29 Mai 2010

پرسش و پاسخ با دکتر کریم قصیم ـ ولایت، جنایت و واکنشها

AddThis Social 
Bookmark Button
آقای قصیم، موج جدید اعدامها چه معنی دارد، نظرتان؟
خرداد ماه، پر انگیزه ترین و پرخاطره ترین ماه سیاسی سال اخیر و کل تاریخ سیاسی سی سال گذشته است.


کل جنبش آزادیخواه مردم ایران، اعم ازجنبش سبزیکساله و مقاومت سی ساله مردم ایران دارد خود را برای حضورخیابانی و نبرد با ارتجاع فاشیستی آماده می کند. باند فاشیسم مذهبی حاکم، با ولی فقیه منفورو رسوای خاص وعامش و ژنرال- پاسدارهای جنایتکارو شریک جرمش، اینها جملگی هدف خیزشهای بزرگ مردم دراین ماه خواهند بود. خامنه ای و شورای امنیتش، پیشاپیش با اجرای اعدامهای ۱۹ اردیبهشت اخیر و نیز متعاقباً اعلام تأیید شش حکم اعدام برای هواداران و اعضای خانواده مجاهدین اشرف ، همین طور با افزایش شمار اعدامهای
پراکنده در شهرستانها ، بدون تردید یک سیاست معین را دنبال می کنند:
وجه آشکار و اصلی این سیاست طبعاً ایجاد رُغب و وحشت و غلیظ کردن فضای امنیتی و... در نهایت بالابردن هزینه و ریسک اعتراض و مبارزه برای مردم و دردرجه اول برای فعالان، سازماندهندگان و پیکارگران قاطع میدان است. ولی این تنها جنبه مطلوب آنها نیست، مشی
کنونی خامنه ای معانی دیگری هم دارد:

-        خامنه ای می خواهد با نشان دادن این سبعیّت و شقاوت، تتمه اقتدارولایتش را نجات دهد، صفوف جنایتکاران پشت سرش را سفت نگهدارد.  نمایش سرکوب همیشه یک وجه تأثیرگذار درون ساختارجنایت هم دارد، همان طور که بر ساختارهای مافیایی چنین تأثیر دارد، همان طور که
دردیگرجریانها و حاکمیتهای فاشیستی هم تا لحظه آخر چنین کارکردی داشته است.

-        علاوه براین دو وجه، این خط اعدام حتماً منظورمضاعفی هم داشه و بزعم خامنه ای قراربوده  بر وضعیت متزلزل آقایان موسوی / کروبی و... هم اثرات خاص خود را بگذارد. خط اعدام دیگراندیشان – حالا چه کرد غیرمذهبی باشد و یا مجاهد خلق و مسلمان مترقی ضد ولایت
فقیه - ، که درهرصورت نسبت به مواضع « آقایان» دیگر اندیش محسوب می شوند، پس بزعم خامنه ای می توانسته/ می تواند برفرض واکنشهای متفاوت نزد «سران اعتراض»  نوعی  شکاف ایجاد کند. کما این که سیاستها و کارکردهای خاتمی نیز کم و بیش در همین مسیربوده اند. یادمان نروز که خامنه ای تجربه سرکوب خونین قیام ۱۸ تیر۷۸ و همدستی آنزمان خاتمی را هم دارد.
پنهان نیست که ایجاد اختلاف دراین زمینه های حساس اجتماعی نزد آقایان و  شقه کردن ” جنبش سبز” و کشاندن سران به سکوت در مقابل جنایتها و اعدامها، قطعاً ازخواسته های باندفاشیستی حاکم است.

می توانید کمی در باره این مسأله اقتدار که گفتید بیشتر توضیح بدهید؟

ببینید، این شیوه کشتار بی گناهان/ دیگراندیشان به منظور سفت کردن و کوبیدن میخ قدرت و فرماندهی، همیشه وسیله ای برای تعمیر و بازسازی اقتدار شکسته جباران بوده. زهره گرفتن ازرقبا توسط کشتار مخالفان هم از قدیم سازو کار دیکتاتورها و علی الخصوص جبّاران بحرانزده بوده است. یکی ازدلایل کشتاربزرگ و بی سابقه زندانیان سیاسی در تابستان۶۷ نیز به همین انگیزه خمینی(زهر خورده) برمی گشت. انجام یک جنایت بزرگ و غیرمترقبه علیه بشریت و تعیین تکلیف هرگونه شکاف درونی و سفت کردن تسمه های جباریت. همین طور نگاه کنید به کشتارهای هیتلر درسال و ماههای آخرش. ما حتی درمورد قتل به منظور حفظ اقتداردر آخرین لحظه هم مثال داریم: هیتلردرآوریل ۱۹۴۵، دوسه  روز پیش ازخودکشی اش ، که وقوع عنفریب آن را قبلا به نزدیکانش اطلاع داده بود، برای حفظ تتمه اقتدارش درآن دخمه  دستورکشتن یکی ازهمان افسران نزدیکش را می دهد (که گویا درحال مستی حرفی علیه او زده بود) و حکم همان جا اجرامی شود. یا نگاه کنید به کشتارهای پل پت و...
خلاصه بگم، اعدام و کشتار کسب و کارولایت فقیه و همه جبّاران بوده و آسیاب حکومت اینها همیشه به خون، به ویژه به خون آزادگان و بی گناهان چرخیده است. بخصوص درشرایط بحرانی.
نه تنها مثال کشتارها و اعدامهای این سی سال گذشته را داشته ایم، بلکه اگر برگردیم به گذشته های دور می بینیم مثال روشن داریم.  درتاریخ اساطیری مان هم مارهای قدرت و اقتدارضحاک را داریم که هرروزبا مغزجوانان بی گناه تغذیه می شد. خوب، خامنه ای، این ضحاک زمانه هم همین طورست. با اعدامهای ۱۹ اردیبهشت هم می خواست، علاوه بر  خوف و وحشت انداختن، تتمه اقتدارش را تغذیه کند. همه می دانیم که    قابلیت فرماندهی خامنه ای طی یک سال اخیر خیلی ضربه دیده، در اردوی پیروان قبلی اش کلی ریزش داشته، درملاء عمومی هم به عنوان محور جنایتها، عامل اصلی غارتگریها و بخصوص آمر تقلبّات تابستان گذشته رسوای خاص وعام شده. بنابراین، خط اعدام برای ولایت خامنه ای عصای دست است، مگراین که توازن قوای سیاسی- اجتماعی تا جایی تغییرکند که گشتاپویش هم نافرمانی کند، یا اساساً ازدرون فروپاشیده باشد. درچند دهه اخیرنمونه های چائچسکودررومانی و فرانکو(اواخرعمرش) دراسپانیا را هم به یاد داریم.

به نظرشما این  خط اعدام  فایده ای برای خامنه ای داشت؟

به نظرمن جنایتهای اخیر خامنه ای یک سره نتیجه معکوس داشته است. درداخل کشور، با روح دلیری  که نزد زندانیان مبارز و مجاهد موج می زند – نگاه کنید به نامه های فرزاد کمانگرپیش از شهادتش و نامه دکترسعید ماسوری و دیگران و اعتصاب غذای زندانیان وسایر رویدادهای زندانها درپی اعدام آن پنج جان شیفته آزادی –  به راستی که جنایتهای اخیرخامنه ای ازهر نظر که بنگریم روی خود و دستگاهش آوارشده است. شهادت آن آزادگان دلخراش و ضایعه ای دردناک بود. اما، این جنایتها برای ولایت خامنه ای جز لعن و نفرین و نفرت بیشتر، جز اعتراض و محکومیت داخلی و خارجی وسیعتر چیزی به بارنیاورد. تازه  با آن کنش عظیم اعتصابی  که  کردستان غیور نسبت به این کشتار از خود نشان داد، جبهه تازه ای هم علیه ولایت جنایت گشوده شد. توده های معترض هموطنان کردمان و افکارعمومی داخل و خارج کشور جواب دندان شکنی به خامنه ای و گشتاپویش دادند. یک باردیگر درمقابل این روح دلیری زندانیان و همبستگی مبارزاتی کردستان ادای احترام می کنم و دست مریزاد می گویم. ولی فقیه جنایتکار خواست با خط اعدام هزینه اعتراض را بالا برد، جنبش را دچار تفرقه کند و پتانسیل اقتدار برای خودش دست و پا کند، ولی دلاوری زندانیان و واکنش مبارزاتی مردم کاری کرد که نه تنها به هیچ یک از اهدافش نرسید، بلکه منزوی تر ، منفورتر و رسواتر شد.
با جبهه های جدیدی که گشوده شده، حالا دیگر هزینه سرکوب برای ولی فقیه و گشتاپوی سپاه پاسداران بالا رفته است. و این حال وروزجبّار مفلوک وخونریزی است که دیری است زمانش به پایان رسیده.

