28 Dezember 2010

هنگام اعدام فریادهای «یاحسین» علی صارمی در فضا طنین انداز شد

سه‌شنبه، ۰۷ دی ۱۳۸۹ / ۲۸ دسامبر ۲۰۱۰
AddThis Social 
Bookmark Button
هنگام اذان دو آمبولانس آمد. روی یکی از آنها نوشته بود «بازرسی» و روی دیگری چیزی نوشته نشده بود. نیم ساعت هم طول نکشید. بعد از مدتی سه صدای یا حسین بلند پیچید در فضا. اینقدر این صدا طنین انداز بود که بدن ما را لرزاند. بعد که نیروی انتظامی تک تک رفتند فهمیدیم که همه چیز تمام شده است.
زینب صارمی دختر علی صارمی که صبح روز سه شنبه در زندان اوین به اتهام محاربه اعدام شد در حالی که در جلوی زندان به سر می برد به کمپین بین المللی حقوق بشر گفت که مقامات از خبردادن در خصوص اعدام پدرش خودداری کرده اند و آنها از طریق هم بندی های علی صارمی در زندان رجایی شهر کرج متوجه احتمال اجرای حکم اعدام شده اند و بلافاصله به جلوی زندان اوین مراجعه کرده اند. به گفته دختر علی صارمی حتی وکیل وی نیز از زمان اجرای حکم خبر نداشته است.
او همچنین گفت که نیروهای امنیتی مادر وخواهر و برخی از دوستانشان که آنها را همراهی می کردند در جلوی زندان دستگیر کردند. به او گفته شده که یا سوار ون نیروهای پلیس شود یا جلوی زندان را ترک کند. او به کمپین گفت که در انتظار است که جسد پدرش را تحویل بگیرند.
زینب صارمی به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: «شب گذشته (هنگام غروب) هم بندی های پدرم از زندان گوهردشت کرج با منزل تماس گرفتند و گفتند که علی صارمی به نحو بسیار مشکوکی “ربوده شده است” و هم بندی های وی متوجه عدم حضور وی شده اند. آنها به ما گفتند واقعا بترسید».
وی افزود: «ما به هیچ عنوان از طریق مقامات از این اعدام خبر نداشتیم. آنها به وکیل ایشان هم خبر نداده بودند. ما مثل همیشه دنبال کار ایشان بودیم و به دیوان عالی کشور و هر مرجعی که فکر می کردیم می تواند برای نجات پدرم به ما کمک کند سر زده بودیم و آنجا نامه نوشته بودیم. حتی وقتی دیشب خانواده ما و اقوام و دوستانمان همگی بیرون زندان اوین جمع شدیم واز سرنوشت پدرم جویا شدیم، به ما گفتند اینجا خبری نیست. همه خواب هستند. بروید.»
خانم صارمی افزود: «هنگام اذان دو آمبولانس آمد. روی یکی از آنها نوشته بود “بازرسی” و روی دیگری چیزی نوشته نشده بود. نیم ساعت هم طول نکشید. بعد از مدتی سه صدای یا حسین بلند پیچید در فضا. اینقدر این صدا طنین انداز بود که بدن ما را لرزاند. بعد که نیروی انتظامی تک تک رفتند فهمیدیم که همه چیز تمام شده است. مادرم از سر شب تا صبح آنجا جلوی زندان راه رفت…»
او درخصوص اتهاماتی که به پدرش وارد شده بود گفت: «این چیزی که به عنوان محاربه برای او مطرح کردند اصلا صحت ندارد. او به مجاهدین خلق و اردوگاه اشرف فقط یک وابستگی داشت و آن هم برادر من بود که در اشرف است. او به بازجویانش هم گفته بود که عضو سازمان مجاهدین خلق نبوده و فقط رفته بود به اردوگاه اشرف تا به پسرش سر بزند».
وی در انتها افزود: «‌از همه سازمان های حقوق بشر خواهش می کنم که نگذارند خانواده ها اینقدر داغدار بشوند. امیدوارم سازمان های حقوق بشری نگذارند که این کار را با دیگران انجام بدهند».

26 November 2010

عبدالعلی معصومی - دکتر ساعدی و رژیم هنرکش

AddThis Social 
Bookmark Button
پس از درگذشت  دکتر غلامحسین ساعدی, برجسته ترین نمایشنامه نویس ایران, در دوم آذرماه ۱۳۶۴ در پاریس, فرصتی برای دشمنی با او فراهم آمد. روزنامه «جمهوری اسلامی» در شماره ۱۲ آذر ۶۴ در طنزگونه سخیفی زیر عنوان «سوگواران ادبیات تزریقی» دکتر ساعدی و هنرمندان و نویسندگانی را که در سوگ او به ماتم نشستند, معتاد و وطن فروش و طرفدار شاه و انقلاب سفید نامید.
روزنامه اطلاعات نیز در شماره ۱۸آذرماه ۶۴ در مقاله یی با عنوان «فاتحه» این نویسنده آزاده را مردی نامید که «سالها در بستر احتضاری افتضاح آمیز نفس نفس می زد» و سوگواران او را «مردگانی که ... هیچ کدام برای خونین ترین معرکه تاریخ, در این کشور سخنی نگفتند. هرگز در گرمگاه سرنوشت سازترین نبردها ... حضور نیافتند... خون نجیب ترین و قهرمان ترین فرزندان این ملت بر خاک ریخت ... شعرا و نویسندگان همچنان غرق در عرق مستی... و بی خبری و بریدگی و نشئه رؤیای شیرین کودکانه خویش بودند... در ماجرای فتح عظیم لانه جاسوسی بزرگترین قدرت غرب نیز باز ماجرا همین بود و بود و بود. حتی یک شعر نگفتند که بیرزد, حتی یک قصه نگفتند که بدرخشد. مردگانی بودند و هستند که هیچ کاری از دستشان برنمی آمده است جز بافتن اراجیفی و اباطیلی...»

منادیگر آزادی
ستیز بی امان عمله استبداد با دکتر ساعدی بی سبب نبود. دکتر ساعدی، عمیقاً، دلبسته آزادی بود و تا بُنِ دندان با استبداد و خودکامگی سر ستیز داشت.  با خودکامگیهایِ شاه و شیخ درافتاد و تا پایان عمر, تن به ذلّتِ تسلیم و وادادگی نداد. با نوشتن و اجرای نمایشنامههایی مانند «دیکته و زاویه» و «پرواربندان», آشکارا, با رژیم شاه چنگ در چنگ شد و در این راه زندان و دربهدری را به جان خرید. در رژیم خمینی نیز از نخستین روزهایِ بهارِ آزادی, پیش از آن که «رژیمِ هنرکش» آخوندی, بساطش, را, کاملاً, بگستراند, نفیرِ استبدادِ مذهبی را از زیرِ رِدای خمینی شنید و در نیمه فروردین ۱۳۵۸, در مقاله یی با عنوان «هنرزُدایی, مُهلِک ترین ضربت, بر پیکرِ فرهنگِ فردا» نوشت: «نشانه های پیدا و ناپیدایِ هنرزدایی در درونِ دولتِ موقّتِ انقلاب, اگر نه تمام مردم را, که عدّه بسیار زیادی را به شدّت, نگران کرده است» و هشدارداد که «تمام تلاشِ استبدادی, چه در جلوگیری از هنر اصیل و چه در پرورشِ هنرِ وابسته به نظامِ مسلّط, چگونه با شکست روبهرو شد و چگونه با آن همه سانسورِ وحشتناک, نتوانستند ادبیات و هنرِ پویا را به نابودیِ محض بکشانند و چگونه با آن همه یقه درانیها و ولخرجیهای غیرضروری و سرِ کیسه شُلکردنها, نتوانستند هنرِ پوشالی و فرمایشیِ موردنظرِ خود را به کرسیِ اعتبار بنشانند» و تاٌکید کرد که اگر در بر همین پاشنه بچرخد «از هم اکنون برای مبارزه با غول سانسورِ دیگری, با شکل و هیبتِ دیگری, باید, آستینها را بالازد و آماده شد».
 در پایان فروردین ۱۳۵۸, در مقاله دیگری با عنوان «بعد از انقلاب, اِرعاب؟» بااشاره به تهدید و اِرعابی که رژیم نوپا پیش گرفته بود, نوشت: «آن چه را که خلقهای ستم کشیده ایران تصوّر نمی کردند به این زودی دچارش خواهند شد, فضای ترس و ارعاب و تهدیدی است که سالهایِ سال, به هزاران شکل و رنگ, زیر تسلّطِ اَیادی و جلادان شاه, آزموده بودند... دستگاهِ قدرتِ امروزی نیز از همان وسایل و لوازمی که دستگاه استبدادی بدان متوسّل میشد, یاری می گیرد... آنهایی که جان برکف, با شجاعتِ کامل, درمقابلِ هیچ نوع تهدیدی مرعوب نمی شدند و تیره ترین سیاهچالها را به سرخم کردن و پوزه بر خاک مالیدن درمقابلِ قدرت ترجیح می دادند و هر خطری را به جان می خریدند... دیگر در مقابلِ هیچ اِرعابی جاخالی نخواهندکرد, و این داستانی است نه تازه... دستگاهی که به ارعاب متوسّل شود, خود مرعوب تر از همه است؛ یادتان نرود».
 در روز ۳۰تیر ۱۳۵۸, در مراسمی که به مناسبت قیام شکوهمندِ ۳۰تیر۱۳۳۱, در ساری برگزار شد, طی سخنانی, باز هم, از انحصارگریهای مسندنشینانِ جدید, انتقاد کرد و گفت: «این وظیفه همه ماست که... از هیچ نوع افشاگری خودداری نکنیم, چرا که دم فروبستن به وقت گفتن, جنایتِ عظیمی است, باشد که این حداقلّ جراٌت و جسارت را داشته باشیم که انحصارطلبانِ امروز, با هر نوع برچسبِ آماده, آگاهان و روشن اندیشانِ جامعه را از میدان به درنبرند... بر همگان روشن است که [محمدرضا] سعادتی جاسوس نیست و ماجراهایِ پشتِ پرده, آن چنان واضح است که اصلاً پرده یی در کار نیست... پرونده سازیِ قلّابی و اتّهامِ جاسوسی به مردی که عمری را در مبارزه با رژیم منفور پهلوی سرکرده  است... آیا باید ساکت نشست, درحالی که صدها عمله و اَکَره ساواک, صاف صاف و آزادانه، درمیان مردم می چرخند و راه می روند, سعادتی ها و خاکسارها باید راهیِ زندان شوند؟ انحصارطلب, دهانِ دیگران را می بندد تا تنها خود حرف بزند... در یک فضای غیردموکراتیک, می توان قانون و لایحه و یا هرچیزِ دیگر  را به مردم حُقنه کرد. لایحه مجازاتِ ضدّانقلاب, بهانه یی است برای سرکوبیِ هر عملِ انقلابی و وحشتناک تر از قوانینِ رضاخانی... طرحِ لایحه مطبوعات, عجیب تر از آن است؛ یعنی, خفه تان می کنیم...». او سخنانش را با  این هشدار به پایان می برد: «راه چاره, ادامه مبارزه و تداومِ انقلاب است و گرنه گرفتارِ همان عقوبتی خواهیم شد که بعد از ۳۰تیر شدیم, یعنی کودتای ۲۸مرداد...  فراموش نکنیم که در این دوره, شجاعت, لازمه ادامه راه است».
   پس از تصویب لایحه ارتجاعیِ مطبوعات در روز ۱۵مرداد۱۳۵۸, و تنگ ترشدنِ حلقه اختناق بر گردن مطبوعاتِ آزاد, دکتر ساعدی در مقاله یی با عنوانِ «شاه هم نتوانست», نوشت: «قدرتِ حاکمِ فعلی, با به بندکشیدنِ مطبوعاتِ بی طرف و مترقّی, ماهیّتِ اصلیِ خود را, با وقاحتِ کامل, نشان داد؛ نشان داد دولتی که خود را دولتِ انقلاب می نامد, چه فاشیست و ضدّانسانی است و چگونه برای تسلّطِ اختناق, دسیسه ها می چیند...»   او در پایان مقاله, باز هم تاٌکید کرد: «اکنون وظیفه تمامِ آزادمردان و آزادزنان است که درمقابلِ این یورش... آنها نیز یورش بیاورند؛ یورش دربرابرِ یورش... چماق دربرابرِ چماق, چشم دربرابرِ چشم, و با آزادکردنِ تمامِ مطبوعات, نشان دهند که مشتی تازه به قدرت رسیده, نمی توانند همان راهِ شاه سابق را پیش بگیرند... و دوباره استبداد سیاه را بر سرتاسرِ وطنِ به خون غلتیده, مستولی کنند».
 هدف از انتشار «الفبا» وقتی پس از ۳۰ خرداد ۶۰, حاکمیتِ سیاه آخوندی, آخرین بقایای آزادی را جارو کرد و قلمها شکسته شد و استبداد به هزارزیان لب به سخن گشود, ساعدی, به اجبار, ترک یار و دیار کرد, امّا, دست از مبارزه نشُست و به عنوان اولین گام, نشریه «الفبا» را در زمستان سال ۶۱, در پاریس منتشرکرد و در ابتدای آن, در باره هدف از انتشار آن نوشت: «رژیم جمهوری اسلامی... هرکسی را که طرفدار زندگی بود و زندگی را می ستود, دهانش را با گلوله می بست و این راه و روش, هم چنان, ادامه دارد. در ایرانِ امروز, تنها کسی حق زندگی دارد که طرفدار و مدّاحِ مرگ باشد. رژیم جمهوری اسلامی, عملاً, زندگی را تعطیل کرده است. حال, برایِ رودررویی با این ابوالهولی که تیماجِ آغشته به خونش را بر سراسر وطن ما گسترده و به جایِ پرسش, فقط حکم صادر می کند, چه باید کرد؟... الفبا, به همین نیّت, منتشر می شود».
    در دومین شماره «الفبا» در بهار ۶۲, در مقاله «دگردیسی و رهاییِ آواره ها» این هدف را روشن تر بیان کرد: «آواره ها تلّی از اجساد عزیزان را پشت سر خویش گذاشته اند, زندگی بر آنان حرام باد... مباد و مبادا, که آواره ها آرام بنشینند؛ مبادا که برای رسیدن به سرزمینِ خویش پلک رویِ پلک, گذارند و تن به مرگ تدریجی بسپارند؛ آواره ها باید سکّوی پرشی پیدا کنند؛ آواره ها باید دنیا را آگاه کنند که چه بر سرِ سرزمین آنها آمده است؛ آواره ها باید به همه دنیا و به تمام زبانها بگویند که یک مشت, جلّادِ دستاربسته, بر سرِ ملت بزرگ و زنده یی چه چادر سیاهی از مرگ گسترده اند. قفها را از لبها باید برداشت؛ باید فریاد کشید؛ آواره ها باید فریاد بکشند؛ فصلِ فریاد فرارسیده است».
 در سومین شماره «الفبا» در تابستان ۶۲, «آوارگان» را به مقاومتِ هرچه تمامتر, فراخواند و نوشت: «وقتی در هر شهر و دهکوره وطن ما, حوزه فیضیّه می سازند که حاکم شرع تربیت کنند؛ آداب کشتن و کشتار و رسومِ سنگسار یاد دهند؛ دانشگاهها را می بندند, ذهنها را کور می کنند, هنر را به صُلّابه می کشند, علم را می کُشند, آیا آوارگانِ امروزی باید دست روی دست بگذارند و ساکت بنشینند؟  مسئولیّتِ همه ما بیشتر از آن است که فکر می کنیم... ما نباید ساکت و خاموش در گوشه یی بنشینیم و خفه بشویم... ما زنده ایم؛ پویایی در وجود ماست, نمی خواهیم بمیریم... جاپایِ ما در ذهنِ همه دنیا باید باقی بماند. اگر این کار را نکنیم مرده ایم, و اگر این کار را بکنیم تیر خلاص به مغز عَفِنِ پوسیده جمهوری اسلامی رها کرده ایم... آرام ننشینیم... تنها با ژـ۳ و یوزی و تیربار نمی شود این چَنگارِ به جان افتاده را برانداخت و از شرّش خلاص شد. همه اسلحه ها را باید برداشت. تسلیحِ فرهنگی, امرِ مهمی است. با همه سلاحها باید جنگید و این بختکِ خیالی را نه, این بَختکِ واقعی را, که جز کشتن آرمانی ندارد, باید, برانداخت».

