنان خدا و سران كفر و ارتجاع معرفى مىكند كه نام او «آزر» بوده است. البته برخى مفسران كه مى‌خواهند براى حضرت ابراهيم «آبرودارى» كنند، مى‌گويند كه منظور قرآن از اين‌كه پدر ابراهيم را «آزر» معرفى كرده است، نه پدر تنى او بلكه پدرخوانده يا عمو يا پدر بزرگ او و فردى با نام «تارَخ» يا «تارخ» بوده است.

من اين چيزها را نمىدانم و بنابراين از روى قرآن، خلاصه جدلهاى ابراهيم با پدرش را برايتان مىخوانم تا حرف، دقيق و مستند و واقعىترين حرف باشد.
«آن‌گاه كه ابراهيم به پدرش آزر گفت آيا بتها را بهجاى خدا گرفتهاى؟ من تو و قومت را در گمراهى آشكار مىبينم» :
 وَإذ قَالَ إبرَاهيم لأَبيه آزَرَ أَتَتَّخذ أَصنَامًا آلهَهً إنّى أَرَاكَ وَقَومَكَ فى ضَلاَلٍ مّبينٍ …
بقيه داستان را مى‌دانيد كه كارزار بين ابراهيم و آن جماعت بالا گرفت. در فرصتى كه مردم شهر بيرون رفته بودند، مخفيانه به بتخانه رفت و بتها را شكست و تبر را هم بر گردن «ولى فقه» بتها آويزان كرد و گريخت. قوم برگشتند و سرنگون شدن بتها را به چشم ديدند و مثل همين امروز خون آخوندها به جوش آمد: بسوزانيدش!

اما خدا او را نجات داد و در مرحله بعد به فلسطين هجرت كرد. در اين روزگار، تنها سارا بود كه به او كمك و از او حمايت مىكرد. هيچ‌كس ديگر را نداشت…
قرآن ابراهيم را بسيار متضرع و «اَوّاه» يعنى زارى‌گر و بسيار آه كشنده يعنى داراى قلبى فوقالعاده شفاف و پر عاطفه و آيينه وار معرفى مىكند. يعنى كه ذرهيى سنگدلى و نخوت و بىنيازى نداشت. قلبش بسيار نرم و شخصيتش بسيار بردبار و شكيبا بود. پس چگونه مىتوانست با پدرش عاطفهيى و رابطه‌يى نداشته باشد. پنهانى، براى هدايت پدرش دعا مىخواند و شايد هم اشك مىريخت. تا روزى‌كه خدا بر او نهيب زد كه پس از يك مهلت معين اگر پدرش هدايت نشد حتى حق استغفار هم براى او ندارد و نبايد پشت او گير كند بلكه بايد از او تبّرى و بيزارى بجويد و با او «قهر و قيچى» كند:
وَمَا كَانَ استغفَار إبرَاهيمَ لأَبيه إلاَّ عَن مَّوعدَهٍ وَعَدَهَا إيَّاه فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَه أَنَّه عَدوٌّ للّه تَبَرَّأَ منه إنَّ إبرَاهيمَ لأوَّاهٌ حَليمٌ
«آمرزش خواستن ابراهيم براى پدرش جز از روى موعدى و مهلتى كه به او داد، نبود. پس آن‌گاه كه آشكار شد پدرش دشمن خداست از او بيزارى جست همانا كه ابراهيم بسيار زارى‌گر و دل پاك و بردبار بود».

عجبا كه خدا چگونه پيامبر بزرگش را مىآزمايد. بعدها هم كه در سرزمين فلسطين و عربستان ابراهيم از هاجر صاحب پسرى شد، آزمايشى بسا بزرگتر در پيش بود. آزمايش اسماعيل ذبيح الله (قربانى خدا) كه براى ابراهيم بسيار سخت و سنگين بود اما روى برنتافت. آنقدر كه مىگويند وقتى كارد بر گلوى پسر گذاشت، نالهاى از كارد برخاست كه مىگفت: «الخليل يأمرنى و الجليل يَنهانى» : خليل به من امر مىكند اما جليل (خدا) مرا باز مىدارد… .