آقای قصیم، نظرتان در مورد ابعاد و واکنشهای  بین المللی چیست؟

همان طورکه عرض کردم، واکنشها و محکومیتها وسیع و فوق العاده، دریک کلام  یک جوابی دندان شکن برای خط خامنه ای بود:
عفو بین الملل ، فدراسیون لیگهای حقوق بشر، کنفدراسیون جهانی معلمان و سندیکاهای معلمان ، رسانه های بزرگ جهانی ، اتحادیه اروپا و دولتهای دموکراتیک، همه و همه علیه اعدامها موضعگیری و محکوم کردند. و این وضع بحرانی که برای رژیم پیش آمده، دیگربه خط اعدام و مسأله کشتار زندانیان بی گناه هم محدود نمی شود. بحران سیاسی ایران، پرونده نقض حقوق بشر، پرونده اتمی و پرونده مداخلات سیاسی و تروریستی در عراق ودیگرجاها ، همه دارد به هم وصل می شود و یک جا پرونده کلیت این رژیم را روی میزسیاستهای جهانی/ اروپایی می آورد. تحریمهای سختر درراهند و مسایل دیگر هم وجود دارند. خلاصه ، خامنه ای با ادامه خط اعدام کاری کرد، که ماههای  خرداد و تیرامسال به ماههای اعتلای پیکار آزادی مردم ایران و حمایت بین المللی تبدیل می شود. باطل السحرخط اعدام و ولایت جنایت نیز،دریک کلام، چیزی نیست جز همبستگی و قاطعیت درپیکار.

مهدی سامع ـ سید مرتضی نبوی:بعضی از دوستان نزدیکمان با صراحت می‌گویند ما بریده‌ایم

AddThis Social 
Bookmark Button
سید مرتضی نبوی:بعضی از دوستان نزدیکمان با صراحت می‌گویند ما بریده‌ایم!
مهدی سامع
 مصاحبه محمد مهدی اسلامی با سید مرتضی نبوی، عضو مجمع تشخیص مصلحت خامنه ای، مدیرمسئول روزنامه رسالت و عضو شورای مرکزی جامعه اسلامی مهندسین که در روز ۱۶ اردیبهشت امسال در سایت جوان آنلاین منتشر شده نکات مهم و قابل تامل دارد. به درستی گفته می شود که این سخنان را بخش مهمی از مخالفان نظام بارها گفته و نوشته اند و حرف جدیدی در این مصاحبه مطرح نشده است. اما نکته مهم در این جا گوینده این سخنان است. مهندس مرتضی نبوی یک بنیادگرای ولایت مدار و یک مدافع سرسخت سید علی خامنه ای است و بدین خاطر باید حرفهای او را جدی گرفت. مصاحبه کننده می خواهد بداند تکلیف امروز شیفتگان ولایت «در نبرد نرم» چیست. پاسخها اما بسی فراتر از تعیین وظیفه در قبال آن چه سوال کننده «فرقه یا فتنه سبز» می نامد است. از نظر مدیر مسئول روزنامه رسالت «این مسأله، ‌‌ساده نیست، ‌‌خیلی پیچیده است.» چرا که «برخی از جوانانی که در جمهوری اسلامی تربیت شده‌اند، ‌‌ناگهان چشم باز کردیم و دیدیم سرباز همین جنبش ضدفرهنگی هستند. ‌‌همینها حاضرند همه گونه خطر و ریسک را بپذیرند و در شرایط بسیار پرخطری به میدان بیایند و کاملاً هم مشخص است که اینها جنبشهای ضدفرهنگ هستند.» پر واضح است که از نگاه آقای مرتضی نبوی که انقلاب بهمن ۱۳۵۷ را یک انقلاب فرهنگی می داند، «جنبشهای ضد فرهنگ» را باید جنبشهایی تعریف کرد که ضد تعبیر و تفسیر ولی فقیه از دین و یا به زبان سیاسی ضد اصل ولایت فقیه هستند. همین جوانانی که «حاضرند همه گونه خطر و ریسک را بپذیرند و در شرایط بسیار پرخطری به میدان بیایند» ادامه همان زنان و مردانی هستند که در دهه شصت خورشیدی بیرحمانه سرکوب شدند و آقای نبوی خوب می داند  کسی که باد می کارد، به ناچار توفان درو می کند.
 وقتی مدیر مسئول روزنامه رسالت اعتراف می کند که یکی از ویژگیهای این جنبش مسأله «جدایی دین از سیاست و سیاست منهای دین است» لابد به این امر اشراف کامل دارد که بسیاری از زنان و مردانی که به گفته وی «همه گونه خطر و ریسک» را می پذیرند در خانواده مذهبی تربیت شده و خود نیز نه بر اساس اصل ولایت فقیه که بر اساس وجدان خود اعتقادات مذهبی دارند، اما به جد خواستار جدایی دولت و آموزش عمومی از دین و مذهب هستند. 
آقای نبوی با معرفی افرادی همچون مایکل لدین، ‌‌ریچارد پرل، ‌‌داگلاس فیث، ‌‌مارک پالمر، ‌‌مارتین ایندیک، ‌‌کنت پولاکف، ‌‌جان پل ولفوویتز و ‌‌کاندولیزا رایس تلاش می کند با پر رنگ کردن عوامل خارجی مضمون اصلی جنبش بیشماران را که همان خواست آزادی است را پنهان نگهدارد. سید مرتضی نبوی به میشل فوکو که از نظر وی آدم منحرفی بوده استناد می کند و نتیجه می گیرد که «‌‌اگر کسی بتواند گفتمانی را در جامعه ترویج کند در پی این گفتمان یک جنبش رخ می‌دهد.» البته این که یک گفتمان می تواند به قدرت تبدیل شود حرف ویژه میشل فوکو نیست. بیش از صد سال قبل از وی مارکس گفت که نظریه هنگامی که فراگیر شود و به میان توده ها برود به نیروی مادی تبدیل می شود. بدون تردید قبل از مارکس و میشل فوکو هم دیگرانی بوده اند که به این حقیقت آگاه بوده اند. کشیدن پای تعدادی از نطریه پردازان و سیاستمداران غرب به میدانی ای که مشخصات و مختصات آن اساسا با عوامل داخلی باید تعریف شود نه فقط کار هوشمندانه ای نیست بلکه یک فرار به جلو است. آقای نبوی به خوبی می داند که یک نظریه در هر عرصه ای نمی تواند در چارچوب مرز معینی محدود شود. مگر نظریه آیت الله خمینی در مورد صدور انقلاب اسلامی که البته پیشتر کسانی چون آشیخ فضل الله نوری و آیت الله کاشانی مدافع آن بودند، توانست در مرزهای ایران محدود شود که نظریه دولت عرفی و جدایی دین از دولت که طی صد سال گذشته مدافعان برجسته ای در ایران داشته بتواند در مرزهای غرب محدود بماند. مهمتر اما خواست آزادی است که از آستانه انقلاب مشروطه تا کنون محور اصلی همه جنبشهای اجتماعی بوده و در جنبش ضد دیکتاتوری شاه نیز یکی از شعارهای اصلی بود و در تمام دوران حیات جمهوری اسلامی در هر برآمد اجتماعی با صدای بلند بیان شده است.
سید مرتضی نبوی می گوید:«این جوانها خیلی گستاخ در این صحنه وارد شدند و مطالبات خودشان را مطرح می‌کنند» و در ادامه طی یک اعتراف تلخ می گوید:«‌‌آنها می‌توانند ‌‌ما دیگر باید اقرار کنیم که نمی‌توانیم از پس این تهدیدهای نرم بر بیاییم. ‌‌بزرگ‌ترین هنر ما این است که جوانهایمان را تشویق کنیم و زمینه‌سازی کنیم.»
آیا با وجود سانسور کامل برای مخالفان و در اختیار داشتن انحصاری رسانه های جمعی که به طور مداوم  مردم را به حمایت از نظام تشویق می کنند، و با وجود انبوهی از مبلغان با جیره و مواجب کافی، هنوز آقای نبوی به این حقیقت پی نبرده که نظامی که تبلیغاتش بر پایه دروغ است نمی تواند به طور نامحدود مردم و به ویژه جوانان را فریب دهد.
 مدیر مسئول روزنامه رسالت در فراز دیگری از پاسخهایش به مصاحبه گر جوان آنلاین به حقیقت تلخی، البته برای نظام، اعتراف می کند و می گوید:«به نظر می‌رسد یکی از فعالیتهای آنها بحران سازی ساختاری با هدف تفرقه افکنی و تضعیف ثبات فکری رویه‌ای کارگزاران نظام است. ‌
دقیقاً، ‌‌ما الان این را به ‌نوعی احساس می‌کنیم. آن ثباتی که باید در مسئولان ما باشد و همه یک جور فکر کنند و در برخوردها منسجم باشند، ‌‌وجود ندارد و حتی در بین نخبگان اصولگرا هم تفرقه و تشتت آرا دیده می‌شود و از ثبات فکری برخوردار نیستند و بعضی از دوستان نزدیکمان با صراحت می‌گویند ما بریده‌ایم! و در صحنه مقابله، ‌‌شما اینها را مشاهده نمی‌کنید. ‌‌چهره‌های معدودی الان در صحنه هستند و از مواضع مقام معظم رهبری دفاع می‌کنند.» آقای نبوی به نکات مهمی اشاره می کند. او می داند که جلوی سیل را با بیل و بیلچه نمی توان گرفت و ناچار است اعتراف کند که دوستان اصولگرایش بریده اند و چهره های معدودی در کنار خامنه ای هستند. در همین زمینه او می گوید:«ثبات فکری رویه‌ای مسئولان ما را تا حدی به هم زدند و تشتتی را ایجاد کردند و حتی بین نخبگان اصول‌گرا و نظام هم فاصله‌ای را فراهم کردند. ‌‌این را جدی بگیریم.»
 روزی که سیاست بی دنده و ترمز به سیاست اصلی ولایت خامنه ای تبدیل شد، آقای مرتضی نبوی بیدار و هشیار بود و فکر می کرد که فرصت عراق و شرایط خارجی برای توسعه گفتمان بنیادگرایی اسلامی و تامین هژمونی این گفتمان به طور نامحدود در اختیار جمهوری اسلامی خواهد بود. بدون تردید او نیز همچون فرمانده کل سپاه پاسداران می دانست که تهدید اصلی در داخل است. خامنه ای می خواست و می خواهد که این تهدید را با سرکوب داخل و توسعه بنیادگرایی اسلامی در خارج مهار کند. به نظر می رسد تا آن جا که به این سیاست بر می گردد، آقای مرتضی نبوی هم در آستانه بریدن باشد. وقتی قرار بر این باشد که جهان احمدی نژادی شود، لشگر بریدگان به درون صف اصولگرایان نیز نفوذ می کند. سید مرتضی نبوی عمق و وسعت تهدید و بحران را می بیند و در آروزی غلبه بر بحران می گوید:«اگر ما بتوانیم با خون دل خوردن و سرمایه‌گذاری کردن، ‌‌از این میدان مبارزه، ‌‌پیروز بیرون بیاییم، ‌‌می‌توانیم بگوییم که ان‌شاءالله مدرنیته را با تمام ظرفیتهای نظامی، ‌‌اقتصادی و رسانه‌ای آن به خاک خواهیم سپرد.» البته آرزو برای جوانان قدیم هم عیب نیست. اما من در پاسخ به این آرزوی زیبا از نگاه مدیر مسئول روزنامه رسالت، به گفته یکی از نخبگان فرهنگ ایران، زنده یاد شاهرخ مسکوب استناد می کنم که گفت:«این رویاهای زیبای دور، سرانجام خاکستر نشین واقعیت تلخ می شود.»
 حقیقت تلخی که در لابلای پاسخهای آقای مرتضی نبوی وجود دارد و با ان شاالله و ماشاالله هم چاره ساز نیست این است که دوران حکومت دینی به پایان رسیده و خامنه ای در منفرد ترین وضع با موجی از بریدگی در صفوف مدافعانش روبروست و البته خیزش و قیام مردم ایران و به ویژه جوانان به گفته نبوی «خیلی گستاخ» هم ادامه دارد.

