29 September 2010

! حمید دوستی - "امیر" یلی بود از سیستان

(خاطراتی از زندان اصفهان تحت حاکمیت ملایان – قسمت  اول)
اواخر شهریور ماه سال ۱۳۶۰ بود که در یک بعدازظهر غم انگیز و پرآشوب، "امیر حیدری" را در هواخوری زندان سپاه اصفهان دیدم و هنوز بعد از بیست و نه سال چهره و نام و یاد  و خاطره او در ذهن و دل من غوغا می کند...
حدود سه ماه بود که سرکوب وحشیانه و سراسری رژیم علیه نیروها و جریانات سیاسی مترقی و انقلابی  و به طور خاص مجاهدین خلق آغاز شده بود و در قدم اول طیف گسترده نیروهای اجتماعی مجاهدین (که عمدتآ شناخته شده  و علنی بودند) زیر ضرب و مورد یورش سیستماتیک  قرار گرفته بودند. سلولهای زندان سپاه مملو از زندانی بود و چندین برابر آن، از افراد تازه دستگیر شده، در محوطه بزرگ واقع در حیاط اصلی ساختمان سپاه روی زمین و چمن ها با چشم بسته هفته ها بود که در بازداشت و در زیر بازجویی قرار داشتند.
توی این پروسه تهاجم و سرکوب، رژیم موفق شده بود که ضربات جدی به بخش های اجتماعی هواداران مجاهدین و بطور خاص بخش دانش آموزی و  بخش محلات سازمان در اصفهان وارد کند که بعد از طی مراحل بازجویی و شکنجه تعداد زیادی از آنها را در سلولهای سپاه متمرکز کرده بود.
البته در همان حال چندین بندِ زندان اصلی و بزرگ اصفهان معروف به زندان دستگرد (واقع در جاده اتوبان ذوب آهن اصفهان)، مملو از زندانیان سیاسی با بیش از ۲۰۰ـ ۳۰۰ نفر در هر بند بود و حتی نیمی از سالن قرنطینه زندان (سالن اجتماعات سابق زندان)، را نیز که اساسا مختص زندانیان تازه دستگیر شده عادی و معتاد بود به زندانیان سیاسی اختصاص داده بودند. ضمن اینکه بیشتر از صد زندانی دیگر نیز در زندان "سید علی خان" واقع در خیابان سید علی خان نزدیک چهار باغ نگاهداری میشدند. تازه زندانها و بازداشتگاههای ویژه ارتش و کمیته و بسیج و شهرستانها هم که جای خود داشت.
آنروز توی سلولهای بازداشتگاه سپاه در محل ساختمان مرکزی سپاه پاسداران اصفهان (محل سابق ساواک شاه در نزدیکی سی وسه پل)، بودیم و پاسدارها به نوبت تک تک سلولها را باز میکردند و زندانیان در بند را به سمت هواخوری می بردند. این محل به شکل یک مربع و در ابعاد تقریبی ۱۲ متر، در واقع حیاط خلوت ساختمان اداری سپاه بود که حالا به عنوان هواخوری ازآن استفاده میکردند.
بچه ها در دسته های ۴ـ۳ نفری و بدون چشم بند آورده میشدند و مجموعآ حدود ۷۰ نفر از زندانیهای موجود در سلولهای سپاه را انجا جمع کردند ... همه در چهار طرف محوطه هواخوری در حاشیه دیوارها و در کنار هم نشسته و به دیوار تکیه داده بودیم. پاسدارها با نگاههای غضبناک و با اخطارهای جدی هشدار میدادند که کسی حق ندارد با بغل دستی خود حرف بزند و همه باید ساکت بنشینند. صحنه غریبی بود...
بچه ها اما حال و هوای دیگری داشتند. خیلی ها بعد از سی خرداد و شروع سرکوب خونین، شاید برای اولین بار بود که دوباره دوستان، هم محلی ها، هم کلاسی ها، و البته همرزمان و هم تیمی های سابق خود را میدیدند. بعضی ها زودتر و برخی دیرتر دستگیر شده بودند و چه بسا آرزو میداشتند که بیاد دوران کوتاه ولی دلپذیر گذشته و تجربه شیرین دوستیهای صمیمانه، و همینطور زندگی و مبارزه مشترک سیاسی، فقط یکبار دیگر همدیگر را ببینند و از سرنوشت هم باخبر شوند... و حالا توی این جمع همه همدیگر را دوباره میدیدیم؛ ولی در فضا و شرایط غریبی که ناخودآگاه احساس تلخ و جانسوزی را توی دل انسان سرازیر میکرد.
علاوه بر محیط ناخوشایند جدید یعنی زندان و سرنیزه و سایه مرگ که بشدت سنگینی میکرد، بخاطر شکنجه های طولانی در زیر بازجویی های طاقت فرسا و خونریزیهای متعاقب آن، چهره بچه ها عمدتا رنگ پریده مینمود، پای چشمها کبود و بدنها بشدت نحیف شده بود. بعضی ها با موهای ژولیده و صورت اصلاح نشده و برخی با سرهای تراشیده شده... البته بیشتر بچه ها دانش آموزان جوانی بودند که بعضآ حتی مویی هم در صورت نداشتند.
خلاصه حال و هوای عجیبی بود. بچه ها با پاهای ورم کرده و ناخنهای سیاه شده و جراحتهای درحال التیام بر پاها و بدن که بر اثر ضربات کابل قاچ خورده بود، با وجود شوق و اشتیاق وصف ناپذیر دیدار یاران، هرازگاهی از دیدن حال و روز دلخراش همدیگر طاقتشان طاق میشد و ناخودآگاه سرشان را پائین میگرفتند و سرگرم کندن خون مردگیها و پوستهای کهنه روی پاهای خود میشدند... یکی از بچه ها یک دستش در درگیری هنگام دستگیری قطع شده بود و یکی دیگر از بچه ها بخاطر اصابت گلوله در موقع دستگیری تازه از بیمارستان به زندان منتقل شده بود.
آبشاری از عشق و عاطفه در نگاههای بچه ها نسبت به یکدیگر موج میزد و بر چهره اغلب بچه ها لبخند دلنشین و معصومانه ای نشسته بود و از دیدن هم ولو درآن شرایط دردناک، خرسند بودند. در بعضی نگاهها هم کنجکاوی همراه با سوال و استفهام دیده میشد و یکی دو نفر هم سرشان پائین بود و از دیدن یاران سابق شرمگین... اینکه بچه ها نمیدانستند جریان چیه و این ملاقات و تجمع غیرعادی از چه قرار است البته سوال بزرگی بود که در ذهن همه وجود داشت ولی درآن شرایط خاص دیگر کسی چندان اهمیتی به آن نمیداد و همه در تلاطم دلها و تلاقی نگاهها سودای دیگری در سر داشتند و در دنیای خود سیر میکردند.
منهم عمدآ کنار دوست جاودانه ام "حمیدرضا حسن پور" (دانشجوی دانشگاه اصفهان) نشسته بودم. یکی دوبار با آرنج به پهلوی هم زدیم و به یاد گذشته و به سبک شوخیهای بیرون از زندان، یواشکی با درآوردن صدائی شبیه به صدای قورباعه کلی صفا کردیم. در لحظات و فواصلی نیز چند مورد ضروری را تلگرافی بهم رساندیم. ظاهرآ تمام بچه هایی را که درآنموقع در سلولهای سپاه بودند و حداقل میتوانستند روی پای خودشان راه بروند در هواخوری جمع کرده بودند.
دقایقی بعد اسدالله بازجو ( نام واقعی او گویا اصغر ساطع بود) که تا آنموقع نقش ناظر و هماهنگ کننده جلسه را داشت شروع به سخن پراکنی کرد. او از رذل ترین و بیرحم ترین بازجوهای آنموقع سپاه اصفهان بود که در دستگیری و شکنجه بچه های تشکیلات اصفهان نقش مستقیم و اصلی را داشت. وی با لحن تمسخرآمیز و با لهجه کوچه باغی اصفهانی میگفت "... ما شماها را اینجا جمع کردیم که ببینید تشکیلات سازمان پُکید... سازمان ته ش دراومد... چارت تشکیلاتی سازمان را درآوردیم..." و همینطور کرکری میخواند که "همه چیزتون را میدونیم، مقاومت بی مقاومت، شماها ول معطلید... تنها راه نجات شما برخورد صادقانه است..." وسط کار هم بند را آب داد و  گفت "... اونوقت مسعود رجوی میره با رادیوهای خارجی مصاحبه میکنه و میگه تشکیلات اصلی سازمان سرجاشه و فقط هاله سمپاتیک سازمان ضربه خورده..."(۱)
خلاصه سعی میکرد که روحیه زندانیان را تضعیف کند و آنها را در زیر بازجوئی متزلزل نماید. بعد از او یکی از عناصر واداده (محمد – ص) که بیشتر بچه ها میدانستند او خیلی قبل از سی خرداد اساسآ از مبارزه بریده بود و هیچ ارتباط تشکیلاتی در جمع هواداران نداشت و حالا رژیم حتی او را هم دستگیر کرده بود شروع به پامنبری برای اسدالله بازجو کرد و بطور مضحکی به راه و رهبری و مواضع سازمان ایراد میگرفت و یک خط در میان مدعی میشد که سازمان به ما خیانت کرده و سازمان باید به ما پاسخ بدهد و خلاصه انگار نه انگار که رژیمی حاکم هست و اینهمه جنایت کرده و حالا همه ما هم اسیر و در بند همین رژیم هستیم ولی در عوض این رهبری مجاهدین است که باید بخاطر اعمال رژیم حساب پس بدهد. وقتی اسدلله بازجو صحبت میکرد بچه ها با نگاههای سرد و گاهآ خشم آلود به او مینگریستند ولی وقتی این عنصر مطرود در نقش پاشنه کش ارتجاع سعی میکرد بچه ها را دلسرد کند و به خیال خودش مسئله دار کند حالت تنفر و در عین حال احساس رقت انگیزی نسبت به او بما دست میداد.
فضای سنگینی حاکم شده بود... به ناگاه "امیر حیدری" از جا بلند شد. جوانی بود با اندامی ورزیده، قدی متوسط و سینه ای ستبر. چهره ای باز و سبزه و لبخندی نمکین در گوشه لب داشت. زیر پیراهن سفید رنگ سه دگمه ای کاپیتان به تن داشت و نهج البلاعه هم در زیر بغل... در چند قدمی اسدالله بازجو و در نزدیکی در هواخوری ایستاده بود و با اعتماد بنفس شروع به صحبت کرد.
انگار نه انگار که در چنگ دشمن اسیر است. درست مانند نشستهای تشکیلاتی که در جمع بچه ها کار توضیحی میکرد... میدانست که فرصت زیادی نخواهد داشت بنابراین صحبتهایش را بطور محوری و خلاصه مطرح میکرد:
"...بچه ها، همه مون میدونیم که کجا هستیم و توی چنگ کی هستیم و برای چی اینجا هستیم... اینو بیرون زندان هم میدونستیم.. راه ما راه حسین و راه آزادی خلق و مردمه... هدف ما مبارزه با ظلم و ارتجاعه..  البته سهم ما دراین راه چیزی جز شکنجه و اعدام نخواهد بود... همه را هم که بگیرند این راه حق است و نهایتآ پیروز خواهد شد... حتی اگر یک مجاهد هم زنده بمونه این راه را ادامه خواهد داد....تازه اینها دستشون به مسعود که نمیرسه..."
اسدالله بازجو و پاسدارها غافلگیر و مات شده بودند. اصلا انتظار چنین حرکتی را در جمع نداشتند و هنوز نتوانسته بودند خودشان را جمع و جور کنند که در ادامه امیر به یکی از زندانیان درهم شکسته توی جمع اشاره کرد و گفت: "... بچه ها این فرد خیانت کرده و اطلاعاتش را داده..."
اسدالله بازجو از جا پرید و به امیر پرخاش کرد که چرا توهین میکنی؟! امیر بدون اینکه حتی به اسدالله بازجو نگاه کند با صلابت گفت: "این صحبتها بین من و دوستانم است و تو این چیزها را اصلأ درک نمیکنی..." بعد ادامه داد: " بچه ها از من که گذشته ولی شماها بقول امام صادق هرجور که میتونید بهشون کلک بزنید، پیچیده برخورد کنید و دشمن را فریب بدید..."(۲)
پاسدارها دیگر به امیر اجازه صحبت کردن ندادند. امیر هم با وقار و با لبخندی پرغرور، در حالیکه تمامی بچه ها را از زیر نظر میگذراند به دیوار هواخوری تکیه داد و ساکت شد... برق نگاه بچه ها دیدنی بود... دیگه کسی کاری نداشت که بقیه برنامه چیه. تمام سناریو و سیستم اسدالله بازجو بهم ریخته بود و بچه ها با حال و هوای تازه ایی به سلول ها برگشتند.
توی سلول ما "امیر ادیب" با روحیه ای سرشار و در حالیکه داشت با چوب کبریتهای زیادی که حفظ کرده بود ترتیب شروع یک بازی مخصوص داخل سلول را میداد، با لحن مظلومانه ای گفت: " امیررو حتمأ میزنن" (اصطلاح معمول زندانیان برای اعدام) و "حمید آقاعلی سیچانی"(۳) در حالیکه ابروهایش را درهم کرده بود با تکان دادن سر ضمن تأیید او با لحن پر احساسی گفت: " امیر رو تیکه تیکه میکنن"...
ناگفته نماند که برای خیلیها و همینطور خود من چهره و حالات امیر درآنروز بی اختیار سیما و شخصیت "امیلیانو زاپاتا" در فیلم معروف "زنده باد زاپاتا" را تداعی میکرد... بگذریم که چه بسیار "زاپاتا"ها و "چه گوارا"ها حتی در شرایطی پیچیده تر، اما بی نام و نشان در گوشه و کنار این میهن خونبار بر خاک افتاده اند.
به فاصله کوتاهی بعداز آنروز بسیاری از بچه های تشکیلاتی زندان سپاه را به زندان دیگری به نام "هتل اموات" منتقل کردند. این زندان دراصل یک اصطبل بزرگ اسب و متعلق به یکی از متمولین دوران شاه در اطراف اصفهان بود و مردم محلی آنجا را بعنوان "باغ کاشف" می شناختند که البته بعد از مصادره توسط سپاه نام آنجا را کمیته صحرائی گذاشتند ولی مخفیانه آنرا تبدیل به زندان دورافتاده و مخوف رژیم در اصفهان کرده بودند.
بیشتر اعدامها و جنایات رژیم در سالهای اول دهه ۶۰ در همین محل انجام میگرفت. دراین زندان طویله ها و محلهای نگهداری حیوانات را با کشیدن دیوار و تغییرات ساختمانی دیگر، تبدیل به سلولهای انفرادی زیادی کرده بودند و آنچنان محیط مرعوب کننده  و شرائط سخت و حتی مادون زیست حیوانی داشت که خود بازجوها آنجا را به طعنه "هتل" نامیده بودند و چون بیشتر اعدامیها را آنجا میبردند این زندان مخوف از طرف زندانیان به "هتل اموات" معروف شده بود.
 

بهرحال در فاصله کمتر از دو هفته در مهرماه، رژیم بسیاری از زندانیان سیاسی مجاهد اصفهان را در سه گروه ۵۳ نفره، ۳۳  نفره و ۲۶ نفره به ترتیب در تاریخ های ۵ مهر،  ۱۰ مهر و ۱۶ مهر سال ۶۰ تیرباران کرد و امیر قهرمان در زمره جاودانه های دسته اول بود.
یکی از زندانیان در رابطه با آخرین روزهای زندگی امیر نقل کرده بود که او را روزهای متوالی قبل از اعدام تا سرحد مرگ زیر شکنجه میبردند و از امیر اطلاعات تشکیلاتی بیرون زندان مجاهدین را میخواستند که پاسخ امیر به آنها تا وقتی توان و رمق گفتن کلامی را داشت تکرار نیایش خاص مجاهدین "اللهم النصر المجاهدین" بود.
یکی از افراد عادی هم که در بیرون از زندان با امیر آشنا بود و موفق شده بود با پیگیریهای فردی خود و ارتباطات شخصی اش در غسالخانه اصفهان سر و صورت امیر را در داخل کیسه بزرگ پلاستیکی مخصوص حمل جنازه اعدامیها ببیند بعدآ تعریف کرده بود که تمامی دندانهای امیر خرد شده بود، چهره اش تکیده و از ناحیه چشم چپ تیر خلاص مغزش را متلاشی کرده بود.
پیکر امیر در کنار دهها دلاور آزادیخواه و جاودانۀ دیگر در تکیه شهرداری گورستان تخت فولاد اصفهان بخاک سپرده شد و مثل خیلی از پرستوهای خونین بال آزادی، بی نام و نشان و بدون سنگ قبر میباشد. مادر داغدار او تا قبل از فوت، بارها و بارها و بهر زحمتی که بود برایش سنگ قبری ساده تهیه و نصب میکرد ولی هربار پاسداران هار ارتجاع آنرا خرد و محو میکردند. پدر زحمتکش و دلسوخته امیر تا ماهها خبر اعدام او را باور نداشت و نمی پذیرفت و وقتی بالاخره برای اولین بار از راه دور خود را به اصفهان رساند و با چشمی اشکبار سر بر خاک امیر گذاشت سکته کرد و متعاقبآ از دنیا  رفت.