عاشقى پيداست از زارى دل
نيست بيمارى چو بيمارى دل
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت
تا به عشق آمد قلم از خود شكافت
چون قلم در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد

×××


تقريباً دو هزار سال پيش عيسى مسيح در همين باب مضامينى شگفت گفت:
هركس خانواده خود را بيش از من دوست بدارد، لايق من نيست.

- «اگر كسى نزد من آيد و پدر و مادر و زن و اولاد و برادران و خواهران و حتى جان خود را فدا نكند، شاگرد من نتواند بود.
هركس كه فقط در فكر زندگى خويشتن باشد، آن را از دست خواهد داد. اما آن‌كس كه به‌خاطر من زندگى خويش را از دست دهد زندگانى جاودانه خواهد يافت».
- «هركه صليب خود را برندارد و از عقب من نيايد نمىتواند شاگرد من گردد. زيرا كيست از شما كه قصد بناى برجى داشته باشد و اول نه نشيند تا برآورد خرج آن را بكند كه آيا قوت تمام كردن آن دارد يا نه»
(انجيل لوقا).

×××

و اين هم ترجمه دو آيه از قرآن مجيد كه عين كلمات خداى مسيح و محمد است و حرف را به كمال و به اتمام رسانده است: «اى آنان كه گرويده و ايمان آوردهايد، مبادا پدران و برادران خود را در صورتى كه حق ستيزى پيشه كنند به دوستى بگيريد و آن‌كس كه چنين كند خود ستم پيشه است. پس بگو اگر پدران شما و پسران شما و برادران شما و همسران شما و عشيره و خانواده شما و اموالى كه اندوختهايد و حرفه و كسب و كارى كه از كسادى آن مىترسيد و خانهها و جايگاههايى كه آنها را خوشداريد برايتان از خدا و پيامبرش و نبرد در راه او دوست داشتنىتر است پس در انتظار باشيد و ببينيد كه عاقبت كار و امر خدا در اين باره چيست و همانا كه خدا گروه نافرمان و تبهكار را هدايت نمىكند». يَا أَيّهَا الَّذينَ آمَنوا لاَ تَتَّخذوا آبَاءكم وَإخوَانَكم أَوليَاء إَن استَحَبّوا الكفرَ عَلَى الإيمَان وَمَن يَتَوَلَّهم مّنكم فَأولَئكَ هم الظَّالمونَ ×قل إن كَانَ آبَاؤكم وَأَبنَآؤكم وَإخوَانكم وَأَزوَاجكم وَعَشيرَتكم وَأَموَالٌ اقتَرَفتموهَا وَتجَارَهٌ تَخشَونَ كَسَادَهَا وَمَسَاكن تَرضَونَهَا أَحَبَّ إلَيكم مّنَ اللّه وَرَسوله وَجهَادٍ فى سَبيله فَتَرَبَّصوا حَتَّى يَأتيَ اللّه بأَمره وَاللّه لاَ يَهدى القَومَ الفَاسقينَ (قرآن سوره توبه).

×××

سابقه تاريخى ديگر، مربوط به حضرت على است. حضرت على هم مى‌خواست در زمان خودش تفاوت مفهوم خانواده ايدئولوژيكى با خانواده تنى و خونى را به مجاهدان جديدالورود در آن زمان بياموزد و تعريف كند.
چنان‌كه مى‌دانيد قريش، همه با هم پيوندهاى خويشاوندى و عشيرتى داشتند. اما مرزبندى انقلاب و ارتجاع كه آمد، مثل همين زمان خمينى، گاه برادر در مقابل برادر و پسر در مقابل پدر قرار مى‌گرفت:
عيناً از روى كلام 55 نهج البلاغه برايتان مى‌خوانم:

وَ لَقَد كنَّا مَعَ رَسول اللَّه نَقتل آبَاءَنَا وَ أَبنَاءَنَا وَ إخوَانَنَا وَ أَعمَامَنَا مَا يَزيدنَا ذَلكَ إلَّا إيمَاناً وَ تَسليماً …
در جنگهايى كه در ركاب رسول خدا بوديم زمانى بود كه در برابر پدران و فرزاندان و برادران و عموهاى خود قرار مىگرفتيم و آنها را مىكشتيم و اين البته جز بر ايمان و اعتقاد و استوارى و ثبات قدم ما نمىافزود. شكيبايى ما را بر سوزش دردها و سعى و كوشش ما را براى نبرد با دشمن افزايش مى‌داد…

در ادامه همين خاطرات، حضرت على براى يارانش سوگند مى‌خورد كه مبادا در اين مرزبنديها سستى بورزند والا شاخه درخت ايمان سبز نمى‌شود و سوگند به خدا كه در اين‌صورت از دنيا خون خواهيد دوشيد و در پى آن (وقتى دشمن بر شما و مردمتان مسلط گردد) پشيمان خواهيد گشت.

×××

دكتر شريعتى در كتاب اسلام شناسى نوشته است كه پس از پايان جنگ بدر پيامبر دستور داد اجساد كشتههاى قريش را (لابد براى جلوگيرى از انتشار عفونت) در حفره آبى كه در بيابان در همان نزديكى بود بريزند تا نيروى رزمنده بتواند سريعتر منطقه را ترك كند. جنازه عتبه را كه در آن‌جا مىانداختند ، پسرش به نام حذيفه خيره خيره بر كشته پدر مىنگريست و رنگش پريده بود. پيغمبر دريافت و گفت: از كار پدرت در درونت چيزى آمده است؟ گفت: «نه به‌خدا اى رسول خدا، نه درباره پدرم و نه درباره قتل او شك نكردم، اما من عقل و حلم و فضل او را مىشناختم و اميد داشتم كه اين صفات او را به اسلام رهنمون گردند و چون سرنوشتى را كه اكنون بدان دچار شده است، مىبينم و به‌ياد مىآورم كه با اميدى كه به او داشتم بر كفر مرده است، اين مرا اندوهگين كرد». پيغمبر گفت خير است (وگذشت).

×××

حالا نزديك به 1400سال از زمانى‌كه حضرت على آن سخنان را مى‌گفت گذشته است و مى‌خواهم به زمان خودمان بيايم.
چه افتخارى بالاتر از اين كه شما در هر صحنه و هر رويارويى و در هر آزمايش و ابتلايى، دشمن ضدبشر را به شكست و زبونى كشانديد. مغلوب كيد و مكر و دجالگرى يا تسليم شقاوت و جنايتش نشديد. دشمنى، كه همه ابزارها و سلاحها را عليه شما به‌كار گرفت. با دجاليت محض و فراتر از همه نظامهاى ارتجاعى و ضدمردمى تاريخ، مقدسات آسمانى و همه ارزشهاى انسانى، از جمله عواطف و روابط خانوادگى را براى مغلوب كردن مجاهدين به‌كار گرفت. از هيچ چيز عليه شما فروگذار نكرد. اما بيچاره آخوندهاى مفلوك كه در برابر مجاهدان اشرف، در برابر اسطورههاى مقاومت و ايمان، باز هم جز شكست و رسوايى و سرشكستگى نصيبى نبرده و نخواهند برد.