26 Mai 2010

کشتار ۶۷ ، به بانگ بلند اسماعیل خوئی


بر من از آفتاب نیز روشن تر است که فرمانفرمایی ی آخوندی هرگز، هرگز، هرگز نه از برنامه ی هستهای ی خویش دستبردار خواهد بود و نه به رفتار حقوقبشری داشتن با مردمان بهجان آمده ی ما تن در خواهد داد. 
چرا؟ 
چرا که با پرهیز کردن از همین دو کار است، به گمان خود، که خواهد توانست هم بماند و هم پیش برود: بماند در ایران و پیش برود در جهان: بماند در ایرانی با آرامش گورستانی، که در آن از هیچ سو، از هیچ دهانی و بر سر هیچ چیزی هیچگاه آوای آخوند آزار"نه" برنخیزد؛ و پیش برود در جهانی که گسترش شتاب گیرنده ی "اسلام عزیز" در آن - "بی باوران چه بخواهند و چه نخواهند "- زمینهساز شود برای رسیدن "آخر الزمان" "دارالکفر" (که از اسراییل آغاز میشود و سراسر باختر و خاور، غرب وشرق نا مسلمان، را در بر میگیرد) و"دارالاسلام" شدن سراسر کره ی خاک و در کار آمدن خلافت جهانی ی اسلام، به رهبری ی آسمانی ی حضرت آیتالله سید علی خامنه ای، رهبر معظم انقلاب و ولی ی امر مسلمین، " در هر کجای جهان که زندگی کنند و با هر باوره ی اسلامی که از مادر زاده و از پدر آموخته باشند! آن شاءالله، با تایید امام غایب که در چاه جمکران خانه دارد و، از همان جا، با بیسیم الهی با "رهبر" و رئیسجمهور برگزیده ی او در پیوند است.  خواب و خیال؟! 
آری. اما مگر از آخوند میتوان چشمداشت که واقعیت گرا و حقیقت بین باشد؟! 
باری. و چنین است که بگیر و ببندهای وحشیانه تر، احکام روزافزون زندان و تازیانه واعدام، به ویژه اعدامهای پنجگانه، خانه گردی ها ی بیآزرمانه تر، زندانی کردن حتا وکیلان مدافع جوانان اعدام شده و مادران عزادارشان، و نامردمیهای باور نکردنی ی دیگر؛ و این همه، همه ی اینها، همراه با ترفند تقیهگرانه ی پیشنهاد داد و ستاندن اورانیوم کمتر و بیشتر غنی شده در ترکیه، از سوی فرمانفرمایی ی دروغگو و دروغکردار آخوندی، مرا بهجان هراسان کرده است. کشتار ۶۷ پیوسته پیش چشمان ام میآید و پشت ام را به هم می لرزاند. این فرمانفرمایی ی آدمخوار، در آماده کردن زمینه برای رویارو شدن با، و جان به در بردن از، سالروز ۲۲ ی خرداد، از هیچ جنایت هر اندازه بزرگی که در توان اش باشد رویگردان نخواهد بود. جان هزاران جوان بیگناه ما، در سیاه چالهای سیاسی ی این فرمانفرمایی، به جدّ در خطر است. هر روز. و هر روز بیش از روزپیش. هشیار باشیم و به هشدارو یاری خواهی فریاد بر آوریم. به آزادگان و آزادیخواهان جهان هشدار دهیم. و به سازمانها و نهادهای حقوقبشری نیز. و از همگیشان بخواهیم تا با ما همفریاد شوند: و بکوشند تا نگذارند جنایت گسترده و هراس انگیز دیگری به پروندهی آدمکشان فرمانفرما بر ایران افزوده شود. زنده باد آزادی! زنده باد مردم سالاری! جدا باد دین از حکومت! پیروز باد خیزش آزادیخواهانه ی مردمان ایران! نابود باد جمهوری ی اسلامی!
اسماعیل خویی
هجدهم می ۲۰۱۰ ، بیدرکجای لندن

رودخانه پویان- شعری از شاعر شهید سعیدسلطانپور به یاد فدایی قهرمان امیرپرویز پویان

AddThis Social 
Bookmark Button
روز سوم خرداد سال ۱۳۵۰ فدایی خلق، امیر پرویز پویان، از رهبران سازمان چریکهای فدایی خلق، به‌همراه دوتن از یارانش طی یک درگیری مسلحانه بامزدوران ساواک شاه به‌شهادت رسیدند. پویان یکی از چهره‌های جنبش انقلابی مسلحانه علیه دیکتاتوری شاه بود. پویان در شرایطی که عافیت‌جویان وفرصت‌طلبان در وحشت از دیکتاتوری پلیسی رژیم شاه و برای حفظ زندگی خود به‌توجیهات تسلیم‌طلبانه برای گریز از مبارزهٌٌ انقلابی پرداخته بودند، برضرورت مبارزه انقلابی علیه دیکتاتوری وابستهٌ شاه تأکید می‌کرد. جزوه‌‌‌‌‌‌‌ معروف «رد تئوری بقا» از آثار امیرپرویز پویان است. پویان سرانجام خود دراین‌راه طی نبردی قهرمانانه به‌شهادت رسید.
خون گوزن، جنگل پویان دیگری ست


بعد از صدای پویان
بعد از حریق سوخته  خون شعله ور
بعد از حریق توفان
بعد از صدای جنگل
ایران
دیگر
مانند رودخانه  خونینی ست
بر صخره های سختی می راند
از قله های رنج فرو می ریزد
در دره های دلتنگی می خواند
و زخم تابناک شهیدان را
با کاکلی شکافته و خونریز
بر سنگ و صخره کوبان
در خاک های گلگون
می گرداند
 




همپای رودخانه  سوزان
باید مثل حریق توفان
بر فرق کوه و دشت برانم
زخم برادران شهیدم را
باید مثل ستاره هایی خون افشان
روی فلات سوگوار بگردانم
باید بغرم از جگر و چون شیر
با یال های خونین
در بیشه های خشم بمانم

رگبارهای آتش، افروخت
و استخوان و خون
در خانه و خیابان
آتش گرفت
سوخت
قلب گوزن های جوان
- قلب انفجار -
در چشمه های آتش و خون خفت
بادی هراسناک برآمد
قلب هزار چشمه ی خونین
در جنگل سیاهکل
آشفت
جنگل شکافت
و پانزده ستاره ی خونین
با نعره های سوزان برخاست از نهفت
و بر مدارهای گریزان چرخید
چرخید روی جنگل و
توفید روی شهر
بر فرق شب شکفت

با کاکلی شکافته
می راند
بر سنگ و صخره
رود
و نعره های من
پیچیده روی قله ی خونآلود.