دکتر امیر حیدری متولد سال ۱۳۳۳ در شهر "خاش" در استان سیستان و بلوچستان، زاده فقر و بزرگ شده دشت تفتیده کویر بود.  دردوران کودکی آنچنان در محنت و تنگدستی زندگی میکرد که خودش در رابطه با دوران تحصیل ابتدایی اش گفته بود که گاهآ قلمش تکه چوبی بود و دفترش دشت و شنزار کویر. با این وجود دیپلمش را با عالیترین معدل در زاهدان کسب میکند. در ابتدا بخاطر وضعیت و بافت اقتصادی محیط و نیازهای مبرم زندگی کشاورزی در آن دیار، رشته مهندسی کشاورزی را برای ادامه تحصیل انتخاب میکند ولی بعدآ با توجه به درد و رنج و تلفات انسانی ناشی از ساده ترین بیماریها و کمبودهای مفرط پزشکی و درمانی مردم محروم سیستان و بلوچستان، با تغییر رشته به دانشگاه پزشکی اصفهان وارد میشود.
وی از فعالین جنبش دانشجویی در زمان شاه بود و به همین خاطر توسط ساواک اصفهان دستگیر و مدتی در زندان بود. بعد از انقلاب در حالیکه دانشجوی سال آخر پزشکی بود به عنوان کاندیدای مجاهدین خلق برای انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی در سال ۱۳۵۸ در شهر زاهدان معرفی میشود و نهایتآ در ۹ تیر ماه سال ۱۳۶۰ توسط یکی از عناصر خود فروخته انجمن اسلامی دانشگاه (محمود حسینی) در اصفهان شناسایی و توسط  سپاه ضد خلقی دستگیر میشود.
امیر از مسئولان برجسته و با ارزش تشکیلات مجاهدین در اصفهان بود. در امر مبارزه بسیار جدی، منضبط و فداکار و در روابط اجتماعی بسیار شوخ، مهربان و منعطف بود. شهید "اسماعیل دادگر" (فرمانده جلال) دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی اصفهان که بعدها دستگیر و سرانجام اعدام شد میگفت که "من تحت مسئول امیر بودم و او با صلاحیتترین فرد برای مسئولیت فرماندهی عملیات نظامی سازمان در اصفهان بود ولی افسوس که زود هنگام دستگیر شد..."
در فاصله کوتاه دستگیری تا اعدام، علیرغم ممنوعیت ملاقات، امیر موفق شد با مساعدت یکی دو تن از مامورین شریف شهربانی زندان اصفهان وصیتنامه خود و چند پیام ضروری دیگر را به بیرون از زندان بفرستد که البته در این بین زندانی دلاور "سید فخر طاهری" با تلاش و فداکاری خود نقش تعیین کننده ایی داشت. جا دارد اشاره شود که زندانی محبوب "فخر طاهری" خود نیز ۷  سال بعد در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ با اقتدا به راه و آرمان امیر سر به دار و جاودانه شد.
سید امیر حیدری در ابتدای وصیتنامه خود چنین میگوید:
همسر عزیر و همسنگر قهرمانم ... در حالی این  نامه را برایت می نویسم که می دانم  به زودی به دست این جلادان خون آشام تیر باران خواهم شد. بر تو مبارک باد... همسر مهربانم... تنها تو نیستی که همسرت را تقدیم انقلاب و خلق کردی، از بازجو ها شنیده ام که همسر قهرمان رفعت، حمید شناسی فام  برای اینکه اسرار سازمانیش لو نرود خودش را زیرچرخهای اتوموبیل له کرد. "حمید جهانیان" و "حسن ابودردا" همگی تنها رفتند و همسران قهرمانشان ماندند تا پیام خون آنها را برسانند... به پدر و مادر خودم و خودت  دلداری بده و به آنها بگو حضرت علی در خطبه ۱۲۲ نهج البلاغه گفته ...اگر با هزار شمشیر در راه حق و حقیقت بمیرم برایم راحتر است که در رختخوابی را حت جان بدهم.
امیر قهرمان در قسمت دیگری از وصیتنامه خود مینویسد:
"...همانطور که محمد حنیف گفته ما با مرتجعین  تضاد  طبقاتی داریم.  تضادهای طبقاتی در آخرین فاز تکاملی از راه سلاح قابل حل هستند... صمد بهرنگی در کتاب ماهی سیاه کوچولو نوشته: مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید  امّا من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی نا چار با مرگ روبرو شدم ، که می شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
 

وقتی امیر در زندان مطلع میشود که فرزندی در راه دارد در نامه ایی سراسر عشق به زندگی، برای همسر و فرزند نادیده اش "بشیر" بهترین ها را آرزو میکند و در وداع آخر این چنین میگوید: "... همسر عزیزم، از این خوشحالم که به زودی صاحب فرزندی خواهیم شد که نه تنها جای خالی مرا پر خواهد کرد بلکه رسالت آموختن الفبای انقلاب به او را بر دوش تو می گذارم..."
 
آوازه و نام و یاد امیر و پروسه درخشان زندگی، مبارزه و مرگش در اصفهان در تمامی بندها و سلولهای زندان می پیچید و همه بچه ها چه آنها که با امیر در بیرون و یا درون زندان در تماس بودند و اورا میشناختند و چه آنها که اورا در خاطرات دیگر همبندانشان بازمیافتند با احترام و افتخار تمام از او یاد میکردند واز او بسیار می شنیدند و می اموختند. امیر با انبوهی اطلاعات که از بچه های داخل و خارج زندان داشت همچون یک فرمانده مسئول و بعنوان یک مجاهد خلق، علیرغم عشق بی پایان به زندگی و همه زیبایی هایش، خود را پیشمرگ یاران دربندش کرد و حتی از دادن اطلاعات سوخته هم به دشمن دریغ کرد.
امیر انسانی بود شایسته، مبارزی بود برجسته و دلاوری بود گردنفراز ... البته نه در افسانه و داستان بسان رستم دستان که در متن دوران و زمان و در بطن واقعییات سرسخت مبارزات امروز مردم ایران... و بقول بچه های زندان اصفهان ... امیر یلی بود از سیستان!


اشارات:
۱- نقل به مضمون.
۲- نقل به مضمون.
۳- میلیشیاهای مجاهد خلق حمیدرضا حسن پور، حمید آقاعلی سیچانی، امیر ادیب به همراه دهها همرزم دیگر در موج اعدامهای سیاسی مهر ماه سال ۱۳۶۰ در اصفهان تیرباران شدند.
۴- تاریخ اولیه نگارش  این مطلب سال ۱۳۸۴ میباشد که بعنوان قسمت اول خاطراتم از زندان بازانتشار مییابد. نگارش قسمتهای بعدی این خاطرات بزودی تکمیل و منتشر میشوند.