«اموات معمّم»در نگاه دکترساعدی سرکردگان و پاسداران ظلمت و تباهی ایران زمین با این صفات یاد می شوند: «گورکن»ها, «جلادان دستاربسته», «اموات معمّم», «حشرات الارض معمّم», «لومپن»ها. هیچ نوشته یی از او را نمی توان سراغ جست که در آن کلاهک پیکان حمله او, به قلب خمینی و خمینی صفان نباشد. بیان حال «گورکن»های نشسته بر سریر قدرت غصبی را از زبان ساعدی بشنوید: «زیرو روکردن خاک, پشت و روکردن زمین, برای تلنبارکردن شکم از اجساد کار کفتار است. کفتار جانوری است مرده خوار و گنده خوار... قبرها را می کند و شکم خود را از تفاله های اجساد پرمی کند. رژیم جمهوری اسلامی حاکم بر وطن سوخته و نفله ما دست کفتار را از پشت بسته است؛ جوع غریبی دارد, هزاران بار بیشتر از کفتار؛ مرده خواری شکم اورا سیر نمی کند؛ زنده خواری نیز برایش کافی نیست, زنده ها را می کشد و مرده ها را از گور بیرون می کشد... هزارپای غریبی است که به جای هر ناخن هزاران چنگال دارد برای دریدن و بلعیدن خون مردم گرفتار چنگار (=خرچنگ)... سوار ماشینهای ضدگلوله به کشتار و تاراجِ زندگی می پردازد... در حکومت آخوندها, کفتار اعتبار پیدا می کند و دستاربه سران به گورکنی می پردازند و از اعماق و اعصار به خیزابه های خرافات وهم انگیز دست می یابند... شرف کفتار بر رژیم خمینی در این است که او به مرده خواری قناعت می  کند, ولی این یک نه تنها به تناول زنده ها و مرده ها مشغول است که نفس زندگی را می خواهد نابودکند, شرف و حیثیت و فرهنگ انسانی را می  خواهد به خاک بسپارد» («شورا», ش ۶و۷, ص۳۳, مقاله «نوروز امسال اسفناک تر است»).
«هزاران هزار جوان را به جبهه جنگ می برند و هزاران هزار نعش متلاشی را به قلب وطن باز می گردانند؛ جبهه جنگ پوچ  و عبثی معنی آن را نمی داند و یا نمی فهمد». «وقتی در هر شهر و دهکوره وطن ما, حوزه فیضیه می سازند که حاکم شرع تربیت کنند و آداب کشتن و کشتار و رسوم سنگسار یاددهند؛ دانشگاه را می بندند , ذهن را کور می کنند, هنر را به صُلاّبه می کشند, علم را می  کشند, آیا آوارگان امروزی باید دست روی دست بگذارند و ساکت بنشینند؟» («الفبا», دوره جدید, ش۳, «رودررویی با خودکشی فرهنگی»).
 ـ «اموات معمّم» هنری جز «پیاده کردن دستورات فراموش شده عهد بوقی, انباشتن زندگی امروزه از اسطوره های ناشناخته ملایان, پیوندزدن تکنولوژی جدید با سگ چهار چشم جهنم...» ( ) ندارند و جز به مرگ و گورستان و زدن و بستن و به صلّاله کشیدن نمی اندیشند. «ذائقه آخوند حلاوت تازه و شیرینی تازگی را نمی فهمد. پس با سخن نو و ادب نو و هنر نو دشمن است» («شورا», ش۶و۷, ص۳۶). «وقتی نمایش وسیله تبلیغ می شود, دیگر نمایش نیست, فقط تبلیغ است. ابزارساختن از هنر, دقیقاً شبیه خریدن لوازمی است برای رفع و رجوع زندگی... جمهوری اسلامی حتی برای امور نمایشی ستاد درست می کند... و آن وقت آخوند شپشوی غافل از هنری به نام  ... سیدمحمد خاتمی وزیر ارشاد اسلامی حضور پیدا می کند و دستورات نمایشی را صادر می کند: ”بعد از انقلاب در مسائل هنری, به خصوص سینما و تئاتر یک تحوّل عمیق رخ داده ولی به مصداق فرمایشی که امام فرمودند, باید  از زیر صفر شروع کرد“.
بینش یک رژیم توتالیتر چنین است: همه چیز باید از زیر صفر شروع شود. رژیمی که همه چیز را به زیر صفر برده است مدعی است که فرهنگ بشری را هم باید از زیر صفر شروع کرد... جمهوری اسلامی چون مرده پرست است, درمورد مسائل فرهنگی هم حکم صادر می کند که مرده ها را جمع کنند. اشتباه تمام حکومتهای تمام خواه همین نکته است. زیرا جسد مرده ها می شود زیر خاک کرد ولی فرهنگ و هنر که مردنی نیستند... عناصر فرهنگی هیچ وقت نمی میرند, همیشه زنده اند و شما را بالاخره دفن خواهندکرد» («شورا»,ش۹, ص۴, مقاله «رودررویی جمهوری اسلامی با هنر تئاتر»).
مقاومت, باز هم مقاومتدربرابر رژیمی برآمده از گور قرون و اعصار کهن, چه می توان کرد جز مقاومت و باز  هم مقاومت. اگر برنخیزی و با تهاجم آن را به عقب نرانی, در یک چشم به هم زدن چنان لگدکوب می شوی که اثری از آثارت باقی نماند. ساعدی در تمامی نوشته های چندسال پیش از درگذشتش همه مشتاقان آزادی ایران زمین را به مبارزه و مقاومت دربرابر جزم اندیشان سفّاک فرامی خواند: «همه سلاحها را باید برداشت... با همه سلاحها باید جنگید و این بختک ... واقعی را, که جز کشتن آرمانی ندارد, باید برانداخت» («الفبا», دوره جدید, ش۳, ص۷).
«باید سکوی پرشی پیداکرد و تمام دنیا را متوجه فجایع رژیم فعلی ساخت. یونانیان تبعیدی زمان سرهنگان که یادمان نرفته, با کمترین توش و توان, بلندترین فریادها را برآوردند»(«ایرانشهر», دوره پنجم, شماره ۸).
«دل به یاٌس و تاریکی نباید سپرد و شاهد صدق این روزگار تیره باید بود».
گورکن ها, کفتارهای مرده خوار! «ما زنده ایم, پویایی در وجود ماست... نه تنها خودکشی فرهنگی نمی کنیم که رودررو با فرهنگ شما مقابله می کنیم».
«جای پای ما در ذهن همه دنیا باید باقی بماند. اگر این کار را نکنیم مرده ایم و اگر این کار را بکنیم تیر خلاص به مغز عَفِن پوسیده جمهوری اسلامی رها کرده ایم... آرام ننشینیم؛ لحظه یی آرام ننشینیم» («الفبا», دوره جدید, ش۳, «رودررویی با خودکشی فرهنگی»).
«آواره ها باید به همه دنیا و به تمام زبانها بگویند که یک مشت جلاد دستاربسته بر سر ملت بزرگ و زنده یی چادر سیاهی از مرگ گسترده اند. قفلها را باید از لبها برداشت. باید فریاد کشید. فصل فریاد آواره ها فرارسیده است» («الفبا», دوره جدید, ش۲, ص۵).
«رژیم خمینی کور خوانده است و نمی داند خود کفتاری است که برای بیرون کشیدن و بلعیدن جسد خویش تلاش می کند... به هر وسیله یی باید او را برانداخت. همه را باید جارو کرد و دور ریخت»(«شورا», ش۶و۷, ص۳۷).
«به زنده ها باید پرداخت که در قفسهای سیمانی مقاومت می کنند و فریاد می کشند و حافظ زندگی هستند»(«الفبا», دوره جدید, ش۵,ص۳).
«روشنفکر آرام نمی گیرد, متحجّر نمی شود... مدام درحال گشودن گره های تازه یی است... روشنفکر ایرانی هرچه داشته در طبق اخلاص گذاشته, تن به چیزی نسپرده... اگر گوشه یی عزلت نگزیده و پا به میدان مبارزه گذاشته هیچ وقت پس نکشیده است. شکرالله پاک نژاد نمونه برجسته یی است و دیدید که چگونه پای دیوار اعدام سوراخ سوراخش کردند؟»(«ایرانشهر», دوره پنجم, ش ۸, مصاحبه با دکتر ساعدی).

«پناهنده سیاسی کیست؟» ساعدی از نخستین شماره نشریه «شورا» در آبان ۶۳, همکاریش را با این نشریه آغاز کرد و این همکاری تا به هنگام خاموشیِ سنگین و اَسَفبارش در دوم آذر ۶۴, ادامه داشت. آخرین مقاله او در نشریه «شورا», شماره ۱۲, مهر ۶۴, با عنوان «پناهنده سیاسی کیست؟», به روشنی, استواری, صلابت, یکدندگی و جسارت او را در مبارزه با رژیم «هنرکش» و آدمخوار آخوندی نشان می دهد: «پناهنده سیاسی کسی است که چهره به چهره, رودررو, دربرابرِ حکومتِ مسلّط ایستاده بود و اگر بیرون آمده از ترس جان نبوده است؛ او با همان فکرِ مبارزه و با سِلاحِ اندیشه خویش ترکِ خاک و دیار کرده است. در این میان, هستند بسیاری از نویسندگان, شاعران, نقّاشان, مجسمهسازان که سلاح آنها همان کارشان است و در جَرگه رزمندگانِ دیگر قرار میگیرند.پناهنده سیاسی نیّتش این است که با جلّادانِ حاکم بر وطنش تا نفسِ آخر, بجنگد و حاضر نیست از پا بیفتد؛ به لقمه نانی بسنده می کند, ناله سر نمی دهد و شکوه نمی کند؛ مدام در تلاش است که دیوار جهنم آخوندها را بشکند و به خانه برگردد. خانه او, وطن اوست. برای تمیزکردنِ خانه, قدرتِ روحیِ کافی دارد و وقتی آشغالها جمع شدند, حاضر است سرتاسرِ وطن را با مژه های خود پاک کند؛ ازجان گذشته است و مطلقاً نمی ترسد. پناهنده سیاسی نارنجکی است که به موقع باید ضامن را بکشد و کوهی را از جا بکند... روحیه پناهنده سیاسی عضلانی است, انگار که از سرب ریخته شده؛ واهمه یی از مرگ ندارد...»
«مشت گره کرده» ساعدیدکتر ساعدی در راهپیمایی روز ۱۹ بهمن ۶۳, در سالگرد «عاشورای مجاهدین» در پاریس شرکت کرد و همراهی و همگامیش را با جنبش مقاومت در آخرین ماههای زندگیش, یکبار دیگر نشان داد. شرکت او در این راهپیمایی موجی از انتقادها و هرزهدراییها را, برانگیخت. اما, او چون همیشه, در برابر این موج تازه نیز ایستادگی کرد. و این ایستادگی تا پایان زندگی پرافتخارش ادامه یافت. هرگز دربرابر خودکامگی شاه و شیخ کوتاه نیامد و پرچم مقاومت را برافراشته نگه داشت و هرگز بی تابیش برای آزادکردن وطن و دیدن دوباره آن کمرنگ نشد.
همراهی و همگامی دکتر ساعدی با مقاومت ایران و مجاهدین خلق, نقطه عزیمت دشمنی شماری از قلمزنان مدعی دموکراسی بود با او. مثلاً نشریه «زمان نو» شماره ۹مرداد۶۴ (که دست اندرکارانش هما ناطق و چند تن از همفکران او بودند), اندکی پیش از درگذشت دکترساعدی, در مقاله یی با عنوان «دیگری نامه» ـ که شایع بود نویسنده اش هما ناطق است ـ ضمن تلاش برای بی اعتبار جلوه دادن انقلاب ایدئولوژیک در درون سازمان مجاهدین, از دکتر ساعدی نیز به عنوان شریک جرم نام می برد و او را به باد انتقاد می گیرد. نویسنده پس از انبوهی ناسزا و عقده گشایی جنسی و وادادگی, می نویسد: «واقعیتی است که امروز انقلاب شکست خورده, مبارزه مسلحانه ته کشیده, اسلام راستین همچون اسلام دروغین عرصه را باخته... دشنام نامه علیه  این و آن را هم دیگر کسی نمی خواند, در یک کلام قهرمانان خسته اند و  هواداران بیکار, پس به راستی چه بایدکرد؟ سازمان مجاهدین راه نوین را یافته و طرحی نو درانداخته, برای حفظ هواداران در صحنه بهره برداری از غرائز حیوانی و شهوانی, یعنی حرمان زدگی مریدان را سیاست آتی خود قرار داده, بدان سان که رهبری دیگر سخن از موعد سرآمدن خمینی نمی راند, از وصل یار و پایان هجر می گوید». سپس نویسنده هدفش را از این گونه «دُر»افشانی آشکار می کند و می نویسد: «ای خواننده, همه منظور من از این بحر طویل هذیان گونه جز این نیست که چه بسا راه نجاب من و تو, درافتادن بی امان با آن فرهنگی است که مجاهد می آفریند, ساعدی را تباه می کند, چپ را [به] بزن بهادر و نفس کش و مزدور روانی بدل می سازد و من و تو را سرخورده و دل نگران برجای می گذارد. سوگند به تو ای خواننده که این فرهنگ یکی است  و جز یک فرهنگ نیست. چه فرهنگ حاکم و چه فرهنگ خلق... فرهنگ حاکم یا فرهنگ انقلابی یا فرهنگ خلق, جملگی سر و ته یک کرباسند و بازتابی از حرمان». بالاخره نویسنده پس از روده درازی بسیار, سرآخر دکتر ساعدی را به زیر تیغ می گیرد و با گزنده ترین بیان درباره او می نویسد: «خواهی گفت ... اینان دیگر تمام شده اند, پایگاه ندارند... می گویم: نه, والله نه, بالله نه. این طورها هم نیست. پیرامونت را نگاه کن. مگر مجاهد تنهاست؟ روشنفکران را چه می گویی؟ منظورم جوجه شاعران مدیحه سرا نیست... ای خواننده غرضم نویسنده سرشناش و معتبری همچون غلامحسین ساعدی است. همو که در هر فرصت, جوانان را از پیوستن به احزاب بازمی داشت؛ همو که به خطا, بالاترین حسن ”هدایت“ را در آزادگی و افتادگی او می دانست, امروز, مشت گره کرده, در صف اول تظاهرات مجاهدین در سالگرد موسی و اشرف حرکت می کند و به ریش من و تو می خندد. امروز همو در نشریه ”شورا“ قلم می زند و معلوم نیست که فردا چه خواهد گفت و چه خواهد نوشت... اما ساعدی نمونه یی از تزلزل و عدم پایداری همه ما ایرانیان است. نیک که بنگری مرگ آزادگی من و توست... تلاشیِ امیدها و ایستادگی های ماست... ساعدی همان هشدار ”هوگو“ست که : ”ای بی خرد که گمان می کنی, من تو نیستم» (زمان نو, شماره ۹, ص۱۹).
شوق دیدار ساعدی در «شرح احوال» که در «الفبا» ی دوره دوم, شماره ۷ به چاپ رسید, می نویسد: «من به هیچ صورت نمی خواستم کشور خودم را ترک کنم, ولی رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی که همه احزاب و گروههای سیاسی و فرهنگی را به شدت سرکوب می کرد, به دنبال من هم بود... من مجبورشدم از خانه فرارکنم و مدت یک سال در یک اتاق زیرشیروانی زندگی نیمه مخفی داشته باشم... ماٌموران رژیم دربه در به دنبال من بودند... یکی از دوستان نزدیک من را که بیشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژیم شاه در زندان گذرانده بود, دستگیر و بعد اعدام کردند و یک شب به اتاق زیرشیروانی من ریختند ولی زن همسایه قبلاً مرا خبرکرد و من از راه پشت بام فرارکردم. تمام شب را پشت دکورهای یک استودیو فیلمسازی قایم شدم و صبح روز بعد چند نفری از دوستانم آمدند و موهای سرم را زدند و سبیلهایم را تراشیدند و با تغییر قیافه و لباس به مخفیگاه رفتم... ولی مدام جا عوض می کردم... حدود ۶ـ۷ ماه در مخفیگاه بودم و یکی از آنها خیاطخانه زنانه متروکی بود که چندین ماه در آنجا بودم و همیشه در تاریکی مطلق زندگی می کردم. چراغ روشن نمی کردم. پرده ها همیشه کشیده بود... اغلب در تاریکی می نوشتم. بیش از هزار صفحه داستانهای کوتاه نوشتم. در این میان برادرم را دستگیر کردند و مدام پدرم را تهدید می کردند که جای مرا پیداکنند و آخر سر دوستان ترتیب فرار مرا دادند و من با چشم گریان و خشم فراوان و هزاران کلک از راه کوهها و دره ها از مرز گذشتم و به پاکستان رسیدم و با اقدامات سازمان ملل و کمک چند حقوقدان فرانسوی ویزای فرانسه گرفتم و به پاریس آمدم. و الآن, نزدیک به دو سال است که در اینجا آواره ام و هرچند روز را در خانه یکی از دوستانم به سرمی برم. احساس می کنم که از ریشه کنده شده ام... مدام به فکر وطنم هستم... تمام وقت خواب وطنم را می بینم... حالت آدمی که بی قرار است و هر لحظه ممکن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترین شکنجه هاست... باوجود این که احساس می کنم شرایط غربت طولانی خواهد بود, ولی آرزوی برگشت به وطن را مدام دارم...»