گل های حزب سوخته ی دلشکستگان
مردان خشم و خوف
خونشعله های پیکر در خون نشستگان
وحشت فرو نهید و فراز آیید
از قله های قرمز شبگیر بنگرید
از قله های قرمز شبگیر بنگرید
با شاخ های خنجر
با چشم های خشم
روییده بر کرانه ی خون
جنگل گوزن

یک «کردانیسم» رسوای دیگر جعلی بودن سند تحصیلی معاون احمدی نژاد در هیات دولت اثبات شد


 کامران دانشجو وزیر علوم تحقیقات و فناوری گزارش تحقیقات خود درباره مدرک تحصیلی محمدرضا رحیمی را به هیات دولت ارایه کرد.
به گزارش "الف"(۴خرداد۸۹) ، در جلسه اخیر هیات دولت وزیر علوم براساس تحقیقات خود اعلام کرد آقای محمدرضا رحیمی، مدرک دکتری ندارد و مدرک ارایه شده از سوی ایشان فاقد صحت و اعتبار است. در این جلسه آقای احمدی نژاد پس از استماع گزارش وزیر علوم اعلام کرد آقای رحیمی از مدرک دکتری استفاده نمی‌کنند و دیگران هم نباید ایشان را دکتر خطاب کنند.
در ادامه این رسوایی برای کابینه دروغگو و دروغپرور احمدی نژاد سایت احمد توکلی نوشته است: »یادآوری می‌شود محمدرضا رحیمی در زمان ریاست بر دیوان محاسبات نامه‌های خود را با عنوان دکتر امضا می‌کرد و در زمان حضور در دولت هم سایت رسمی دفتر امور رسانه‌های ریاست‌جمهوری(president.ir) وی را «دکتر محمدرضا رحیمی» می نامید. وی در سال۱۳۸۲ با عنوان «دکتر محمد رضا رحیمی»، ریاست دانشکده حقوق دانشگاه آزاد واحد تهران را به عهده داشته است. در جریان پیگیری های مدرک مرحوم کردان، محمدرضا رحیمی مدرک دکتر آن مرحوم را معتبر دانسته و  خواستار عدم پیگیری ماجرا توسط رسانه ها شده بود.
الیاس نادران، احمد توکلی و علیرضا زاکانی  به دلایلی فراتر از دروغگویی علیه محمدرضا رحیمی به کمیسیون اصل ۹۰مجلس شکایت کرده و پیگیر رسیدگی به  پرونده ایشان در قوه قضائیه هستند».

19 Mai 2010

استقبال از قاتل چاقوکش توسط هیأت دولت تروریست


پس از ورود به ایران, وکیلی راد گفت: واقعاً جهنم را گذراندم (و به بهشت تروریستها رسیدم)

خبرگزاری حکومتی فارس: علی وکیلی‌راد تبعه ایران که نزدیک به ۱۹ سال در زندان‌های فرانسه به اتهام واهی (بریدن سر بختیار با چاقوی آشپزخانه) به سر می‌برد، پس از ورود به کشور در جمع خبرنگاران با صدایی لرزان و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:‌ واقعاً جهنم را گذراندم و امروز خوشحالم که بهشت را پیدا کردم.
علی وکیلی راد, قاتلی که همراه با دو تروریست دیگر با چاقوی آشپزخانه سر شاپور بختیار را در خانه اش بریده بود, هنگام ورود به تهران توسط هیأتی به نمایندگی از دولت تروریست احمدی نژاد و مجلس تروریستها, مورد استقبال قرار گرفت و تاج گلی به گردن او انداخته شد.
بنا به این گزارش حسن قشقاوی, معاون امور کنسولی دولت احمدی نژاد که به منظور استقبال از وکیلی‌راد به فرودگاه رفته بود از طرف دولت احمدی نژاد, از وکیلی راد استقبال کرد.

کاظم جلالی رئیس فراکسیون موسوم به «ایرانیان خارج از کشور» در مجلس ارتجاع, به نمایندگی از سوی مجلس ارتجاع برای استقبال از این تروریست قصاب, در فرودگاه حضور یافته بود.
خبرگزاری فرانسه روز چهارشنبه در گزارشی از استقبال سرکردگان رژیم از وکیلی راد در تهران نوشت: قاتل ایرانی در ورود به تهران توسط مقامات مورد استقبال قرار گرفت
این خبرگزاری نوشت: یک ایرانی که پس از ۱۶ سال زندان به خاطر قتلِ آخرین  نخست ویر شاه, توسط فرانسه آزاد گردید, روز سه شنبه در تهران توسط مقامات ارشد مورد استقبال قرار گرفت.

بنا به این گزارش: علی توکلی راد در ورود به تهران توسط قشقاوی, یک دیپلومات مسئول امور خارجه رژیم ایران و کاظم جلیلی یک نماینده مجلس ارتجاع مورد استقبال قرار گرفت.

اسماعیل محدث ـ نیروهای چپ و بحران

نیروهای چپ و بحران
 اسماعیل محدث
 بحران  اقتصادی اخیر غرب، که هنوز هم ادامه دارد،  اگر نخواهیم وارد مقولۀ ایدئولوژی و سرمایه داری اخلاق شویم ریشۀ سیاسی دارد. اگر باز هم بحث را ساده تر کنیم و سیاست را تنها درک خواستههای تودۀ مردم و پیدا کردن راهحل تعریف کنیم، شاید بتوانیم نظری در مورد اینکه چرا در این شرایط نیروهای چپ بازندۀ اغلب رأی گیریها هستند، پیدا کنیم. اگر به طور مثال به نیروهای چپ در فرانسه و ایتالیا بیطرفانه نگاه کنیم  باید به حالت سرگیجۀ دائم و گاه اغماء این نیروها اذعان کنیم. این وضعیت برای همۀ افراد مترقی ناگوار است، به خصوص که این نیروها در مباره با رژیم های دست راستی و فاشیستی در کشورشان نقشی عمده داشتند. اگر  بحران امروز را تاخت و تاز بی دنده و ترمز سرمایهداری بدانیم، اینکه احزاب چپ نه فقط در قبال سرمایهداری بلکه در برابر نوع افسار گسیختۀ آن هم نظر مشخصی نداشته و منفعل میباشند جای تعمق دارد و البته این امر در قدم اول کمر خودشان را خورد میکند. سیل بیکاران و حاشیه نشینان اروپا که به احزاب راست و حتی بیشتر به احزاب راست افرطی و نژادپرست رای میدهند یکی از علائم بحران وجودی چپ اروپا میباشد. اگر امروز که ویروسها تمام بدن سرمایهداری افراطی را تسخیر کرده و گند آن تمام دنیا را گرفته، نیروهای چپ توان مطرح کردن آلترناتیو مستقل خودشان را ندارند، چرا جامعه میبایست  به اینان امیدوار باشد و به آنها رای دهد.  
آنچه در ایتالیا از بزرگترین  حزب چپ غرب مانده چندین و چند حزب و گروه و دسته و شاخه است که فصل مشترکشان سیلیهائی است که از راست مردمفریب برلوسکنی دریافت می کنند. اگر حتی به بیست ـ سی سال پیش نگاه کنیم حزب چپ ایتالیادر هر محلهای شعبه داشت و از طریق این ظرف مشکلات و خواسته های جامعه را برداشت و آنرا وارد سیاست می کرد. حزب کمونیست ایتالیا در بطن جامعه بود و با بخش بزرگی از آن در رابطه بود. اینرا در جشن های سالانۀ اونیتا که در آن همۀ اعضاء و هواداران "بیریا" کار می کردند میشد مشاهده کرد. حزب در دل جامعه ریشه داشت. اما اکنون رجل چپ از بالا به جامعه نگاه می کند، آنقدر به خود باد می کند که از دید کارگران و مزدبگیران و حاشیه نشینان جامعه محو میشود.  عاجز از دمخوردن با تودۀ مردم، از بالا نسخه میپیچند و راهحل ارئه میدهند که طبیعتاً بیربط از آب درمیآید.
مردمی بودن به معنای آن نیست که دنبال مردم رفت و از سر بی حالی و فرصت طلبی آنچه را که اکثریتشان می گوید تائید کرد، اما به این معنا هم نیست که باید آنها را تودهای بیعقلی تصور کرد که می بایست تربیت شوند. روشنفکر چپ از عرش خودش به جامعه می نگرد و در مورد "هیجانات شکمی" آن نظریه صادر میفرماید. هرکس که در سالهای اخیر با رهبران  چپ اروپا نشست و برخاست کرده باشد حتماَ دیده است که چگونه اغلب در برج عاج خود بزرگ بینیاشان فقط برای افکار و تحلیلهای خودشان  اصالت قائلند و از اینکه مردم، مردم "خورده بوژوا" آنان را درک نمی کنند دلرنجند. این افراد در مقابل هر اتفاق منفی جامعه جملۀ بیمزۀ و کلیشهای "گفته بودم" را بلغور می کنند. اگر در ایتالیا سیاستمدارن فقط از خودشان و بین خودشان بحث میکنند، این امر در احزاب چپ به اوج خودش میرسد.
قصد این چهار خط نوشته تحلیل اوضاع چپ اروپا نیست این سطور را برای خودم نوشتم، تا به عنوان یک فرد با افکار چپ در این چاله نیفتم.