26 September 2010

!!جنگ, جنگ تا پیروزی

یک‌شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰
AddThis Social 
Bookmark Button
 زمینه سازان جنگ ایران و عراق, پایان آن را هم, از آغاز جنگ افروزی مشخص کرده بودند: «سقوط قطعی صدّام». از آنجایی که خمینی دو هفته پس از پیروزی انقلاب در سخنانی اعلام کرده بود که «یک دولت بزرگ اسلامی باید بر همه دنیا غلبه کند» (روزنامه آیندگان, ۷اسفند۵۷), محدودکردن جنگ به سقوط یک کشور, آن چنان نشاط آور بود که وقتی خامنه ای, رئیس جمهور و «رئیس شورای عالی دفاع» رژیم, اعلام کرد: «ما با صدّام و رژیم متجاوز کار داریم... ما اصلاً علاقمند نیستیم که جنگ را به خارج از عراق گسترش دهیم», حتی مهندس بازرگان نیز در اعلامیه یی با امضای «نهضت آزادی ایران» و با عنوان «روزنه امید در زمینه جنگ» به تاریخ ۲۰اسفند۶۴, از این «تحلیل ارزنده» و نظر «زیبنده», با «خوشوقتی» استقبال کرد و نوشت: «نهضت آزادی ایران خوشوقت است که رئیس شورای عالی دفاع برای اوّلین بار حدّ نهایی برنامه جنگی... را مشخّص کردند... به نظر ما چنین تحلیلِ ارزنده و اعلام نظرِ زیبنده, راه را برای... خروج از بن بست  چندین ساله بازکرده [است]...». «حد نهایی برنامه جنگی» به سرنگون کردن «رژیم متجاوز» عراق محدود شده بود. این «حد نهایی» خط قرمزی بود که همه سرکردگان رژیم, آن را رعایت می کردند و به جدّ, در پی به ثمررساندنش بودند و هرگونه دم زدن از صلح و میانجیگری برای پایان دادن به جنگ را, خیانت به «آرمانهای امام خمینی» به حساب می آوردند: «بین  ملّت  ما و صدّام حسین خط خون کشیده است و به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه میانجیگری را از جانب هیچ طرفی نمیپذیریم و تا ”سقوط قطعی صدّام“ از هیچ مبارزه قاطعی دست برنخواهیم داشت» (مصطفی چمران, وزیر دفاع وقت رژیم ـ روزنامه «جمهوری اسلامی», ۶اردیبهشت۵۹).
وقتی در روز ۳۱شهریور ۵۹, جنگ ایران و عراق با هجوم هواپیماهای جنگی عراق به ایران آغازشد, «مائده آسمانی» برای ادامه جنگ تا هدف مشخص شده, نیز با این هجوم هوایی, به دامن خمینی افتاد. از آن پس, سرکردگان رژیم, به یاری این «امداد غیبی», هرچه کوبنده تر, بر طبل «جنگ ـ جنگ تا پیروزی», کوبیدند و تا ۲۷تیرماه۱۳۶, که خمینی به ناچار جام زهر آتش بس را سرکشید, هر تلاش و هر فریاد و طرح و برنامه و راهکاری برای صلح را بی پاسخ گذاشتند و آن را توطئه و همدستی با «استکبار جهانی» به سرکردگی آمریکا, به حساب آوردند. آنها بر این جنگی که آن را «تحمیلی» و «دفاع مقدس» نامیدند, لباس «جهاد» علیه «کفر» پوشاندند و هر ایرانی را به شرکت در این «جهاد مقدس» مکلّف کردند. رجایی در روز ۵مهر ۵۹, چند روز پس از آغاز جنگ, در مصاحبه با خبرنگاران اعلام کرد: «جنگ بین ایران و عراق, جنگ بر سر عقیده است ... جنگ اسلام با کفر است...» او در همین مصاحبه گفت صدام یاسر عرفات را برای میانجیگری به ایران فرستاد تا زمینه صلح بین دو کشور را فراهم کند, امّا, ما «هیچگونه میانجیگری و مذاکره یی را نخواهیم پذیرفت». 
تا فتح خرمشهر در اوایل خرداد۶۱, صرفنظر از زمینه سازیهای نخستین سرکردگان رژیم برای برافروختن شعله جنگ, همه نیروهای ملی در راه بیرون راندن قوای متجاوز همگام بودند. مجاهدین نیز در «سنگرهای مقدّم نبرد در کنار مردم بوده اند» و تا آبان ۵۹ که به حکم «دادستانی انقلاب» آبادان از آن شهر اخراج شدند, دست از این نبرد رویاروی نکشیدند (نشریه مجاهد, شماره ۹۹, ۱۱آذر۵۹), اما ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی نیروهای عراقی به پشت مرزهای بین المللی و آمادگی آن کشور برای برقراری صلحی پایدار, آن را از حالت «تحمیلی» و «دفاع مقدس» به درآورد. از آن پس, دم زدن از «دفاع مقدس» بی معنی بود چرا که لازمه ادامه جنگ, ورود به خاک عراق بود و این «تجاوز» در شرایطی که طرف عراقی خواهان صلح بود و کشورهای عربی مجاور عراق, به خصوص عربستان, حاضر به پرداخت غرامت جنگ به ایران بودند و سازمان ملل نیز دو کشور را به صلح فرامی خواند, قابل دفاع نبود.
میرحسین موسوی, نخست وزیر «دولت خدمتگزار» خمینی, چند هفته پس از فتح خرمشهر اعلام کرد: «... تن به صلح دادن در این شرایط, بدون این که شرایط ما تحقّق پیدا کرده  باشد, این مساٌله به معنای خفه کردن انقلاب اسلامی ما هم هست...» (روزنامه جمهوری  اسلامی, ۲۰ تیرماه۶۱).
وقتی تنفسگاه رژیم جنگ است و «بقای جمهوری اسلامی» به جنگ وابسته است, دم زدن از صلح, بی تردید دشمنی با بقای جمهوری اسلامی تلقی خواهد شد. جنگ وسیله یی بود که خمینی و سرکردگان رژیمش به آن وسیله می خواستند بر اختناقی که هرروز چهره اش عیان تر می شد, سرپوش بگذارند و به مدد سرکوبی وحشیانه از خطر «گروهکهای محارب» نجات پیداکنند. رفسنجانی در ملاقات با اعضای «کادر تعقیب و مراقبت و عملیات سپاه پاسداران» در ۲۹ اردیبهشت ۶۲ با اشاره بهاین تهدید گفته بود: «وقتی جنگ شروع شد, اصلاً نگران سقوط جمهوری اسلامی نبودیم, امّا, میدانستیم که این گروهکهای محارب خطرات جدّی برای ما دارند» (سرمقاله «مجاهد», شماره ۱۵۴).
برای درامان ماندن از این «خطرات جدّی» و تضمین «بقای جمهوری اسلامی» ادامه دادن به جنگ اجتناب ناپذیر بود. به هر قیمتی می بایست جنگ ادامه می یافت, «حفظ نظام» به ادامه جنگ وابسته بود و «حفظ نظام جمهوری اسلامی, از اهمّ واجبات عقلی و شرعی است ... حفظ جمهوری اسلامی یک واجب عینی است... از نماز  اهمیتش بیشتر است»  (از گفته های خمینی ـ صحیفه نور, جلد ۱۰, ص ۲۲۶).
«حمله آخر»!
پس از عقب نشینی عراق به پشت مرزهای بین المللی در خرداد ۱۳۶۱, و تقاضای مکرر آن کشور از مجامع ذیربط بین المللی برای کشاندن رژیم ایران به پای میز مذاکره صلح, این پندار را در خمینی پدید آورد که این تلاشها نشانه ناتوانی در مقابله با حملات احتمالی ایران است. از این رو, زمان را برای ضربه زدن نهایی به رژیم عراق و سرنگونی آن مناسب دید, به فکر بسیج هرچه گسترده جنگی و یورش همه جانبه به خاک عراق برای پیروزی نهایی بر رژیم حاکم بر آن کشور  افتاد و در گام اول نیز, کشاندن دانش آموزان و نوجوانان به جبهه جنگ مدّنظر قرارداد که جذب آنها در آن روزها آسان تر و کم هزینه تر بود.
روزنامه جمهوری اسلامی, ۹آبان۶۱ ـ سؤال از خمینی: «در شرایط حاضر رضایت والدین برای رفتن به جبهه لازم است یا خیر؟
جواب خمینی: «تا موقعی که جبهه ها نیاز به نیرو دارد رفتن به جبهه واجب است و اجازه والدین شرط نیست...
ـ در حال حاضر تمام افرادی که قدرت دارند به جبهه بروند باید به مقامات مسئول مراجعه نمایند و چنان چه تشخیص دادند که جبهه به آنها نیاز دارد, واجب است به جبهه بروند و بر هر کار دیگر مقدّم است...» 
روزنامه اطلاعات, ۱۸آبان ۶۱ ـ «در حاشیه اعزام نیرو به جبهه ها»: «فتوای اخیر امام خمینی مبنی بر در اولویت قرارداشتن جنگ در برابر سایر امور از قبیل تدریس, وظایف اداری و...  اعلام آمادگی مسئولین مملکتی, نهادها, نمایندگان مجلس و اعضای کابینه (برای رفتن به جبهه) باعث می شود که رایحه حضور مستمر و فعال مردم را در صحنه استنشاق کنیم...»
کیهان, ۱۷ آبان ۶۱: میرحسین موسوی, «نخست وزیر, دیروز, طی نامه یی به [بنی صدر]ریاست جمهوری و رئیس شورای عالی دفاع, آمادگی بیش از یک میلیون کارمند اداری کشور را برای اعزام به جبهه های جنگ اعلام داشت...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲۵ دی ۶۱ ـ  سرمقاله: «... دشمنان انقلاب اسلامی... مایلند کاری کنند که جنگ تحمیلی به این زودیها به پایان نرسد و بهار آینده را هم پشت سر بگذارد... درست به همین دلیل است که ما باید سریعتر حرکت کنیم و به خواست خدا, مساٌله جنگ را, هرچه زودتر, فیصله دهیم, به طوری که تا بهار آینده (بهار ۶۲) کلک صدام کنده شده باشد...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۳۰ دی۶۱ ـ سرمقاله: «... اکنون خبر از توفانی می آید که اگر از راه برسد همه چیز را برهم خواهد ریخت... اگر صدام به اشاره یی سقوط کند... انقلابی رخ خواهد داد, همه چیز به هم خواهد ریخت... انقلابی در پیش است؛ انقلابی بزرگ...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲بهمن ۶۱ ـ طاهری, امام جمعه اصفهان: «ای رزمندگان سِلَحشور اسلام, بجنگید که صبح پیروزی نزدیک است».
ـ روزنامه اطلاعات, ۴ بهمن ۶۱ ـ میرحسین موسوی, نخست وزیر, «ضمن ردّ هرگونه صلحی» گفت: «... جنگ با پیروزی سیاسی ـ نظامی ایران پایان خواهد یافت».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ بهمن۶۱ ـ صیاد شیرازی: «به زودی شاهد پیروزیهای بزرگی خواهیم بود».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۴بهمن ۶۱ : «آیت الله منتظری» دو روز پیش (۱۲بهمن) خطاب به «امت همیشه در صحنه» گفت: «... ملت ایران! رهبر انقلاب... از شما انتظار دارد این حمله آخر را, به نحو احسن, انجام دهید و ان شاء الله... مواجه با شکست صدام باشد...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۴ بهمن۶۱: در روز ۱۲بهمن موسوی, نخست وزیر, گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید». این روزنامه سخنان [رفیقدوست] وزیر سپاه پاسداران را هم نقل کرد که گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید».
ـ اطلاعات, ۱۴بهمن۶۱: محسن رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران: «... ما ان شاء الله در همین ”ایام الله“ [سالگرد انقلاب۵۷] است که باید به ملتمان نوید پیروزی را بدهیم ... و به زودی نوید پیروزی بزرگ را خواهید شنید».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۶بهمن۶۱: روز گذشته رفسنجانی در نماز جمعه تهران گفت: «... منطقه خودش را برای زندگیِ بدون صدام آماده می کند».
عملیات «والفجر»
یکشنبه شب ۱۷بهمن ۱۳۶۱, تهاجم گسترده رژیم ایران به منطقه فَکّه در خاک عراق با نام عملیات «والفجر مقدماتی» آغاز شد. خمینی و سرکردگان رژیمش به «سرنگونی قطعی صدام» یقین داشتند و خود را برای بلعیدن کامل عراق آماده کرده بودند.
پیش از نیمروز فردای این یورش, رفسنجانی در مجلس رژیم گفت: «... بعد از انتظار طولانی مردم, دیشب, حمله سرنوشت ساز رزمندگان اسلام به دشمن بعثی عَفلقی آغاز شد...  انتظار داریم که این آخرین عملیات رزمی ما باشد و سرنوشت نهایی منطقه را تعیین کند» (کیهان, ۱۸بهمن ۶۱).
رژیم جنگ طلب, پیش از این یورش, یورشهایی را با نامهای عملیات «رمضان» (۲۳تیر۶۱), عملیات «مسلم بن عقیل» (۹مهر۶۱), عملیات «محرّم» (۱۰ آبان ۶۱) انجام داده بود.
هجوم گسترده نیروهای تحت امر خمینی, در همان دو سه روز اول جنگ, با شکست سختی روبرو شد و خمینی در روز ۲۱بهمن ۶۱, در چهارمین روز یورش, طی سخنانی گفت : «... در این نبرد آخر گاهی می گویند هفت هزار نفر, گاهی می گویند ۱۵ هزار, ما از ایرانیان کشتیم و ازبین بردیم. بیش از ۴هزار نفر ما نفرستادیم به جبهه ها...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۲۵ بهمن۶۱ ـ  رفسنجانی, رئیس مجلس رژیم: «... امروز بیش از هر زمان دیگری, نیروهای مسلّح را در جبهه ها جمع کرده ایم و همچنان هم سیل داوطلبان به طرف جبهه ها سرازیر است و مقدمات حرکتی که تا روش شدن سرنوشت جنگ متوقف نخواهد شد, فراهم است... سیاست این است که عملیات ادامه خواهد داشت و عملیات ”والفجر“ آخرین عملیات ماست...».
ـ کیهان, ۲۸بهمن ۶۱ ـ رفسنجانی در مصاحبه با خبرنگار کیهان به شکست و عقب نشینی نیروهای مهاجم اشاره می کند و می گوید: «... بچه های ما با یک حرکتی, البته, با دادن تلفات و خساراتی... رفتند تا آن جایی که فکر می کردند. البته, برای این که بیشتر تلفات داده نشود, مصلحت دیدند که به یک نقطه معینی برگردند و آنجا باشند تا برنامه بعدی بهشان دستور داده بشود...»
صیاد شیرازی نیز درباره عقب نشینی نیروهای رژیم گفت: «... در عملیات ”والفجر مقدماتی“... دشمن از آخرین تجاربش استفاده کرده بود و پیشروی در عمق کُند شد و نتیجه آن مراجعت به خط اول بود... پس از مدتها تاٌخیر به ”والفجر“ رسیدیم که به ظاهر عملیات ناکام بود» (روزنامه اطلاعات, ۲مهر۶۲).
«سربازان یکبار مصرف»!گفته اند که در نخستین شکست این یورش حدود ۵هزار تن از نیروهای رژیم کشته شدند که بخشی از آنها جوانان ۱۲ تا ۱۶ساله بودند که به شیوه «گوشت دم توپ», «امواج انسانی» و «سربازان یکبار مصرف», به تنور جنگ ضدمیهنی افکنده شدند. 
ـ کیهان, ۳ اسفند ۶۱ ـ خامنه ای, رئیس جمهور رژیم, در «روز دانش آموز شهید», به فاجعه کشتار وحشیانه دانش آموزان سراسر ایران در یورش «والفجر» اشاره کرد و گفت: «... سراسر ایران کمتر مدرسه یی است که نام و یاد شهیدی را به همراه نداشته باشد و سنگری نیست که خون پاک دانش آموزی آن را رنگین نکرده باشد».
ـ گزارش فرستاده روزنامه اطلاعات (۹ اسفند ۶۱) از «گردان شهید» که بنا بر تاکتیک «امواج انسانی», «ماٌموریت ویژه» آن کشته شدن «۹۹درصد از پِرسُنل آن» بود: «... در منطقه رشیدیه و در جمع افراد گردان ۳۰۰نفره شهدا هستیم؛ گردانی که با در پیش داشتن ”ماْموریت ویژه“, می رود تا بر روند پیروزیهای رزمندگان اسلام در عملیات ” والفجر“, ستاره درخشانی بنشاند... گردانی که تمام پرسنل آن را افراد پیر و جوان و نوجوان بسیجی (=«سربازان یکبار مصرف»!) تشکیل داده اند و از همه مهمتر این که پرسنل این گردان با شرکت داوطلبانه خود در اجرای ماٌموریت ویژه آماده اند تا در چند روز آینده مجری یکی از حساس ترین برنامه های عملیاتی ”والفجر“ (= گذر از روی مین) باشند, به طوری که با اجرای این ماٌموریت, بسیاری از پرسنل این گردان, به قرارگاه خود باز نخواهند گشت. به عبارت ساده تر, اجرای ”ماٌموریت ویژه“ این گردان, مشروط است با شهادت ۹۹ درصد از پرسنل آن...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ اردیبهشت ۶۱, در گزارش «طریق القُدس الی بیت المقدس», صحنه های جگرخراش «ماٌموریت ویژه» دانشآموزان و جوانان «گردان شهدا» را در واپسین لحظات پرپرشدنشان را چنین تصویر می کند: «... بچه ها داوطلب می شدند: ۱۵ساله... ۱۶ساله...  ۱۴ساله... شاد و شیرین و ذکرگویان... سحرگاه و صحرای مین و آنها مثل غنچه های بامدادیِ چمن, که در دَمدمه های صبح, آماده بازشدن اند و پرپرشدن و پرگشودن, از روی مین ها می گذشتند و چشمها دیگر نمی دید و گوشها دیگر نمی شنید و لحظاتی بعد, گردوغبار, که فرو می نشست, هیچ نبود!... جز تکه های گوشت و استخوان در گوشه و کنار صحرا, هر تکّه یی بر سنگی چسبیده... بدنهای خردسال بچه ها, تکه تکه, ریزه ریزه, و ذرّه ذرّه... بر اطراف دشت پاشیده... حالا, گاه بچه ها پیش از عبور و پای گذاشتن بر مین, پتو بر خویش می پیچند و می غلتند تا تکّه ها و پاره ها... چندان پراکنده نشوند که نتوان فراهم آورد و به پشت جبهه انتقال داد و بر سر دستها برد...»
ـ روزنامه کیهان ۱۰ اسفند۶۱:  در دبیرستان موسوی, دانش آموزان درس «شهادت» می آموزند.
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۲ اسفند۶۱: «۴۰ شقایق شکفته خونین» (دبیرستان موسوی تهران).
ـ «هنگام شروع عملیات محرّم (۱۰ آبان ۶۱), بنا به فرمان امام امت درمورد ضرورت رفتن به جبهه ها, دانش آموزان دبیرستان موسوی, یکباره می خواستند مدرسه را رها کنند و به جبهه بروند»
ـ«مجاهد», شماره ۱۴۴, ۲۶ اسفند ۶۱: «فقط از یک دبیرستان (دبیرستان موسوی) ۴۰ دانش آموز در تهاجم اخیر به خاک عراق (عملیات والفجر که در ۱۷بهمن۶۱ آغاز شد), کشته شدند»
ـ «جمهوری اسلامی, ۲۲ اسفند۶۱ ـ «مدیر کل آموزش و پرورش استان اصفهان درباره بسیج دانش آموزان این استان گفت: «... تا آخر دیماه [۶۱] هزاران نفر از کادر فرهنگیان و دانش آموزان به جبهه های جنگ اعزام شده که از این تعداد, بیش از ۱۵۹۵ نفر از آنان کشته شده اند که ۱۴۵۷ نفر دانش آموز و ۱۳۸نفر کادر فرهنگی بوده اند و همچنین تعداد ۱۰۸۷ نفر در این راه شهید زنده (= معلول) شده اند که ۱۰۲۰ نفر آنان از دانش آموزان مجروح و ۶۷ نفر از آموزگاران می باشند».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۶ فروردین ۶۲: «حماسه ۳۶ رزمنده شهید از دبیرستان سلمان فارسی تهران».
ـ روزنامه اطلاعات, ۸ اردیبهشت ۶۲: «از این سنگر (دبیرستان دکتر شریعتی کرج) ۴۵ راهیِ خداجو, رَخت سرخ شهادت پوشیدند».
ـ رادیو رژیم, ۱۲ اردیبهشت ۶۲: علی اکبر پرورش, وزیر آموزش و پرورش, در نماز جمعه تهران گفت:«... در جبهه های جنگ بسیاری از این عزیزانی که مشغول رزم هستند, دانش آموزان هستند و معلّمین...»
«قصابی بزرگ»
رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران, در سمینار «بررسی مساٌله جنگ و مشکلات دانش آموزان جبهه» در آبان ۶۴ گفت: «در سال ۶۲ در عملیات خیبر, ۵۷ درصد نیروهای رزمنده دانش آموز بودند» (کیهان, ۲۲آبان ۶۴).
در سال ۱۳۶۲, رژیم جنگ طلب, چندین عملیات برای رخنه کردن به داخل خاک عراق و تصرف شهرهایی مانند بصره, عماره, علی شرقی و... انجام داد, مانند عملیات «والفجر» ۱ تا ۶ (از فروردین تا اسفند ۶۲)  از محورهای سوسنگرد در جنوب تا محور پیرانشهر در شمال خط مرزی ایران و عراق, اما, دیواره دفاعی نیروهای عراقی امکان هرگونه پیشروی را از نیروهای مهاجم گرفت و آنها کاری از پیش نبردند.
وقتی یورشهای سال ۱۳۶۲, در محورهای میانی و شمالی جبهه, کاری از پیش نبرد, خمینی و سرکردگان جنگ طلب رژیمش محور جنوب را که پیش از این در عملیات رمضان (۲۳تیرماه ۶۱) آن را تجربه کرده بودند, بستر یورشهای خود قراردادند. عملیات «والفجر ۶» در نیمه شب دوم  اسفند ۱۳۶۲ در دو جبهه آغاز شد:
ـ جبهه چیلات در محور دِهلُران (در فاصله شهر مهران در ایران  و شهر عماره در عراق»؛
ـ جبهه تنگه چزابه در محور بستان (در شمال غربی اهواز و سوسنگرد ـ بین سوسنگرد در ایران و عماره در عراق).
هدف از یورش از جبهه چیلات به شهر علی غربی عراق و تصرف آن شهر بود و یورش از تنگه چزابه با هدف تصرف شهر کوت العماره عراق صورت گرفت.
عملیات «خیبر», از محور خرمشهر, با استفاده از «تاکتیک امواج انسانی» و با هدف تصرف جاده بغداد ـ بصره و در پی آن چیرگی بر شهر بصره در عراق در شبانگاه سوم اسفند۶۲ آغازشد. رادیو رژیم در فردای آن روز (۴اسفند) اعلام کرد: «رزمندگان پرتوان اسلام ظهر امروز با آب مطهّر و عطرآگین دجله و فرات وضو ساختند».
این یورش در مردابها و باتلاقهای منطقه «هور الهویزه» و «جزیره مجنون» (که در ۱۲کیلومتری مرز ایران در داخل خاک عراق قراردارد), تلفات وحشتناکی به جای نهاد. بیشترین تلفات بر «لشکر نصر» وارد شد تا آنجا که صحنه گردانان جنگ, ناچار شدند بقایای آن لشکر شکست خورده را به عقب برگردانند. به گزارش خبرگزاریها, انبوه کشته های رژیم در تمام مسیر یورش, بر زمین مانده بود و نیروهای رژیم به هنگام عقب نشینی فرصت و موقعیت جمع آوری آنها را نداشتند.
خمینی در روز ۱۴ اسفند ۶۲, وجود انبوه تلفات در این یورش را انکار کرد و گفت: «ممکن است که بعضی اذهان ساده یک وقت باورکنند. این مسائل (=شمار بسیار زیاد تلفات) را, باور نکنید. مساٌله این طور نیست... آنها صد مقابلش می کنند (= آن را صدبرابر می کنند)...»
فردای سخنان خمینی, رفسنجانی در مورد شمار تلفات این یورش گفت: «... قضیه را این قدر بزرگ کردند که ممکن  است خودشان هم دچار اشتباه بشوند. در رسانه های خود از تلفات ایران... تقریباً, هزار برابر حرف می زنند. ما در آن درگیری, که اینها کردند, ممکن است که تلفات معدودی, مثلاً صد تا پنجاه تا, شاید هم کمتر ـ رقم دقیقش را نمی دانم ـ طبعاً پیش بیاید...» (کیهان, ۱۵ اسفند۶۲).
رفسنجانی, چند روز بعد (۱۹ اسفند ۶۲), برای این که ابعاد وحشتناک کشته ها را بپوشاند, در نماز جمعه تهران, به صحنه آمد و رقم قبلی را اندکی بالابرد و گفت: «... آمدند یک صحنه سازی کردند که آدم لجش از این روزنامه نگارها و فیلمبردارها درمی آید. ما در سراسر جبهه شهید داشتیم؛ در چزابه داشتیم؛ در چیلات داشتیم؛ در طلایه داشتیم... اینها اجساد شهدای ما را جمع کردند, تا مثلاً, به یک رقم هفتصد ـ هشتصد برسد... یا کشته های خودشان را به آن جا آوردند. اصلش دروغ است... خبرنگارها را  بردند از آن صحنه فیلم برداشتند و در دنیا پخش کردند که ببینند اجساد ایرانیها اینجا را پرکرده است. من نمی گویم به رادیوها گوش ندهید, اما, وقتی گوش می دهید با دقت گوش بدهید. حرفهایی را که می شنوید یک قدری روی آن بایستید, تحلیل کنید, حساب کنید...» رفسنجانی در همین روضه خوانی خطاب به خانواده های کشته شدگان جنگ گفت: «ما راهی برای توقف جنگ نداریم»! (رادیو رژیم, ۱۹ اسفند۶۲).
در حمله «خیبر» تلفات نیروهای رژیم بسیار زیاد بود, به طوری که رسانه های بین المللی از آن با عنوان «قصابی بزرگ» یاد کردند. مثلاً, روزنامه کوتیدِیَن, چاپ پاریس, در روز دوم مارس ۱۹۸۴ (۱۲ اسفند ۶۲) درباره این تهاجم خونین نوشت: «... منطقه یی به وسعت ۲۰۰کیلومتر مربع مملو از گوشت و استخوان انسان...»
مطبوعات و رسانه های بین المللی کشته ها و مجروحان ایرانی این تهاجم خونبار را بیش از صد هزار تن برآورد کردند. «در آن تهاجم جنایت بار, دست کم, بیش از ۵۰ هزار دانش آموز اعزامی از شهرها و روستاهای ایران قربانی شدند».
رژیم جزایر مجنون را به بهای به کشتن دادن دهها هزار تن ـ که اکثرشان دانش آموز بودند ـ به تصرف درآورد و آن را «فتح الفتوح» نامید تا بتواند با تبلیغات گسترده بر روی اهمیت این جزیره ابعاد وحشتناک تلفاتش را بپوشاند.
  