13 November 2010

مهدی سامع - رکورد شکنی در وقاحت

جمعه، ۲۱ آبان ۱۳۸۹ / ۱۲ نوامبر ۲۰۱۰
AddThis Social 
Bookmark Button
 برگرفته از نبرد خلق - وقتی احمدی نژاد در توصیف قیام مردم ایران مرزهای وقاحت را در نوردید و جنبش مردم را «خس و خاشاک» نامید، به نظر می رسید که خامنه ای این رکورد شکنی را به گماشته اش روا داشته و ترجیح می دهد با «فتنه» نامیدن خیزش مردم در سکوی دوم قرار گیرد. اما سخنان «مقام معظم» و «مرجع» خود خوانده در قم نشان داد که آن تصور و ارزیابی اشتباه بوده و ولی فقیه منتظر زمان مناسب برای غلبه بر رکورد شکنی گماشته اش بوده تا ثابت کند که کرسی اول به طور انحصاری در اختیار او باید باشد. خامنه ای در پایگاه آیات عظام و حجج اسلام کارت برنده خود را بر زمین زد و جنبش میلیونی مردم را «میکروب» نامید و به اراذل و اوباش تحت امرش پیام روشنی داد تا هیچ تردیدی باقی نماند که در ولایت ظلم و جور و در رکورد داری وقاحت صاحب بلامنازع مدال طلا شخص ولی فقیه است.
خامنه ای برای این قدرت نمایی، آگاهانه و به دو دلیل شهر قم را انتخاب کرد
اول این که به همه آیات عظام و حوزه های مذهبی بفهماند که این شهر به شرطی می تواند نقش «واتیکان جهان اسلام» را بازی کند که خود را در چارچوب اُم القُرای جهان اسلام و زیر سیطره ولایت خامنه ای و تحت کنترل دربار ولی فقیه تعریف کند. هر کسی که در این کانون «شریعت سازی» نقشی بازی می کند، تنها پس از عبور از پل ولایت می تواند سهمی از وجوهات شرعیه ولی فقیه نصیب اش شود و در غیر این صورت به حساب اش با اُمت همیشه در صحنه و به وسیله خنجر و چماق رسیدگی می شود. آقایان صانعی و دستغیب به شکل خشونت آمیز از سهمیه بندی ولی فقیه برخوردار شده اند. این سهمیه بندی البته فقط به شهر قم محدود نمی شود. سراسر ایران، عراق، لبنان، افغانستان، فلسطین و حتی اروپا و آمریکا در حوزه بذل و بخشش یا شمشیر و خنجر ولی فقیه قرار دارند. سهم مردم و آزادیخواهان ایران گلوله، زندان، شلاق، کهریزک، طناب دار و البته فقر و فلاکت است. برای آقای رفسنجانی تهدید به از دست دادن موقعیت سیاسی اقتصادی در نظر گرفته شده است. چماق دستگیری سهم آقایان موسوی و کروبی است. مُنقدان محافظه کارِ گماشته دربار هم به فراخور اوضاع و احوال بی نصیب نمی مانند. در مقابل به شیفتگان ولی فقیه، مریدان مرجع خود خوانده و همه کسانی که تسلیم شرایط خامنه ای شوند با بذل و بخشش بی حساب و کتاب خوش آمد گفته می شود. در این رابطه هیچ حد و مرزی هم وجود ندارد. آقایان سید حسن نصرالله و نوری المالکی بیشتر دریافت می کنند، چون وظیفه آنها مستلزم پرداخت هزینه بیشتری است و برای آن خانمها و آقایانی که با عنوان محقق و کارشناس در یک سمینار تبلیغاتی برای یک کوتوله سیاسی ابراز احساسات می کنند، پذیرایی کامل چند روزه اختصاص داده می شود. خامنه ای با تهدید و تطمیع به آن دسته از سرکردگان حوزه های مذهبی قم که به بهانه بی طرفی ولایت او را به حساب نمی آورند هشدار می دهد که سرنوشت حوزه و ولایت به هم گره خورده است.
دلیل دوم برای رکورد شکنی و قدرتنمایی در قم، انتقام گرفتن از انبوه مردمی است که در مراسم خاکسپاری آیت الله منتظری فریاد مرگ بر دیکتاتور سر دادند. خامنه ای که روز ۲۳ خرداد سال قبل نتوانست اتوریته اش را به رقبا بقبولاند و شمشیر کشی او در روز ۲۹ خرداد سال قبل با قیام ۳۰ خرداد پاسخ داده شد، به دنبال فرصتی بود تا جنبش بیشماران را «میکروب» بنامد تا در این نبرد سرنوشت ساز هر کس وضع خود را روشن کند. هرچند آیت الله منتظری اکنون زنده نیست، اما در مورد دیدگاههای او علیه ولایت و مرجعیت خامنه ای در حوزه های قم به طور علنی بحث صورت می گیرد. این برای یک حاکم ظالم غیر قابل قبول است که عده ای در سایه ولایت اش آرمیده باشند و  مثل موریانه پایه های حاکمیت را سست کنند. طی سال گذشته ولی فقیه نظام با هر کوششی برای خدایی کردن جایگاه خود بیشتر زمینی شد. عکسهایش لگدکوب زنان و مردانی شد که برای آزادی دست به قیام زدند. فتوای خامنه ای در مورد جایگاه ولی فقیه و التزام به آن به سخره گرفته شد و آبی برای ولی فقیه گرم نکرد. تضاد در درون هرم قدرت و ثروت روز به روز تشدید شد. برای خامنه ای راهی جز ادامه سیاست بی دنده و ترمز باقی نمانده است. قبل از رفتن خامنه ای به قم یکی از مزدوران اش استقبال از خامنه ای را همچون استقبال از امام زمان دانست و ابوجهل زمان و یک دایناسور شُهره عام و خاص فرمود که «بزرگی تمامی نعمتهای خداوند در قبال ولایت فقیه در حکم صفر است». برای درک این دُرفشانی مصباح یزدی نیاز به دانش مذهبی زیادی نیست. همه ما در کتابهای درسی خوانده ایم که بر اساس اعتقادات مسلمانان همه هستی و منجله ظهور محمد بن عبدالله به عنوان آخرین فرستاده خدا و نزول قران به عنوان کتاب آسمانی از نعمتهای بزرگ خدا است. اکنون مصباح یزدی زبان گویای ولی فقیه می شود و در یک اظهار نظر بی دنده و ترمز جایگاهی برای خامنه ای تعریف می کند که حتی رسول خدا و کتاب آسمانی که این هر دو بر اساس اعتقاد مسلمانان از مهمترین نعمتهای خدا است، در مقابل آن صفر است. این حرف خامنه ای از زبان مصباح یزدی هست. این پیام ولی فقیه به همه طرفهای مورد خطاب است.
آن گروه از نظریه پردازان اسلامی که در مقابل یک رویا پردازی سلمان رشدی یقه دراندند و کف بر دهان دست به شورش زدند و حکم جبارانه خمینی را تائید کردند، لابُد نمی دانستند که روزی حاکم اُم القُرا خود را چنان نعمتی می داند که همه نعمتهای دیگر خدا در مقابل اش صفر است.
اگر این دو دلیل واقعی باشد که هست، می توان نتیجه گرفت که هدف سفر خامنه ای به قم نه حل و فصل اختلافات داخل آخوندهای شریک در قدرت است و نه تثبیت مرجعیت خود و یا گرفتن مجوز مرجعیت برای ولیعهداش. حرفهای خامنه ای بسیار صریح و روشن است. او می خواهد همه درک کنند که «آش کشگ» دربار است. اگر بخورند ریش و سبیل اشان چرب می شود و اگر نخورند ریشه کن می شوند.
مردم اما حرف خود را دارند و حکومت دینی و ولایت فقیه را بر نمی تابند و اشتباه محاسبه ولی فقیه در این است که فکر می کند می تواند با زور و زر ولایتش را واکسینه کند. طی یک سال گذشته ولی فقیه به جز سرکوب ددمنشانه هیچ کار دیگری نکرده است. همه چالشهای ولایتش به جای خود باقی مانده و مسیر تشدید روزافزون را طی می کند. لاف و گزاف و توپ و تشر  خامنه ای، واکسن مناسبی برای روزهای سیاهی که رژیم در پیش دارد، نیست.

دست مریزاد به دانشجویان علوم پزشکی به‌خاطر چاپ تصویر لجن‌مال شده خمینی

عکس مخدوش شده خمینی
عکس مخدوش شده خمینی
دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی ایران در یک اقدام ابتکاری شجاعانه و بی‌سابقه درس فراموش نشدنی به مرضیه دستجردی و بانیان انحلال دانشگاه علوم پزشکی ایران دادند. کافی است به عکس پشت سر مرضیه دستجردی که روز چهارشنبه ۱۹ آبان در روزنامه آرمان چاپ شده توجه کنید. اگر به روزنامه آرمان به‌خاطر توقیف شدنش دسترسی ندارید، نگران نباشید، امروز هم روزنامه‌های دیگر این تصویر تاریخی را چاپ کرده‌اند.

رسانه‌های حکومتی روز جمعه از توقیف روزنامه آرمان به‌خاطر چاپ تصویر مخدوشی از خمینی خبر دادند.
بنا‌به این گزارش روزنامه آرمان در صفحه ۷ روز چهارشنیه ۱۹ آبان ماه، گزارشی تحت عنوان ”روایت انحلال دانشگاه علوم پزشکی از زبان وزیر“ منتشر کرده که تصویر آن مربوط به مرضیه دستجردی وزیربهداشت ودرمان است. که روی صندلی نشسته و پشت سر او تابلویی حاوی عکس مخدوش از خمینی دیده می‌شود.

بنابر اخبار رسیده، روزنامه آرمان به‌خاطر چاپ این عکس از هیأت نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد تذکر گرفته و گفته می‌شود این روزنامه با تصمیم هیأت نظارت توقیف و پرونده آن برای رسیدگی به قوه قضاییه ارسال می‌شود.

دست مریزاد به بچه‌های دانشگاه علوم پزشکی که درس خوبی به مرضیه دستجردی و دیگر کارگزاران رژیم دادند.

خاکسپاری پیکر زنده یاد فرهاد اسلامی

روز جمعه ۲۱ آبان ۸۸ مراسم تشییع و خاکسپاری فرهاد اسلامی در گورستان شهر تورسی در حومه شرق پاریس برگزار شد.
فرهاد اسلامی که مسئول کانون ابلاغ اندیشه‌های شریعتی و از یاران مقاومت و مبارزی صمیمی و جدی علیه بنیادگرایی و ارتجاع بود، به‌دلیل بیماریهای سخت قلبی، روز یکشنبه ۹ آبان در بیمارستانی در پاریس درگذشت.

در مراسم خاکسپاری پیکر فرهاد اسلامی، علاوه بر همسر وی خانم شارلوت و خانواده‌اش، شماری از هواداران مقاومت، دوستان وی شرکت داشتند. هم‌چنین هیاتی از سوی مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت برای گرامیداشت این مبارز صمیمی شرکت کردند.

پس از اجرای مراسم تشییع و نماز و خاکسپاری، تعدادی از دوستان و آشنایان فرهاد صحبتهای کوتاهی ایراد کردند. آقای احمد البرزی از یاران و همفکران فرهاد بر استواری او در مبارزه با رژیم ددمنش آخوندی سخن گفت.
آقای حسن حبیبی به آخرین مقاله فرهاد در افشای خامنه‌ای در سفر اخیرش به قم اشاره کرد و آن را وصیت نامه سیاسی درخشانی از فرهاد اسلامی اعلام نمود که به خوبی سقوط ولایت فقیه را مجسم کرده است.
آقای حسین اخوان در سخنان خود بر تعهد و وفای فرهاد اسلامی بر آرمانهای آزادی خواهانه مردم تاکید کرد و به ادامه راه تا سرنگونی رژیم آخوندی تعهد سپرد.

در پایان، خانم ماریا، از طرف خانواده فرهاد اسلامی از شرکت انبوه ایرانیان، یاران فرهاد و هواداران مقاومت تشکر نمود.
مراسم با اهدای دسته‌های گل از سوی شرکت‌کنندگان و فاتحه خوانی ادامه یافت. از سوی سازمان مجاهدین خلق ایران، شورای ملی مقاومت ایران، اعضای شورا، خانواده فرهاد اسلامی و دیگر یاران او دسته‌های گل به مزار او تقدیم شد و شرکت‌کنندگان در برابر او با نثارگل ادای احترام کردند
مراسم با سرود ای ایران، با صدای مرضیه به پایان رسید.

25 Oktober 2010

وقتی چوب «ویکی لیکس» بلند می شود گربه های دزد فرار می کنند


انتشار کوهی از اسناد محرمانه از جنایت علیه بشریت در عراق توسط پایگاه اینترنتی «ویکی لیکس» به مثابه یک سونامی سیاسی، طی سه روز گذشته در صدر اخبار خبرگزاریهای جهان قرار گرفته و ارکان بسیاری از قدرتها را به لرزه در آورده است.
در این میان اسناد بسیاری از جنایات دولت مالکی و دخالتهای رژیم آخوندی در عملیات تروریستی در عراق، منتشر شده است. واکنش دار و دسته مالکی در بغداد و رسانه های حکومتی درتهران، یادآور ضرب المثلی است که می گوید «چوب را که بلند کنی، گربه دزده فرار می کنه».
خبرگزاری حکومتی فارس، روز یکشنبه نوشت: انتشار اسناد «ویکی لیکس» اقدامی سیاسی است، نه بشردوستانه
این خبرگزاری می نویسد: «به عقیده کارشناسان این اسناد در حقیقت تنها شامل برخی موضوعات کاملا بدیهی در کنار دروغ‌هایی بزرگ از نوع آمریکایی می‌شود که در پشت پرده انتشار آنها سایه دولت آمریکا و کاخ‌سفید مشاهده می‌شود؛ هر چند بعضا در میان این دروغ‌های بزرگ برخی آمار و ارقام را نیز می‌توان مشاهده کرد که با وجود صحت آنها پیش از این هرگز به آنها اشاره‌ای نشده بود».
خبرگزاری فارس برای اثبات این ادعا «دم» خودش، یعنی رسانه عرب زبان رژیم را به شهادت طلبیده و می نویسد: روزنامه مستقل "العالم" با تیتر «ویکی‌لیکس مسئول است» نوشت: به نظر می‌رسد که هدف از انتشار این اسناد، سیاسی و متهم کردن یک طرف خاص در نادیده‌گرفتن حقوق عراقی‌ها باشد.
این روزنامه نوشت: اسناد منتشر شده درباره یک دوره تلخ تاریخی عراق سخن می‌گوید که طی آن ۳ دولت در این کشور تشکیل شد و مسئولیت آن تنها بر عهده دولت مالکی نیست.
سیات تابناک، متعلق به پاسدار رضایی نیز در همین رابطه می نویسد: «انتشار اسناد جدید درباره جنگ عراق، سوای از ارائه اطلاعات کلی درباره اقدامات آمریکایی ها در عراق ـ اطلاعاتی که پیش از این نیز پراکنده منتشر شده بود ـ اتهام های اساسی را متوجه ایران و دولت مالکی در عراق می کند؛ اتهاماتی چون طرح ترور شخصیتهای عراقی گرفته تا دستگیری غیرقانونی سه شهروند آمریکایی توسط ایران.
آنچه مسلم است، طرح ادعای جدید علیه آمریکا، مبنی بر کشتار بیشتر و یا زیانهای اقتصادی حاصل از حمله به عراق برای مردم این کشور، خیلی برای کاخ سفید توفیری ندارد، چه بسا این اسناد از رخدادهایی می گوید که بیشتر آنها در زمان زمامداری بوش پسر روی داده و به طور طبیعی، آثار منفی آن برای دولت کنونی آمریکا جدی نیست، ولی طرح ادعاهایی علیه ایران و دولت مالکی در عراق، می تواند پیامدهای منفی بسیاری داشته باشد ... در اسناد ادعایی منتشره، اتهامی به ایران وارد شده که مهمترین بخش های آنها عبارتند از اینکه؛ ایران قصد حمله به ”منطقه سبز” بغداد را داشته است... نیروهای ایرانی قصد داشته اند با شلیک راکت و همچنین خودرو های حامل سلاح های شیمیایی، به این منطقه حمله کنند. ایران در پی به کارگیری راکت های دارای مواد فلج کننده دستگاه عصبی بوده است!.... جمهوری اسلامی ایران در آموزش عراقی ها و تشکیل ”جوخه های مرگ”، فعال بوده و آنها را به حمله به نیروهای غربی ترغیب می کرده است... ایران برای حذف برخی شخصیت های سیاسی عراقی مانند ایاد علاوی برنامه ترور داشته است...سه شهروند آمریکایی دستگیر شده در خاک عراق دستگیر شده اند و...  نگاهی به اتهام های مطرح در بالا، نشان می دهد انتشار این اسناد بیش از آنکه آمریکا ـ عامل اصلی جنگ در عراق ـ را هدف قرار دهد، مستقیم متوجه ایران و سپس دولت شیعی عراق است. با همه این اوصاف، همه صحنه گردانی ها، به ویژه درز حدود پانصد هزار سند محرمانه نظامی ارتش آمریکا که در تاریخ ایالات متحده بی سابقه بوده، در کنار طرح ادعاهای تخیلی علیه ایران و دولت مالکی، همه نشان از این دارد که «ویکی لیکس»، تنها ابزاری بوده است برای تحقق اهداف اطلاعاتی آمریکا با افشای هدایت شده اسنادی که ادعا می شود محرمانه است».
دعاوی رژیم آخوندی درباره این که افشای ۴۰۰ هزار سند سری، کار دولت آمریکاست، یادآور ادعای احمدی نژاد در باره حملات ۱۱ سپتامبر است که آن کار دولتمردان آمریکایی دانست!
با این تفاوت که دعاوی آخوندها این بار، کاملاً تدافعی و برای فرار از عواقب محتوم جنایاتشان در عراق می باشد.

حسن حبیبی- آی ...گند گاو چاله دهانٍ ضدانقلاب


 دیرگاهیست که به برکت آخوند خاتمی شیاد، رنج دیگری به رنجهای جانکاهی که از سی و  اندی سال پیش گریبان مردم محروم وآزاده میهن  ما را گرفته افزون شده است. رنج تحمل جانوران خونخواری که سالها به جان این مردم افتاده و کمک کار موثر فقیه آدمخوار بوده  وبرایش دستگاه سرکوب و کشتار می ساخته اند و اکنون دعوی مخالفت بارژیم و رفیق قافله بودن را دارند.
این متهمان به جنایت، (هرچند که دهها هزارآزادیخواه ایرانی در دورانی که آنها در این دستگاههای آدمکشی فعالیت و مسئولیت داشته اند تیرباران وحلق آویز شده یا در زیرشکنجه کشته شده اند ولی هنوز امکان محاکمه و رسیدگی به جرائم آنها فراهم  نشده است) با حقه بازی وشیادی حیرت انگیزی خودشان را به میان جامعه ایرانیان خارج کشور انداخته  و بعضا تا آنجا پیش رفتند که به شیوه احمدی نژادی و با قیل و مقال «فداکاریهایی» ز نوع سه ساعت اعتصاب غذا به مدت سه  روز؟؟؟ خود را  رهبر اپوزیسیون درخارج کشور خواندند. صد البته امدادهای غیبی خارج کشوری هم به کمک آنها شتافته و انواع و اقسام جایزه ها و تیتر و عنوانهای از نوع خر مهره ای را نثار آنها کردند تا به گمان خودشان "آدم های" آینده شان را از همین حالا آنجا که باید، بکارند. بگذریم....
روی سخن من اما در این نوشته یکی از این جانوران موذی است که عمد دارد دلقک بازی تهوع آورش را که اگر بد روزگار نبود امروز اورا در معیت لوطی محمود حسابی به نان و نوایی می رساند، به حساب طنز پارسی بگذارد و خود را نویسنده طنز پرداز بنامد که این خود نیز توهینی است شنیع به ساحت نویسندگی و طنز و مستحق محاکمه...
 این دلقک آلوده دهان به نام ابراهیم نبوی، به تازگی  در مطلبی که به بهانه درگذشت بانوی بزرگ آواز و هنر ایران مرضیه نوشته، هرزه دری را از حد گذرانده و تا آنجا پیش رفته که انقلاب تاریخی مردم ایران را که گامی پرافتخار در مسیر دستیابی میهن ما به آزادی و پیشرفت و ترقی است "تهوعی به نام انقلاب ۵۷" خوانده
است.
.http://balatarin.com/permlink/۲۰۱۰/۱۰/۱۵/۲۲۲۱۹۰۵
بر همه کس آشکار است که فقط واخوردگان نظام پیشین با انقلاب بزرگ مردم ایران دشمنی  کرده و می کنند.زیرا که انقلاب واقعی مردم آنها را مزایای" انقلاب سفید " محروم کرد و"ضد انقلاب"بودنشان هم کاملا قابل فهم است.
ولی سوال اینجاست که این دلقک رسوا که خدا میداند چندین و چند دختر و پسر جوان  آزادیخواه این مملکت را به بهانه خمینی ساخته "ضد انقلاب " در کنار لاجوردی بازجویی و شکنجه کرده و به یمن خواندن بیشمارگزارشهای بازجویی شکنجه شدگان " قلم زن و نویسنده " شده، به برکت کدام پشتک و واروی سیاسی یکدفعه خودش "ضد انقلاب" شده است. نکند به این خاطر است که می خواهد خودش راخیلی  خیلی مخالف رژیم جا بزند و از هول حلیم تا آنجا در دیگ افتاده که انقلاب را با رژیم آخوندی قاطی کرده و بر آن  می تازد تا شاید بقیه رادیکالیسم ایشان را باور کنند؟

جناب "ضد انقلاب" مطمئن باش مردمی که بلای خمینی بر سرشان نازل شد دیگر گول هیچ  شیاد دیگری را نخواهند خورد. آن خرمهره پخش کن ها هم هنوز معنی انقلاب ایران را نفهمیده اند وگرنه سر خویش می گرفتند وبه جای این که هر روز از کیسه شان جایزه نوبل ونشان لژیون فلان و بهمان و هزار کوفت و زهر مار دیگر در بیاورند، به فکرچاره برای«سربازان گمنام امام زمان»  که در حومه های فقیرنشین شهرهای بزرگشان نسل در نسل در مسجدهای زیرزمینی پرورش میابند و می روند که به زودی حدود  شرعی اسلام عزیز را در پاریس و لندن و واشنگتن جاری کنند، می افتادند.
بله، انقلاب درمیهن ما نه از سال ۵۷ که از بیش از صد سال پیش با مشروطه آغاز شد وآنچه که جایگاه رفیع فرهنگ و تمدن پارسی را در میان ملل مشرق زمین برجسته می کند همین سه دوره فراز و نشیب انقلابی است که آزادیخواهان کشور ما را به تنها امید برای رشد و ترقی و تعالی بشریت تبدیل کرده است. در کجای جهان معاصر ملتی را می توان یافت که به سه انقلاب طی یک قرن مزین باشد ودههاهزار جوان آزادیخواهش به خاطر اصرار بر آزادیخواهی شجاعانه مرگ را انتخاب کرده باشند.
با این وجود و  برخلاف تصوراین ضد انقلاب قلابی وسایر"ضد انقلابی های دفع شده" و یا «دزدان انقلاب» در طول این سال ها، انقلاب ادامه یافت و برومند شد ومرحله به مرحله دشمنان واقعی مردم را رسوا و حذف کرد و بالطبع دوستداران واقعی مردم را از گزند «اجماع جهانی ضدانقلاب» و ترور وسانسورو استرداد ولیستهای سیاهش، حفظ کرد.
در پایان حیفم میاید که به این پاسدار سابق و ضدانقلاب امروز یک توصیه هم نکنم هر چقدر که می توانی بر انقلابیون و مبارزین واقعی بتاز.هرچه می توانی با قلمی که با خون و رنج همین جوانان پروار شده است بر بازماندگان وادامه دهندگان راهشان بتاز. اگر که پاسخی به تو نمی دهند فقط به این خاطراست که ااز قلم زهر آگین تو به جز خمینی و ارتجاع هار چیزی جاری وساری نمی شود. پس بهتر است که بیشتر بنویسی تا بیشتر آشکار شوی. بنویس........