تلویزیون کانال۳: علی وکیلی راد به کشوری خواهد رفت که در اطرافیان رییس جمهور کسانی هستند که دستور دهنده حذف مخالفان بوده اند


تلویزیون کانال ۳ فرانسه در اخبار ساعت۱۹۳۰ و همچنین  ۲۲۳۰ خود پس از پخش خبر بازگشت علی وکیلی راد به تهران در گزارشی که توسط رژیس نوزبوم تهیه شده بود گفت: علی وکیلی راد در سال ۱۹۹۴  برای کشتن شاهپور بختیار، نخستوزیر سابق شاه،  محکوم شده بود. قتلی که  با سلاح سرد در خانه بختیار در شهر سورن  انجام شده بود و امضای جمهوری اسلامی ایران را داشت. در آن زمان تهران چندین کماندو قاتل را برای حذف مخالفان به خارج فرستاده بود. عبدالرحمن قاسملو، رهبر کردهای ایرانی، در وین اتریش در ۱۹۸۹ به قتل رسید.  یا همینطور کاظم رجوی، نماینده مجاهدین خلق که در نزدیکی ژنو در سوییس در ۱۹۹۰ به قتل رسید. امروز ۲۰سال بعد علی وکیلی راد به کشوری خواهد رفت که در اطرافیان رییس جمهور کسانی هستند که دستور دهنده حذف مخالفان بوده اند.  برنارد هورکاد در این باره گفت: «تعدادی از شخصیتهای مهم جمهوری اسلامی در حال حاضر از سوی انترپل تحت تعقیب هستند، به عنوان شاهد در عملیاتهای تروریستی که در نتیجه این شخصیتها نمیتوانند خاک ایران را ترک کنند. بخاطر اینکه از سوی انترپل تحت تعقیب هستند. این افراد هم اکنون عضو دولت هستند. این چیزی است که برایشان مشکل ایجاد میکند».
علی وکیلیراد امروز عصر خاک فرانسه را با یک هواپیمای ایران ایر به مقصد تهران ترک کرد . تروریست سابق قرار است به زودی در آژانس توریستی مشغول به کار شود.
همچنین تلویزیون کانال یک (lci) نیز در گزارشی که راجع به وکیلی راد پخش کرد گفت او در بازجوییهای ابتدایی، خود را از مجاهدین خلق معرفی کرد ادعایی که کسی آن را باور نکرد.

جوابیه زندانی سیاسی علی صارمی به اظهارات بی اساس جعفری دولت آبادی دادستان تهران

 بنام خدا
از میان مردمان صادق گروهی در راستای وفای به عهد و پیمانشان با خدا و مردمشان بشهادت رسیدند و گروهی دیگر در انتظارند (قرآن)  و من از منتظرانم هر حقی که پایمال گردد مقاومتی را ایجاد می کند که ظالمان مجبورند به دنائت روی بیاورند و سرکوب را پیشه کنند.
هموطنان عزیز،دادستان تهران دولت آبادی در مصاحبه ای با مجله موسوم به پنجره که در کیهان مورخ ۲۶ /۲ /۸۹ درج شده است، اتهام مرا ارتباط با سازمان مجاهدین خلق و تاریخ دستگیری مرا شهریور ۸۸ اعلام کرده است یعنی بعد از قضایای انتخابات. در حالی که تاریخ دستگیری اینجانب علی صارمی ۱۳ / ۰۶/ ۸۶ یعنی ۲ سال قبل از انتخابات و رفتن من به شهر اشرف جهت دیدار با پسرم در سال ۸۴ بوده و به خاطر آن دیدار چند روزه به ۱ سال حبس محکوم شدم. دستگیری من در سال ۸۶ بخاطر حضورم در گورستان خاوران بر سر مزار اعدام شدگان سال ۶۷ بود. ولی آیا واقعا  حضور بر سر مزار و یا هواداری یک سازمان ویا دیدار پدری با فرزندش از نظر شما محاربه و حکمش اعدام است؟  به همین دلیل اظهارات دادستان تهران بی اساس تر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد و به قدری این اتهام بی اساس است که حاضر نیستند حتی حکم را به وکیلم ابلاغ کنند. حکم را بدون امضای من و وکیلم به تجدید نظرصوری و فرمایشی برده و تایید کرده اند.
با این حال فریاد می زنم که آنها حتی با اعدام و حلق آویز کردنم نمی توانند مرا و
هموطنان آزاده ام را بترسانند چرا که  آن قدر آنها را ترسانده ام که مجبورند اعدامم
کنند. چون تنها دلیل صدور چنین حکم هایی ترس آنها از وضعیت متزلزلشان است، نه انصاف و عدالت.
حال به عنوان پدری که فرزندانش امثال فرزاد،علی ،فرهاد،شیرین و مهدی را تازه به دار
آویخته اند و هزاران فرزند دیگر را پیشتر از این، از من چه انتظاری می رود جز آنچه به
عنوان یک ایرانی موحد و آزاده فریاد بر آورم.
تنم گر بسوزی
به تیر آن بدوزی
کجا
کی توانی
ز قلبم ربایی
تو عشق میان من و میهن من
اگر در طول حیاتم و حتی ۲۳ سال زندان بودنم، نتوانستم وظیفه ام را در قبال خدا ،مردم و
میهنم انجام دهم شاید اعدامم  در بیداری مردمم موثر باشد.
خطاب به مردم و میهنم ،باز هم فریاد می زنم
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
والسلام
زندانی سیاسی علی صارمی
اردیبهشت

16 Mai 2010

خبرگزارى فرانسه: دادستان تهران از تأييد حكم اعدام 6تن از وابستگان به مجاهدين خلق، خبر داد

پنج مجاهد محكوم به اعدام
پنج مجاهد محكوم به اعدام
خبرگزارى فرانسه در گزارشى از تهران به نقل از دادستان دژخيم رژيم نوشت عباس جعفرى دولت آبادى، دادستان تهران روز شنبه گفت، حكم اعدام براى 6 فعال اپوزيسيون كه در تظاهراتهاى بعد از انتخابات جنجالى رياست جمهورى سال گذشته در ايران دستگير گرديدند، تائيد شده است.
اين 6 متهم متعلق به گروه تبعيدى غيرقانونى مجاهدين خلق هستند، گروه اپوزيسيونى كه جمهورى اسلامى آنرا ”منافقين“ مىنامد.

خبرگزارى فرانسه افزود:
دولت آبادى گفت، 3نفر بعد از سلسله تظاهرات مخالفان در روز عاشورا، ايام مقدس شيعيان در دسامبر گذشته، دستگير شدندكه نامهاى آنها عبارت است از: ”احمد دانش پور مقدم، محسن دانشپور مقدم و عليرضا قنبري“.
خبرگزارى فرانسه به نقل از دادستان دژخيم رژيم عباس جعفرى دولت آبادى مىافزايد
حكم اعدام براى سه نفر ديگر، مجمد على صارمى، جعفر كاظمى و محمد على حاجآقايى كه در دسامبر گذشته (آذرماه سال 88) دستگير شدند نيز تائيد شده است. …

شرح چگونگی اجرای حکم اعدام پنج زندانی سیاسی

مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران شرحی از چگونگی اعدام پنج زندانی سیاسی در ۱۹اردیبهشت منتشر کرده است.  این گزارش  گوشه ای از سبعیت رژیم از سویی،  و پاکباختگی شجاعان مظلومی را نشان می دهد که تا به آخر دست از سودای آزادی برنداشتند.  

در اولین قدم از اجرای این احکام، زندانی سیاسی، مهدی اسلامیان در ساعت ۱۰ صبح روز ۱۸ اردی بهشت ماه تحت عنوان نقض حکم و لزوم حضور در بخش اجرای احکام زندان رجایی شهر کرج از بند ۱ محل استقرار خود خارج و سپس به یگان حفاظت انتقال آماده برای اعزام ایشان به زندان اوین، تحویل داده شد‫.

نامبرده حوالی ظهر بدون طی قرنطینه، در حالی که برای چندمین بار درخواست تلفن به خانواده خود را داشت، مستقیما به یکی از سلول های انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوین منتقل شد‫.
ساعت شش و نیم عصر همان تاریخ ابتدا علی حیدریان از هواخوری سالن ۶ و سپس فرزاد کمانگر تحت عنوان احضار به بند ۲۰۹ در حالی که تلفن های زندان اوین از ساعت چهار عصر قطع شده بود از کتابخانه اندرزگاه ۷ این زندان به بند ۲۴۰ منتقل شدند.
فرهاد وکیلی نیز از بند ۳۵۰ زندان اوین تحت عنوان احضار به بند امنیتی ۲۰۹ در عصر همان روز خارج و به سلول های انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوین منتقل شد‫.
هم چنین شیرین علم هولی، دیگر زندانی سیاسی این زندان نیز غروب همان روز از بند ۳ نسوان تحت عنوان سوال و نقص پرونده و نهایتاْ احضار به بند ۲۰۹  خارج و به بند ۲۴۰ این زندان منتقل شد‫.
به گواه شاهدان پس از جمع شدن زندانیان سیاسی مذکور در بند ۲۴۰ و در زمانی که تقریباْ محرز شده بود که اجرای حکم اعدام این زندانیان مدنظر است، از حدود ساعت یازده شب در موارد متعددی صدای بلند آواز خواندن ۵ زندانی مورد اشاره به گوش سایر زندانیان این بند می رسید‫.