«حمله آخر» نه تنها مژده پیروزی نزدیک و فتح نهایی را در پی نداشت بلکه رژیم جنگ طلب را در چنبره جنگی سهمگین گرفتار کرد و سرانجام خمینی را به جایی رساند که ناچار شد زهر آتش بس را سربکشد و آرزوی «سرنگونی قطعی صدام» را به گور ببرد.

"زیر و روی توطئه دولت پاسداران برای حذف " یارانه ها

جمعه، ۰۲ مهر ۱۳۸۹ / ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۰
اول مهرماه ۸۹
دولت پاسداران، پس ازبه کرسی نشاندن خواست خود در تدوین «قانون» موسوم به «هدفمند سازی یارانه ها»  وبه دست گرفتن ریش و قیچی برای اجرای آن، می خواهد ازنیمه دوم سال ۸۹، حذف «یارانه ها » وافزایش شدید قیمت مایحتاج مصرفی خانواده ها وموسسات صنعتی وکشاورزی را آغاز کند. برخی این حرکت را «جراحی خطرناک اقتصادی – اجتماعی » درایران تلقی می کنند.برخی از سخنگویان حکومت ازتریبون نمازجمعه وتریبون مجلس اعلام می کنند که جامعه ایران « دوران ریاضت » ی را درپیش رو دارو کارگزاران وسخنگویان دولت دراین مورد مدعی می شوند که « "همه چیز تحت کنترل است و مردم نگران نباشند.".به هرحال آغازحمله دولت پاسداران برای حذف یارانه ها، آغاز تحول جدیدی است  که حیات مادی خانواده ها وموسسات تولیدی ایران را هدف قرارداده است، باید دید زیروروی این تحول چیست؟ راه به کجا می برد؟ و چرادولت احمدی نژاد برای اجرای  این طرح درفضای نامساعد اقتصادی – اجتماعی وسیاسی کنونی این قدر اصرارو پیگیری دارد؟. دراین مورد گفتگویی با آقای یزدان حاج حمزه انجام گرفته که درزیر می خوانید:

آقای حاج حمزه، برای آن که با این تحول آشنا شویم، سوال اول اینست که طبق آخرین اطلاعات، حذف یارانه ها چه میزان بارمالی دارد، شامل افزایش قیمت چه کالاهایی  می شود  و قراراست طی چه مدت و با چه سرعتی  اجرا شود؟
وزیراقتصاد و دارایی دولت پاسداران در مورد بارمالی و کل مبلغ گرانسازی قیمت کالاها و خدمات یارانه ای می گوید عجالتا میزان یارانه وکمکی که به مصرف کنترل قیمتها درایران می رسد، بالغ برصدهزارمیلیاردتومان( نزدیک به یکصد میلیاردلار) درسال است که باید حذف شوند. دولت با حذف « یارانه ها» می خواهد اولا قیمت فعلی بنزین، گازوییل، گازو سایرفرآورده های نفتی را به قیمت تمام شده وارداتی آنها به ایران برساند وازاین محل سالانه رقمی نزدیک به ۷۰ میلیارد دلاربه دست آورد و« عدم النفع فعلی » دولت راجبران کند. ثانیا می خواهد قیمت برق و کالاها وخدماتی که خود توزیع آنها را به عهده دارد نظیر آب، گندم، قندوشکر، روغن نباتی، دارو، شیر، کود وسم شمیایی مصرفی دربخش کشاورزی، کرایه وسایط نقلیه عمومی وقیمت خدمات پستی ومخابراتی را به قیمت تمام شده آنها برساند تا شانه دولت را ازپرداخت سالانه حدود ۳۰ میلیارد دلار«یارانه»، بابت توزیع آنها به قیمت کمترازقیمت تمام شده، خالی کند.  
 چنانکه ملاحظه می شود حدود ۷۰ درصد حذف یارانه ها به افزایش شدید قیمت  بنزین وگازوییل وسایرفرآورده های نفتی برمی گردد. درمورد مدت اجرای این کاراگردرنظربگیریم که  طی ۶ ماه دوم سال ۱۳۸۹ دولت می خواهد مبلغ ۲۰ هزارمیلیارد تومان قیمت مصرف سوخت وسایر کالاها را بالاببرد، درگام اول اجرای این طرح ۴۰ هزارمیلیارد تومان قیمتها را بالا می برد و درنظردارد طی سه سال یعنی تا پایان دوره دهم ریاست جمهوری رژیم، یارانه انرژی یعنی بنزین وگازوییل وگازو برق وسایرفرآورده های نفتی را به طورکامل حذف کند. (به رغم آنکه درقانون مصوب مجلس برای این کار ۵ سال وقت پیش بینی شده است). فرزین معاون وزیراقتصاد دولت احمدی نژاد وسخنگوی« کار گروه طرح تحول اقتصادی» دراین مورد به صراحت اعلام کرده است «دولت در سه گام این اصلاحات قیمتی مربوط به حامل‌های انرژی را انجام می‌دهد که از این سه گام، گام موثرش در مرحله اول است. اینکه عده‌ای می‌گویند در پنچ گام و سالی ۲۰ درصد،تحلیل آن‌هاست اما دولت جمع‌بندی‌اش این است که گام مهم‌تر و اصلی را در مرحله اول بردارد.» ( خبرگزاری ایسنا ۳۱ شهریور ۸۹ ).
این اقدام  چه میزان گرانی وتورم می تواند به وجود آورد؟
ببینید، دولت ازترس واکنش مردم، دراین مورد اطلاعات را به صورت قطره ای می دهد. عجالتا، فقط رقم کلی گرانی کالاهای یارانه ای را معلوم کرده اند وقراراست طی ۶ ماهی که ازسال ۸۹ باقی مانده  ۲۰ هزارمیلیارد تومان روی قیمت این کالاها بکشند.  تورم ناشی ازاین شوک و بازتاب آن را هنگامی می توان برآورد کرد که اولا افزایش قیمت یکایک کالاهای یارانه ای نظیرقیمت بنزین وگازوییل وبرق وگاز تعیین شود. ثانیا اثر آن روی افزایش قیمت کالاها وخدمات غیریارانه ای مورد نیاز جامعه که توسط بخش غیردولتی عرضه می شود، نظیرافزایش قیمت حمل ونقل بارومسافر، بارزگردد.  با توجه به آنکه  رقم کلی و متداولی که برای تورم و بالا رفتن سطح عمومی  قیمتها اعلام می شود به بیش از۳۷۰ قلم کالا وخدمات مربوط است، این رقم نمی تواند گویای فشارمالی باشد که خانوادههای مختلف ازبالا رفتن قیمتها تحمل می کنند.  خانواده ها برحسب نوع ومیزان مصرف خود ازکالاها وخدمات یارانه ای وغیریارانه ای، از موج گرانی  که درراه است احساس تورم  و تأثیرپذیری متفاوتی خواهند داشت. افراد خانواده حقوق بگیرانی که بیشترازوسایط نقلیه استفاده می کنند، مواد غذایی اولیه بیشتری نظیرنان وشیر و روغن مصرف می کنند، وقتی با جهش قیمت این کالا ها مواجه می شوند، فشاربیشتری احساس می کنند و با درآمد و دریافتی ثابتی که دارند، قدرت خرید ومصرف آنها بیشترکاهش می یابد.  به هرحال    براثرتأثیرمستقیم  گرانی ناشی ازحذف یارانه ها وتاثیری که این اقدام بر گرانی سایر مایحتاج عمومی غیریارانه ای می گذارد، وضعیت کنونی معیشت اکثریت خانوارهای ایرانی می تواند وخیمترازآنچه که هست شود.
دولت پاسداران به هوای جلوگیری از واکنش مردم نسبت به حذف یارانه ها  وعده جبران و کمک مالی به برخی ازخانواده ها وموسساتی را می دهد که حیات مادی آنها قربانی این طرح می شود. سوال  اینست که اولا چه سهمی از درآمد ناشی ازحذف یارانه ها را برای کمک درنظرگرفته اند، ثانیا  با چه معیار و ضابطه ای خانواده های مشمول دریافت کمک را تعیین می کنند؟

دولت که تعیین کننده و مجری این طرح است، به رغم تعیین رقم  کلی گرانی که می خواهد تحمیل کند، درمورد میزان کمک احتمالی و ضابطه و رقم پرداخت آن، اطلاعات روشن ودقیق نمی دهد و دراین کارفعال مایشاء است وهرطور بخواهد عمل می کند.  تا آنجا که به کمک احتمالی به خانواده ها برمی گردد، اگرمی خواستند منطقی و بدون تبعیض عمل کنند می بایستی درچارچوب برقراری نظام تأمین اجتماعی برای خانواده هایی که درآمدشان ناکافی است و قدرت خریدشان افت پیدا می کند ضابطه مشخص و حق دریاقت کمک هزینه به صورت مستمری قائل می شدند و ماهانه پرداخت می کردند. اما اینها  ضابطه درآمد خانوار را ملا ک حق دریافت کمک عمومی دولت  نکرده اند واصولا «حق»ی برای مردم قائل نیستند. زیرا خانواده ها به آنها اعتمادی ندارند ومیزان واقعی درآمد خود را اظهارنمی کنند. ازاین روی عجالتا خانواده های وابسته و« خودی » را تا حدودی مشمول نوعی جبران گرانی کرده اند. سخنگوی دولت درآخرین اظهارنظرخود درپاسخ به این سؤال که گروههای مشمول دریافت کمک چگونه شناسایی شده‌اند؟ بدون دادن ضابطه درآمدی ویا ضابطه دیگری می گوید. «در این زمینه خیلی مشکل نداشته‌ایم. قبلا در این باره توضیح داده‌ام. این افراد عده‌ای تحت پوشش سازمان‌های حمایتی [ کمیته امداد خمینی وسازمان بهزیستی ] هستند که فهرست آنها را این سازمانها در اختیار سازمان هدفمند سازی یارانه ها قرار می‌دهند و مناطق محروم نیز از سوی دفتر مناطق محروم ریاست جمهوری شناسایی شده‌اند» (خبرگزاری ایسنا ۳۱شهریور۸۹ ).
بنا براین می بینیم، درحالی که حذف یارانه ها اکثریت حدود ۸۰ درصدی خانواده ها را زیرفشارسخت مالی می گذارد، کمک احتمالی دولت  به صورت گزینشی ومشروط، به بخشی از خانواده های مورد نظرش انجام خواهد گرفت.

با توجه به آن که دولت درنظردارد طی ۳ تا ۵ سال آینده یا رانه ها را به طورکامل حذف و افسارقیمتها را رها کند،  بارمالی کمرشکن این اقدام برای همیشه روی دوش همه خانوارهای ایرانی سنگینی خواهد کرد. حال آنکه کمک رسانی دولت جنبه عام ندارد  و به صورت گزینشی ومشروط انجام می گیرد. با این وجود آیا تضمینی هست که دولت این کمک رسانی را بی وقفه و به طورمستمرادامه دهد؟
به هیچ وجه تضمینی برای استمرار کمک رسانی قوه مجریه رژیم ایران به خانواده هایی که معیشت آنها قربانی حذف یارانه ها می شود، وجود ندارد. زیرا اولا این کمک مبنتنی بر ضوابط  قانونی وقبول «حق »ی عام برای تمام خانواده های کم درآمد نیست. ضمنا، منبع مالی تأمین این کمک، پایداروتثبیت شده نیست.« سازمان هدفمند سازی یارانه ها»، که اختیار برداشت ومصرف درآمدهای ناشی ازحذف یارانه ها را به آن داده اند، مثل سایرشرکتهای دولتی،  موسسه ای است دولتی، تحت امر«وزارت رفاه» و غیرقابل کنترل. درحالی که دولت احمدی نژاد براساس بررسی «سازمان شفافیت های بین المللی »  در ردیف ده دولت ازفاسد ترین دولتهای جهان قرار دارد، احتمال حیف ومیل بخش مهمی ازدرآمد هنگفت ناشی ازحذف یارانه ها وجود دارد. درعین حال دولت پاسداران درحالی  که براثرکاهش درآمد نفت، درمعرض کسر بودجه مستمرقرار گرفته وخاصه خرجی های امنیتی خارج ازبودجه گوناگونی دارد، می تو اند بخشی دیگراز درآمد ناشی ازحذف یارانه ها را به سمت تأمین این هزینه ها منحرف کند. این نکته را هم باید یاد آورشویم که درکشورهایی که صندوق های حمایت خانواده کمک رسانی به خانواده های کم درآمد را به عهده گرفته اند، منبع اصلی تأمین درآمد این صندوقها، دریافت سهمیه ای ازحقوق حقوق بگیران و پرداخت کارفرمایان آنها است  ونه پرداخت دولتها. به این اعتباراست که امکان عملکرد مالی  این صندوقها مستقل ازدولتها فراهم شده وتحت نظارت وحسابرسی عمومی قرارگرفته است.  نکته سوم درمورد نبود تضمین برای استمرارکمک مالی دولت پاسداران به خانواده های قربانی حذف یارانه ها، مشروط بودن پرداخت این کمکهاست. اینکه در آغاز کارنیروهای « خودی » وشناخته شده جیره خوار کمیته امداد وسازمان بهزیستی و « دفترمناطق محروم ریاست جمهوری » را مشمول دریافت کمک مالی قرارداده اند، نشان می دهد که شرط اصلی دریافت کمک وفاداری ودست کم عدم مخالفت با دولت و نظام است و می توانند به محض اطلاع ازمخالفت ویا نا همراهی کمک گیرنده، کمک او را قطع کنند.
 
آیا حذف یارانه ها، که به قیمت تحمیل فقربه مردم انجام می گیرد، درعوض، رفرم واصلاح لیبرالیستی اقتصاد ایران را درپی نمی آورد؟
حذف یارانه ها توسط دولت پاسداران درشرایط کنونی ایران را نباید با اقدامات لیبرالیستی اقتصادی   که در برخی ازکشورها به عمل آمده  اشتباه گرفت. اگر آزاد سازی واصلاح نظام قیمتها، تقویت بخش خصوصی ورفع بی عدالتی اجتماعی مورد نظر باشد، شرایط و آماده سازی اجتماعی – اقتصادی مناسبی را می طلبد که به هیچ وجه درایران فراهم نیست. محض نمونه  بد نیست یاد آوری شود که : 
 - به لحاظ اقتصادی دولت پاسداران درعمل درجهت خلاف اهداف کلاسیک این اقدام به پیش می رود.  تقویت وگسترش فعالیت انحصارگرانه بخش حکومتی، به خصوص فعالیت اقتصادی سپاه پاسداران را، به قیمت تضعیف ونابودی بخش خصوصی پیشه کرده است. نرخ بهره بانکی و نرخ ارزکه درتعیین قیمتها نقش پایه ای دارند و پیش نیاز آزاد سازی قیمتها هستند، همچنان تحت مهار و در کنترل دولت است.  تحریمهای ناشی از ادامه ماجراجویی اتمی دیکتاتوری نظامی ایران، اقتصاد کشور و معیشت خانوارهای ایرانی را درمعرض فشاربی سابقه قرارداده است. و...
- به لحاظ اجتماعی. قیمتها را درشرایطی  می خواهند  به طورجهشی بالا ببرند که برای تأمین و حفظ قدرت خرید  دریافتی  حقوق بگیران فکری نکرده اند . بنزین وگازوییل مصرفی خود روهای شخصی  را درشرایطی به شدت گران می کنند که وسایط نقلیه عمومی نمی توانند جایگزین تردد صاحبا ن این خود روها  شوند و...
- به لحاظ سیاسی « آزاد سازی » و برقراری هر نوع لیبرالیسم اقتصادی، سمتگیری سیاسی لیبرالیستی را می طلبد که با دیکتاتوری نظامی رو به انقباضی  که برایران حاکم است، درتضاد است. حذف یارانه ها توسط دولت پاسداران  درآنچنان فضای نامساعدی  انجام می گیرد که درآن جامعه کمترین اعتمادی به این دولت متقلب ودروغگو وفاسد ندارد، درگیری مردم طی یکسال گذشته  با تمامیت دیکتاتوری نظامی ولایت فقیه مناسبات آنها را با حاکمیت به سمت  قهرو درگیری جنگ گونه سوق داده است.
با توجه به آنکه حذف یارانه ها، درفضای نامساعد اقتصادی – اجتماعی سیاسی کنونی راه به لیبرالیسم اقتصادی و برقراری نظام قیمتهای آزاد  نمی برد.، سؤال اینست که حاکمیت با چه انگیزه ای به این اقدام مسأله زا  روی آورده است؟ 
به نظرمن ایجاد یک منبع درآمد جدید، و البته هنگفت، برای دولت پاسداران،هدف فرعی حذف یارانه هاست.  دولت پاسداران، دولتی است امنیتی – نظامی  با مأموریت مشخص کنترل ومهار تهدید های داخلی وخارجی که متوجه  نظام ولایت فقیه است. بنا براین انگیزه اصلی تمام حرکتهای این دولت، شامل حرکت حذف یارانه ها، درراستای این هدف امنیتی انجام می گیرد. هدف اصلی این حرکت گدا پروری و فقیرسازی عامدانه مردم و درنهایت پیوند مشروط مالی آنها به کمک دولت به قصد مهارحرکتهای اجتماعی است.  درواقع اینها درقرن بیست ویکم ودرکشوری مثل ایران می خواهند با استفاده از تجربه برخی ازفاشیستهای نیمه اول قرن بیستم، فضای ذهنی مردم را به امرارمعاش مشغول کنند وبا جیره خواردولت کردن آنها رویارویی آنها با نظام را، به همان صورتی که درمقیاس های کوچکترازطریق «کمیته امداد» و« سازمان بهزیستی »  انجام می گیرد،  کاهش دهند و کنترل کنند.
با توضیحات شما من می خواستم این نتیجه را بگیریم که حذف «یارانه ها» توسط دولت پاسداران، یک توطئه اقتصادی، اجتماعی وسیاسی است که باید با آن مقابله کرد. اگربا این نتیجه گیری موافقید، به نظرشما درمقابل این توطئه چه می توان کرد؟
بله، من  با توجه به هدف اصلی ضد مردمی این حرکت، با نتیجه گیری شما موافقم. به نظرمن چاره اصلی ونهایی جامعه ایران درمقابل این توطئه ها، دفع شر کامل رژیم اصلاح ناپذیر ولایت فقیه است، که با سرنگونی این رژیم میسر می شود. اصلاحات اقتصادی – اجتماعی در ایران، شرایط مساعد داخلی و بین المللی خود را می طلبد که درموجودیت این رژیم فراهم شدنی نیست. حقوق بگیران و نسل جوان جامعه ایران که قربانی اصلی این توطئه هستند، براین واقعیت واقفند ومی توانند برای خنثی کردن این توطئه  به اعتصاب و دیگر حرکات متداول اعتراضی روی آورند.   