17 Oktober 2010

حسین توتونچیان ـ هزینه مرخصی تاج زاده از جیب مجاهدین - قسمت دوم


تاج زاده اگر به جای زندان اوین به کهریزک برده شده بود علیه خدا هم مقاله می نوشت و با همین دجالگری استدلال می کرد که خالق جهان شیطان است و خدا مزاحم اوست.
مقاله او نه نقدی جاهلانه و نه حتی اندکی مغرضانه بلکه جعلی است آگاهانه به قصد تخریب هویت جریانی که هر دو جناح  بعد از سی سال حمله و هجوم و دروغ و دغل اینک بالندگی آن را درقشر خاکستری جامعه به وضوح می بینند و صدای دق الباب آن را بر دروازه های ایران می شنوند. به خاطر وحشت از این بالندگی است که ولی فقیه از امثال تاج زاده می خواهد که با مخالفان نظام، مرزبندی کنند. اما او ناشیانه تلاش کرده تا ضمن رطب  و یابس بافتن علیه مجاهدین، روح پلید و اندیشه منحوس خمینی را از لجنزار تاریخ بیرون کشیده و تطهیر کند و به عنوان «قانون گرایی» به خورد جوانان این مرز و بوم بدهد. این آن عقبه حیله گرانه مقاله تاج زاده است که باید نشانه رفت. اتهام قانونگرایی به خمینی که تاج زاده تلاش می کند آن را بخورد خوانندگانش بدهد به قدری ناچسب است که مرغ پخته را نیز به خنده وامی دارد.
قبل ازپرداختن به «قانونگرایی» خمینی، ذکر یک خاطره را ضروری می بینم. فروردین ماه سال ۱۳۵۸ یک روز عباس ناطق نوری را در میدان توپخانه تهران دیدم هر دو با ماشین بودیم اشاره کرد پشت سر او بروم رفتیم جلو وزارت خارجه. از سال ۵۶ او را می شناختم. نمایندگی  چرخ خیاطی سینگر را داشت در پاچنار تهران و مهمترین فعالیت سیاسی اش توزیع اعلامیه های خمینی بود حالا شده بود از سرمداران رژیم من را داخل وزارت خارجه برد گفت  این ها که می بینی (اشاره به افرادی که آنجا بودند) همه یا از عوامل رژیم شاه هستند یا از مفت خورهای خارجه نشین که تازه آمده اند شما که برای انقلاب زحمت کشیده اید چرا نمی آیید کارها را در دست بگیرید؟ یک ماه قبل از او هم علی آقا محمدی نماینده فعلی  خامنه ای در شورای امنیت ملی‌ پیشنهاد در دست گرفتن سپاه پاسداران را در همدان و بعد از آن  شهرداری همدان را به من داده بود. این را از این جهت گفتم که آقای تاج زاده بفهمد که خمینی از حلوای خونین حکومت به ما هم تعارف کرد، آنچه را که ما به آن پشت پا زدیم و تا آخر عمر به آن افتخار می کنیم  شما چنگ انداختید چوب دوسر.. شدن امروز شما حاصل تناول همان حلوای خونین است. همین جا خوب است تأکید کنم که مسعود رجوی از این بابت حق ویژه ای به گردن ما دارد. در زمانی که مرزهای انقلاب و ارتجاع در هم آمیخته بود و بسیاری از مدعیان انقلابی گری، با شعارهای ضدامپریالیستی و مردمگرایی مبتذل و مستعضف پناهی، تا خرخره در منجلاب خمینی فرو رفته بودند، مسعود رجوی با دست رد زدن به همه پیشنهادات و کرسی ها و مقاماتی که به او عرضه کردند؛ و با تأکید بر ضرورت مرزبندی با ارتجاع و ترسیم مرزهای روشن با ارتجاع حاکم؛ به نگهبانی از مفاهیم و ارزشهای آزادی و دموکراسی برخاست. در غیراینصورت معلوم نبود که اکنون  امثال من هم مثل آقای تاج زاده و همقطاران ایشان در سازمان موسوم به «مجاهدین انقلاب اسلامی» تا کجا در خیانت به مردممان سهیم بودیم. تاج زاده که در این ۳۰ سال در بالاترین مناصب دولتی مشغول به «خدمت» بوده و در بسیار از جنایتهای این رژیم سهیم بوده است، خود را اسیر این گذشته می بیند و به رغم دعاوی اصلاح طلبانه، قادر نیست از شر آن «دوران طلایی» خلاص شود و چاره ای جز دفاع از خمینی ندارد زیرا نفی خمینی برای تاج زاده و همه دوستانش به معنی خط بطلان کشیدن به سوابق سیاسی خوشان می باشد. در این چارچوب، او مجبور است جنایات خمینی کتمان یا انکار کند تا بتواند از او چهره ای قانون گرا و دموکرات! بسازد.
مفهوم قانون گرایی خمینی!
برای روشن شدن اتهام قانونمداری خمینی و برای آنکه نسل جدید بداند چه کسانی و با چه اندیشه ای و چگونه حرث و نسل یک ملت را به باد داده اند باید خمینی را هم در تئوری و هم در عمل واخوانی کرد مجال این نوشتار البته عرصه چنین موضوعی نیست اما ذکر چند نمونه به مثابه مشتی از خروار شاید راهگشا باشد برای کسانی که چنین بررسی را وجهه همت خود کنند.
خمینی: کسی جز خدا حق حکومت به کسی را ندارد و حق قانونگزاری نیز ندارد و خدا باید خود برای مردم حکومت تشکیل بدهد و قانون وضع کند اما قانون همان قوانین اسلام است که وضع کرده در این زمان حکومت و ولایت با فقهاست (کشف الاسرار صفحه ۱۸۴).
خمینی: اسلام همانطور که قانونگزاری کرده قوه مجریه هم قرار داده است ولی امر متصدی قوه مجریه هم هست (ولایت فقیه صفحه ۲۷).
خمینی: غیر از حکم خدا و کسی که خود تعیین کرده هیچ حکمی را بشر نباید بپذیرد. (کشف الاسرار ص ۱۸۱).
خمینی: اگر علما حکم الهی را جاری می کردند و حدود را جاری می ساختند و احکام و امور اسلام به دست آنان به جریان می افتاد دیگر ملت گرسنه و بیمار نمی ماند. (ولایت فقیه ص ۱۴۹).
خمینی: زندگی بشر را باید با قصاص تامین کرد با چند سال حبس که کار درست نمیشود این عواطف بچگانه را کنار بگذارید ما معتقدیم مجرم اصولا محاکمه ندارد او را باید کشت هیچ عاقلی نمی تواند تصور کند که بگوید ما خونهایمان را دادیم که خربزه ارزان شود خانه ارزان بشود کشاورزیمان چه بشود اولیای ما هم برای اسلام جان دادند از باب اینکه انسان را نمی دانند یعنی چه خیال می کنند انسان هم حیوان است این چلوکباب می خورد و او کاه می خورد اما هر دو حیوانند حیوان هم همه چیزش فدای اقتصاد است. (صحیفه نور ص ۱۵۰).
خمینی: اگر مسایل اسلامی باشد اگر در رأی هم مخالف باشید باید توی سرتان زد! (صحیفه نور جلد ۱۴ ص ۳۷۸).
خمینی برای پیاده کردن چنین اندیشه ای در سطح جامعه ای به وسعت ایران مهره هایی از سنخ خود را یافت. تاج زده یکی از این مهره ها بود.
چند نمونه از از قانون گرایی خمینی زبان یکی از کارگزاران اولیه اش
خمینی از همان ابتدا دشمن سرسخت هرگونه عنصر ترقی خواه و انقلابی بود. او اطاعت مطلق می خواست برای او سابقه افراد و سلامت سیاسی و فکری آنها اصلا محلی از اعراب نداشت. ابراهیم یزدی، یکی از کسانی که خمینی بر دوش آنها به قدرت رسید، در این باره می گوید: اما بعد از پیروزی انقلاب گروهی از روحانیون که در میان آنها کسانی هم پیدا شدند که حتی سابقه مبارزه سیاسی قابل ملاحظه ای نداشتند یا بعضا با هرگونه مبارزه و کار سیاسی مخالف بودند از شرایط پدید آمده بعد از انقلاب استفاده کردند و مراکز قدرت را به تدریج در دست گرفتند و علیه جریان روشنفکری ایران تبلیغات وسیعی برپا ساختند. اما این جریان که به طور عمده فاقد فهم و درک طبیعت عمیق و گسترده مناسبات سیاسی اقتصادی و اجتماعی در جامعه به شدت پیچیده کنونی بود علی رغم فتح خاکریزهای قدرت سیاسی و نهادهای اقتصادی و به دست گرفتن انحصاری تمامی امکانات هنوز بعد از ۲۰ سال نتوانسته است خدمات مورد نیاز و انتظار مردم را برآورده کند. (کتاب سه جمهوری نوشته ابراهیم یزدی صفحه ۸) ابراهیم یزدی در صفحه ۳۵ همان کتاب مینویسد برطبق برنامه سیاسی که اینجانب تدوین کرده بودم و با اصلاحاتی به امضای رهبر فقید انقلاب رسید قرار بود که یک شورای انقلاب ۱۵ نفره در میان غیر روحانیون تشکیل شود امام سه نفر آقای مطهری بهشتی و هاشمی را به عنوان مشاوران خود برای معرفی افراد جهت عضویت در شورای انقلاب تعیین کردند. یزدی در مقابل این سؤال که چرا اعضای شورای انقلاب حتی  بعد از اعلام و تشکیل دولت موقت بطور علنی و رسمی اعلام نمی شدند. جواب می دهد مشکل این بود که همه اعضای شورای انقلاب حداقل در نزد افکار عمومی مردم اعتبار انقلابی و کارنامه چشمگیری در مبارزات سیاسی نداشتند معرفی این افراد در آن شرایط  مسیله آفرین بود. (سه جمهوری صفحه ۳۶). یزدی بدون اینکه بفهمد یا بخواهد دلیل مسأله دار شدن مردم را در دو صفحه بعد بیان می کند. او می نویسد بعد از پیروزی انقلاب هنگامی که معاون نخست وزیر در امور انقلاب بودم یک شورای ۵نفره را مســئول نظارت و حفاظت از ساختمان مرکزی ساواک کردم که عبارت بودند از آقایان مهندس هادی نژاد حسینیان مهندس باقر ذهیبون مهندس مجید حداد عادل مهندس عبدالعلی بازرگان و انتظاری. یک روز این هیأت پرونده ای را برای من آوردند که حاوی اسامی روحانیونی بود که از ساواک پول می گرفتند در آن پرونده فهرستی بود از کسانی که در آخرین تاسوعا و عاشورای قبل از پیروزی انقلاب هفت میلیون تومان به پول سال ۱۳۵۷ برای توزیع در میان آنها پرداخت شده بود. من که معتقد به افشاگری آن هم در آن شرایط نبودم و الان هم نیستم آن پرونده را بدون آنکه اجازه بدهم از روی آن حتی کپی تهیه شود به خدمت رهبر انقلاب بردم و دادم تا خود ایشان هر طور صلاح و مقتضی می دانند عمل کنند (سه جمهوری صفحه ۳۸) باید به خاطر آورد که حقوق یک معلم در سال ۱۳۵۷ سه هزار تومان بود. اگر فرض کنیم ساواک به هر آخوندی ماهیانه معادل حقوق یک معلم یعنی سه هزار تومان پرداخت می کرده یعنی ۲۳۳۰ آخوند ساواکی فقط در تهران وجود داشته. از حسین عین القضات معاون ساواک همدان خواسته بودند اسامی آخوندهای ساواکی همدان را بنویسد نوشته بود فقط ۳ نفر از آخوندهای همدان از ساواک پول نمی گرفتند بقیه مستمری داشتند. راستی خمینی با این ها چه کرد؟ همه اینها را از صدر تا ذیل در مناسب حکومتی گماشت و تا توانست فریاد کرد اسلام یعنی روحانیت و روحانیت یعنی اسلام. هر کدام از این آخوندها به وسعت خیانتشان، با مجاهدین ضدیت داشتند بی جهت نبود که بهشتی در شورای عالی قضایی می گفت اگر می خواهید مجاهدین را ریشه کن کنید لاجوردی را در سمت دادستانی تهران بگمارید.
آقای تاج زاده! خمینی اصرار داشت که نهادهای قانونی را هرچه زودتر تثبیت کند اما نه از روی اعتقاد به قانون بلکه به خاطر قانونی کردن همین رجاله ها که مدام سنگشان را به سینه می کوبید. شما به کمک همین افراد بود که میدان سیاسی را عرصه تاخت و تاز خود کرده بودید و هرکس به شما می گفت انحصارطلب به صلابه می کشیدید. همین افراد را خمینی بر مسند قضا و قضاوت گماشت که تا توانستند از فرزندان این مرزو بوم کشتند و بدار آویختند. در مقابل ایلغار خمینی و فضای انحصاری و وحشت آور خمینی که شما هم یکی از کارگزارانش بودید، در همان زمان مجاهدین در نامه ای به احمد خمینی نوشتند این کدام اسلام است که تبلیغ آن نیازمند چوب و چماق و ژ۳  و تخریب مراکز فعالیت سایرین است و کدام اسلام است که دارنده یک مثقال هرویین را تیرباران می کند و یاسینی ها را فراری می دهد و شیخ الاسلامها  و مهاجرانی ها را می بخشد. این کدام اسلام است که حکم توقیف روزنامه و ممنوعیت بسیاری از قلمها را می دهد؟ آیا با  بستن دهانها و شکستن قلمها و اخراج خبرنگاران جهانیان تصور درست و خوبی از ما خواهند داشت؟ اصالت مکاتب, نظامها, حکومتها, و رهبریها اساسا در میدان آزادی سنجیده می شود و الا در فضای اختناق هر مشت تهی می تواند پر جلوه داده شود و هر پهلوان پنبه ای قهرمان بی رقیب دورانها معرفی شود. (مجاهدین خلق شعبه قم ۸ مهر ماه ۱۳۵۸)
قانون گریزی
خمینی را در کلمه کلمه سطور بالا میتوان دید. آقای تاج زاده اگر در ۳۰ سال پیش از حلوای خونین حکومت خمینی نخورده بودید امروز مجبور نبودید در توبه نامه تان که به نظر من باید اسمش را فریب نامه گذاشت بنویسید: «اگر از من بخواهند خطاهای نسل خود را پس از۳۰ سال فعالیت حرفه ای سیاسی در یک جمله خلاصه کنم باید بگویم بیشترین اشتباهات نسل و انقلاب از همه گروهها و جناحها در انحصارطلبی و در نتیجه در برخوردهای سلبی و حذفی بود یعنی سکوت در قبال بسیاری از حذف ها اعدامها محکومیت های فله ای (توبه نامه تاج زاده سایت مدار شریعت)». بسیار خوب آقای تاج زده حالا اگر از شما سوال کنند با کسانی‌ که همان موقع در اعتراض به‌ انحصار طلبی و برخورد سلبی و اعدامها فریاد می کردند، چه کردید  چه جوابی‌ میدهید؟  آیا مجاهدین همین‌ها را که شما بعد از ۳۰ سال به آن اعتراف می‌کنید، فریاد نمی کردند؟ و اگر  از شما بپرسند مسئول این همه بیدادگری،  انحصارطلبی، اعدام و شکنجه  چه کسی‌ بود چه جوابی دارید؟
ادامه  دارد

نیویورک تایمز: مرضیه آوازخوان ایرانی و صدای مقاومت، در سن ۸۶سالگی درگذشت

مرضیه بانوی هنر ایران
مرضیه بانوی هنر ایران
روزنامه نیویورک تایمز در مورد درگذشت بانوی هنر ایران نوشت: مرضیه در سال 1994، در حالیکه جلای وطن کرد به شورای ملی مقاومت ایران پیوست و چندین سال بعد از آن در عراق در قرارگاه اپوزیسیون مجاهدین خلق زندگی کرد. او درحالیکه لباس نظامی به تن داشت، روی تانک آواز می‌خواند.

نیویورک تایمز از جمله نوشت: مرضیه بانوی آواز سنتی ایران که بعد از انقلاب اسلامی 1979 ساکت شد و اما سالها بعد جلای وطن کرد و به‌عنوان یک ترانه خوان و یک حامی عالی و علنی مقاومت، در روز چهارشنبه در پاریس درگذشت.

او 86ساله بود و در سال 1994 ایران را به مقصد فرانسه ترک کرده بود. مرضیه به‌نام اشرف السادات مرتضایی به‌خاطر بیماری سرطان درگذشت، خبر درگذشت وی روی وبسایت شورای ملی مقاومت گروه اپوزیسیون ایران اعلام گردید.