باور كنيد كه در اين هيچ مبالغهيى نيست. در همين لحظات كه اين پيام را مىنويسم، حرفهاى تكاندهنده برادر مجاهدمان على امامى در كنار پيكر فرزند اشرفى و شهيدش، حنيف امامى در مرداد ماه گذشته، در گوشم زنگ مىزند. من اين صحنه را بارها ديدهام و در كلمات على بالاى سر حنيف شهيد، محو شدم. اگر دقت كرده باشيد او حتى نگفت كه كاش بهجاى پسرش، خود او شهيد مى‌شد. بر شرافت حنيف درود فرستاد كه اثبات كننده اشرف و مجاهدين بود و افزود: «اى كاش، اى كاش، من با تو بودم، … . به شهادت (تو) حسادت مى‌كنم، واقعاً حسادت مى‌كنم… مىخواستم مجاهد بمانى، مجاهد زندگى كنى و مجاهد بروى».
خوشا آن پسر كه پدرش به جايگاه او افتخار كند و بر مقام او در عقيده و جهاد، غبطه بخورد.

×××

از سال 59 و اوايل دهه 60 خاطراتى از سه پسر مجاهد محمدى گيلانى سر دژخيم و رئيس دادگاه خمينى در شكنجهگاه اوين خاطراتى دارم كه چند بار در نشستها گفتهام و در نشريه هم نوشته شده بود.
محمدى گيلانى، سه پسر داشت و هر سه، مجاهد خلق بودند.
برادرمان جعفر از كادرهاى سازمان و مجاهد بسيار والاقدرى بود. جعفر در فاز سياسى در يك تصادف اتومبيل حين مأموريت به شهادت رسيد. دو مجاهد ديگر، محمدمهدى و كاظم بودند كه يكى در درگيرى به شهادت رسيد و حكم اعدام ديگرى را محمدى گيلانى خودش داد.

حالا گوش كنيد: وقتى كه موج اعدامهاى مجاهدين به حكم همين محمدى گيلانى كه قاضى شرع خمينى بود بالا گرفت، يك روز من نامهيى از كاظم و مهدى دريافت كردم كه نوشته بودند ما ديگر طاقت و تحمل اين دژخيم را نداريم و بسادگى آب خوردن مى‌توانيم و مى‌خواهيم كه او را به جزاى اين همه حكم اعدام برسانيم.

تا وقتى كه اين نامه در آن شرايط به من برسد، چند روز طول كشيده بود بنابراين بلادرنگ براى مهدى و كاظم پيام دادم كه دست نگهداريد و چرا مى‌خواهيد حساب كسى را برسيد كه به هرحال پدرتان است…
چند روز بعد، يك پيام شفاهى دريافت كردم كه مهدى و كاظم گفته بودند اين چه سوالى است كه از ما شده، مگر ما بچهايم و سازمان به ما اعتماد ندارد و مگر ما كلام 55 در نهج البلاغه را نخواندهايم. جملهيى كه از همان زمان در گوشم زنگ مىزند و آن دو مجاهد شهيد نوشته و پيام داده بودند اين بود كه «به برادر بگوييد يكبار ديگر كلام 55 را بخواند و روى ما هم حساب كند. ما مجاهديم».

براى اين‌كه كارشان را متوقف كنند، من زود پيام دادم كه بهلحاظ سياسى خواهش مى‌كنم اينكار را نكنيد، ممكن است به ضررمان تمام شود. البته در آن زمان من نمىدانستم كه دژخيم بر ما پيشدستى خواهد كرد و حكم اعدام پسر را خودش خواهد داد تا پيش خمينى عزيزتر شود و بعدها هم از پاسدار احمدىنژاد نشان عدالت بگيرد.

«شخصيت آقاى گيلانى، و خود ايشون يك مدال افتخاربر سينه ملت ايرانند كه آيتالله محمدى گيلانى كسى است كه عدالت را از خودش شروع كرد و درباره خودش اجرا كرد بعد منشأ خدمات بزرگ به انقلاب و جمهورى اسلامى شد» (احمدىنژاد-تلويزيون رژيم)