 با تشکرازشما، گفتگو درباره تأثیرحذف یارانه ها بربخش صنعت وکشاورزی ایران را به فرصت دیگری موکول می کنیم.

22 September 2010

مینا انتظاری - همسلولی ها

یک‌شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰
شراره های شصت وهفت!

(بخش - ششم)
شهریور ۶۰ - بند یک اوین - انجمن مشکوکین
هر روز در  ورودی بند باز می شد و تعدادی زندانی جدید به داخل بند منتقل می شدند. اغلب اوقات، این در به زور باز می شد زیرا که تا پشت آن زندانیان بطور فشرده نشسته بودند. آن بند در واقع یک آپارتمان معمولی با یک سالن و دو اتاق کوچک و یک حمام و یک دستشوئی بود که در زمان شاه به عنوان بخش اداری اوین از آن استفاده می شد و حتی هنوز روی در ِ ورودی آن نوشته شده بود "بایگانی"!
حالا حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ زندانی را درآن بند جا داده بودند. هیچ فضایی به بیرون نبود. ۲ ـ ۳ پنجره ای هم که مشرف به فضای باز بود، با کرکره ی فلزی ضخیم پوشانده شده و شیشه ها نیز رنگ شده بودند. شبها به علت ازدحام جمعیت دستگیر شده، نوبتی و آنهم بصورت کتابی یعنی روی یک کتف و بقول بچه ها "یه کتی" می خوابیدیم. غالب افراد این بند، دستگیریهای شهریورماه بودند.
وقتی برای اولین بار، بعد از دستگیری و فشار چند روزه بازجویی اولیه در شعبه و ساعتها و روزهای متوالی نشستن در پشت در اتاق شکنجه، به این بند منتقل شدم، چشم بندم را که برداشتم دیدن بچه ها و لبخند گرم اعظم (شهربانو) برایم بسیار دلنشین بود.
 با ورود زندانیان جدید، فضای بند تغییر می کرد. همه کنجکاو بودیم که بدانیم افراد جدید چه کسانی هستند و چطور دستگیر شده اند. البته در نگاه اول ناخودآگاه به پاها خیره می شدیم که ببینیم آیا فرد می تواند درست راه برود یا نه و خلاصه در بدو ورود از او چگونه پذیرائی شده است! با کابل و شلاق یا آویزان کردن با حالت قپانی و یا کتک به سبک توپ فوتبال....
عصر یکی از آخرین روزهای شهریورماه، در بند باز شد و تعدادی زندانی جدید به داخل بند منتقل شدند. در بین آنها دختری بود با کت و دامن زرشکی و بلوزی صورتی، سفید چهره با چشمانی آبی، و چهره ای شبیه نقاشیهای مینیاتور. با سری بالا و پاهای شلاق خورده، مغرور و بی اعتنا به "پاسدار راحله" وارد بند شد. "فتبارک ا لله احسن الخالقین، چقدر این دختر زیباست!" قد بلند و درشت اندام بود به همین دلیل در نگاه اول بیست و چند ساله به نظر میامد. اما در همان لحظات نخست، از حالات و حرکات او متوجه شدیم که سن و سالش کمتر از اینهاست... در بدو ورود نیز شروع به بگو مگو کردن با پاسدار بند کرد. به آرامی دستش را گرفتیم و توی شلوغی بند او را به کناری کشیدیم که با پاسداران در نیافتد، زیرا در آن روزها با ساده ترین بهانه و به راحتی آب خوردن، بچه ها راهی جوخه اعدام می شدند.
با چند سوال و جواب دوستانه اولیه و بقول بچه ها بازجوئیهای درون بندی! فهمیدیم که نام او "سوسن صالحی" ۱۶ ساله و محصل دبیرستان و تنها دختر خانواده است. پدرش دارای دکترای حقوق سیاسی و مادرش پرستار ارشد (head nurse) یکی از بیمارستانهای تهران بود. پرسیدیم: کجا و چرا دستگیر شدی؟ پاسخ داد: توی خیابان و به عنوان مشکوک! همگی زدیم زیر خنده، پرسید: کجاش خنده داشت؟! گفتیم: هیچی، جدیدآ یک انجمن تشکیل شده بنام انجمن مشکوکین! تعداد افرادش هم خیلی زیاده! از افراد این انجمن توی این بند هم زیادند! در ضمن این انجمن گویا ارتباطاتی هم با سازمان مجاهدین خلق داره! خودش بیشتر از ما خندید و چه خنده زیبایی. اشاره ای کردیم به شهناز (علیقلی) که در آنزمان نام مستعار پروانه اردکانی را داده بود، گفتیم این خانم هم عضو همین انجمن هستش...
"شهناز علیقلی" ۱۸ ساله و محصل سال آخر یکی از دبیرستانهای شرق تهران بود که در ۱۲ شهریور ۶۰ مشکوک به شرکت درتظاهرات در خیابان گرگان تهران دستگیر شده و مدتها زیر فشار شکنجه و اعدامهای ضربتی آن ایام بود. در آنزمان کسی جز من نام واقعی او را در بند نمیدانست. چون اطلاع داشتم خانواده اش اهل گلپایگان هستند بعضی مواقع سر به سرش میگذاشتم و به شوخی در گوشش میگفتم: میشه بگی شما کی و کجا از اردکان رد شدی که شدی اردکانی؟!
بهرحال موضوع "انجمن مشکوکین" تبدیل به یکی از سوژه های شوخی و خنده محفل ما در آن بند متراکم و شرایط ملتهب گشته بود. هم سلولیهایی که بعدها و در طی سالهای سخت و طولانی زندان، از بهترین و وفادارترین یاران و دوستان یکدیگر شدیم.
همانند دیگر بندهای سیاسی زندان، افراد بند یک را نیز عمدتآ دختران نوجوان و جوان، از ۱۴ ـ ۱۵ ساله تا ۲۲ ـ ۲۳ ساله تشکیل می دادند که در واقع میانگین سنی شان ۱۸ ـ ۱۹ سال می شد. به این ترتیب من در رده میانگین قرار می گرفتم و شانس این را داشتم که حداقل دیپلم دبیرستانم را گرفته و سپس راهی دانشگاه اوین شده باشم! تعدادی از مادران مسن همچون مادر ذاکری، مادر نعیمی و....نیز در این بند بسر می بردند.
همزمان با ورود ظرف بزرگ غذای شام، روزنامه های عصر یعنی کیهان و اطلاعات نیز وارد بند می شد و این تنها کانال ارتباطی ما با دنیای بیرون بود. از آنجاییکه فقط یک نسخه روزنامه موجود بود، معمولآ یک نفر آن را با صدای بلند در اتاق بند برای جمع می خواند. داوطلبان ثابت آنهم "شهربانو (اعظم) عطاری" و "فرح وفائی زاده" بودند. طبعآ اولین قسمتی از روزنامه که خوانده می شد اسامی اعدام شدگان بود که در آن دوران رژیم عمدآ برای ایجاد رعب و وحشت بیشتر در جامعه، هر روز اسامی ده ها و یا صدها نفر از قربانیان جنایت خود را در روزنامه های حکومتی اعلام می کرد. دردناکتر از همه موقعی بود که نام همبندان خودمان را که تا شب قبل در کنارمان بودند در لیست اعدام شدگان میدیدیم. بچه هایی همچون حوریه علاءالدینی (دانش آموز)، آزیتا یکتا (دانش آموز دبیرستان نوربخش)، افسانه شمس آبادی (۱۸ ساله) و...
بازجوئیها، فشار جسمی و روانی، شکنجه، و ضرب و شتم بچه ها در شعبه های بازجوئی بطور مداوم ادامه داشت. ماشین کشتار رژیم بی وقفه در کار بود. اعدامهای عجولانه و گاه چند ساعت بعد از دستگیری و حتی در ابعاد ۱۵۰ ـ ۲۰۰ نفر در یک شب، داستان آن شبهای اوین در شهریور و مهرماه بود. فضای بند نیز سنگین و پراضطراب بود. پس نباید می گذاشتیم این فضا بر ما غلبه کند و دچار یاس و نا امیدی شویم بلکه ما باید بر فضای فشار، رعب و وحشت، و سرکوب حاکم غلبه می کردیم و روحیه مان را بالا نگه می داشتیم. در غیر اینصورت چیزی جز تزلزل، تسلیم و سقوط در انتظارمان نبود. این فلسفه مقاومت زندانی سیاسی و زندگی در زندان بود. بنابراین هر سوژه ای را تبدیل به شوخی و خنده میکردیم. حتی گاه شکنجه ها نیز به تمسخرگرفته می شد و تعدادی از بچه ها برای حفظ روحیه جمع، جراحات و کبودیهای بدن خود را پنهان می کردند.
توی اتاقی که جمع بودیم اعظم (شهربانو) به شوخی روی هر کدام از بچه ها اسمی می گذاشت. به من که رسید نگاهی بهم کرد و بلافاصله گفت: چطوری "اِدنا"؟ خنده ام گرفت. پرسیدم "اِدنا" کیه؟! با شیطنت گفت: همون هنرپیشه زن فیلمهای چارلی چاپلین دیگه! خیلی شبیه اون هستی... و از آنشب تا آخرین روزی که در زندان بودم، او مرا با این نام صدا میکرد.
"ملیحه-س" یکی از بچه های بند که دانشجوی رشته فیزیک دانشگاه ملی بود، سه روز قبل از مراسم عروسیش به جرم هواداری از مجاهدین خلق دستگیر شده بود. یکی از شبها او سوژه ما شد! در اتاقمان مهمانی به افتخارش برگزار کردیم. از مهمانان نیز به صرف یک حبه قند که جیره روزانه زندانیان بود، به عنوان شیرینی، دعوت و پذیرائی کردیم! سوسن (صالحی) ، اعظم (عطاری) و فرح (وفائی زاده)، تئاتر و پانتومیم جالبی اجرا کردند. بچه ها حال و هوای تازه ای پیدا کرده بودند. "فرشته نوربخش" دانشجوی پزشکی تهران که بشدت شکنجه شده بود به همراه "شیدا بهزادی" که کنارش نشسته بود، با تکه های طنز بچه ها را همراهی می کردند. صدای خنده های شیرین و صمیمانه در این اتاق، توجه بچه های بیرون اتاق را نیز جلب کرد. در این لحظه "مادر ذاکری" خوشحال از دیدن شادی بچه ها، کنار در اتاق ما ظاهر شد. به احترام او بلند شده و به بالای اتاق هدایتشان کردیم. گفتیم و خندیدم. مادر نیز در شادیمان سهیم شد. هیچ کس از فردای خود خبر نداشت. همانگونه که به فاصله کوتاهی پس از آن شب، تعدادی از همزنجیرانمان در آن بند، مجاهدین شهید فرشته نوربخش و شیدا بهزادی و مادر ذاکری و ... به جوخه اعدام سپرده شدند.
وقتی در زمستان آن سال به اصطلاح دادگاهی شدیم، به دلیل کاسته شدن مقطعی از شدت کشتار دستگاه قضائیه رژیم، اعظم و من به ۷ سال، شهناز به ۸ سال، و فرح و سوسن به ۱۰ و ۱۲ سال زندان محکوم شدیم. 
در طی هفت سال جابجائیهای مداوم و تنبیهات مختلف در بندها و زندانهای متفاوت، بارها بازهم همبند و گاه همسلول شدیم...
پائیز ۶۱ – بند تنبیهی ۸ قزلحصار - شبهای بینهایت
فشار شدید جسمی و روانی روی بند ادامه داشت و هرازگاهی به ساده ترین بهانه به بند یورش برده می شد و برای تنبیه و کتک، به بیرون بند کشیده می شدیم.
یکی ازهمین شبها، حاجی رحمانی رئیس لمپن زندان قزلحصار درحالیکه به همراه پاسدارهایش به داخل بند ریخته بودند فرمان داد: همگی تشریف فرما شوید بیرون!
ساعت حدود هشت و نه شب بود. تمام افراد بند (بیش از دویست نفر) در دو طرف راهروی واحد ۳ ، رو به دیوار، به صف شدیم. در این هنگام بطور بیرحمانه ایی از سر صف تا آخر شروع به زدن مشت و لگد به ما کردند و این کار را تا جایی که حاجی و باندش نفس داشتند ادامه دادند. بعد از آن باید تا صبح بیرون از بند، سرپا می ایستادیم. دلیل خاصی برای این کار لازم نبود، بند ۸ بود و بقول حاجی همه "منافق و سرموضع"، پس سزاوار هرگونه زجر و آزار و اذیتی بودیم. تا صبح بیرون ماندیم و سپس اجازه دادند به داخل بند برگردیم.
شب بعد هم به همین شکل، حوالی هشت و نه شب حاجی آمد و با اشاره دست با تمسخر امر کرد:
بیائید بیرون پدرسوخته ها! نیروهای بالنده، بال بال بزنید و بیائید بیرون!
از او دلیل تنبیه را پرسیدیم.
با لودگی جواب داد: هیچی، حاجی خوشش میاد سرویس بشید.
گفتیم: تا چند شب این ادامه داره؟
 با بلاهت پاسخ داد: تا بینهایت شبها!
هوا خیلی سرد بود. شبهای بعد دو سه دست لباسی را که داشتیم روی هم می پوشیدیم که وقتی بیرون از بند تا صبح سر پا می ایستادیم حد اقل کمتر بلرزیم بخصوص که تا حدودی ضد ضربه هم میشدیم! به تجربه دریافته بودیم که برای بالا بردن توان و تحمل بیشتر در آن شرایط فشار چکار باید کرد. از جمله کمی خوراکی (از اجناس فروشگاه زندان که خودمان قبلآ خریده بودیم مثل انجیر خشک، خرما، ...) در جیب می گذاشتیم؛ موقعی که در راهروی بیرون از بند بطور تنبیهی مجبور بودیم ساعتها به ردیف و روبه دیوار سرپا بایستیم، در لحظاتی که پاسدارها غفلت میکردند یا حواسشان نبود، آن ملاتها را دست بدست رد می کردیم و بهم دیگر میرساندیم و تجدید قوا میکردیم. هم تنوع بود و هم انرژی زا و هم مایه شوخی و خنده میشد که البته یکدلی و دلگرمی بیشتری را نیز در جمع همدرد ما همبندیان بدنبال داشت.
یکی ازهمین شبها که دیگر چیزی و ذخیره ایی برای بیرون بردن با خودمان نداشتیم، بعد از کتکی مفصل، همینطور که روبه دیوار بودیم، اعظم در کنارم به آرامی بدستم زد و آهسته گفت: هی اِدنا! اینو رد کن به نفر بعدی! وقتی سفارشی رو تحویل گرفتم، با تعجب متوجه شدم یک لقمه گوشت کوبیده از شام آبگوشت همانشب را گذاشته کف دستم!
خنده ام گرفت، بلافاصله ردش کردم به نفر بغلی. دوباره زد به دستم، اینبار یک تیکه پیاز گذاشت کف دستم و با شیطنت گفت رد کن! اول فکر کردم شاید تعدادی از بچه ها برای شوخی اینکار را میکنند. پیاز را که رد کردم همینطور به ترتیب گوشت کوبیده و پشت سر آن پیاز بود که میرسید و باید به نفر بعدی رد می کردیم... آنشب با این ابتکار بچه ها، برای مدتی سرما و کتک را فراموش کردیم و خاطره ایی خلق شد که تا سالها بعد در هر شرایطی با یاداوری آن از ته دل می خندیدیم.
بهرحال ماجرا ادامه داشت و حاجی هم ول کن نبود. از آنجا که هوا خیلی سرد بود و طبعآ بچه ها هم به لحاظ جسمی خسته تر و ضعیف تر می شدند، بنابراین دو سه دست لباس روی هم پوشیدن نیز چندان کفایت نمیکرد. چند تا از بچه ها هنگام بیرون رفتن از بند، پتوی سربازی زندان را دور خودشان می پیچیدند و برای اینکه حاجی و پاسدارانش متوجه نشوند، موقع خروج از در ِ بند که معمولآ خود حاجی آنجا مستقر میشد، چادر را به حالت  ُشل تر می گرفتند و عبور میکردند. یک شب که حاجی متوجه کلک بچه ها شده بود با حالت خنده داری گفت: "خیلی عجیبه، اینها دیشب لاغرتر بودند، مثل اینکه هر چی کتک می خورند چاق تر میشند!"
سرانجام بعد از حدود ده شب کتک و بی خوابی، حاجی موقتآ دست از سرمان برداشت و از آن پس در بین بچه ها و در خاطرات زندان، آن شبها به "شبهای بینهایت" معروف شد.
بهرحال بعد از گذراندن دو سال در بند ۸، بهمراه بقیه زندانیان، از آن بند به بندهای عمومی منتقل شدیم. عزیزانی همچون اعظم عطاری، مژگان سربی، رقیه اکبری، تهمینه ستوده، فرشته حمیدی، فرحناز ظرفچی، سیما صفوی، پریوش هاشمی، فریده رازبان، مریم (سارا) پاکباز و...
"تهمینه ستوده" در زمان دستگیری در سال شصت،  ۱۸ ساله بود. در باصطلاح دادگاههای چند دقیقه ای اوین و بدون حق دفاع به یکسال حبس محکوم شده بود که بعد از خاتمه حکم، به جرم نپذیرفتن مصاحبه ویدئویی بعنوان پیش شرط آزادی، از آزادی او خودداری کردند و بقول زندانیان "ملی کش" شد.
تهمینه نیز همچون "طاهره خسروآبادی" از یک پا فلج مادرزاد بود با این حال پاسداران و مسئولین سنگدل زندان کمترین ملاحظه یا مراعاتی را در مورد او قائل نمیشدند و او همپای دیگر زندانیان مقاوم، متناوبآ در بندهای تنبیهی و تحت فشارها و محرومیت های مضاعف قرار داشت.
"رقیه اکبری" مادر بسیار جوانی بود که یک دختر خردسال داشت و بخاطر هواداری از مجاهدین محکوم به ده سال زندان شده بود. برای مادرانی همچون رقیه یا "مهناز یوسفی" و "مهین قریشی" که در عنفوان جوانی و آغاز زندگی خانوادگی خود، بخاطر ظلم نظام پلید آخوندی، از کودک خردسال و طفل معصوم شان دور افتاده و دربند بودند به واقع فشار و شدت زندان، مضاعف بود. بخصوص که مسئولین رذل زندان سعی میکردند از عواطف بی پایان این مادران دلاور که هر لحظه در تب دیدار و به آغوش کشیدن جگرگوشه هایشان میسوختند به عنوان اهرم فشار استفاده کنند. ولی این مادران جوان و "دختران آفتاب" همواره آرمان رهایی مردم و میهن اسیرشان را بر عواطف بیکران مادریشان مقدم میداشتند و تسلیم خواست جلاد دوران نمیشدند. آنها تنها به این بسنده میکردند که در روزهای ملاقات از طریق یک کاردستی ساده که در زندان ساخته بودند، یک دنیا عاطفه و مهر مادری شان را به کودک خردسالشان هدیه کنند...
سال ۶۴ ـ ۶۵ - تجدید دیدارها - اوج درگیریها
تجدید دیدار با دوستان و هم سلولیهای سابق پس از پشت سر گذاشتن سالهای سخت فشار و تنبیه، چقدر شیرین و دلنشین بود. بعد از مدتها دوباره سوسن(صالحی) و شهناز (علیقلی) را می دیدم. اینبار مهری (علیقلی)، خواهر کوچکتر شهناز نیز او را همراهی می کرد. دختری خوشرو، متواضع و مهربان که زمان دستگیری ۱۶ سال بیشتر نداشت.
بدنبال تغییرات مقطعی و موسمی که طی یکی دو سال قبل از ۶۵ در سطح مدیریت زندان و مناسبات قضایی رژیم به وجود آمده بود، متعاقبآ حکم اولیه تعداد نسبتآ زیادی از زندانیان شکسته شده بود و در همین دوره تعدادی از زندانیان نیز آزاد گردیده بودند. اتفاقآ حکم شهناز هم به ۴/۵ سال تقلیل پیدا کرده بود که اوایل سال ۶۵ از زندان آزاد شد و البته مدتی بعد به همراه خواهرش مهری به "ارتش آزادیبخش ملی" پیوستند.
سال ۶۵ به همراه بسیاری دیگر از بچه ها، برای تنبیه و تحمل فشار بیشتر دوباره راهی زندان اوین شدیم. در آن ایام درگیری در همه بندهای زندان، چه زنان و چه مردان، در اوج خود بود. حمله و هجوم پاسداران زندان به بندها بی وقفه ادامه داشت و زندانیان سیاسی در ابعاد چند هزار نفری، هرچند محکوم و بی پناه، ولی مصمم و فداکار، حاضر به دست شستن از افکار و آرمان های انسانی و اعتقادی خود نبودند و در برابر زور و ستم تسلیم نمیشدند و بطور یکپارچه مقاومت میکردند.