این شورا در 1981 تأسیس شده و در فرانسه مستقر می‌باشد. مرضیه یک عضو شورای ملی مقاومت بود. از خانواده او یک پسر و یک نوه‌اش در قید حیات می‌باشند. او قبل از انقلاب به مرضیه معروف و با ترانه‌هایش مشهور شد و بسیار همانند آوازخوان کبیر مصر ام کلثوم بود.

نیویورک تایمز افزود:
مرضیه کار خود را در اوایل سالهای 1940 شروع کرد و برای چند دهه، حضوری گسترده در برنامه‌های رادیویی و در کنسرتها داشت. طی سالهای مدید، او برنامه‌هایی با حضور رهبران جهان از جمله شاه ایران، ملکه الیزابت دوم، شارل دوگل و پرزیدنت نیکسون اجرا کرد.

مرضیه که به‌خاطر مزو سوپرانوها و کار گسترده در زمینه موسیقی مشهور شد، گفته شده که هزار ترانه خوانده است. او به‌طور خاص به‌خاطر تعبیرهای گویا در ترانه‌های تغزلی و عاشقانه‌اش از جمله در زمینه عشق نافرجام، عشق یکسره و عشق جاودانه معروف بوده است، خیلی از اینها آثاری از شاعران مشهور غزلسرای ایرانی در اعصار میانه و بعد از آن بوده‌اند.

مرضیه به‌نام اشرف السادات مرتضایی در 1924 در تهران به‌دنیا آمد. پدر او یک روحانی مسلمان مدره بود و مادر او که در یک خانواده هنرمند و موسیقیدان بدنیا آمده بود، وی را مورد تشویق قرار دادند تا کارش را در هنر موسیقی ادامه بدهد. مرضیه قبل از این‌که کارش بر روی سن را در سال 1942 با نام مرضیه شروع کند، سالها در میان بزرگترین اساتید موسیقی و آواز ایرانی به مطالعه پرداخت. واژه مرضیه به‌معنی ستودنی و دلپذیر می‌باشد.

در 1979 بعد از این‌که شاه سرنگون شد ایران به یک تئوکراسی به رهبری خمینی تبدیل گردید. آخوندهای بنیادگرایی که کشور را به دست گرفتند هنرها از جمله موسیقی را برای نظم جدید مضر دانستند.
مرضیه به‌عنوان یک هنرمند که یک زن هم بود به‌طور مضاعف به حاشیه رانده شد و از اجرای برنامه منع گردید. سپس او به مزرعه خود در حومه تهران بازگشت و به مدت یک دهه و نیم به‌طور علنی ترانه نخواند.

طی این مدت، محدودیتها علیه خوانندگان زن به درجه‌یی کاهش یافت و به او گفته شد که تنها در مقابل حضار زن می‌تواند حضور یابد. او چنین محدودیتی را بعداً غیرقابل قبول دانست و به سکوت خودش ادامه داد که البته به‌طور خصوصی به تمرین خود در جایی که کسی او را نمی‌شنید ادامه داد. او در 1995 به واشنگتن تایمز گفت من برای پرندگان، برای رود، برای درختان و گلها می‌خواندم و نه برای آخوندها.

در سال 1994، در حالیکه مرضیه حین دیدار از پاریس جلای وطن کرد به شورای ملی مقاومت ایران پیوست و برای چندین سال بعد از آن در عراق زندگی کرد، جایی که گروه اپوزیسیون مسلح مجاهدین خلق یک قرارگاه آموزشی داشت. او در آن‌جا گاها در حالیکه لباس نظامی پوشیده بود، روی یک تانک آواز می‌خواند.

به‌نوشته نیویورک تایمز: مرضیه که هنگام جلای وطن، 70ساله بود، هم‌چنین با شروع کنسرتی در رویال آلبرات هال در لندن در سال 1995، هنرنمایی را به‌طور علنی از سر گرفت. او سپس در لس‌آنجلس و چندین شهر اروپا ترانه اجرا کرد. مرضیه آخرین برنامه اصلی خودش را در سن 82سالگی در سال 2006 در پاریس اجرا نمود. مصاحبه کنندگان اغلب از مرضیه که در دوران جوانی‌اش دارای یک شخصیت غیرسیاسی بود می‌پرسیدند چه چیزی باعث شد که او به مقاومت بپیوندد. او در پاسخ به روزنامه اسکاتسمن (scotsman) در سال 1999 با یادآوری اشعار مولوی شاعر نامدار ایرانی در قرن سیزدهم اظهارداشت:
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

[توضیح: اشاره به شعر مولوی:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست] .

14 Oktober 2010

پیام تسلیت رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت بمناسبت درگذشت بانوی هنر ایران ـ مرضیه

خانم مریم رجوی ,رئیس  جمهور برگزیده مقاومت
خانم مریم رجوی ,رئیس جمهور برگزیده مقاومت
ستاره درخشان و بانوی هنر ایران مرضیه عزیزمان، والاترین گل سرسبد هنرمندان و پرچمداران هنر ایران در شورای ملی مقاومت ایران، امروز شعله‌های وجود ناآرامش‌ خاموش شد. اما صدای او که برای آزادی مردم ایران، برای رزمندگان آزادی و برای اشرفی‌ها خواند، هرگز خاموش نخواهد شد.

ای گل جلوه این بستان بودی
وصلت بر تن عاشق جان بودی
در آن پرتو لبخند شیرین
ای مه درد مرا درمان بودی

در فقدان دردناک همرزم و هم‌راز سفر رفته چه بگویم؟ به همین مناسبت سه روز عزای ملی اعلام می‌کنم. درگذشت دریغ‌انگیز او را به مردم ایران تسلیت می‌گویم که بیش از ۶۰سال است صدای سحرانگیز مرضیه جان و قلب‌شان را از زیبایی و لطافت انسانی لبریز کرده است. درگذشت او را به جامعه هنرمندان کشورم تسلیت می‌گویم. راستی که مرضیه سمبل اعتراض و شورش هنر ایران علیه فاشیسم سیاه ولایت فقیه بود. درگذشت او را به شورای ملی مقاومت ایران، به مجاهدین و اشرفی‌ها تسلیت می‌گویم. به‌خصوص به مسعود که بیش از هر کس گوهر آزادگی و وارستگی مرضیه را شناخت و از آن تجلیل کرد.

سلام و درود به مرضیه؛ بزرگ زنی شجاع و وارسته که شانزده سال پیش با پیوستن به مقاومت مردم ایران و با بذل حمایت و محبت بی‌دریغ، هنر را با آزادگی و کمال انسانی درهم آمیخت. چنین بود که تمام شهرت و محبوبیتش را در کفه مبارزه برای آزادی مردم ایران نهاد.
بر بالای تانکهای ارتش آزادی‌بخش ملی سرود مرگ ظالمان را خواند،
رودر روی آخوندهای زن‌ستیز صلای اذان سر داد،
به یاد سی هزار مجاهد و مبارز قتل‌عام شده، ترانه بخوان به نام گل سرخ را خواند،
در این هفت سال پایداری، براستی که همراه و همدل و هم‌زبان اشرفی‌ها شد.

براستی هم‌چنان که مسعود سالها پیش گفته است: «مرضیه رضایت خدا و خلق و عزت دنیا و آخرت را به دست آورد» و رستگار شد. فقدان او را به خانواده محترمش تسلیت می‌گویم. برای همگان صبر و شکیبایی آرزو می‌کنم و برای او از خدای بزرگ علوّ درجات مسألت می‌کنم
- مریم رجوی ۲۱مهر

10 Oktober 2010

محمد حسین توتونچیان - هزینه مرخصی تاج زاده از جیب مجاهدین

  (قسمت اول)
چندی پیش مقاله ای از مصطفی تاج زاده، از کارگزاران دولت خاتمی، بر روی برخی سایتهای اصلاح طلبان منتشر شده است. تاج زاده در مقدمه این مقاله که آن را با عنوان «حزب پادگانی و مجاهدین خلق»، به «زندانیان و محکومان مظلوم اما سرافراز منتقد کودتای ۸۸» تقدیم کرده است به گلایه از باند غالب پرداخته که چرا در حالیکه ایشان به منظور ایجاد «شور انتخاباتی» و «عظمت و مباهات» جمهوری اسلامی، وارد نمایش انتخاباتی شده اند، جای پاداش، ایشان را از سلک نظام جمهوری اسلامی خارج نموده و به محاکمه کشیده و به زندان انداخته اند. تاجزاده آنگاه با قصد قربت به جانشین «رهبر فقید انقلاب»، مجاهدین را به اتهام ایستادن در برابر «قانون گرایی» خمینی و تلاش برای حذف مجلس و قانون در جمهوری اسلامی مورد حمله قرار داده است. 
این مسأله که چرا آقای تاج زاده در دوران زندان به کشف مخالفت مجاهدین با انتخابات، مجلس و قانون اساسی از یک سو و طرفداری «رهبر فقید انقلاب» از قانون و انتخابات و ...از سوی دیگر، نایل آمده موضوعی شایان بررسی است، که اینجانب به عنوان یک زندانی سیاسی دهه ۶۰ می خواهم نگاهی به آن داشته باشم.
مهندسی انتخابات ۱۳۸۸ از روزی اجرایی شد که خامنه ای به دیدن پدر موسوی رفت. خامنه ای از این دیدار دو هدف عمده داشت.  اول چراغ سبز دادن به موسوی برای رونق بخشیدن به انتخاباتی که فکر می کرد بسیار سوت و کور خواهد بود. دوم انتقام گرفتن از موسوی به خاطر سیلی محکمی که خمینی در دوره نخست وزیری موسوی، در بحث «احکام حکومتی» به وی زده بود.

اصلاح طلبان که بعد از تجربه شکست قبلی از باتلاق توهم بیرون نیامده بودند به امید بازپس گرفتن قدرت از رقیب، به میدان شتافتند و به قول خودشان به انتخابات شور بخشیدند. هدف دوم اما در مناظره معروف احمدی نژاد و موسوی استارت خورد و در اعلام زودتر از موقع نتیجه انتخابات توسط خامنه ای شتاب گرفت، تا شکست و خارج شدن موسوی از دور رقابت ادامه یافت. اما چیزی که ولی فقیه حسابش را نکرده بود رخ داد و در تصادم دو جناح و شکاف ناشی از آن، مردم خشمگین به میدان آمدند تا کار را از دست رقبا خارج نموده و بغض فروخورده ۳۰ ساله خود را بروز دهند، و با شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه خواستار نفی تمامیت رژیم ولایت فقیه شدند.

مردم در این حرکت از باند غالب دشنه خوردند و از باند مغلوب، خنجر از پشت. در این کشاکش، عده ای هم از سران اصلاحات دستگیر و زندانی شدند. اما زندانی شدن این آقایان با آن زندانی که ما از رژیم تجربه کرده ایم تفاوت بسیاری دارد. درحالیکه دانشجویان و جوانان به جرم شرکت در تظاهرات و شعار علیه ولی فقیه، در بازداشتگاه کهریزک و زندان اوین و گوهردشت تا سر حد مرگ شکنجه می شدند، بزرگترین آزار و اذیت این آقایان فحش و ناسزا و شدیدترین شکنجه شان، سیلی و مشت و لگد بود، که البته این هم از نظر هر انسان شرافتمندی محکوم است. به این خبرنیز توجه کنید: روزنامه مردم سالار، همسر مهندس صفایی فراهانی (یکی از سران اصلاحات در زندان) در مورد آخرین وضعیت سلامتی او اظهار داشت: ظرف مدت یک هفته گذشته و پس ازبستری شدن مهندس در بیمارستان تحت نظر پزشکان متعدد با تخصص های مختلف از جمله قلب، اعصاب و روان قرار گرفته و آزمایشهای متعددی در مورد وضعیت سلامتی ایشان به عمل آمده که کماکان نیز ادامه داشته و هنوز پزشکان به تشخیص خاصی در مورد مشکلات دست نیافته اند. همسر تاج زاده می گوید: بزرگترین شکنجه آقای تاج زاده محرومیت از کتاب است. با این همه بریدگی در بین آنها کم نیست، نمونه ابطحی که شهره خاص و عام است، از این جمله می‌باشد.

در یک کلام زندانی کردن این آقایان به معنی کشاندن آنها به بحث کنترل شده و توافق بر مشترکات مورد قبولشان است.
آقای تاج زاده هم یکی از همین دستگیرشدگان است که در باره تجربه اش از زندان می گوید: «تجربه زندان به رغم همه تلخی های خود نتوانست فرصت و امکان گفت و گو را از من دریغ دارد. امکان گفتگو حتی در دشوارترین شرایط با توجه به اینکه من و دوستانم نه‌ به علت مبارزه با نظام که به دلیل فعالیت در جهت پویایی و شکوفایی آن به زندان افتاده بودیم و با بازجویان درباره اصل نظام اختلاف نداشتیم، وجود داشت و همین مسأله مشترک می توانست نقطه آغاز گفت و گوی ما باشد». (دست نوشته های مجازی ۲۴ خرداد ۱۳۸۶)

تاج زاده بعد از چندی به مرخصی می رود و بر اساس یکی از همین قول و قرارهایی که در گفتگوی دوجانبه با بازجویش داشته، مقاله ای با عنوان «حزب پادگانی ومجاهدین»، علیه مجاهدین قلمی می کند.
در مورد نحوه مرخصی و توافق دوجانبه تاج زاده و بازجویش سایت تابناک می نویسد: «آقا مصطفی آیا مسئولان پرونده اتهامی جنابعالی عاشق چشم و ابروی تو بودند که بدون وثیقه و بر خلاف روال معمول وقانونی به تو مرخصی طولانی مدت دادند؟ یا اینکه از تو می ترسند؟ یا واقعیت این است که به تعهدات شفاهی ات مبنی بر جبران مافات اطمینان کردند و خواستند فرصتی به تو داده باشند تا شاید طبق وعده ات جبران مافات کنی؟ آیا تو نبودی که می گفتی میرحسین مانند کسی است که زمین خورده و خجالت می کشد که بلند شود بیایید با هم کمک کنیم تا او را از زمین بلند کنیم؟ آیا تو نگفتی که من فوق تصور شما کار خواهم کرد، کاری که دوست و دشمن تعجب کنند». (سایت تابناک ۲۶ مرداد ۱۳۸۹).

تاج زاده کیست؟ مصطفی تاج زاده متولد ۱۳۳۵ در تهران که در سال ۱۳۵۴ دیپلم می گیرد و راهی آمریکا می شود. در مهر ۱۳۵۷ در پاریس به دیدار خمینی می رود و بعد از انقلاب  وارد ایران می شود. از این تاریخ به بعد آنچنان مقبول دستگاه قرار می گیرد که خمینی ۲ سال بعد یعنی بهمن ۱۳۵۹ خطبه عقد او با همسرش را شخصا در جماران می خواند  او از طریق بهزاد نبوی به عضویت «مجاهدین انقلاب اسلامی» در می آید و از آن به بعد مراحل ترقی را طی می کند. ابتدا مدیریت کل مطبوعات و نشریات و در زمان وزارت خاتمی در وزارت ارشاد معاون بین المللی خاتمی می شود. سپس معاون سیاسی وزارت کشور در زمان عبداله نوری و بعد از برکناری او سرپرست وزارت کشور می شود. او رییس ستاد انتخاباتی خاتمی و هم زمان عضو شورای مرکزی مجاهدین انقلاب اسلامی و جبهه مشارکت می شود.

تاج زاده که مثل همه بریده های ۳۱ ساله جمهوری اسلامی زندانی شدن خود را فرصتی برای بازنگری  دیدگاهش می داند با دریافت یک شماره از نشریه مجاهد مربوط به سال اول انقلاب (نشریه مجاهد شماره ۳، ۱۵ مرداد ۱۳۵۸) از بازجویش، مقاله ای از این نشریه را با ۱۰ سال حکومت کشتار و اعدام درمانی خمینی مقایسه کرده و نتیجه می گیرد که خمینی قانون گرا بود و مسعود رجوی قانون گریز. او آنچنان به پرت و پلاگویی می افتد که می نویسد: «انتقاد مجاهدین  این بود که چرا خمینی که بیش از هر رهبر انقلاب دیگری از حمایت میلیونی مردم برخوردار است روش مائو و قذافی را در پیش نمی گیرد و برای مبارزه با امپریالیسم و آموزش و پالایش توده های مردم به روش های خشونت بار متوسل نمی شود و به شکل استبدادی کشور را اداره نمی کند.» (پاراگراف ۱۰ حزب پادگانی و مجاهدین).

این اتهام در دل خود یک دروغ بزرگ تاریخی در باره خمینی را نهفته دارد: اینکه خمینی دمکرات و طرفدار قانون بود! آیا، پنهان سازی اعضای شورای انقلاب از انظار مردم، زورچپان کردن «رفراندوم جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه کلمه زیاد»، بدون آنکه محتوای آن برای مردم روشن باشد، قالب کردن مجلس خبرگان به جای مجلس موسسان، زورچپان کردن قانون اساسی ارتجاعی ولایت فقیه، منصوب کردن فاسدترین آخوندهای وابسته به ساواک شاه در بالاترین پست های قضایی و دولتی، معرفی کردن دانشگاهها به عنوان مراکز فساد و فتنه و انحراف و حمله به آنها و تعطیل چندین ساله آنها تحت عنوان «انقلاب فرهنگی» از نشانه های دمکرات بودن خمینی بود؟؟

اما برخلاف انحصار طلبی ارتجاعی مراد و «رهبر فقید» آقای تاج زاده؛ مسعود رجوی ۵ روز پس از آزادی از زندان، روز ۵ بهمن ۱۳۵۷، در سخنرانی معروفش در دانشگاه تهران گفت: «اسلام ما اسلامی نیست که مبارزه را انحصار یک نیرو یا یک گروه خاص بداند. مگر پیشوای ما نگفت وقتی دین ندارید آزاده باشید. حرمت کلمه آزادی، حرمت کلام مبارزه باید حفظ بشود. ما چنین اسلامی نداریم. مبارزه حق هر انسان است، حق طبیعیش، حق فطریش و حقی که با آن زاده شده است». جهت اطلاع آقای تاج زاده، اتهام و گناه مسعود رجوی در نزد حزب توده ازمقلدان خمینی و همپیمان مخلص خط امامی ها، آزادی خواهی وی بود.