شاهدان عنوان می نمایند تا ساعت ۴ صبح حداقل دو بار افرادی با هویت های نامعلوم در معیت نماینده دادستان به سلول های زندانیان سیاسی مراجعه کردند که در مواردی دوربین فیلمبرداری همراه آن ها مشاهده شده است اما از شرح ماوقع و دیالوگ های صورت گرفته کماکان اطلاعی در دست نیست‫.
حدود ساعت چهار صبح روز ۱۹ اردی بهشت ماه، حداقل ۲۵ تا ۳۰ مامور با فرماندهی فردی به نام "کورگل" ‫برای انتقال زندانیان به پای چوبه های دار در بند ۲۴۰ این زندان حاضر شدند.
‎‫در این هنگام فرزاد کمانگر به عنوان یکی از ۵ زندانی سیاسی در آستانه ی اعدام، که تعدادی شکلات به همراه خود داشت، به سربازان حاضر شکلات تعارف می کند که با برخورد توهین آمیز فردی به نام "انارکی" از مسولان تیم حاضر روبه رو می شود و سرانجام پس از بحث و جدل با دخالت تعداد دیگری از مسولان حاضر اجازه توزیع شکلات ها را بین چهار زندانی سیاسی دیگر می یابد.
‎‫سرانجام زندانیان پس از دستبند و پابند شدن به سمت محوطه اصلی زندان اوین مابین درهای اول و دوم منتقل می شوند. این در حالی بود که فرهاد وکیلی و فرزاد کمانگر هر دو از مشکل جسمی حاصله از شکنجه های سابق در زمان راه رفتن در رنج بودند.
در محدوده محوطه اصلی جنب پارکینگ موتوری این زندان، محل اعدام پیش تر آماده شده بود؛ و زندانیان بدون مقدمه بر روی نیمکت های حاضر برده شدند.
دقایقی پیش از اجرای حکم در حالیکه دو دوربین فیلمبرداری از جزییات اجرای حکم تصویربرداری می کردند، تعدادی از زندانیان خواستار باز کردن دستبند یا پابند خود و اجازه انداختن طناب به گردن خود به عنوان آخرین خواسته شدند که با توهین مسولان حاضر اقدام به شعار دادن و پاسخگویی نموده و هم چنین به سرود خوانی جمعی پرداختند‫. ‫(با توجه به عدم اطلاع شهود از زبان کردی، تاکنون تنها مشخص شده است، یکی از سرودهای سرداده شده سرودی است کردی به نام ای رفیق یا احتمالا ای رقیب‫)
در حالیکه زندانیان حاضر به سکوت نبودند، قبل از ساعت ۵ صبح روز ۱۹ ازدی بهشت ماه ۱۳۸۹ حکم اعدام ۵ زندانی سیاسی بدون طی کمترین روال قانونی و انسانی در محوطه زندان اوین به اجرا در آمد‫.
پس از اجرای حکم و پایین آوردن پیکرها و معاینه پزشکی توسط فردی به نام "شاه ویسی"، اجساد به محل نامعلومی منتقل شده‫ و تاکنون نیز دستگاه قضایی-امنیتی از تحویل دادن پیکرها به خانواده ها بر خلاف حداقل موازین حقوقی و انسانی خودداری نموده است.

14 Mai 2010

مردم افغانستان عكسهاى منحوس خامنهاى را به آتش كشيدند

مردم افغانستان در كابل عليه كشتار افغانيهاي مقيم ايران, بدست 
آخوندها, دست به تظاهرات زدند
مردم افغانستان در كابل عليه كشتار افغانيهاي مقيم ايران, بدست آخوندها, دست به تظاهرات زدند
امروز مردم افغانستان عليه اعدام پناهندگان افغانى توسط رژيم ايران تظاهرات كردند و عكسهاى منحوس خامنه‌اى را به آتش كشيدند.
تظاهر كنندگان در حاليكه عكسهاى 5زندانى سياسى اعدام شده را در دست داشتند به سمت درهاى كنسولگـرى رژيم ايران در شهر جلال آباد افغانستان هجوم برده و به آن تخم مرغ پرتاب كردند.

يكى از تظاهر كنندگان گفت ما اين‌جا جمع شديم تا اعدامهاى وحشيانه افغانها در ايران را محكوم كنيم. 5000هزار افغانى در ايران زندان هستند كه 3000تن از آنها به اعدام محكوم شدهاند و 45تن از آنان نيز اعدام شدهاند.
رويتر گفت: برخى از قانونگذاران افغانى مىگويند دهها تن از افغانيها در هفته‌هاى اخير اعدام شدند و بسيارى نيز در انتظار اعدام بهسر مىبرند. اين اعدامها تظاهرات اعتراضى را در قسمتهاى مختلف افغانستان برانگيخته است.

كردستان، يكپارچه در اعتراض و اعتصاب

اعتراض مردم شهرهاى مختلف كردستان به اعدام پنج زندانى سياسى و درگيرى با مأموران جنايتكار رژيم ادامه دارد.
در سنندج مردم دست به اعتصاب و اعتراض زده و با مأموران سركوبگر نيروى انتظامى درگير شدند. در پى مقاومت مردم، مأموران جنايتكار نيروى انتظامى به طرف مردم تيراندازى كرده و دو نفر را مجروح نمودند.

در مريوان مردم اعتصاب كردند و از صبح روز پنجشنبه بيست سوم ارديبهشت مغازههاى خود را باز نكردند.
مأموران وزارت اطلاعات براى شكستن اين اعتصاب دست به اقدام بزدلانهيى زده و قفل بعضى از مغازهها را شكستند تا مردم را وادار به لغو اعتصاب كنند ولى مردم مقاومت كرده و تن به خواست رژيم ندادند.
رژيم به منظور ايجاد فضاى رعب و وحشت در اين شهر نيروهاى مسلح خود را همراه با تانك و توپ وارد مريوان كرد و يك حكومتى نظامى كامل برقرار نمود.

گفته مىشود درنزديکيهاى شهر مريوان در مناطق اورامانات چناره – باغان و سرشيو در 5 کيلو مترى شهر درگيريهايى بين مردم و نيروهاى سركوبگر رخ داده است.

در كامياران رژيم جنايتكار آخوندى در وحشت از تظاهرات مردم، روز پنجشنبه يك حكومت نظامى اعلام نشده در اين شهر برقرار كرده بود. مزدوران يگان ويژه، نيروى انتظامى، مزدوران بسيج و اطلاعات در شهر كامياران مستقر شده و به شدت مردم را سركوب مىكردند.
مردم بازار اين شهر را تعطيل كرده و اعتصاب نموده بودند.

بنابه گزارشهاى دريافتى مأموران سركوبگر نيروى انتظامى در مقابل منزل فرزاد كمانگر مستقر شده و اجازه نمىدادند كسى به خانه آنها نزديك شود.

13 Mai 2010

گزارشی از اعتصاب و اعتراض در سنندج

در اعتراض به اعدام جنایتکارانه زندانیان سیاسی کرد امروز ۵شنبه, مردم سنندج یکپارچه اعتصاب کردند. صاحبان مغازه ها از باز کردن مغازه هایشان خودداری کردند. مردم سنندج در میدان اقبال تجمع کردند.

کلیه مغازها در میدان آزادی, میدان فردوسی, میدان انقلاب, خیابانهای ششم بهمن, ناصرخسرو, شاهپور, فرح, کارآموزی, چهار راه مادر, سیروس و سایر مناطق بسته بودند.

بر اساس گزارشهای رسیده کلیه دانش آموزان از رفتن به مدارس خودداری کردند. نیروهای سرکوبگر که از وحشت به خود می لرزند, به شدت مراقب اوضاع هستند.

در بعضی نقاط شهر درگیریهایی با نیروهای انتظامی بوده که باعث به هم ریختگی و عدم تعادل آنها شده است.

نامه ای از مهدیه گلرو به یاد همبندی اعدام شده اش - شیرین علم هولی آتشگاه

AddThis Social 
Bookmark Button
با ما بودی، بی ما رفتی، چو بوی گل، به کجا رفتی
ما شنبه شب را در حالی گذراندیم که در نبود شیرینمان تلخ ترین لحظه های زندان را سپری کردیم، شبی تاریک و بیم افزا که هر ثانیه اش برای ما که در حسرت دیدار شیرین بودیم به بلندای قرن ها می گذشت.

تلفن بند نسوان از عصر شنبه قطع بود و این بر نگرانی ما می افزود، همه کنار هم در اتاقی بودیم که از آن خود ما بود و شیرین که از همه ما بیشتر رنج حبس را چشیده بود، بیشتر مشتاق این تفکیک اتاق بود، اما اولین آزادی از این اتاق با کلیه وسایل شیرین بود! آن شب کسانی که سالهای دور نیز روزگاری را در اوین گذرانده بودند، از خاطراتشان می گفتند، از عزیزانی که به ناگاه در تاریکی گم می شدند و به نور ابدی آزادی می رسیدند، ساعتی را با خاطرات تلخ کسانی گذراندیم، که روزی ناباورانه رفقایشان را به مسلخ گاه اعدام فرستاده و تا پشت درهای آزادی بدرقه اشان کرده بودند و تحسین می کردیم، مقاومت آهنین زنانی، که زیر بار مرگ یاران و غروب دوستی هایشان شجاعانه ایستاده اند، تا روزهای خوبی را برای نسل های بعد به ارمغان آورند و اما زهی خیال باطل که دور تسلسل ظلم ادامه دارد و دیری نگذشت که عیار صبوری ما محک خورد، وقتی سراسیمه شیرین را بدون خداحافظی از ما جدا کردند، گویی طناب دار او را فریاد می زد و امید داشت کورسویی از ترس در چشمان همچون عقابش ببیند اما نیک می دانم که شجاعت شیرین تاریکی نیمه شب اوین و سختی طناب دار را به سخره گرفته بود.