آنجا با بچه هایی که در تمام مدت دستگیری در اوین بسر برده بودند همبند و هم سلول شدیم. یکی از آن چهره های خاص، "فریبا دشتی" بود که همیشه باعث شادی و نشاط همزنجیرانش می شد. هر گاه نفرات اتاقها را تعیین می کردند، خیلی دوست داشتیم در اتاقی باشیم که فریبا در آن بود چون در اوج فشار و سرکوب نیز، طنزهای فی البداهه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و با صدای خنده ما، سکوت و غم در محیط اطراف از میان میرفت. حالا باز با سوسن و فریبا و......هم اتاق بودم.
بدنبال درگیریهای مداوم، بچه های مجاهد بند ما تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض به شرایط ناامن بند و مخالفت با سپردن مسئولیتهای داخلی بند به چند تواب خودفروش همچون اقدس، هاله، عفت و... از گرفتن دارو و همینطور اقلام ضروری از فروشگاه زندان و هر آنچه که در دست آن آدم فروشان بود خوداری کنیم.
به همین خاطر ذخیره خیلی محدود غذایی بند، بسرعت ته کشید و طبعآ روز به روز وضعیت جسمی بچه ها نیز تحلیل می رفت. یکی از همین روزها که با مریم (گلزاده غفوری) در راهرو بند قدم می زدم و غرق صحبت بودیم، ناگهان چیزی نفهمیدم و از شدّت ضعف نقش زمین شدم. فقط یادم می آید وقتی چشمهایم را باز کردم درحالیکه فوق العاده سردم بود، کنار سلول خوابیده و چند پتو رویم بود. بچه ها نگران کنارم نشسته بودند. فریبا طبق معمول بر فضا غالب شد و در حالی که یک لیوان پلاستیکی همراه با آب قند ( تنها دارایی سلول) را مثل پاندول بالای سرم حرکت می داد گفت: پاشو اینو بخور که ازش اینقدر انرژی می گیری که می تونی بری فضا!
وقتی بیشتر متوجه اوضاع اطراف و نگرانی بچه ها شدم سعی کردم بنشینم و آنها را از نگرانی در بیاورم. سوسن در حالی که هم نگران بود و هم از کارهای فریبا نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت: بابا داره میمیره ولش کن! فریبا ادامه داد: الان قوم وحوش می ریزند توی بند به کتک کاری و ما وقت مرده کشی نداریم، آب قند رو بخور و آماده شو!
تعدادی از بچه ها که در طی سالها فشار و شکنجه، شرایط جسمی حادتری پیدا کرده بودند از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها  "مژگان سربی" بود که از کمر دردی مزمن رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به توابی که عامل دشمن و زندانبان شده بود مراجعه کند. بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در ِ دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر میکشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز حالت آماده باش!
یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من با "ناهید تحصیلی" روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتابی می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند میرفت، از جلوی اتاقمان که رد میشد با اشاره به ما رساند که "حواستون بهم باشه دارم می رم!"
به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری (مسئول بندهای زنان) که در بین ما به "فاطمه عَرّه" معروف بود، با غربتی بازی جیغ میزد. کتاب روی دستمان به پرواز درآمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم! ما بکش، انها بکش، بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده میشد...
پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکائی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی داروئی شهید می شند و شماها اینجا دارو می خواهید؟!
مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش رو بستید اونوقت به ما می گید آمریکائی؟! (اشاره او به داستان "کیک و کلت" و ماجرای "ایران گیت" و مک فارلین بود.) دراین لحظه "فاطمه عَرّه" هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!
لحظاتی بعد مجتبی حلوایی یکی از دژخیمان اوین و گروه ضربتش وسط بند بودند؛ در حالیکه سر شلاقش را بعلامت تهدید کف دستش می زد و آماده برای یورش میشد کرکری میخواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟!با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند... وقتی به جمع زندانیان حمله می کردند کمتر ضربه میخوردیم تا اینکه یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند؛ به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خُرد میشود.
بدنبال حمله و هجومهای بعدی و مقاومت زندانیان، تعداد زیادی از بچه ها از جمله سوسن، فریبا، مژگان، فرح، اعظم، ناهید، اشرف و... بمنظور تنبیه بیشتر به بندهای انفرادی زندان گوهردشت منتقل شدند. در انفرادی های گوهردشت، بچه ها برای برقراری ارتباط و تماس با یکدیگر و گیج کردن پاسداران، از اسامی مستعار استفاده می کردند. در همین رابطه، سوسن را به خاطر رنگ چشمهایش، "آبی" صدا می زدند. یکبار یکی از مسئولین زندان که تا حدودی متوجه آن ارتباطات شده بود، تعدادی از بچه ها را از سلولها بیرون کشیده و ضمن بازجویی از جمله با اصرار پرسیده بود: "آبی" کیه؟
هیچکس جواب نداده بود. پاسدار مربوطه که نتوانسته بود چیزی بدست بیاورد با عصبانیت شروع به خط و نشان کشیدن و فحاشی میکند و در ادامه چند ناسزا هم نثار "مسعود" میکند. بچه ها که تا آنموقع بی اعتنا سرهایشان را پائین گرفته و عکس العملی نشان نمیدادند به اینجا که میرسد ناگهان سوسن سرش را بلند میکند و با غضب به آن فرد خیره میشود. آن پاسدار به محض مشاهده حالت نگاه و رنگ چشمهای سوسن، انگار که کشف بزرگی کرده باشد با غیض میگوید: پس "آبی" تو هستی پدرسوخته! هرچی ازتون می پرسم، لال هستید امّا به محض اینکه اسم رهبرتون می یاد، برق از چشماتون می پره!
       
تابستان ۶۷ – داستان یاس ها و داس ها و بسا ناگفته ها – قتل عام گلها
... بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی ( مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم بهم زدن توی اتاقمان جمع شدند. برای اینکه پاسدار همراه نتواند وارد اتاق بشود، مژگان (سربی) جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق می شد. بچه ها به بهانه کمک، در گوشم پیغام می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان: مهین قریشی، فرحناز ظرفچی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی زارع و... پاسدار مؤنث همچنان هُل می داد و داد می زد که زود باش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون. زن پاسدار با بلاهت خاصی جواب داد: چطور اینهمه آدم مَحرم هستند و من نامَحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: تازه فهمیدی که تو نامَحرمی؟! به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همۀ اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور دستگیری ۳۰ خرداد ۶۰ بود و شخصیتش همین بود...
آن تابستان داغ و سوزان، فصل سیاه درو کردن یاس ها و غارت گلها شد... من دیگر در جمع عزیزانم در بند نبودم و آنها که بودند همگی رفتند با دنیایی از ناگفته ها... مجاهدین دلاوری همچون اعظم عطاری، سوسن صالحی، فریبا دشتی، مژگان سربی، فرح وفائی زاده، رقیه اکبری، تهمینه ستوده، فرشته حمیدی، فرحناز ظرفچی، سیما صفوی، پریوش هاشمی، فریده رازبان، مریم (سارا) پاکباز، ناهید تحصیلی، مریم گلزاده غفوری، منیره رجوی، اشرف فدایی، مهین قریشی، طاهره خسروآبادی، مهناز یوسفی، منصوره مصلحی، آزاده طبیب، زهرا فلاحتی زارع ... و هزاران دلاور زن و مرد دیگر که بیرحمانه بر دار شدند...
در همان مرداد خونبار، صدها رزمنده دیگر آزادی و از جمله همبند عزیزم "شهناز علیقلی" نیز در حماسه "فروغ جاویدان" بر خاک افتادند و با یاران سر به دارشان جاودانه شدند.
... و حالا همگام با "رویش ناگزیر جوانه ها" و جوشش میلیونی دانش آموزان و دانشجویان "نسل سوم" در فصل دانش و خیزش، پرونده آن کشتار سیاه و "جنایت علیه بشریت" باید که در پیشگاه جهانیان و در محضر مجامع حقوقی بین المللی گشوده شود. بی تردید پژواک گدازان شراره های ۶۷ دیر یا زود، دودمان جهل و جنایت آخوندی را خواهد سوزاند.
مینا انتظاری
ایمیل:  mina.entezari@yahoo.com
 

ناهید همت آبادی ـ آخراندوه این حکایت بی تعریف ....