در مقدمه این هرزه گویی رسوا، تاج زاده می نویسد: «رأی شعبه ۱۵ دادگاه علیه اینجانب همه سخنان و نظریاتی را که من در جلسات خصوصی و عمومی و عمدتا در ایام تبلیغات انتخاباتی گفته ام را فعالیت تبلیغی علیه جمهوری اسلامی خوانده و مرا به این جرم محکوم کرده است. گویی از دید حزب پادگانی که فعالان انتخاباتی را به محاکمه و زندان کشیده جمهوری اسلامی معادل مقامات موجودی است که در رأس کار هستند». تاج زاده که زیر آوار دیوار کجی که خمینی معمارش بود و خودش عمله اش، دارد له می شود و فراموش کرده که بنیان این دیوار کج در اولین انتخابات در سال ۵۸ توسط خود او و سایر دوستانش ریخته شده است. خوب است  از خودش سوأال کند که چگونه سازمانی که به قول اکبر گنجی، تنها ۵۰۰ هزار نیروی سازمانیافته در اختیار داشت (روزنامه عصر آزادگان, ۱۴دى ۱۳۷۸)، نتوانست و بهتر است بگوییم نگذاشتند، حتی یک نماینده به مجلس بفرستد.
آیا از دید شما در سال ۵۸ جمهوری اسلامی معادل مقامات آخوندهای موجود نبود؟ شما که درپاراگراف بعدی اشاره می کنید که حساسیت من به انتخابات آزاد نمی تواند محدود به همان دوره سه سال و نیم مسئولیت در وزارت کشور باشد، آیا می توان از شما سوال کرد که از چه زمانی به این حساسیت مبتلا شده اید؟ آیا آنموقع که عباس امانی فقط به جرم تبلیغات برای انتخابات با اندیشه شما و با چماق لومپن های اجیرشده تان کشته شد هم این حساسیت را داشتید؟ نوشته اید (رؤیای روزی را دارید که هیچ شهروندی به علت مهم شمردن رای خود و ایستادگی در پای آن به زندان نیفتد، مورد ضرب و شتم قرار نگیرد، ترور نشود و با احکام قرون وسطایی  همه عمر از فعالیت های سیاسی محروم نشود).
آقای تاج زاده مبتکر احکام قرون وسطایی، کسی غیر از خمینی بود؟ اگر شک دارید برای یادآوری شما سخنان خمینی را به نقل از وی مرور می کنیم، (خمینی: این ملت برای اسلام به پا خواست نه آزادی، به حرفهای کسانی که از دموکراسی حرف می زنند اعتنا نکنید آنها با اسلام دشمنی دارند ما قلم کسانی را که از ملیت، دموکراسی و این جور چیزها بحث می کنند خواهیم شکست، تمامی گرفتاری های ما از کسانی است که خود را روشنفکر و حقوق دان می دانند. ما از چنین اشخاصی ضربه می خوردیم. تمام بدبختی های ما از سران کشورهایی است که این حقوق بشر را امضا کردند این اغفال است و افیون برای توده ها، ما خلیفه می خواهیم که دست ببرد. حد بزند، رجم کند. همانطور که رسول الله دست می برید) «صحیفه نور».

از آقای تاج زاده باید پرسید که این افکار قرون وسطایی هست یا نیست؟ نظام قرون وسطایی، این جانوری که شما بعد از دو دهه به فکر اصلاح آن افتادید توسط همان «رهبر فقید» تان بنیانگذاری شده و جنابعالی هم قبل از آنکه به فکر اصلاح آن بیفتید، در شکل گیری آن و دستگاههای سرکوب جهنمی اش سهیم بودید. اما نسل ما از ۳۱ سال پیش در برابر چنین اندیشه متعفنی قیام کرد، به قانون اساسی ارتجاعی ولایت فقیه «نه» گفت، در برابر شعار یا روسری، یا توسری ایستاد و چماق و دشنه خورد و شکنجه شد و شهید داد.

آیا اقبال عمومی از مجاهدین باعث نشده که هردو جناح این رژیم که دو روی یک سکه هستند با هم به توافق برسند که راه برون رفت فقط تیغ کشیدن بر مجاهدین است؟ در قسمت بعدی به پاسخگویی بقیه اراجیف تاج زاده خواهم پرداخت.
محمدحسین توتونچیان زندانی سیاسی دهه ۶۰
ادامه دارد

29 September 2010

! حمید دوستی - "امیر" یلی بود از سیستان

(خاطراتی از زندان اصفهان تحت حاکمیت ملایان – قسمت  اول)
اواخر شهریور ماه سال ۱۳۶۰ بود که در یک بعدازظهر غم انگیز و پرآشوب، "امیر حیدری" را در هواخوری زندان سپاه اصفهان دیدم و هنوز بعد از بیست و نه سال چهره و نام و یاد  و خاطره او در ذهن و دل من غوغا می کند...
حدود سه ماه بود که سرکوب وحشیانه و سراسری رژیم علیه نیروها و جریانات سیاسی مترقی و انقلابی  و به طور خاص مجاهدین خلق آغاز شده بود و در قدم اول طیف گسترده نیروهای اجتماعی مجاهدین (که عمدتآ شناخته شده  و علنی بودند) زیر ضرب و مورد یورش سیستماتیک  قرار گرفته بودند. سلولهای زندان سپاه مملو از زندانی بود و چندین برابر آن، از افراد تازه دستگیر شده، در محوطه بزرگ واقع در حیاط اصلی ساختمان سپاه روی زمین و چمن ها با چشم بسته هفته ها بود که در بازداشت و در زیر بازجویی قرار داشتند.
توی این پروسه تهاجم و سرکوب، رژیم موفق شده بود که ضربات جدی به بخش های اجتماعی هواداران مجاهدین و بطور خاص بخش دانش آموزی و  بخش محلات سازمان در اصفهان وارد کند که بعد از طی مراحل بازجویی و شکنجه تعداد زیادی از آنها را در سلولهای سپاه متمرکز کرده بود.
البته در همان حال چندین بندِ زندان اصلی و بزرگ اصفهان معروف به زندان دستگرد (واقع در جاده اتوبان ذوب آهن اصفهان)، مملو از زندانیان سیاسی با بیش از ۲۰۰ـ ۳۰۰ نفر در هر بند بود و حتی نیمی از سالن قرنطینه زندان (سالن اجتماعات سابق زندان)، را نیز که اساسا مختص زندانیان تازه دستگیر شده عادی و معتاد بود به زندانیان سیاسی اختصاص داده بودند. ضمن اینکه بیشتر از صد زندانی دیگر نیز در زندان "سید علی خان" واقع در خیابان سید علی خان نزدیک چهار باغ نگاهداری میشدند. تازه زندانها و بازداشتگاههای ویژه ارتش و کمیته و بسیج و شهرستانها هم که جای خود داشت.
آنروز توی سلولهای بازداشتگاه سپاه در محل ساختمان مرکزی سپاه پاسداران اصفهان (محل سابق ساواک شاه در نزدیکی سی وسه پل)، بودیم و پاسدارها به نوبت تک تک سلولها را باز میکردند و زندانیان در بند را به سمت هواخوری می بردند. این محل به شکل یک مربع و در ابعاد تقریبی ۱۲ متر، در واقع حیاط خلوت ساختمان اداری سپاه بود که حالا به عنوان هواخوری ازآن استفاده میکردند.
بچه ها در دسته های ۴ـ۳ نفری و بدون چشم بند آورده میشدند و مجموعآ حدود ۷۰ نفر از زندانیهای موجود در سلولهای سپاه را انجا جمع کردند ... همه در چهار طرف محوطه هواخوری در حاشیه دیوارها و در کنار هم نشسته و به دیوار تکیه داده بودیم. پاسدارها با نگاههای غضبناک و با اخطارهای جدی هشدار میدادند که کسی حق ندارد با بغل دستی خود حرف بزند و همه باید ساکت بنشینند. صحنه غریبی بود...
بچه ها اما حال و هوای دیگری داشتند. خیلی ها بعد از سی خرداد و شروع سرکوب خونین، شاید برای اولین بار بود که دوباره دوستان، هم محلی ها، هم کلاسی ها، و البته همرزمان و هم تیمی های سابق خود را میدیدند. بعضی ها زودتر و برخی دیرتر دستگیر شده بودند و چه بسا آرزو میداشتند که بیاد دوران کوتاه ولی دلپذیر گذشته و تجربه شیرین دوستیهای صمیمانه، و همینطور زندگی و مبارزه مشترک سیاسی، فقط یکبار دیگر همدیگر را ببینند و از سرنوشت هم باخبر شوند... و حالا توی این جمع همه همدیگر را دوباره میدیدیم؛ ولی در فضا و شرایط غریبی که ناخودآگاه احساس تلخ و جانسوزی را توی دل انسان سرازیر میکرد.
علاوه بر محیط ناخوشایند جدید یعنی زندان و سرنیزه و سایه مرگ که بشدت سنگینی میکرد، بخاطر شکنجه های طولانی در زیر بازجویی های طاقت فرسا و خونریزیهای متعاقب آن، چهره بچه ها عمدتا رنگ پریده مینمود، پای چشمها کبود و بدنها بشدت نحیف شده بود. بعضی ها با موهای ژولیده و صورت اصلاح نشده و برخی با سرهای تراشیده شده... البته بیشتر بچه ها دانش آموزان جوانی بودند که بعضآ حتی مویی هم در صورت نداشتند.
خلاصه حال و هوای عجیبی بود. بچه ها با پاهای ورم کرده و ناخنهای سیاه شده و جراحتهای درحال التیام بر پاها و بدن که بر اثر ضربات کابل قاچ خورده بود، با وجود شوق و اشتیاق وصف ناپذیر دیدار یاران، هرازگاهی از دیدن حال و روز دلخراش همدیگر طاقتشان طاق میشد و ناخودآگاه سرشان را پائین میگرفتند و سرگرم کندن خون مردگیها و پوستهای کهنه روی پاهای خود میشدند... یکی از بچه ها یک دستش در درگیری هنگام دستگیری قطع شده بود و یکی دیگر از بچه ها بخاطر اصابت گلوله در موقع دستگیری تازه از بیمارستان به زندان منتقل شده بود.
آبشاری از عشق و عاطفه در نگاههای بچه ها نسبت به یکدیگر موج میزد و بر چهره اغلب بچه ها لبخند دلنشین و معصومانه ای نشسته بود و از دیدن هم ولو درآن شرایط دردناک، خرسند بودند. در بعضی نگاهها هم کنجکاوی همراه با سوال و استفهام دیده میشد و یکی دو نفر هم سرشان پائین بود و از دیدن یاران سابق شرمگین... اینکه بچه ها نمیدانستند جریان چیه و این ملاقات و تجمع غیرعادی از چه قرار است البته سوال بزرگی بود که در ذهن همه وجود داشت ولی درآن شرایط خاص دیگر کسی چندان اهمیتی به آن نمیداد و همه در تلاطم دلها و تلاقی نگاهها سودای دیگری در سر داشتند و در دنیای خود سیر میکردند.
منهم عمدآ کنار دوست جاودانه ام "حمیدرضا حسن پور" (دانشجوی دانشگاه اصفهان) نشسته بودم. یکی دوبار با آرنج به پهلوی هم زدیم و به یاد گذشته و به سبک شوخیهای بیرون از زندان، یواشکی با درآوردن صدائی شبیه به صدای قورباعه کلی صفا کردیم. در لحظات و فواصلی نیز چند مورد ضروری را تلگرافی بهم رساندیم. ظاهرآ تمام بچه هایی را که درآنموقع در سلولهای سپاه بودند و حداقل میتوانستند روی پای خودشان راه بروند در هواخوری جمع کرده بودند.
دقایقی بعد اسدالله بازجو ( نام واقعی او گویا اصغر ساطع بود) که تا آنموقع نقش ناظر و هماهنگ کننده جلسه را داشت شروع به سخن پراکنی کرد. او از رذل ترین و بیرحم ترین بازجوهای آنموقع سپاه اصفهان بود که در دستگیری و شکنجه بچه های تشکیلات اصفهان نقش مستقیم و اصلی را داشت. وی با لحن تمسخرآمیز و با لهجه کوچه باغی اصفهانی میگفت "... ما شماها را اینجا جمع کردیم که ببینید تشکیلات سازمان پُکید... سازمان ته ش دراومد... چارت تشکیلاتی سازمان را درآوردیم..." و همینطور کرکری میخواند که "همه چیزتون را میدونیم، مقاومت بی مقاومت، شماها ول معطلید... تنها راه نجات شما برخورد صادقانه است..." وسط کار هم بند را آب داد و  گفت "... اونوقت مسعود رجوی میره با رادیوهای خارجی مصاحبه میکنه و میگه تشکیلات اصلی سازمان سرجاشه و فقط هاله سمپاتیک سازمان ضربه خورده..."(۱)
خلاصه سعی میکرد که روحیه زندانیان را تضعیف کند و آنها را در زیر بازجوئی متزلزل نماید. بعد از او یکی از عناصر واداده (محمد – ص) که بیشتر بچه ها میدانستند او خیلی قبل از سی خرداد اساسآ از مبارزه بریده بود و هیچ ارتباط تشکیلاتی در جمع هواداران نداشت و حالا رژیم حتی او را هم دستگیر کرده بود شروع به پامنبری برای اسدالله بازجو کرد و بطور مضحکی به راه و رهبری و مواضع سازمان ایراد میگرفت و یک خط در میان مدعی میشد که سازمان به ما خیانت کرده و سازمان باید به ما پاسخ بدهد و خلاصه انگار نه انگار که رژیمی حاکم هست و اینهمه جنایت کرده و حالا همه ما هم اسیر و در بند همین رژیم هستیم ولی در عوض این رهبری مجاهدین است که باید بخاطر اعمال رژیم حساب پس بدهد. وقتی اسدلله بازجو صحبت میکرد بچه ها با نگاههای سرد و گاهآ خشم آلود به او مینگریستند ولی وقتی این عنصر مطرود در نقش پاشنه کش ارتجاع سعی میکرد بچه ها را دلسرد کند و به خیال خودش مسئله دار کند حالت تنفر و در عین حال احساس رقت انگیزی نسبت به او بما دست میداد.
فضای سنگینی حاکم شده بود... به ناگاه "امیر حیدری" از جا بلند شد. جوانی بود با اندامی ورزیده، قدی متوسط و سینه ای ستبر. چهره ای باز و سبزه و لبخندی نمکین در گوشه لب داشت. زیر پیراهن سفید رنگ سه دگمه ای کاپیتان به تن داشت و نهج البلاعه هم در زیر بغل... در چند قدمی اسدالله بازجو و در نزدیکی در هواخوری ایستاده بود و با اعتماد بنفس شروع به صحبت کرد.
انگار نه انگار که در چنگ دشمن اسیر است. درست مانند نشستهای تشکیلاتی که در جمع بچه ها کار توضیحی میکرد... میدانست که فرصت زیادی نخواهد داشت بنابراین صحبتهایش را بطور محوری و خلاصه مطرح میکرد:
"...بچه ها، همه مون میدونیم که کجا هستیم و توی چنگ کی هستیم و برای چی اینجا هستیم... اینو بیرون زندان هم میدونستیم.. راه ما راه حسین و راه آزادی خلق و مردمه... هدف ما مبارزه با ظلم و ارتجاعه..  البته سهم ما دراین راه چیزی جز شکنجه و اعدام نخواهد بود... همه را هم که بگیرند این راه حق است و نهایتآ پیروز خواهد شد... حتی اگر یک مجاهد هم زنده بمونه این راه را ادامه خواهد داد....تازه اینها دستشون به مسعود که نمیرسه..."
اسدالله بازجو و پاسدارها غافلگیر و مات شده بودند. اصلا انتظار چنین حرکتی را در جمع نداشتند و هنوز نتوانسته بودند خودشان را جمع و جور کنند که در ادامه امیر به یکی از زندانیان درهم شکسته توی جمع اشاره کرد و گفت: "... بچه ها این فرد خیانت کرده و اطلاعاتش را داده..."
اسدالله بازجو از جا پرید و به امیر پرخاش کرد که چرا توهین میکنی؟! امیر بدون اینکه حتی به اسدالله بازجو نگاه کند با صلابت گفت: "این صحبتها بین من و دوستانم است و تو این چیزها را اصلأ درک نمیکنی..." بعد ادامه داد: " بچه ها از من که گذشته ولی شماها بقول امام صادق هرجور که میتونید بهشون کلک بزنید، پیچیده برخورد کنید و دشمن را فریب بدید..."(۲)
پاسدارها دیگر به امیر اجازه صحبت کردن ندادند. امیر هم با وقار و با لبخندی پرغرور، در حالیکه تمامی بچه ها را از زیر نظر میگذراند به دیوار هواخوری تکیه داد و ساکت شد... برق نگاه بچه ها دیدنی بود... دیگه کسی کاری نداشت که بقیه برنامه چیه. تمام سناریو و سیستم اسدالله بازجو بهم ریخته بود و بچه ها با حال و هوای تازه ایی به سلول ها برگشتند.
توی سلول ما "امیر ادیب" با روحیه ای سرشار و در حالیکه داشت با چوب کبریتهای زیادی که حفظ کرده بود ترتیب شروع یک بازی مخصوص داخل سلول را میداد، با لحن مظلومانه ای گفت: " امیررو حتمأ میزنن" (اصطلاح معمول زندانیان برای اعدام) و "حمید آقاعلی سیچانی"(۳) در حالیکه ابروهایش را درهم کرده بود با تکان دادن سر ضمن تأیید او با لحن پر احساسی گفت: " امیر رو تیکه تیکه میکنن"...
ناگفته نماند که برای خیلیها و همینطور خود من چهره و حالات امیر درآنروز بی اختیار سیما و شخصیت "امیلیانو زاپاتا" در فیلم معروف "زنده باد زاپاتا" را تداعی میکرد... بگذریم که چه بسیار "زاپاتا"ها و "چه گوارا"ها حتی در شرایطی پیچیده تر، اما بی نام و نشان در گوشه و کنار این میهن خونبار بر خاک افتاده اند.
به فاصله کوتاهی بعداز آنروز بسیاری از بچه های تشکیلاتی زندان سپاه را به زندان دیگری به نام "هتل اموات" منتقل کردند. این زندان دراصل یک اصطبل بزرگ اسب و متعلق به یکی از متمولین دوران شاه در اطراف اصفهان بود و مردم محلی آنجا را بعنوان "باغ کاشف" می شناختند که البته بعد از مصادره توسط سپاه نام آنجا را کمیته صحرائی گذاشتند ولی مخفیانه آنرا تبدیل به زندان دورافتاده و مخوف رژیم در اصفهان کرده بودند.
بیشتر اعدامها و جنایات رژیم در سالهای اول دهه ۶۰ در همین محل انجام میگرفت. دراین زندان طویله ها و محلهای نگهداری حیوانات را با کشیدن دیوار و تغییرات ساختمانی دیگر، تبدیل به سلولهای انفرادی زیادی کرده بودند و آنچنان محیط مرعوب کننده  و شرائط سخت و حتی مادون زیست حیوانی داشت که خود بازجوها آنجا را به طعنه "هتل" نامیده بودند و چون بیشتر اعدامیها را آنجا میبردند این زندان مخوف از طرف زندانیان به "هتل اموات" معروف شده بود.
 