هر ثانیه به سختی می گذشت و ما در انتظار بودیم تا خبری از شیرین بگیریم، وقتی ۱۰ دقیقه قبل از خاموشی (۹:۵۰) به بهانه اشتباه گفتن نام پدر، شیرین را بردند، حتی لحظه ای به گمانمان نیامد که شاید دیگر دیداری در پی این جدایی نباشد. اشتیاق شیرین به زندگی و پیشرفت و تلاش او در مطالعه شبیه کسی بود که تنها چند روز از بازداشتش گذشته و بزودی هم آزاد خواهد شد؟! ای وای که چه شبی گذشت؟! آمار صبح یکشنبه بر دوش ما سنگینی می کرد که دیگر اطمینان یافته بودیم که دست قساوت بار دیگر مبارزی، آن هم شیرزنی از خطه کردستان را به طناب دار سپرد، که کوه های کردستان در برابر مقاومتش به سطوح می آمدند، اما باورش سخت بود و غیر ممکن، از اخبار ساعت ۱۴ شنیدیم که طناب دار بر گردن شیرین بوسه زده است و باورمان شد که، آری دیگر شیرین باز نخواهد گشت و ما که تنها در خاطرات و تاریخ شفاهی حس از دست دادن دوستی را تنها شنیده بودیم، با تک تک سلولهایمان، تلخی از دست دادن شیرینمان را حس کردیم. در شبی که مجموع همه شبهای عمرمان بود، چیزی را آرزو می کردیم که ۲۰ سال پیش هم اتاقی هایمان بارها و بارها آرزو کرده بودند و آن چیزی نبود غیر از آرزوی پایان ظلم و این که شاید نسل بعد از ما این حس را درک نکنند.

حالا ۴ روز از آن فاجعه می گذرد و شالی سیاه به رنگ روزهایمان بر تختش نشان عزایمان و من که کف خواب (کسی که تخت ندارد و بر روی زمین می خوابد) اتاق سیاسی ها هستم با وجود اصرار دیگران حاضر نیستم جای معلم سفالم را بگیرم، چون جای او پر شدنی نیست.

نامه شهید قهرمان فرهاد وکیلی ـ مرگ اگر اژدهاست در دل من مورچه ای است بی آزار


مرگ یعنی عشق، آسمان بودن، رفتن، مرگ یعنی جدایی کوتاه شدن دست از جهان، مرگ ترک دیار، دوری همیشه از یاران، مرگ یعنی رفتن، رفتن بدون بازگشت، در یک کلام مرگ یعنی مرگ، اما پیش من هر چه از مرگ می گویند در دل هراسی ایجاد نمی شود، مرگ اگر اژدهاست در دل من مورچه ایست بی آزار، مرگ برای من سعادتی است هدیه شده از سوی دوست زیرا برای ملت است.


یاد من بعد از مرگ یاد خواهد شد با یاد شهدا، مرگ برای من یعنی دوباره بودن، یعنی دل به عشق سپردن، یعنی تولد و اگر عمر من یعنی طول مسافتی ما بین دو ایستگاه پس رسیدن به مقصد برایم رویایست پس عظیم زیرا من و ملتم و عزیزانم و فرزندان و یارانم در این دنیا بی پناه بودیم اما آرزوی نا شکفته من در راه این سفر که می دانم کجا می روم و چه می خواهم شد مرا به سوی مرگ می کشاند، شاید پس از مرگ من و با مرگ من خون انسانی که آیندگان او را شهید خواهند خواند پشتیبانی باشد برای ملتم و وطنم و فرزندانم... و اگر قرار است در کشاکش این امواج مرا دیوانه وار به نسخه های به نام ساحل بکوبند ومشتی استخوان از من باقی بماند من مرگ را به  آغوش خواهم کشید که این نه مرگ است بلکه پیوندی  است میان من، گذشتگان و آیندگان پس،از این مرکب که دنیا خواندنش پیاده خواهم شد و پیاده به سوی عشق خواهم رفت.

دیگر بوی یاس و نرگس و نسترن مرا به سوی خود نخواهد کشید زیرا خود ایستگاه خواهم بود برای بوییدن نرگس و یاس و نسترن و من برای همیشه از چیدن گلهای زیبا خود را محروم خواهم ساخت زیرا باور دارم بهترین گلها را بهترین انسانها به من هدیه خواهند کرد. مسیر رفتن اگر چه سخت بود و دشوار اما پایانی بس دلپذیر  خواهد داشت دلتنگم دلتنگ از دنیا از مکرش از ظلمش و   بی عدالتهایش تن رنجور من دیگر تحمل کشیدن بار مسئولیتی جدید را نخواهد داشت.
باور کنید که نمی توانم ،سخت است چه می دانید چه سختیها کشیدم، از آن زمان که فهمیدم وارث خون خوبان هستم و چه رنجها دیدم، از آن زمان که به پاکی دختران زاگرس شهادت دادم و شجاعت پسران آرارات و قندیل را ستودم و چه دشوار بود آن زمان که شاهو هم سنگینی اش را بر دوش خسته و رنجورم افزود پس باید رفت باید عاشق بود، خستگی ام نه از پیمودن ادامه راه بلکه ترس از دست دادن این همه لذت و ارزش است که امروز به آن دست یافته ام.

فرهاد وکیلی  زندان اوین

10 Mai 2010

مردم کامیاران خشمگین از اعدام زندانی سیاسی فرزاد کمانگر و دیگر زندانیان سیاسی به خیابانها ریختند

اطلاعیه دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران - شهر کامیاران, روز یکشنبه ۱۹اردیبهشت, خشمگین از اعدام شقاوت بار زندانی سیاسی فرزاد کمانگر, معلم سرشناس این شهر, به خیابانها ریخته اند.
رژیم آخوندها در هراس از اعتراضات مردم انبوه خودروها و نیروهای سرکوبگر خود شامل مزدوران یگان ضدشورش, نیروی انتظامی و عوامل اطلاعات آخوندی را در سطح شهر به ویژه اطراف خانه پدری فرزاد کمانگر مستقر کرده اند. مادر فرزاد کمانگر, خطاب به مردمی که برای گرامیداشت یادش و تسلیت گویی گرد منزل پدری او گرد آمده بودند, گفت: فرزاد من نمرده است, تازه فرزاد زنده شده است, همه دانش آموزان فرزاد و مردم کردستان هر کدام یک فرزاد هستند.
فرزاد کمانگر, معلم ۳۵ساله, با ۱۲سال سابقه تدریس برای کودکان محروم کامیاران, عضو کانون صنفی معلمان در کردستان ایران, بعد از تحمل نزدیک به ۴سال حبس سحرگاهان امروز همراه با ۴زندانی سیاسی دیگر به دست دژخیمان آخوندها در زندان اوین به دار آویخته شد.
کارگزاران رژیم خانواده او را مطلع نکرده بودند و در پیگیریهای وکیلش به دروغ می گفتند که پرونده او گم شده است.
خانم مریم رجوی, رئیس جمهور برگزیده مقاومت ایران, اعدام جنایتکارانه ۵زندانی سیاسی از جمله یک زن جوان را نشان شکنندگی رژیم آخوندی در مقابل خشم عموم مردم ایران و وحشت این رژیم از گسترش قیام شجاعانه آنها برای سرنگونی نظام در هم شکسته ولایت فقیه توصیف کرد. وی دبیرکل, شورای امنیت و کمیسر عالی حقوق بشر ملل متحد و دیگر ارگانهای ذیربط را به محکوم کردن این جنایتهای وحشیانه فراخواند.
دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران
۱۹اردیبهشت۱۳۸۹(۹مه۲۰۱۰

کاظم مصطفوی ـ صمد کوچک ما به دریا پیوست- به یاد فرزاد کمانگر

در خاکهای تو
امپراتوران خفته اند
و ما روئیده ایم
بر شاخه درختانی
که چوبه دارمان بوده اند.
صبح امروز فرزاد(کمانگر) را به اتفاق ۴زندانی سیاسی دیگر اعدام کردند. خبر، تلخ، شوکه کننده، و تا حد زیادی دردناک است.