جمعه، ۲۶ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۰
من سروقدان میهنم رادیده ام شبانگاهان بی باک وسرفراز، یا روزهایی که زندگی را با انبوه خاطرات گنگ دور وداع می گفتند، اما نه درهنگامه سکوت مرگ مرسوم دربسترهراس، درلحظه های شوم شگفتی که اندام بالابلندشان درکسوت رشادت خلق، رقصنده برچوبه های داربود و تبسم زهرافشان لبان زخم آجینشان بی هیچ تردید، تحقیرتوحش جلادان.
 سالهای درازیست - شاید هزارسال - که مامردمان ساده شرقی، غرور و احساس راناگزیر، به زیباترین واژه ها ودل انگیزترین شعرها آراسته ایم تا نامرادی و
عشقها،  شکستها و پیروزیهای دست داده درسرزمینمان را در شأن و ارزش شایسته آنها تعریف کنیم. من که اما سالیان دراز- نزدیک هزارسال - شاید هم کمی بیشترازآن عمرکرده ام، خاطرات نادرشادیهای میهن دربندم را باسرودن گاه گاه ترانه ها و اندوه انبوه ته نشین شده آن را بعضی وقتها با بغض فروخورده گریه کرده یا خروشیده ام شاید تراکم سکوت پرده داران آستان ثروت وسیاست را در برابر توحش سهمگینی که سرزمین اسیرم راسالهاست یکسره می بلعد درهم بشکنم، خونسردی غول آسای آنان را به اندازه سهم خود درهم  بریزم، قلبهای سنگین وسنگی شان راخراش دهم وخماربی خبری را ازچشمهای نیم بسته واذهان عمدا مسدودشان دورسازم. راستش درساده ترین صورت، بعضی وقتها هم وسعت میدانهای جهان را دورمی زنم تابه خیال خودم عابران شتابزده را نیز ازسرنوشت غمبارمیهنم ومردمان آن آگاه سازم، وقتی شکنجه می شوند واعدام، وقتی سنگسارمی شوند، وقتی که جسم خود رامی فروشند یافرزندانشان را به بهای لقمه های حقیرنان. وقتی که ازفرط بی کسی ویأس خود رابه آتش می افکنند ومی سوزند . اصلا زندگی دروطن من دورویه است. یک طرف گله ای زالوصفت ها افتاده به جان مردم وهمه حرث ونسل آن برباد داده ودرسوی دگرملت ایران وجوانان بجان آمده اند که باخشم وخروش درچارسوی کوچه وبازار شجاعانه و بیباک رودرروی ضحاک زمان ودیوان سفید وسیاه عمامه به سربه صلابت ایستاده اند تاسرخصم بی رحم وهم تک تک جلادان رابکوبند به سنگ وسلای آزادی ایران را برفراز البرز زبیا سر دهند.
من دلم اما بادیدن ابعاد فاجعه درمیهن خونبارم آنهم بعد ازاینهمه سال، راستش هرروزبیشتر از پیش پریشان می گردد وقتی در خاطره ام یاد بانوی جوانی می افتم که جناق سینه اوراازهردوطرف با آتش سیگار واتوسوزانده بودند، وقتی یاد مرد میانسالی میافتم که باخنده ای غمگین تراز وقت گریستن، پای بی پاشنه اش رانشان داد به من ودرد آورترازهمه وقتیست که پیکرهای سروقدان وطنم باسرافراشته، شوریده وخروشان درهر برزن و کوی رقصان برتیرک دارمی پیچد وهرازگاهی یک مرغ شب آوازغریب، نجوای دل اورا باخویشتن خویش وبا آدمها وقت بدرود بازندگی وزیباییها وبوسید ن ریسمان دارآن چنان پژواک می بخشد که سهم حجیمی از آن نیزدرذهن ودر خاطره تاریخ  ته نشین می گردد . آه .... که راستی چه حکایتهای ناگفته بی تعریفی ست باز از این فاجعه مرگ وجنون جاری دربطن وطن محجوب وبیگانه نوازمن، روزی که خوش وخوش باوربرگستره ای ازامید وعشق، عفریت فرتوت عمامه بسررا با داس مرگ دردست، نادانسته درخانه پذیراشد، اوراغرقه دردریایی ازامید واشک برشانه به استقبال شتافت وبه میهن آورد. وپس ازآن تاامروز... .نمیدانم چه بگویم وچگونه . اصلا چکنم، وقتی با گفتن این اندک خاطره ها هم نفسم بند می آید، قفس سینه انگارترک برمی دارد و خیال می کنم قلبم در فاصله ای کوتاه از آن بیرون خواهد جست. چه بگویم…. چکنم این همه درد را وقتی سی سال تمام است هنوزیک لحظه کوتاه هم ضربه ی دشنه دستاربرسران برسر و روی زنان وطنم وهم چرخه سرکوب وکشتار همه هموطنانم ازکارنایستاده است. تازه این درحالیست که از بدو جلوس ضحاک ماربدوش برتخت ولایت وغصب قدرت، نیروی نامیرای مجاهد چنگ درچنگ دوجلاد ودست آموزانشان بوده ورودرروی آنها ایستاده است وگرنه که بااستیلای رده آدمخواران دوپا درایران، نه ازتاک نشان می ماند ونه ازتاک نشان، نه ازمردم ایران ونه ازمیهن شان.
بهمین خاطر به گمانم نقل واژه کوتاه ” مجاهد “، تعریف ظهورنسل پیشاهنگی ست که خودخواسته پیمودن راهی ناهمواررا درعرصه بسیارمهیب کسب آزادی وحرمت انسان برگزیده تا در وسعت غول آسای آن بخصوص دردوران وادادگیهای آرمانی وسیاسی وبی پروائیهای بی حد وحساب اخلاقی، ستاره نام ونشان ”مجاهد“ رابا تعاریف جدید وغیرمتعارف طوری برتارک همه ارزشهای انسانی وانقلابی شناخته شده یا بی نام مهرکند که دربالاترین فرازجانبازی، فروتنی ودلاوری این سلسله خجسته، نام بلند ”اشرفی“ نیزبسان اشرف همه اسطوره های صعوبت، صبوری وصلابت آوازه در سراسر دنیا و نقش برتاریخ آن شود.
 آنچه اما به گمانم اصلا دراین میان نباید حتی لحظه ای ازنظردوربماند اینست که قالب معانی ومفهوم واژه های نوودگرگونه یادشده بالا را ثقل سنگین پایداری و مقاومت جانانه وبی همتای ” اشرفی ها“ سرشارکرده است که با اتکای دلاورانه به آرمان ودوآموزگارصدیق عقیدتی شان و بی هیچ باج دهی یا امتیاز سیاسی به کسی، شاخ غول ولایت وسکوت سهمگین وستم تحمیلی گورزادان عمامه دار به نسل معاصررا یکسره طوری درهم شکسته اند که آخر سر انگیزه بی تردید قیامهای جسورانه مردم وادامه خیزشهای شب وروزآنان شده است.
هشت سال پیش، پس ازبمباران ” قرارگاه های  بیقراران “ وعمدتا پس ازحمله خونبارسال گذشته مزدوران واراذل به قرارگاه اشرف وایستادگی حماسی ساکنان آن، مردم رنجدیده ایران وجوانان بجان آمده ازجورو دجالیت سرجلاد، با فرهنگ مقاومتی متفاوت وغیرمتعارف وحجم حجیم رنج وجانبازی یکجانبه بی چشمداشت به نهایت آشنا شده ودراین راستا، کذب رویین تنی سرکرده افیونی جلادان ودست آموزانش راهم بخوبی شناخته ولمس کردند. واینهاهمه یکجا به ” انبارک “ کین وخشم مردم آنچنان آتش سوزانی افکنده که شعله های فروزنده آن هنوزاست که هنوز، همه شب یا همه روز، ریشه جهل وجنایت درمیهن مجروح اسیررا می سوزاند و بی شک آنگونه وآنقدرخواهد سوزاند که حتی خاکستر جسم آلوده ضحاک زمان وهمه گزمه هایش نیز برباد فنا خواهد رفت. شاید آن وقت اگرعمرهم چندصباحی بازفرصت بدهد، بتوانم من هم یکبارقصه شادی یک خلق رها گشته وآزاد ازپنجه خونبارجلاد وجنون دست آموزانش وهم نقش پیشآهنگ وشکوهمند ”اشرف “ رادرخلق چنین واقعه غول آسای تاریخی سعد ودرشأن وشایستگی آن بنویسم وسپس درقالب یک قصه ناگفته ناب درباره آن بسیارحکایتهای تلخ وشیرین را نقل کنم . رسیدن آن روزچندان دیرنخواهد پائید .