گزارشهاى آن موقع را كه كاظم و مهدى از خانهشان مى‌دادند يادم هست كه محمدى گيلانى با پول كلان مى‌خواست آنها را بخرد و شغلهاى نان و آبدار هم به آنها بدهد.
از عجايب روزگار اين بود كه يك سال و اندى قبل از 30خرداد، در اوايل سال 59 همين محمدى گيلانى حاكم شرع، در خانه رضاييهاى شهيد به ديدار من آمد چون قبل از انقلاب ضدسلطنتى به مجاهدين ابراز ارادت مى‌كرد.
وقتى وارد خانه شد چند پاسدار هيولاى گلنگدن كشيده او را همراهى مى‌كردند. روز بعد خودش در مورد ديدارى كه با من داشت با مطبوعات آن روزگار مصاحبه كرد و من هيچ اطلاع قبلى نداشتم. طورى تعريف و تمجيد كرده بود كه بنىصدر بعدها به من گفت يقين كرده بود كه محمدى گيلانى خودش از اعضاى مجاهدين است!

×××


نمونه ديگر برادر مجاهدمان حسين جنتى است كه قهرمان نامدارى بود. پدرش همين آخوند جنتى ملعون رئيس شوراى نگهبان ارتجاع، امام جمعه خمينى و خامنهاى، است. مى‌گويند وقتى حسين به شهادت رسيد، آخوند ملعون روزه گرفته و گفته بود نذر كردهام اگر حسين دستگير يا كشته شود روزه شكر بگيرم. تف بر اين نماز و روزه خمينى و خمينى گرايان كه يادآور نماز و روزه شمر و ابن زياد است. ابن زياد هم به حضرت زينب مى‌گفت كه مگر در قرآن نيامده كه خدا عزت مى‌دهد هر كه را بخواهد و ذليل مى‌كند هر كه را بخواهد، ديدى كه برادرت و تو را چگونه به عذاب اليم دچار كرد و خوارتان ساخت؟

بله وقتى قرآن به‌دست خمينى و جنتى و ابن زياد بيفتد، معنا و تفسيرش هم همين است. اما تاريخ و تودههايى كه سازنده تاريخ هستند قضاوت ديگرى از امام حسين و حضرت زينب دارند.

×××


حالا بنگريد كه كار رژيم به كجا رسيده كه مى‌خواهد اشرف و مجاهدين را با اعزام مزدورانش تحت عنوان خانواده از هم بپاشد يا از آنها بريده و خائن بگيرد و بعد توى سر بقيه بزند.
رژيم گمان مىكند كه مجاهدين از اين چيزها عبور نكردهاند. نمى‌داند كه ما نمونههاى متعددى داريم كه در زندانهاى رژيم، همين خواهران خودمان را برادر تنى آنها كه رژيمى بوده، شكنجه كرده است.

مجاهدين كه سهل است، هيچ انسان آزاده و با شرفى، رژيم و مزدورانى را كه خنجر رژيم و مالكى را در پهلوى مجاهدين فرو مىكنند، خانواده مجاهدين نمى‌داند و مخصوصاً در خاك امام حسين در هر نماز از آنان تبرى مى‌جويد.

جان كلام اين است كه اشرف و مجاهدانش در فروغ ايران و قيام اشرف و كارزار پيروزى و در افشاى مزدوران رژيم در عراق، آن‌چنان بلايى بر سر رژيم آوردهاند كه راهى جز اين نمايشات مسخره نمىيابد. العَزيز الجَبَّار المتَكَبّر سبحَانَ اللَّه عَمَّا يشركونَ

يادتان باشد كه تا وقتى بيرون حريم ما هستند عكسالعمل خودبخودى نشان ندهيد. بگذاريد كه وزارت بدنام با خانوادههايش بور شوند نماينده مللمتحد و نيروهاى آمريكايى هم در اشرف ناظر هستند.
دفعه پيش خواهران و برادرانمان مى‌گفتند اگر كسى با ما ملاقات مى‌خواهد تشريف بياورد داخل قرارگاه تا به اينوسيله محاصره ضدانسانى بشكند! اما رژيم براى خانوادههايش مرز سرخ كرده است كه مبادا وارد اشرف شوند. چون در داخل اشرف هر چه پيش بيايد مجاهدين فيلمبردارى و استفاده مىكنند و مزدوران را هم كم و بيش تخليه اطلاعاتى مى‌كنند. اين بار اما مجاهدين مى‌خواهند از بنياد حسابشان را با مزدوران و تورهاى وزارتى تصفيه و جدا كنند.