چه می توان کرد بر اندوه از دست دادن آنها؟ به طور خاص فرزاد را می گویم...
در این سالها عادت کرده ایم که با اشکی و بغضی یاری را بدرقه کنیم. بار اولمان نیست... خمینی چیزی جز این برای ما به ارمغان نیاورد. و ما چه می توانیم بکنیم؟ یا باید نان تسلیم و قلتبانی خود را خورد یا که ایستاد. آنقدر که دریا از ماهیان کوچک سیاه پر شود. و فرزاد، این معلم مهربان و انسان برگزیده، یکی از این ماهیان سیاه کوچولو بود که مثل پیشکسوت سالهای دور خودش، صمد بهرنگی، از کوسه ماهیها نترسید، از برکه گریخت و در جوباری گام گذاشت که البته ناشناخته بود. اما او به دریا اندیشید. پس راه افتاد که به قول لورکا «آفتاب صبر نمی کند».
بسیار روزها و شبها که با ستاره ها حرف زده ام. در خیابانی کوتاه و کوچک، در شبی تاریک با نسیمی اندک که می وزد؛ و بسیار فکر کرده ام که در این خلوت من هستم و خودم به راستی «کجای جهان ایستاده ام؟». بعد رو در رو با خود، با خود گفته ام چه باید بکنم؟ یا که چه می توانم؟
پنهان نمی کنم. گاه که یاد یاران دیده و نادیده ام ، بر چوبه های دار، یا در کنج زندانها و یا در مخفیگاههای کوچک می افتم بارها از خود سوال کرده ام چرا این جا هستم؟ و به خود لعنت کرده ام. این هوای عفن را از آن خود نمی دانم. این خانه، خانه من نیست. غریبه بوده ام و هستم و تا ابد هم، اگر که قرار است همین جا بمیرم، هستم.  این است که با هر یار که به خاک می افتد بیشتر و بیشتر شوق رفتن و رسیدن در من دمیده می شود. یادش به خیر اشرف شهیدان که نوشت: «…باتمام بچه‌هامون، با تمام عزیزانم، با تمام نورچشمانم، همانهایی که قهرمانانه شهید می‌شوند همیشه با آنهام. با آنها شکنجه می‌شوم، با آنها فریاد می‌زنم و با آنها می‌میرم و زنده می‌شوم. نمی‌دانم آتشی که تمام وجودم را، از نوک پا تا مغز سرم، از پوست تا مغز استخوانم را، فراگرفته چکار کنم؟ باور نمی‌کنم که هرگز این آتش خاموشی داشته باشد. چقدر مرگ در این شرایط ساده‌تر از ز یستن است. وای، وقتی خبر شهادتها می‌رسد باورکن با یاد شهدا به‌خواب می‌روم و با یاد شهدا چشم باز می‌کنم و به یاد انتقام زنده‌ام».
خیابان!
آوازهای رفیقانم را
بعد سالها که رفته اند
از لا به لای شاخه های درختانت می شنوم.
به راستی اندوه، آدمی را با خود می برد. احساس می کنی زورقی هستی. در بطن یک تلاطم وحشی و مردافکن. یک تموج مستمر و قوی که پیام اول و آخرش تسلیم است. و تو در کام اژدها، باید تصمیم بگیری. زیاد قضیه را نپیچانیم. سؤال اساسی «بودن یا نبودن» است. اول باید به این سؤال پاسخ داد. بعد، خود راه بگویدت که چون باید رفت. قید رسیدن را بزن. هیچ کس به هیچ کس تضمین رسیدن را نداده است. خدا، تضمین این نوع رسیدن را حتی به «اباالشهدا»یش هم نداد. ما که جای خود داریم. خیال انواع رنگارنگ کاسه لیسان ولایت راحت باشد و هرچه که می توانند بر استخوانی که جلوشان انداخته پوزه بزنند و آن را بلیسند. از قضا تمام ارزش کار امثال فرزاد هم در همین نهفته است. که اگر تضمین داشتیم پیروزی از آن «ما»ست که کاری نکرده ایم. البته بی تردید پیروزی از آن ما خواهد بود. اما نه به معنای حضور مادی و جسمی ما در روز پیروزی. شاید که سهم ما این باشد تا راه را بکوبیم و جشن پیروزی دیگران را گواراتر کنیم. و کسانی مثل فرزاد، که تا آخرین لحظاتش با دانش آموزانش زیست، همین انتخاب را کرده اند. نشسته در میان دو فک تمساحی که هر آن احتمال دارد بر روی هم بیفتد. اما در هرحال تا آخر جنگیدن و جنگیدن. این انتخاب لحظه به لحظه را در آینه روزهای در جریان به وضوح شاهدیم. و این چنین است که دشمن بی تردید می شکند. احمدی نژاد و خامنه ای و سایر اراذل و قاتلان و دژخیمان ریز و درشت، و بزک کنندگان آنها در هرلباس و با هرکلام هرچه می خواهند بلایند. صمد کوچک ما، صمدهای ما، ما، تصمیم خود را گرفته ایم. این را به زودی خیابانهای ما گواهی خواهند داد. شاگردان فرزاد خیابانها را پر خواهند کرد. و مثل فرزاد و فرزادها دریا را پر خواهیم کرد...
خیابان!
با این هق هق بی صدا
می رویم در تو تا دریا....

09 Mai 2010

«شيرين علم هولى»، شير زن دلير، ندامت تلويزيونى را رد كرد و اعدام را پذيرفت

شيرين علم‌هولى
شيرين علم‌هولى
روابط عمومى دادسراى حکومت آخوندى اعلام کرد سحرگاه روز يکشنبه (۱۹ ارديبشهت) پنج نفر در زندان اوين اعدام شده‌اند. شيرين علم‌هولى فرزند مردم کردستان يکى از اعدام شدگان است که شکنجه گران از اوخواسته بودند مصاحبه تلويزيونى را بپذيرد تا از اعدام نجات يابد اما او مصاحبه را رد کرد


شيرين علم هولى، متولد خرداد ۱۳۶۰ از روستاى ديم قشلاق در حوالى ماکوست. وى در ارديبهشت  ۱۳۸۷ توسط سپاه پاسداران در تهران دستگير شد. ۲۵ روز اول بازداشت خود را در مکانى نامعلوم و تحت شکنجه شديد جسمى و روانى گذراند.

پس از آن، به بند ۲۰۹ زندان اوين تحويل داده شد و پس از تحمل ۶ ماه حبس به بند نسوان اين زندان منتقل گرديد. در تاريخ ۲۸ آذر ماه ۱۳۸۸ در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران، که به رياست قاضى صلواتى برگزار شد به اتهام خروج غيرقانونى از مرز به تحمل دو سال حبس تغزيرى و به اتهام محاربه از طريق ارتباط با پژاک، به اعدام محکوم شد.

حکم اعدام در ۱۳ دى ماه به وکيل وى، ابلاغ شد، اما روند بررسى پرونده در دادگاه بدوى خارج از اصول قانونى بوده است. به همين منظور درخواست تجديدنظر در حکم صادره را به دادگاه ارائه شد.
شيرين علم هولى در نامهيى به تاريخ ۱۲ ارديبهشت ۸۹ برخى از شکنجههايى را که بر او اعمال شده را بازگو کرده است.  
در اين نامه آمده است:
« دوران زندانيم وارد سه سالگى خود شده است، يعنى سه سال زندگى زجر آور پشت ميلههاى زندان اوين، که دو سال از آن دوران زندان را بلاتکليف بدون وکيل و بدون وجود داشتن حکمى مبنى بر قرار بازداشتم را گذراندم. در مدت بلاتکليفيم روزهاى تلخى را در دست سپاه بهسر بردم و بعد از آن هم دوران بازجويى هاى بند ۲۰۹  شروع شد. بعد از دوران ۲۰۹ بقيه مدت را در بند عمومىگذراندم. به در خواستهاى مکرر من براى تعيين تکليفم پاسخ نمىداند. در نهايت حکم ناعادلانه اعدام را برايم صادر کردند.»

شيرين در بخش ديگرى از نامهاش نوشته است:
«به من مىگويند بيا و کرد بودنت را انکار کن، پس مىگويم: اگر چنين کنم خودم را انکار کردهام.»
و خطاب به بازجو و قاضى جنايتکارش نوشت: در آن زمان که من را بازجويى مىکرديد حتى نمىتوانستم به زبان شما صحبت کنم و من در طى دو سال اخير در زندان زنان، زبان فارسى را از دوستانم آموختم، اما شما با زبان خود بازجوييم کرديد و محاکمهام کرديد و حکم را برايم صادر کرديد. اين در حالى بوده که من درست نمىفهميدم در اطرافم چه مىگذرد و من نمىتوانستم از خود دفاع کنم.

شکنجههايى که عيله من به کار گرفتهايد، کابوس شبهايم شده، درد و رنجهاى روزانهام در اثر شکنجههاى که شده بودم با من روزى را سپرى مىکنند. ضربهاى که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسيب ديدگى در سرم شده است. بعضى از روزها دردها ى شديد هجوم مياورند. سر دردهايم آنقدر شديد مىشود، که ديگر نمىدانم در اطرافم چه مىگذرد، ساعتهايى از خود بيخود مىشوم و در نهايت از شدت درد، بينييم شروع به خونريزى مىکند و بعد کم کم بهحالت طبيعى برمىگردم و هوشيار مىشوم.»
شيرين علم هولى در اثر شکنجههايى که بر او وارد شد، دچار ضعف بينايى شده بود

در ادامه نامه او مىخوانيم:
«امروز ۱۲ ارديبهشت ۸۹ است (۲/۵/۲۰۱۰ ) و دوباره بعد از مدتها مرا براى بازجويى به بند ۲۰۹ زندان اوين بردند و دوباره اتهامات بىاساسشان را تکرار کردند. از من خواستنند، که با آنها همکارى کنم تا حکم اعدامم شکسته شود. من نمىدانم اين همکارى چه معنى دارد، وقتى من چيزى بيشتر از آنچه که گفتهام براى گفتن ندارم. در نتيجه آنها از من خواستند تا آنچه را که مىگويند تکرار کنم و من چنين نکردم. بازجو گفت: ما پارسال مىخواستيم آزادت کنيم اما چون خانواده ات با ما همکارى نکردند به اين‌جا کشيد. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانى هستم در دست آنها و تا به هدفهاى خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، يا در نتيجه اعدام خواهم شد، اما آزادى هرگز»

اعدام جنايتكارانه 5زندانى سياسى در وحشت از گسترش قيام مردم ايران

شيرين علم هولي- علي حيدريان- فرزاد كمانگر
شيرين علم هولي- علي حيدريان- فرزاد كمانگر
ديكتاتورى آخوندى صبح امروز در يك اقدام جنايتكارانه در وحشت از قيام مردم ايران پنج تن از زندانيان سياسى را به‌طور جمعى در زندان اوين بهدار آويخت. اسامى اعدام شدگان عبارتند از ”فرزاد کمانگر“ فرزند باقى، ”على حيدريان“ فرزند احد، ”فرهاد وکيلى“ فرزند محمد سعيد، ”شيرين علم هولى“ فرزند خدر و ”مهدى اسلاميان“ فرزند محمد.

خبرگزارى رسمى حكومت آخوندى با مخابره اين خبر افزود: پنج تن از عوامل گروهک ضدانقلاب سحرگاه امروز - يکشنبه- در زندان اوين بهدار مجازات آويخته شدند.