16 September 2010

بهشتی, بهشتی, طالقانی را تو کشتی


شنبه، ۲۰ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۰
۱۹شهریور سالروز درگذشت آیت الله طالقانی است. در مراسم آخرین وداع با «پدر طالقانی» ـ که به واقع پدر دلسوز  و جان شیفته ملت ایران و به ویژه سازمان مجاهدین بود ـ بیش از یک میلیون نفر سوگوار و داغ بر دل و مبهوت از مرگ نابه هنگام, او را تا بهشت زهرا همراهی کردند, این شعار بی وقفه واگویه می شد: «بهشتی, بهشتی, طالقانی را تو کشتی»! «پدر» که سه روز پیش در بهشت زهرا, همان جایی که سیل میلیونی جمعیت داغدار به سویش روان بود, آن چنان پرشور از «شوراها» و از آزادی و مردم محرومی که خون دادند و انقلاب را به بار نشاندند و حال در حاکمیت «ارتجاع» سفره ها شان خالی تر شد و دلشان دردمندتر, دفاع می کرد, چرا این چنین ناگهانی و یکباره از میانشان پرکشید, او که بیمار نبود و دوام انقلاب را آن چنان بی باکانه کمر بسته بود. مگر می شد مرگ او را باورکرد؟
آن چه  که تردیدبردار نبود این بود که «پدر», به عیان از سازمان مجاهدین پشتیانی می کرد و حال آن که این سازمان خاری بود در چشم خمینی, که نه پیش از انقلاب ۵۷ و نه پس از آن, نه تنها کلمه یی در ستایش بیش از یک دهه مبارزات خونبارش به زبان نیاورد بلکه از ستیز و دشمنکامی با آن سازمان. به ویژه پس از انقلاب, لحظه یی کوتاهی نمی کرد. محمود دعایی که در نجف با او همراه بود در مصاحبه یی در تیرماه ۵۹  گفته بود: «... چهار الی پنج سال کوشیدم به نفع این سازمان پیش امام, یک کلمه تاٌیید بگیرم نتوانستم. این را هیچ کس نتوانست. آیت الله طالقانی, آیت الله زنجانی نتوانستند. مرحوم مطهری پیغام داد که از این جوانها حمایت کنید, نتوانست. همین حضرت آیت الله الغظمی منتظری, ایشان نامه دادند و... تاٌثیر نگذاشت...» (جریانها و سازمانهای سیاسی ـ مذهبی ایران, چاپ پنجم ـ سایت «بازتاب», ۳دیماه۱۳۸۳).
آیت الله طالقانی, به عکس خمینی, دلبسته عزم و رزم مجاهدین بود و بی دریغ از آنها پشتیبانی می کرد و با این که کم و بیش می دانست که این یاریها به مذاق خمینی خوش نمی آید, در هر فرصتی بر آن پافشاری می کرد.
ـ روز ۳۰دیماه ۵۷, مسعود رجوی و موسی خیابانی پس از تحمل بیش از هفت سال زندان, از زندان قصر آزاد شدند. «پدر طالقانی» به دیدارشان شتافت و در این دیدار در سخنانی با اشاره به شکنجه گرها و بازجوهای مجاهدین در زندان اوین گفت: «این شکنجه‌گرها و بازجوهایی که خودتان می ‌شناسید و دیدید از نزدیک...، وقتی اسم مجاهدین برده می ‌شد، اعصاب آنها به‌هم می ‌ریخت و کنترلشان را از دست می‌ دادند. این دلیل بر قدرت عقیده و ایمان آنهاست. از اسم مسعود رجوی وحشت داشتند، از اسم خیابانی وحشت داشتند درحالی ‌که در چنگال این دشمن گرفتار بودیم، باز قدرت شما فائق بود. این قدرتی است که نباید دست کم گرفت».
ـ مسعود رجوی: «...به یاد دارم که در روز ورود خمینی به تهران, در شرایطی که ده ـ دوازده روز قبل از آن از زندان آزاد شده بودیم, به اتّفاق تعدادی از خواهران و برادران مجاهدمان در خدمت پدر طالقانی برای استقبال از خمینی به فرودگاه رفتیم. آخوندها و دارو دسته آخوندها می خواستند پدر طالقانی را در صف خودشان جا بدهند. امّا, پدر روی برتافت و رفت درمقابل درب ورودی بر روی زمین نشست, درحالی که سایرین همگی بهاحترام ایستاده بودند.
بعد از مدتها, پدر تعریف کرد که به محض ورود خمینی و قبل از این که دیگران بخواهند او را تحت تاٌثیر قرار دهند قصد داشته که در همان محل فرودگاه, به تنهایی, با خمینی صحبت داشته باشد و او را نسبت به قضایا, گروههای مختلف و آن چه در ۱۵سالی که خمینی در ایران نبود, واقع شده بود, توجیه کند. امّا, جز ۵ دقیقه که دو نفری در یکی از اتاقهای مجاور درب ورودی سالن استقبال, تنها ماندند, فرصت دیگری پیش نیامد. پدر می فرمود که در همان ۵دقیقه به او گفتم مصلحت شما و مُلک و ملّت در این است که با این بچه ها  (اشاره به مجاهدین) که در این سالها آزمایش داده اند, نزدیک باشید و از اینها دوری  نکنید. به نظر می رسد پدر طالقانی شاخص بسیار واقع بینانهیی برای مِحک زدن به خمینی, از روی دوری و نزدیکی او به نیروهای مختلف, پیدا کرده بود و ضمناً در مقام نخستین رئیس ”شورای انقلاب“ که در آن زمان هنوز سِرّی و اعلام نشده بود, به خوبی می دانست خمینی و اطرافیانش مشغول پختن چه آشی هستند.  امّا, خمینی میدان نداده و در این زمینه با سردی تمام برخورد کرده بود. به نحوی که ”پدر طالقانی“ میگفت دیدم هیچ زمینه یی وجود ندارد و برخورد ایشان (خمینی) کاملاً منفی است (نقل بهمضمون).  نمی دانم در همین صحبت کوتاه چنددقیقه یی بود یا در دیدار دیگری که پدر طالقانی باز هم در مقام رئیس ”شورای انقلاب“ به خمینی گفته بود درست این است که شما ارتش را به مجاهدین بسپارید که در این سالها درگیر جنگ مسلّحانه با رژیم شاه بوده اند. قابل حدس است که خمینی تا چه حدّ از این حرف ”پدر طالقانی“ برآشفته و کینه خود پدر را هم به دل گرفته است.
سرانجام هنوز دو ماه از سرنگونی رژیم شاه نگذشته بود که پدر طالقانی از ریاست شورای به اصطلاح انقلاب خمینی کناره گرفت و مدتها پس از آن بود که ما را از آن چه در فرودگاه بین او و خمینی گذشته بود, با اشاره و به اختصار, مطّلع کرد» (پیام رادیو ـ تلویزیونی مسئول شورای ملی مقاومت ایران,  بهمناسبت بیستمین سالگرد انقلاب ضدسلطنتی ـ شورا, ویژهنامه ۲۲بهمن ۱۳۷۷, ص ۴۶).
ـ روز ۴خرداد, در سالروز شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران، میتینگ بزرگی در ترمینال خزانه تهران برگزار شد. مردم از سراسر تهران برای شرکت در این میتینگ به جنوب تهران سرازیر شدند. آیت الله طالقانی پیامی با صدای خودش به این میتینگ فرستاده و در آن از فرزندان مجاهدش چنین تجلیل کرد:  «امروز برای تجلیل از شهیدانی جمع شده‌ ایم که از خون پاک آنها پس از ۷سال سیلابها برخاسته است؛ همانها که برای درهم‌ کوبیدن شرک و بتها و اعاده توحید به ‌پا خاستند. دشمن مُشرک هم از همین جهت از آنها انتقام گرفت...  آنها شاگردان مؤمن و دلداده مکتب قرآن بودند؛ گوهرهایی بودند که در تاریکی درخشیدند. حنیف‌ نژاد، بدیع ‌زادگان، عسکریزاده، مشکین ‌فام، ناصر صادق، از همین تابندگان بودند. اینها راه جهاد را گشودند. درود و رحمت خداوند و همه خلق بر ‌روان آنها باد» (۳۰خرداد بهروایت شاهدان, ص۴۲).     مسعود رجوی در این میتینگ سخنرانی کرد و در پایان سخنانش, آیت الله طالقانی را از طرف مجاهدین به ‌عنوان کاندیدای ریاست‌ جمهوری معرفی کرد. جمعیت حاضر در ترمینال خزانه با هلهله و شادی از این پیشنهاد استقبال کردند.
ـ مسعود رجوی: «قبل از وفات پدر طالقانى در ۱۹شهریور ۵۸ پشتمان به او گرم بود. پدر طالقانى به ‌راستى روح راستین انقلاب ضدسلطنتى بود. خمینى از این ‌که آقاى طالقانى را در سخنرانى به ‌مناسبت ۴خرداد ۵۸ که در ترمینال خزانه در جنوب شهر تهران برگزار شد، کاندیداى ریاست جمهورى کرده بودیم به ‌شدت گزیده و پر کینه بود. اگر چه من در این سخنرانى منتهاى احترام را براى شخص خمینى قائل شدم و از خود او خواستم که خودش تکلیف شرعى کند تا آیت الله طالقانى مسئولیت ریاست جمهورى را بپذیرند. بگذریم که خمینى به‌ شدت از این بابت به ‌قول خودش ”سیلى خورده“ و زخم خورده بود. چرا که خوب مى فهمید هدف ما از ریاست جمهورى آقاى طالقانى محدود کردن قدرت انحصارى او و در یک کلام رفرم و اصلاح در حکومت دینى و رژیم ولىفقیه است.
     از لحظه یى که شبانگاه همان روز نام پدر طالقانى را به‌ عنوان کاندیداى ریاست جمهورى اعلام کردم تا زمان وفات ایشان، ذوق و شوق فوق العاده را در قشرهاى مختلف مردم دیده یا مى‌شنیدم. از کارگران بندرعباس تا زنان رشت و جوانان تبریز و طلّاب مترقى در مشهد و هم ‌چنین اغلب گروههاى سیاسى و مذهبى و ملى و مترقى, که از سلطه آخوندهاى هم‌جنس خمینى به ستوه آمده بودند.
    در اعلام نام پدر طالقانى به عنوان کاندیداى ریاست جمهورى، با تشکر از استقبال پرشور جمعیت گفتم:  بله، بله، متشکرم، پس ما حضرت آیت الله العظمى طالقانى را به عنوان نخستین، به عنوان نامزد نخستین ریاست جمهورى اسلامى ایران معرفى مى کنیم. نکته دیگرى هم هست که بشارت بزرگى براى تمام ما یعنى شرط دیگرى در ایشان هست، مضافاً بر سوابق چهل ساله مبارزاتى ایشان علیه طاغوتهاى زمان که بخش اعظمش در زجر و حبس و تبعید گذشته, یک نکته مهمتر هم هست و آن این که ما کسى را انتخاب مى ‌کنیم که معلم کبیر قرآن است. مبارک باد براى شما…
انشاء الله که خواسته تمام مردم ایران همین باشد...
    بعد از این معرفى، یکبار که به دیدار پدر طالقانى در محل اقامتش ـ که یک طبقه از آپارتمان پدر رضاییهاى شهید در خیابان تخت جمشید بود ـ رفتیم، پدر با عتاب و تغیّر به من گفت چرا این‌ کار را کردید؟ شما که به من نگفته بودید… اما اینها (اشارهاش به جماعت خمینى بود) که باور نمى ‌کنند و بر سر من مى ریزند…
   من گفتم: اگر از قبل به شما مى‌ گفتیم، برایمان روشن بود که مخالفت خواهید کرد، امّا حالا دیگر فایده ندارد چون مردم بالاترین مژدگانى را دریافت کردهاند و دست بردار نخواهند بود.
در برابر اقبال روزافزون قشرهاى مختلف مردم به کاندیداتورى پدر طالقانى، از آن‌ سو فشارهاى خمینى و ایادیش بر آن بزرگوار بالا گرفت تا اعلام انصراف و مخالفت کند. فکر مى‌کنم حتى یکبار خمینى از سر بغض نسبت به پدر طالقانى علناً هم گفت که دوست ندارد یک روحانى رئیسجمهور شود.
     چند هفته بعد در تیر ماه ۵۸، خمینى انتقام گرفت و زهرش را ریخت. یک نوار کاست با صداى خود خمینى به‌طور گسترده و سراسرى, که دست به دست مىچرخید، پخش شد و ما را غافلگیر کرد. در این نوار، خمینى در توجیه سرکردگان پاسداران و چماقداران و حزب اللهیها تقریباً تمام همان حرفهایى را که علیه مجاهدین یک سال بعد در تیر ۵۹ علنى کرد و در رادیو و تلویزیون و مطبوعات پخش شد، حتى با لحن تند و تیزتر، بیان کرده بود. به‌ واقع این یک اعلام جنگ غیررسمى بود. هر چند که من در ۴خرداد به هنگام نامزدکردن پدر طالقانى براى ریاست جمهورى، آگاهانه و به عمد از هیچ مایه گذارى براى خمینى فروگذار نکرده بودم. واقعاً مى‌خواستم حسن نیت خودمان را نشان بدهم که قصد نداریم زیرآب او را بزنیم، بلکه قصد اصلاح امور را داریم. واقعاً هم اگر خمینى به ریاست جمهورى آقاى طالقانى تن مى‌ داد، مطمئناً نقشه مسیر، متفاوت مى ‌شد. هم‌ چنین مى ‌خواستم کینه شترى و احساس ”هووگرى“ سیاسى خمینى با پدرطالقانى برانگیخته نشود.
    وقتى در سال ۵۷، قبل از سقوط شاه، پدر طالقانى از زندان آزاد شد، بیش از یک میلیون تن از مردم تهران به در خانه پدر رفتند و از او استقبال کردند. در انتخابات خبرگان هم، با بیش از دو میلیون راٌى نماینده اول تهران و در حقیقت تمام ایران بود. خمینى چشم دیدن پدر طالقانى را نداشت و حتى بعد از وفات پدر، در پیام تسلیتش هم، او را حجت الاسلام طالقانى خطاب ‌کرد. اصولاً ارتقای منتظرى به منصب جانشینى خمینى که در مراسم رژیم تحت عنوان ”امید امت و امام“ معرفى مى ‌شد، علتش حسادت و کین توزى خمینى نسبت به آیت الله طالقانى بود (استراتژی قیام و سرنگونی, کتاب اول, صفحه۵۶).
آخرین پیام «پدر»
«پدر طالقانی» در آخرین نماز جمعه تهران که سه روز پیش از درگذشتش در اولین سالگرد کشتار ۱۶شهریور۵۷, در مزار شهدا در بهشت زهرا برگزار شد, در خطبه دوم نماز, ازجمله گفت: «... صدبار من گفتم که مساٌله شورا از اساسی ترین مساٌله اسلامی است. حتی به پیغمبرش با آن عظمت می گوید با این مردم مشورت کن, به اینها شخصیت بده, بدانند که مسئولیت دارند, متکی به شخص رهبر نباشند. ولی نه این که نکردند, می دانم چرا نکردند. هنوز هم در مجلس خبرگان بحث می کنند در این اصل اساسی قرآن, که به چه صورت پیاده بشود؛ باید, شاید, یا این که می توانند. نه, این اصل اسلامی است. یعنی همه مردم از خانه و زندگی و واحدها باید با هم مشورت کنند در کارشان. علی می فرمود: ”مَنِ استبدّ بِراٌیه هَلَک“: هرکه استبداد کند در کارهای خودش هلاک می شود. ”مَن شاوَر الرجال شارَکهم فی عُقولهم“: وقتی من یک دید دارم با یک نفر از شما, با دو نفر, با ده نفر وقتی مشورت می کنم, ده دید پیدا می کنم, ده عقل به عقل خودم ضمیمه می کنم. چرا نمی شود؟ نمی دانم... مگر در سنندج که این شورای نیم بند تشکیل شد, ضرری به جایی رسید؟ و می بینیم آنجا نستباً از همه منطقه کردستان آرام تر است. یعنی گروههایی و افرادی دست اندرکار شاید این طور تشخیص بدهند که اگر شورا باشد دیگر ما چه کاره ایم؟ شما هیچ, بروید دنبال کارتان, بگذارید این مردم مسئولیت پیدا کنند. این مردمند که کشته دادند, اینهایی که اینجا خوابیده اند از همین توده های جنوب شهر بودند...» («در مکتب جمعه», مجموعه خطبه های نماز جمعه تهران, جلد اول, هفته ۱تا۲۵, ص۵۱).
در سوگ «پدر طالقانی»
کیهان ـ ۱۹شهریور ۵۷: «آیت الله طالقانی, بامداد امروز, براثر سکته قلبی به سنّ ۶۸سالگی درگذشت. آخرین ملاقات آیت الله طالقانی دیشب به مدت دو ساعت و نیم با سفیر شوروی صورت گرفت. تمام شهرهای ایران تعطیل شد و میلیونها تن, امروز, در تشییع جنازه مجاهد کبیر آیت الله طالقانی شرکت کردند... شهرهای ایران یکپارچه ماتم شد...  امروز تعطیل و سه روز عزای عمومی اعلام شد... طالقانی را همه قبول داشتند... در انتخابات مجلس خبرگان حضرت آیت الله از سوی نزدیک به صد حزب, سازمان و گروه سیاسی به عنوان کاندیدا پیشنهاد شد و سازمانهای سیاسی نیز که ایشان را راٌساً کاندیدا نکرده بودند, در میتینگها, اعلامیه ها و تراکتهای انتخابانی, پشتیبانی خود را از ایشان ابراز داشته بودند که  این تنها نشان دهنده اعتماد عمومی به مجاهد نَستوه (= خستگی ناپذیر) بود و بس. به خصوص که تمام گروهها, از راست افراطی تا گروههای چپ افراطی, را دربر می گرفت... آخرین سخن معروف آیت الله طالقانی: ”بروید دنبال کارتان, بگذارید مردم مسئولیت پیدا کنند“...»
۱۹شهریور ـ  اطلاعیه مجاهدین خلق ایران درباره درگذشت آیت الله طالقانی با عنوان «مجاهدین خلق پدر روحانی و معلم کبیر خود را از دست دادند»: «مجاهدین خلق ایران, که از جمیع جهات فقدان آن مجاهد اول را جبران ‌ناپذیر و دردناک می ‌دانند, این فقدان عظیم را به همهه مسلمانان و آزادگان و انقلابیون جهان تسلیت گفته و در سوگ آن گرامی‌ پدر یک هفته در سراسر کشور عزادار خواهیم بود» (مجموعه اعلامیهها و ... شماره ۲, ص۸۰).
 مسعود رجوی با چشمانی اشکبار در سوگ  «پدر طالقانی»  گفت: «... او ندادهنده ما بود؛ منادی ایمان، معلم قرآن، پس تعجّبی نیست اگر مردم ما این‌چنین از شمال تا جنوب، در ماتم فرو رفتند، و بر‌ سر و سینه می‌ کوبند. بگذارید بگریند، همه بگریند:  گریه کن دشت کویر ـ گریه کن بحر خزر ـ گریه کن جنگل سرخ ـ گریه کن مرد بلوچ!  بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران      کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران     و چرا که نگرییم؟ دیگر چه کسی اسلام و کلمه قرآن را در گوش ما زمزمه خواهد کرد؟ دیگر چه کسی از بچّگی دستمان را خواهد گرفت، و پابه ‌پا خواهد برد، راه‌رفتن خواهد آموخت و کلمه به کلمه را در دهانمان خواهد گذاشت؟ کلمهه اسلام، کلمه  قرآن، و کلمات مردمی. بعضی مرگها سبکند، مثل پر کاه؛ مرگ آنهایی که در غیر راه خدا و خلقند از این نوع مرگهاست. امّا بعضی مرگها خیلی سنگینند؛ به سنگینی کوه، به سنگینی دماوند، به سنگینی تمام سلسله‌ جبال البرز، و این یکی از آنها بود. پیشوای خلق، پیشوای آزادی،‌ ای یار بی ‌پناهان! پشتیبان ضعیفان! مرد پیامبر تبار و پیامبرگونه! همان پیامبری و پیامبرانی که در دل شبهای تیره و تار حاملان شعله نورند... پس اجازه بدهید بههمه مردمی که گریستند تسلیت بگویم؛ همه آنهایی که در این سوگ گریستند. بله همه مردم یتیم شدند، همه اقشار مردم، با هر گرایش و هر مرام و هر مسلک. دیدیم که خواهران و برادران عزیز ارمنی ما، کلیمی ما، چه زار می‌گریستند، بر آنها تسلیت باد. معلوم می‌شود که آقا، آقا و پدر همه بود. خودش هم فی‌نفسه از کلمات و رمزهای وحدت بود. تبلور وحدت و تجسّم روح انقلاب ایران بود...»
«پدر طالقانی» در واپسین لحظات
ـ «حاج ولی الله چه پور, پدر عروس آیت الله طالقانی», آخرین لحظات زندگی «مجاهد نَستوه» را برای خبرنگار روزنامه کیهان چنین بازگوکرد: «ما آن روز کرج بودیم. ساعت ۵ بعد از ظهر که از کرج حرکت کردیم. آقا به من گفت: مرا به مجلس خبرگان برسان... حدود ساعت شش و نیم بود که ایشان را دم در مجلس خبرگان پیاده کردم. گفت مثل این که امشب وعده ملاقات به سفیر شوروی داده ام. برو منزل وسایل را آماده کن و ساعت ۸ بیا و مرا ببر. حدود ساعت هشت و ربع ایشان را بهمنزل بردم... تقریباً ساعت نه و ربع بود که سفیر شوروی با مترجمش آمد. آقا به آقایان علی غفوری و مجتهد شبستری هم, چون عازم شوروی بودند, گفت که بیایند. آنها ساعت نه و نیم آمدند. صحبتها تا ساعت ۱۲, به صورت سؤال و جواب, ادامه داشت. مذاکرات ... پیرامون اسلام و کمونیسم دور می زد. بعد از رفتن سفیر شوروی, آقا شام خورد و گفت: می خواهم بخوابم... یک ربعی نگذشته بود که آقا ابتدا خانمِ بنده را صدازد که من حالم به هم خورده و غذایم را استفراغ کردم... روی پله ها نشسته بود. بعد همسرم مرا صدازد و من بالا رفتم. آقا رفت روی تختش نشست و گفت مثل این که سرما خوردم, قفسه سینه ام, خیلی شدید, درد میکند و از من خواست که روغن یا پمادی بیاورم و سینه اش را ماساژ بدهم. من تمام سینه و شکمش را ماساژ دادم. مخصوصاً می گفت زیر قفسه سینه اش را محکمتر ماساژ بدهم ... بعد از ماساژ, شالی را که آقا به دور سرش می بست, به تقاضای خود وی, محکم, دور قفسه سینه اش بستم و سپس, پارچه گرمی خواست که من دو نوبت حوله را داغ کردم و روی قفسه سینه اش گذاشتم. سپس, قرص سرماخوردگی خواست, که به ایشان دادم و با دو نعلبکی آب گرم خورد و روی پهلوی راست دراز کشید و به من گفت چراغ را خاموش کن و برو بخواب... امّا, من چون وضع را غیرعادی دیدم و خصوصاً به خاطر عرق سردی که بر بدن ایشان نشسته بود, همان طور ایستادم. دیدم تنفّس ایشان غیرعادی است. آقا را صدا کردم و گفتم اگر طاقباز بخوابید راحت تر است. جوابی نداد. خودم ایشان را به صورت طاقباز خواباندم و نفس ایشان آرام تر و بهتر شد. دیگر هرچه حرف می زدم, جواب نمی داد, و در لبش آثار  کبودی پیدا بود. چون دیدم جواب نمی دهد, به همسرم گفتم تا آقا محمدرضا (داماد ما و پسر آقا) دکتر را بیاورد, من می روم از بیمارستان شفا یحیائیان دکتر و دستگاه اکسیژن بیاورم. بعد از برگشتن, دکتر هم آمده بود و گفت کار از کار گذشته و تمام است! به مهندس بازرگان تلفن کردم. حدود ساعت ۳بود ... که خانه شلوغ شد. آقای بازرگان با آقای مهندس صَبّاغیان آمده بودند, و خانواده آقا هم آمده بودند. و آقا را حدود ساعت ۵, که اِزدحام جمعیت هم زیاد شده بود, پیشنهاد کردند که بهدانشگاه ببریم...» (کیهان, ۳۱شهریور ۱۳۵۸).
  قتل آیت الله طالقانی
ـ خلیل الله رضائی, پدر رضاییهای شهید, در خاطراتش که در یکی دو سال آخر عمرش, آن را بیان کرد, از قتل آیتالله طالقانی سخن میگوید و تردیدی ندارد که بهشتی او را کشته است. زنده یاد «حاج خلیل» در این باره میگوید: «وقتی از سفر به کانادا و آمریکا, که دو ماه طول کشید, به ایران بازگشتم و از فرودگاه به خانه وارد شدم, تلفن زنگ زد. اصغر محکمی بود...  تا صدای مرا شنید گفت شما کی آمدید؟ گفتم همین الآن رسیدم. اصغر با صدایی بغض کرده گفت آقا امشب فوت کرد. گفتم کدام آقا؟ اصغر گفت آقای طالقانی. مثل این که دنیا را به سرم زدند. چه طور می شود که آقا فوت کند. آقا بیماری خاصی نداشت. گفتم کجا فوت کرد؟ برای چی فوت کرد؟ گفت آقای طالقانی امشب آمده بود خانه آقای چه پور، با سفیر شوروی ملاقات داشت به طور مرموزی درگذشت. گفتم تو از کجا فهمیدی؟ گفت من امشب آمدم خانه پدرم. پدرم  همسایه آقای چه پور است توی عین الدوله و نایب السّلطنه. یک مرتبه دیدم که سراسیمه آمدند خانه پدرم که به آژانس تلفن بزنند. تلفن آقای چه پور را قطع کرده بودند. گوشی را که برداشتند دیدند تلفن خانه ما هم قطع است. خلاصه، تا جنبیدند کار آقا تمام شده بود و همین طور های های زد زیر گریه...  برای من قضیّه مسلّم شده که او را به شهادت رساندند، چون تنها کسی که لنگری بود و خار چشم خمینی و سایر آخوندها, آقای طالقانی بود...
من پرونده را قدم به قدم دنبال کردم. اول باورش برای من خیلی سخت بود، ولی بعد مثل خیلی چیزها که اولِ کار باورکردنی نبود, دانستم آقای طالقانی را کشتهاند و در این مورد هیچ شک و شُبهه یی ندارم. اول آن قطع تلفن های منزل آقای چه پور و تلفنهای منزلهای اطراف، بعد آقا را برده بودند بیمارستان طُرفه, که آن جا هم طبق برنامه آن قدر تعلّل کرده بودند تا مُسَجّل شده بود کار آقای طالقانی تمام است. من و آقای صدر و چند نفر دیگر پرونده را دنبال کردیم تا به یقین رسیدیم. آقا در خانه چه پور بوده که یکمرتبه می گوید آخ, و حالش بد می شود... چه پور, پدر عروس آقای طالقانی, ولی از رفقا و اَیادی بهشتی بود. بهشتی و دار و دسته او حساب کرده بودند تا طالقانی هست کاری از پیش نمی رود. طالقانی ستونی بود که خیلی در میان مردم ما پایه داشت. اگر روزگاری می رسید که جلوِ اینها می ایستاد قضایا خیلی فرق می کرد. در مجلس خبرگان جلو اینها ایستاده بود. به عنوان اعتراض رفت و روی زمین نشست. خیلی از مردم حمایت می کرد. مجاهدین را خیلی دوست داشت و خیلی از آنها حمایت می کرد. من بارها که پیش او می رفتم آقا گریه می کرد و می گفت با این آخوندهای بی دین چه بکنم، جواب این مردم را چه بدهم؟ آقای طالقانی اکثر اوقات وقتی که می گفت آخوند, کلمه بی دین را هم بهآن اضافه می کرد. من با آقای صدر صحبت کردم. آقای صدر گفت شما بازرس ویژه وزارت کشور هستی برو پیش رئیس شهربانی و ماجرا را دنبال کن. من رفتم و از رئیس شهربانی خواستم که تحقیق کند که چرا تلفنها قطع بوده. بازرسان شهربانی تحقیقات زیادی کردند و معلوم شد یکنفر رفته مرکز تلفن در خیابان خیام و در همان ساعت که قضیه اتفاق افتاده تلفنها را قطع کرده. بعد از آن یک هیاٌت دنبال کار را گرفت ولی در نهایت به ما فهماندند کار را دنبال نکنیم. این را رئیس شهربانی با حالت آشفته یی به من گفت و فهماند یک توطئه کامل راه انداخته اند که این توطئه از قتل آقا در خانه چه پور تا قطع تلفنها و دیررساندن آقا به بیمارستان و جلو تحقیقات و بررسی جسد را گرفتن، ادامه داشته و خود بهشتی هم بالای قضیه بوده.
قضیه این قدر برای مردم روشن بود که همان موقع هم شعاری بر سر زبانها افتاد و جوانها روی در و دیوار می نوشتند که ”بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی“. علت اصلی منفور بودن بهشتی هم در میان مردم, علاوه بر سایر کارهایش, همین ماجرای به قتلرساندن آقای طالقانی بود. در هرحال، قتل آقای طالقانی برای مردم ما خیلی گران تمام شد. چنین رَجُلی, با این سابقه, در مملکت ما خیلی خیلی کمیاب بود. آخوندها هم خوب می دانستند چه کسی را باید از بین ببرند...»