بهرحال در فاصله کمتر از دو هفته در مهرماه، رژیم بسیاری از زندانیان سیاسی مجاهد اصفهان را در سه گروه ۵۳ نفره، ۳۳  نفره و ۲۶ نفره به ترتیب در تاریخ های ۵ مهر،  ۱۰ مهر و ۱۶ مهر سال ۶۰ تیرباران کرد و امیر قهرمان در زمره جاودانه های دسته اول بود.
یکی از زندانیان در رابطه با آخرین روزهای زندگی امیر نقل کرده بود که او را روزهای متوالی قبل از اعدام تا سرحد مرگ زیر شکنجه میبردند و از امیر اطلاعات تشکیلاتی بیرون زندان مجاهدین را میخواستند که پاسخ امیر به آنها تا وقتی توان و رمق گفتن کلامی را داشت تکرار نیایش خاص مجاهدین "اللهم النصر المجاهدین" بود.
یکی از افراد عادی هم که در بیرون از زندان با امیر آشنا بود و موفق شده بود با پیگیریهای فردی خود و ارتباطات شخصی اش در غسالخانه اصفهان سر و صورت امیر را در داخل کیسه بزرگ پلاستیکی مخصوص حمل جنازه اعدامیها ببیند بعدآ تعریف کرده بود که تمامی دندانهای امیر خرد شده بود، چهره اش تکیده و از ناحیه چشم چپ تیر خلاص مغزش را متلاشی کرده بود.
پیکر امیر در کنار دهها دلاور آزادیخواه و جاودانۀ دیگر در تکیه شهرداری گورستان تخت فولاد اصفهان بخاک سپرده شد و مثل خیلی از پرستوهای خونین بال آزادی، بی نام و نشان و بدون سنگ قبر میباشد. مادر داغدار او تا قبل از فوت، بارها و بارها و بهر زحمتی که بود برایش سنگ قبری ساده تهیه و نصب میکرد ولی هربار پاسداران هار ارتجاع آنرا خرد و محو میکردند. پدر زحمتکش و دلسوخته امیر تا ماهها خبر اعدام او را باور نداشت و نمی پذیرفت و وقتی بالاخره برای اولین بار از راه دور خود را به اصفهان رساند و با چشمی اشکبار سر بر خاک امیر گذاشت سکته کرد و متعاقبآ از دنیا  رفت.

دکتر امیر حیدری متولد سال ۱۳۳۳ در شهر "خاش" در استان سیستان و بلوچستان، زاده فقر و بزرگ شده دشت تفتیده کویر بود.  دردوران کودکی آنچنان در محنت و تنگدستی زندگی میکرد که خودش در رابطه با دوران تحصیل ابتدایی اش گفته بود که گاهآ قلمش تکه چوبی بود و دفترش دشت و شنزار کویر. با این وجود دیپلمش را با عالیترین معدل در زاهدان کسب میکند. در ابتدا بخاطر وضعیت و بافت اقتصادی محیط و نیازهای مبرم زندگی کشاورزی در آن دیار، رشته مهندسی کشاورزی را برای ادامه تحصیل انتخاب میکند ولی بعدآ با توجه به درد و رنج و تلفات انسانی ناشی از ساده ترین بیماریها و کمبودهای مفرط پزشکی و درمانی مردم محروم سیستان و بلوچستان، با تغییر رشته به دانشگاه پزشکی اصفهان وارد میشود.
وی از فعالین جنبش دانشجویی در زمان شاه بود و به همین خاطر توسط ساواک اصفهان دستگیر و مدتی در زندان بود. بعد از انقلاب در حالیکه دانشجوی سال آخر پزشکی بود به عنوان کاندیدای مجاهدین خلق برای انتخابات اولین دوره مجلس شورای ملی در سال ۱۳۵۸ در شهر زاهدان معرفی میشود و نهایتآ در ۹ تیر ماه سال ۱۳۶۰ توسط یکی از عناصر خود فروخته انجمن اسلامی دانشگاه (محمود حسینی) در اصفهان شناسایی و توسط  سپاه ضد خلقی دستگیر میشود.
امیر از مسئولان برجسته و با ارزش تشکیلات مجاهدین در اصفهان بود. در امر مبارزه بسیار جدی، منضبط و فداکار و در روابط اجتماعی بسیار شوخ، مهربان و منعطف بود. شهید "اسماعیل دادگر" (فرمانده جلال) دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی اصفهان که بعدها دستگیر و سرانجام اعدام شد میگفت که "من تحت مسئول امیر بودم و او با صلاحیتترین فرد برای مسئولیت فرماندهی عملیات نظامی سازمان در اصفهان بود ولی افسوس که زود هنگام دستگیر شد..."
در فاصله کوتاه دستگیری تا اعدام، علیرغم ممنوعیت ملاقات، امیر موفق شد با مساعدت یکی دو تن از مامورین شریف شهربانی زندان اصفهان وصیتنامه خود و چند پیام ضروری دیگر را به بیرون از زندان بفرستد که البته در این بین زندانی دلاور "سید فخر طاهری" با تلاش و فداکاری خود نقش تعیین کننده ایی داشت. جا دارد اشاره شود که زندانی محبوب "فخر طاهری" خود نیز ۷  سال بعد در جریان قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ با اقتدا به راه و آرمان امیر سر به دار و جاودانه شد.
سید امیر حیدری در ابتدای وصیتنامه خود چنین میگوید:
همسر عزیر و همسنگر قهرمانم ... در حالی این  نامه را برایت می نویسم که می دانم  به زودی به دست این جلادان خون آشام تیر باران خواهم شد. بر تو مبارک باد... همسر مهربانم... تنها تو نیستی که همسرت را تقدیم انقلاب و خلق کردی، از بازجو ها شنیده ام که همسر قهرمان رفعت، حمید شناسی فام  برای اینکه اسرار سازمانیش لو نرود خودش را زیرچرخهای اتوموبیل له کرد. "حمید جهانیان" و "حسن ابودردا" همگی تنها رفتند و همسران قهرمانشان ماندند تا پیام خون آنها را برسانند... به پدر و مادر خودم و خودت  دلداری بده و به آنها بگو حضرت علی در خطبه ۱۲۲ نهج البلاغه گفته ...اگر با هزار شمشیر در راه حق و حقیقت بمیرم برایم راحتر است که در رختخوابی را حت جان بدهم.
امیر قهرمان در قسمت دیگری از وصیتنامه خود مینویسد:
"...همانطور که محمد حنیف گفته ما با مرتجعین  تضاد  طبقاتی داریم.  تضادهای طبقاتی در آخرین فاز تکاملی از راه سلاح قابل حل هستند... صمد بهرنگی در کتاب ماهی سیاه کوچولو نوشته: مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید  امّا من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی نا چار با مرگ روبرو شدم ، که می شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
 

وقتی امیر در زندان مطلع میشود که فرزندی در راه دارد در نامه ایی سراسر عشق به زندگی، برای همسر و فرزند نادیده اش "بشیر" بهترین ها را آرزو میکند و در وداع آخر این چنین میگوید: "... همسر عزیزم، از این خوشحالم که به زودی صاحب فرزندی خواهیم شد که نه تنها جای خالی مرا پر خواهد کرد بلکه رسالت آموختن الفبای انقلاب به او را بر دوش تو می گذارم..."
 
آوازه و نام و یاد امیر و پروسه درخشان زندگی، مبارزه و مرگش در اصفهان در تمامی بندها و سلولهای زندان می پیچید و همه بچه ها چه آنها که با امیر در بیرون و یا درون زندان در تماس بودند و اورا میشناختند و چه آنها که اورا در خاطرات دیگر همبندانشان بازمیافتند با احترام و افتخار تمام از او یاد میکردند واز او بسیار می شنیدند و می اموختند. امیر با انبوهی اطلاعات که از بچه های داخل و خارج زندان داشت همچون یک فرمانده مسئول و بعنوان یک مجاهد خلق، علیرغم عشق بی پایان به زندگی و همه زیبایی هایش، خود را پیشمرگ یاران دربندش کرد و حتی از دادن اطلاعات سوخته هم به دشمن دریغ کرد.
امیر انسانی بود شایسته، مبارزی بود برجسته و دلاوری بود گردنفراز ... البته نه در افسانه و داستان بسان رستم دستان که در متن دوران و زمان و در بطن واقعییات سرسخت مبارزات امروز مردم ایران... و بقول بچه های زندان اصفهان ... امیر یلی بود از سیستان!


اشارات:
۱- نقل به مضمون.
۲- نقل به مضمون.
۳- میلیشیاهای مجاهد خلق حمیدرضا حسن پور، حمید آقاعلی سیچانی، امیر ادیب به همراه دهها همرزم دیگر در موج اعدامهای سیاسی مهر ماه سال ۱۳۶۰ در اصفهان تیرباران شدند.
۴- تاریخ اولیه نگارش  این مطلب سال ۱۳۸۴ میباشد که بعنوان قسمت اول خاطراتم از زندان بازانتشار مییابد. نگارش قسمتهای بعدی این خاطرات بزودی تکمیل و منتشر میشوند.