در پايان شمهيى از طرح و برنامه وزارت كثيف اطلاعات عليه اشرف از طريق خانوادههاى وزارتى را كه از تهران فرستادهاند برايتان خلاصه و محور بندى مىكنم. قربانتان و خدانگهدار

×××

1-همزمان با انتخابات عراق و مسائلى كه در داخل كشور وجود دارد اعزام خانوادهها از تهران و شهرستانها تا انتخابات و تشكيل دولت جديد عراق ادامه مى‌يابد.
2-وزارت اطلاعات سريهاى بعدى را از كرج و قزوين و تهران آماده كرده و پاسپورتهاى آنها را هم صادر كرده است.
3-اعزام از طريق پروازهاى خصوصى شركتهاى هوايى وابسته به وزارت اطلاعات انجام مى‌شود هم‌چنان‌كه در مورد اكيپ اصفهان عمل شد. اكيپ تبريز پروازشان از تبريز انجام گرفت تا نيازى به آمدن به تهران نباشد.
4-اعزام اين قبيل افراد به‌طور مستمر ادامه پيدا مى‌كند تا بالاترين بهره دهى را داشته باشد و بتوانند تعدادى از افراد اشرف را بيرون كشيده و تواب كنند و با خود به مصاحبه تلويزيونى ببرند.
5-در مرحله اول به عراقيها گفته شده است كه فيلم بگيرند اما دادن پوشش خبرى به دستور وزارت اطلاعات در تهران خواهد بود. هرازگاهى كه لازم باشد، تلويزيون حكومت عراق و تلويزيونهاى مالكى و العالم و الفرات استفاده تبليغاتى بهعمل مىآورند.
6-اصل موضوع اين است كه تا وقتى اشرف هست پايههاى تروريسم موجود است و تقويت مى‌شود. اينها يك ارتش آزادىبخش هستند تا اگر اتفاقى افتاد حركت كنند. آمريكا و اروپا هم با اين موضعگيريهايشان، چه بخواهند و چه نخواهند، دارند زمينه را براى اينها فراهم مى‌كنند. اگر اينها سلاح گرم داشته باشند كه موضوع واضح است والا با سلاح سرد و حتى اگر فقط با افكارشان وارد شوند نظام ما اين را نمى‌خواهد و برايش قابل قبول نيست و بايد جلوى آنها را گرفت و هرچقدر هم كه مخالفان داخل نظام عقب كشانده شوند اينها پيشروى مى‌كنند. بايد جلو تأثيرات اينها را در تحولات بعدى گرفت.
7-بايد اشرف را به هر قيمت به هم ريخت چون دولت عراق تابه‌حال كارى نتوانسته بكند. ميدان عمل ما عليه اينها وسيع است و بايد از همه حربهها استفاده كرد. بايد نشان بدهيم كه ايران امن و امان است و اين آشوب و بلوا مربوط به يك گروه اندك است كه از سرنگونى حرف مى‌زنند در حالى‌كه دولت ايران ثَبات دارد.
8-سفارت عراق در تهران در موضعى نيست كه خودش اجازه سفر به كسى بدهد و امكانات هم ندارد اعزام به عراق صرفاً در اختيار وزارت اطلاعات است و براى دولت مهم اينست افرادى كه مى‌روند، مؤثر باشند تا هزينههاى كلانى كه انجام مى‌شود بهره دهى داشته باشد. پدران و مادرانى كه مى‌بريم به جهت سياسى صفر هستند و آموزش پذيرى آنها بسيار پايين است. اينها اگر داخل اشرف بروند با يك تشكيلات سياسى 50ساله روبه‌رو مى‌شوند كه مى‌تواند اينها را در هم بشكند و روى نفرات قبلى هم همين كارها را كرده است.