26 September 2010

!!جنگ, جنگ تا پیروزی

یک‌شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۸۹ / ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰
AddThis Social 
Bookmark Button
 زمینه سازان جنگ ایران و عراق, پایان آن را هم, از آغاز جنگ افروزی مشخص کرده بودند: «سقوط قطعی صدّام». از آنجایی که خمینی دو هفته پس از پیروزی انقلاب در سخنانی اعلام کرده بود که «یک دولت بزرگ اسلامی باید بر همه دنیا غلبه کند» (روزنامه آیندگان, ۷اسفند۵۷), محدودکردن جنگ به سقوط یک کشور, آن چنان نشاط آور بود که وقتی خامنه ای, رئیس جمهور و «رئیس شورای عالی دفاع» رژیم, اعلام کرد: «ما با صدّام و رژیم متجاوز کار داریم... ما اصلاً علاقمند نیستیم که جنگ را به خارج از عراق گسترش دهیم», حتی مهندس بازرگان نیز در اعلامیه یی با امضای «نهضت آزادی ایران» و با عنوان «روزنه امید در زمینه جنگ» به تاریخ ۲۰اسفند۶۴, از این «تحلیل ارزنده» و نظر «زیبنده», با «خوشوقتی» استقبال کرد و نوشت: «نهضت آزادی ایران خوشوقت است که رئیس شورای عالی دفاع برای اوّلین بار حدّ نهایی برنامه جنگی... را مشخّص کردند... به نظر ما چنین تحلیلِ ارزنده و اعلام نظرِ زیبنده, راه را برای... خروج از بن بست  چندین ساله بازکرده [است]...». «حد نهایی برنامه جنگی» به سرنگون کردن «رژیم متجاوز» عراق محدود شده بود. این «حد نهایی» خط قرمزی بود که همه سرکردگان رژیم, آن را رعایت می کردند و به جدّ, در پی به ثمررساندنش بودند و هرگونه دم زدن از صلح و میانجیگری برای پایان دادن به جنگ را, خیانت به «آرمانهای امام خمینی» به حساب می آوردند: «بین  ملّت  ما و صدّام حسین خط خون کشیده است و به هیچ وجهِ مِنَ الوجوه میانجیگری را از جانب هیچ طرفی نمیپذیریم و تا ”سقوط قطعی صدّام“ از هیچ مبارزه قاطعی دست برنخواهیم داشت» (مصطفی چمران, وزیر دفاع وقت رژیم ـ روزنامه «جمهوری اسلامی», ۶اردیبهشت۵۹).
وقتی در روز ۳۱شهریور ۵۹, جنگ ایران و عراق با هجوم هواپیماهای جنگی عراق به ایران آغازشد, «مائده آسمانی» برای ادامه جنگ تا هدف مشخص شده, نیز با این هجوم هوایی, به دامن خمینی افتاد. از آن پس, سرکردگان رژیم, به یاری این «امداد غیبی», هرچه کوبنده تر, بر طبل «جنگ ـ جنگ تا پیروزی», کوبیدند و تا ۲۷تیرماه۱۳۶, که خمینی به ناچار جام زهر آتش بس را سرکشید, هر تلاش و هر فریاد و طرح و برنامه و راهکاری برای صلح را بی پاسخ گذاشتند و آن را توطئه و همدستی با «استکبار جهانی» به سرکردگی آمریکا, به حساب آوردند. آنها بر این جنگی که آن را «تحمیلی» و «دفاع مقدس» نامیدند, لباس «جهاد» علیه «کفر» پوشاندند و هر ایرانی را به شرکت در این «جهاد مقدس» مکلّف کردند. رجایی در روز ۵مهر ۵۹, چند روز پس از آغاز جنگ, در مصاحبه با خبرنگاران اعلام کرد: «جنگ بین ایران و عراق, جنگ بر سر عقیده است ... جنگ اسلام با کفر است...» او در همین مصاحبه گفت صدام یاسر عرفات را برای میانجیگری به ایران فرستاد تا زمینه صلح بین دو کشور را فراهم کند, امّا, ما «هیچگونه میانجیگری و مذاکره یی را نخواهیم پذیرفت». 
تا فتح خرمشهر در اوایل خرداد۶۱, صرفنظر از زمینه سازیهای نخستین سرکردگان رژیم برای برافروختن شعله جنگ, همه نیروهای ملی در راه بیرون راندن قوای متجاوز همگام بودند. مجاهدین نیز در «سنگرهای مقدّم نبرد در کنار مردم بوده اند» و تا آبان ۵۹ که به حکم «دادستانی انقلاب» آبادان از آن شهر اخراج شدند, دست از این نبرد رویاروی نکشیدند (نشریه مجاهد, شماره ۹۹, ۱۱آذر۵۹), اما ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی نیروهای عراقی به پشت مرزهای بین المللی و آمادگی آن کشور برای برقراری صلحی پایدار, آن را از حالت «تحمیلی» و «دفاع مقدس» به درآورد. از آن پس, دم زدن از «دفاع مقدس» بی معنی بود چرا که لازمه ادامه جنگ, ورود به خاک عراق بود و این «تجاوز» در شرایطی که طرف عراقی خواهان صلح بود و کشورهای عربی مجاور عراق, به خصوص عربستان, حاضر به پرداخت غرامت جنگ به ایران بودند و سازمان ملل نیز دو کشور را به صلح فرامی خواند, قابل دفاع نبود.
میرحسین موسوی, نخست وزیر «دولت خدمتگزار» خمینی, چند هفته پس از فتح خرمشهر اعلام کرد: «... تن به صلح دادن در این شرایط, بدون این که شرایط ما تحقّق پیدا کرده  باشد, این مساٌله به معنای خفه کردن انقلاب اسلامی ما هم هست...» (روزنامه جمهوری  اسلامی, ۲۰ تیرماه۶۱).
وقتی تنفسگاه رژیم جنگ است و «بقای جمهوری اسلامی» به جنگ وابسته است, دم زدن از صلح, بی تردید دشمنی با بقای جمهوری اسلامی تلقی خواهد شد. جنگ وسیله یی بود که خمینی و سرکردگان رژیمش به آن وسیله می خواستند بر اختناقی که هرروز چهره اش عیان تر می شد, سرپوش بگذارند و به مدد سرکوبی وحشیانه از خطر «گروهکهای محارب» نجات پیداکنند. رفسنجانی در ملاقات با اعضای «کادر تعقیب و مراقبت و عملیات سپاه پاسداران» در ۲۹ اردیبهشت ۶۲ با اشاره بهاین تهدید گفته بود: «وقتی جنگ شروع شد, اصلاً نگران سقوط جمهوری اسلامی نبودیم, امّا, میدانستیم که این گروهکهای محارب خطرات جدّی برای ما دارند» (سرمقاله «مجاهد», شماره ۱۵۴).
برای درامان ماندن از این «خطرات جدّی» و تضمین «بقای جمهوری اسلامی» ادامه دادن به جنگ اجتناب ناپذیر بود. به هر قیمتی می بایست جنگ ادامه می یافت, «حفظ نظام» به ادامه جنگ وابسته بود و «حفظ نظام جمهوری اسلامی, از اهمّ واجبات عقلی و شرعی است ... حفظ جمهوری اسلامی یک واجب عینی است... از نماز  اهمیتش بیشتر است»  (از گفته های خمینی ـ صحیفه نور, جلد ۱۰, ص ۲۲۶).
«حمله آخر»!
پس از عقب نشینی عراق به پشت مرزهای بین المللی در خرداد ۱۳۶۱, و تقاضای مکرر آن کشور از مجامع ذیربط بین المللی برای کشاندن رژیم ایران به پای میز مذاکره صلح, این پندار را در خمینی پدید آورد که این تلاشها نشانه ناتوانی در مقابله با حملات احتمالی ایران است. از این رو, زمان را برای ضربه زدن نهایی به رژیم عراق و سرنگونی آن مناسب دید, به فکر بسیج هرچه گسترده جنگی و یورش همه جانبه به خاک عراق برای پیروزی نهایی بر رژیم حاکم بر آن کشور  افتاد و در گام اول نیز, کشاندن دانش آموزان و نوجوانان به جبهه جنگ مدّنظر قرارداد که جذب آنها در آن روزها آسان تر و کم هزینه تر بود.
روزنامه جمهوری اسلامی, ۹آبان۶۱ ـ سؤال از خمینی: «در شرایط حاضر رضایت والدین برای رفتن به جبهه لازم است یا خیر؟
جواب خمینی: «تا موقعی که جبهه ها نیاز به نیرو دارد رفتن به جبهه واجب است و اجازه والدین شرط نیست...
ـ در حال حاضر تمام افرادی که قدرت دارند به جبهه بروند باید به مقامات مسئول مراجعه نمایند و چنان چه تشخیص دادند که جبهه به آنها نیاز دارد, واجب است به جبهه بروند و بر هر کار دیگر مقدّم است...» 
روزنامه اطلاعات, ۱۸آبان ۶۱ ـ «در حاشیه اعزام نیرو به جبهه ها»: «فتوای اخیر امام خمینی مبنی بر در اولویت قرارداشتن جنگ در برابر سایر امور از قبیل تدریس, وظایف اداری و...  اعلام آمادگی مسئولین مملکتی, نهادها, نمایندگان مجلس و اعضای کابینه (برای رفتن به جبهه) باعث می شود که رایحه حضور مستمر و فعال مردم را در صحنه استنشاق کنیم...»
کیهان, ۱۷ آبان ۶۱: میرحسین موسوی, «نخست وزیر, دیروز, طی نامه یی به [بنی صدر]ریاست جمهوری و رئیس شورای عالی دفاع, آمادگی بیش از یک میلیون کارمند اداری کشور را برای اعزام به جبهه های جنگ اعلام داشت...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲۵ دی ۶۱ ـ  سرمقاله: «... دشمنان انقلاب اسلامی... مایلند کاری کنند که جنگ تحمیلی به این زودیها به پایان نرسد و بهار آینده را هم پشت سر بگذارد... درست به همین دلیل است که ما باید سریعتر حرکت کنیم و به خواست خدا, مساٌله جنگ را, هرچه زودتر, فیصله دهیم, به طوری که تا بهار آینده (بهار ۶۲) کلک صدام کنده شده باشد...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۳۰ دی۶۱ ـ سرمقاله: «... اکنون خبر از توفانی می آید که اگر از راه برسد همه چیز را برهم خواهد ریخت... اگر صدام به اشاره یی سقوط کند... انقلابی رخ خواهد داد, همه چیز به هم خواهد ریخت... انقلابی در پیش است؛ انقلابی بزرگ...»
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۲بهمن ۶۱ ـ طاهری, امام جمعه اصفهان: «ای رزمندگان سِلَحشور اسلام, بجنگید که صبح پیروزی نزدیک است».
ـ روزنامه اطلاعات, ۴ بهمن ۶۱ ـ میرحسین موسوی, نخست وزیر, «ضمن ردّ هرگونه صلحی» گفت: «... جنگ با پیروزی سیاسی ـ نظامی ایران پایان خواهد یافت».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ بهمن۶۱ ـ صیاد شیرازی: «به زودی شاهد پیروزیهای بزرگی خواهیم بود».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۴بهمن ۶۱ : «آیت الله منتظری» دو روز پیش (۱۲بهمن) خطاب به «امت همیشه در صحنه» گفت: «... ملت ایران! رهبر انقلاب... از شما انتظار دارد این حمله آخر را, به نحو احسن, انجام دهید و ان شاء الله... مواجه با شکست صدام باشد...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۴ بهمن۶۱: در روز ۱۲بهمن موسوی, نخست وزیر, گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید». این روزنامه سخنان [رفیقدوست] وزیر سپاه پاسداران را هم نقل کرد که گفت: «... به زودی ملت نوید پیروزی بزرگ را خواهد شنید».
ـ اطلاعات, ۱۴بهمن۶۱: محسن رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران: «... ما ان شاء الله در همین ”ایام الله“ [سالگرد انقلاب۵۷] است که باید به ملتمان نوید پیروزی را بدهیم ... و به زودی نوید پیروزی بزرگ را خواهید شنید».
ـ روزنامه جمهوری اسلامی, ۱۶بهمن۶۱: روز گذشته رفسنجانی در نماز جمعه تهران گفت: «... منطقه خودش را برای زندگیِ بدون صدام آماده می کند».
عملیات «والفجر»
یکشنبه شب ۱۷بهمن ۱۳۶۱, تهاجم گسترده رژیم ایران به منطقه فَکّه در خاک عراق با نام عملیات «والفجر مقدماتی» آغاز شد. خمینی و سرکردگان رژیمش به «سرنگونی قطعی صدام» یقین داشتند و خود را برای بلعیدن کامل عراق آماده کرده بودند.
پیش از نیمروز فردای این یورش, رفسنجانی در مجلس رژیم گفت: «... بعد از انتظار طولانی مردم, دیشب, حمله سرنوشت ساز رزمندگان اسلام به دشمن بعثی عَفلقی آغاز شد...  انتظار داریم که این آخرین عملیات رزمی ما باشد و سرنوشت نهایی منطقه را تعیین کند» (کیهان, ۱۸بهمن ۶۱).
رژیم جنگ طلب, پیش از این یورش, یورشهایی را با نامهای عملیات «رمضان» (۲۳تیر۶۱), عملیات «مسلم بن عقیل» (۹مهر۶۱), عملیات «محرّم» (۱۰ آبان ۶۱) انجام داده بود.
هجوم گسترده نیروهای تحت امر خمینی, در همان دو سه روز اول جنگ, با شکست سختی روبرو شد و خمینی در روز ۲۱بهمن ۶۱, در چهارمین روز یورش, طی سخنانی گفت : «... در این نبرد آخر گاهی می گویند هفت هزار نفر, گاهی می گویند ۱۵ هزار, ما از ایرانیان کشتیم و ازبین بردیم. بیش از ۴هزار نفر ما نفرستادیم به جبهه ها...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۲۵ بهمن۶۱ ـ  رفسنجانی, رئیس مجلس رژیم: «... امروز بیش از هر زمان دیگری, نیروهای مسلّح را در جبهه ها جمع کرده ایم و همچنان هم سیل داوطلبان به طرف جبهه ها سرازیر است و مقدمات حرکتی که تا روش شدن سرنوشت جنگ متوقف نخواهد شد, فراهم است... سیاست این است که عملیات ادامه خواهد داشت و عملیات ”والفجر“ آخرین عملیات ماست...».
ـ کیهان, ۲۸بهمن ۶۱ ـ رفسنجانی در مصاحبه با خبرنگار کیهان به شکست و عقب نشینی نیروهای مهاجم اشاره می کند و می گوید: «... بچه های ما با یک حرکتی, البته, با دادن تلفات و خساراتی... رفتند تا آن جایی که فکر می کردند. البته, برای این که بیشتر تلفات داده نشود, مصلحت دیدند که به یک نقطه معینی برگردند و آنجا باشند تا برنامه بعدی بهشان دستور داده بشود...»
صیاد شیرازی نیز درباره عقب نشینی نیروهای رژیم گفت: «... در عملیات ”والفجر مقدماتی“... دشمن از آخرین تجاربش استفاده کرده بود و پیشروی در عمق کُند شد و نتیجه آن مراجعت به خط اول بود... پس از مدتها تاٌخیر به ”والفجر“ رسیدیم که به ظاهر عملیات ناکام بود» (روزنامه اطلاعات, ۲مهر۶۲).
«سربازان یکبار مصرف»!گفته اند که در نخستین شکست این یورش حدود ۵هزار تن از نیروهای رژیم کشته شدند که بخشی از آنها جوانان ۱۲ تا ۱۶ساله بودند که به شیوه «گوشت دم توپ», «امواج انسانی» و «سربازان یکبار مصرف», به تنور جنگ ضدمیهنی افکنده شدند. 
ـ کیهان, ۳ اسفند ۶۱ ـ خامنه ای, رئیس جمهور رژیم, در «روز دانش آموز شهید», به فاجعه کشتار وحشیانه دانش آموزان سراسر ایران در یورش «والفجر» اشاره کرد و گفت: «... سراسر ایران کمتر مدرسه یی است که نام و یاد شهیدی را به همراه نداشته باشد و سنگری نیست که خون پاک دانش آموزی آن را رنگین نکرده باشد».
ـ گزارش فرستاده روزنامه اطلاعات (۹ اسفند ۶۱) از «گردان شهید» که بنا بر تاکتیک «امواج انسانی», «ماٌموریت ویژه» آن کشته شدن «۹۹درصد از پِرسُنل آن» بود: «... در منطقه رشیدیه و در جمع افراد گردان ۳۰۰نفره شهدا هستیم؛ گردانی که با در پیش داشتن ”ماْموریت ویژه“, می رود تا بر روند پیروزیهای رزمندگان اسلام در عملیات ” والفجر“, ستاره درخشانی بنشاند... گردانی که تمام پرسنل آن را افراد پیر و جوان و نوجوان بسیجی (=«سربازان یکبار مصرف»!) تشکیل داده اند و از همه مهمتر این که پرسنل این گردان با شرکت داوطلبانه خود در اجرای ماٌموریت ویژه آماده اند تا در چند روز آینده مجری یکی از حساس ترین برنامه های عملیاتی ”والفجر“ (= گذر از روی مین) باشند, به طوری که با اجرای این ماٌموریت, بسیاری از پرسنل این گردان, به قرارگاه خود باز نخواهند گشت. به عبارت ساده تر, اجرای ”ماٌموریت ویژه“ این گردان, مشروط است با شهادت ۹۹ درصد از پرسنل آن...»
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۱ اردیبهشت ۶۱, در گزارش «طریق القُدس الی بیت المقدس», صحنه های جگرخراش «ماٌموریت ویژه» دانشآموزان و جوانان «گردان شهدا» را در واپسین لحظات پرپرشدنشان را چنین تصویر می کند: «... بچه ها داوطلب می شدند: ۱۵ساله... ۱۶ساله...  ۱۴ساله... شاد و شیرین و ذکرگویان... سحرگاه و صحرای مین و آنها مثل غنچه های بامدادیِ چمن, که در دَمدمه های صبح, آماده بازشدن اند و پرپرشدن و پرگشودن, از روی مین ها می گذشتند و چشمها دیگر نمی دید و گوشها دیگر نمی شنید و لحظاتی بعد, گردوغبار, که فرو می نشست, هیچ نبود!... جز تکه های گوشت و استخوان در گوشه و کنار صحرا, هر تکّه یی بر سنگی چسبیده... بدنهای خردسال بچه ها, تکه تکه, ریزه ریزه, و ذرّه ذرّه... بر اطراف دشت پاشیده... حالا, گاه بچه ها پیش از عبور و پای گذاشتن بر مین, پتو بر خویش می پیچند و می غلتند تا تکّه ها و پاره ها... چندان پراکنده نشوند که نتوان فراهم آورد و به پشت جبهه انتقال داد و بر سر دستها برد...»
ـ روزنامه کیهان ۱۰ اسفند۶۱:  در دبیرستان موسوی, دانش آموزان درس «شهادت» می آموزند.
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۲ اسفند۶۱: «۴۰ شقایق شکفته خونین» (دبیرستان موسوی تهران).
ـ «هنگام شروع عملیات محرّم (۱۰ آبان ۶۱), بنا به فرمان امام امت درمورد ضرورت رفتن به جبهه ها, دانش آموزان دبیرستان موسوی, یکباره می خواستند مدرسه را رها کنند و به جبهه بروند»
ـ«مجاهد», شماره ۱۴۴, ۲۶ اسفند ۶۱: «فقط از یک دبیرستان (دبیرستان موسوی) ۴۰ دانش آموز در تهاجم اخیر به خاک عراق (عملیات والفجر که در ۱۷بهمن۶۱ آغاز شد), کشته شدند»
ـ «جمهوری اسلامی, ۲۲ اسفند۶۱ ـ «مدیر کل آموزش و پرورش استان اصفهان درباره بسیج دانش آموزان این استان گفت: «... تا آخر دیماه [۶۱] هزاران نفر از کادر فرهنگیان و دانش آموزان به جبهه های جنگ اعزام شده که از این تعداد, بیش از ۱۵۹۵ نفر از آنان کشته شده اند که ۱۴۵۷ نفر دانش آموز و ۱۳۸نفر کادر فرهنگی بوده اند و همچنین تعداد ۱۰۸۷ نفر در این راه شهید زنده (= معلول) شده اند که ۱۰۲۰ نفر آنان از دانش آموزان مجروح و ۶۷ نفر از آموزگاران می باشند».
ـ روزنامه اطلاعات, ۱۶ فروردین ۶۲: «حماسه ۳۶ رزمنده شهید از دبیرستان سلمان فارسی تهران».
ـ روزنامه اطلاعات, ۸ اردیبهشت ۶۲: «از این سنگر (دبیرستان دکتر شریعتی کرج) ۴۵ راهیِ خداجو, رَخت سرخ شهادت پوشیدند».
ـ رادیو رژیم, ۱۲ اردیبهشت ۶۲: علی اکبر پرورش, وزیر آموزش و پرورش, در نماز جمعه تهران گفت:«... در جبهه های جنگ بسیاری از این عزیزانی که مشغول رزم هستند, دانش آموزان هستند و معلّمین...»
«قصابی بزرگ»
رفیقدوست, وزیر سپاه پاسداران, در سمینار «بررسی مساٌله جنگ و مشکلات دانش آموزان جبهه» در آبان ۶۴ گفت: «در سال ۶۲ در عملیات خیبر, ۵۷ درصد نیروهای رزمنده دانش آموز بودند» (کیهان, ۲۲آبان ۶۴).
در سال ۱۳۶۲, رژیم جنگ طلب, چندین عملیات برای رخنه کردن به داخل خاک عراق و تصرف شهرهایی مانند بصره, عماره, علی شرقی و... انجام داد, مانند عملیات «والفجر» ۱ تا ۶ (از فروردین تا اسفند ۶۲)  از محورهای سوسنگرد در جنوب تا محور پیرانشهر در شمال خط مرزی ایران و عراق, اما, دیواره دفاعی نیروهای عراقی امکان هرگونه پیشروی را از نیروهای مهاجم گرفت و آنها کاری از پیش نبردند.
وقتی یورشهای سال ۱۳۶۲, در محورهای میانی و شمالی جبهه, کاری از پیش نبرد, خمینی و سرکردگان جنگ طلب رژیمش محور جنوب را که پیش از این در عملیات رمضان (۲۳تیرماه ۶۱) آن را تجربه کرده بودند, بستر یورشهای خود قراردادند. عملیات «والفجر ۶» در نیمه شب دوم  اسفند ۱۳۶۲ در دو جبهه آغاز شد:
ـ جبهه چیلات در محور دِهلُران (در فاصله شهر مهران در ایران  و شهر عماره در عراق»؛
ـ جبهه تنگه چزابه در محور بستان (در شمال غربی اهواز و سوسنگرد ـ بین سوسنگرد در ایران و عماره در عراق).
هدف از یورش از جبهه چیلات به شهر علی غربی عراق و تصرف آن شهر بود و یورش از تنگه چزابه با هدف تصرف شهر کوت العماره عراق صورت گرفت.
عملیات «خیبر», از محور خرمشهر, با استفاده از «تاکتیک امواج انسانی» و با هدف تصرف جاده بغداد ـ بصره و در پی آن چیرگی بر شهر بصره در عراق در شبانگاه سوم اسفند۶۲ آغازشد. رادیو رژیم در فردای آن روز (۴اسفند) اعلام کرد: «رزمندگان پرتوان اسلام ظهر امروز با آب مطهّر و عطرآگین دجله و فرات وضو ساختند».
این یورش در مردابها و باتلاقهای منطقه «هور الهویزه» و «جزیره مجنون» (که در ۱۲کیلومتری مرز ایران در داخل خاک عراق قراردارد), تلفات وحشتناکی به جای نهاد. بیشترین تلفات بر «لشکر نصر» وارد شد تا آنجا که صحنه گردانان جنگ, ناچار شدند بقایای آن لشکر شکست خورده را به عقب برگردانند. به گزارش خبرگزاریها, انبوه کشته های رژیم در تمام مسیر یورش, بر زمین مانده بود و نیروهای رژیم به هنگام عقب نشینی فرصت و موقعیت جمع آوری آنها را نداشتند.
خمینی در روز ۱۴ اسفند ۶۲, وجود انبوه تلفات در این یورش را انکار کرد و گفت: «ممکن است که بعضی اذهان ساده یک وقت باورکنند. این مسائل (=شمار بسیار زیاد تلفات) را, باور نکنید. مساٌله این طور نیست... آنها صد مقابلش می کنند (= آن را صدبرابر می کنند)...»
فردای سخنان خمینی, رفسنجانی در مورد شمار تلفات این یورش گفت: «... قضیه را این قدر بزرگ کردند که ممکن  است خودشان هم دچار اشتباه بشوند. در رسانه های خود از تلفات ایران... تقریباً, هزار برابر حرف می زنند. ما در آن درگیری, که اینها کردند, ممکن است که تلفات معدودی, مثلاً صد تا پنجاه تا, شاید هم کمتر ـ رقم دقیقش را نمی دانم ـ طبعاً پیش بیاید...» (کیهان, ۱۵ اسفند۶۲).
رفسنجانی, چند روز بعد (۱۹ اسفند ۶۲), برای این که ابعاد وحشتناک کشته ها را بپوشاند, در نماز جمعه تهران, به صحنه آمد و رقم قبلی را اندکی بالابرد و گفت: «... آمدند یک صحنه سازی کردند که آدم لجش از این روزنامه نگارها و فیلمبردارها درمی آید. ما در سراسر جبهه شهید داشتیم؛ در چزابه داشتیم؛ در چیلات داشتیم؛ در طلایه داشتیم... اینها اجساد شهدای ما را جمع کردند, تا مثلاً, به یک رقم هفتصد ـ هشتصد برسد... یا کشته های خودشان را به آن جا آوردند. اصلش دروغ است... خبرنگارها را  بردند از آن صحنه فیلم برداشتند و در دنیا پخش کردند که ببینند اجساد ایرانیها اینجا را پرکرده است. من نمی گویم به رادیوها گوش ندهید, اما, وقتی گوش می دهید با دقت گوش بدهید. حرفهایی را که می شنوید یک قدری روی آن بایستید, تحلیل کنید, حساب کنید...» رفسنجانی در همین روضه خوانی خطاب به خانواده های کشته شدگان جنگ گفت: «ما راهی برای توقف جنگ نداریم»! (رادیو رژیم, ۱۹ اسفند۶۲).
در حمله «خیبر» تلفات نیروهای رژیم بسیار زیاد بود, به طوری که رسانه های بین المللی از آن با عنوان «قصابی بزرگ» یاد کردند. مثلاً, روزنامه کوتیدِیَن, چاپ پاریس, در روز دوم مارس ۱۹۸۴ (۱۲ اسفند ۶۲) درباره این تهاجم خونین نوشت: «... منطقه یی به وسعت ۲۰۰کیلومتر مربع مملو از گوشت و استخوان انسان...»
مطبوعات و رسانه های بین المللی کشته ها و مجروحان ایرانی این تهاجم خونبار را بیش از صد هزار تن برآورد کردند. «در آن تهاجم جنایت بار, دست کم, بیش از ۵۰ هزار دانش آموز اعزامی از شهرها و روستاهای ایران قربانی شدند».
رژیم جزایر مجنون را به بهای به کشتن دادن دهها هزار تن ـ که اکثرشان دانش آموز بودند ـ به تصرف درآورد و آن را «فتح الفتوح» نامید تا بتواند با تبلیغات گسترده بر روی اهمیت این جزیره ابعاد وحشتناک تلفاتش را بپوشاند.
  
«حمله آخر» نه تنها مژده پیروزی نزدیک و فتح نهایی را در پی نداشت بلکه رژیم جنگ طلب را در چنبره جنگی سهمگین گرفتار کرد و سرانجام خمینی را به جایی رساند که ناچار شد زهر آتش بس را سربکشد و آرزوی «سرنگونی قطعی صدام» را به گور ببرد.